مطالب رسانه ای محمد مهدی شیخ صراف
هواللطیف
 
یاد کودکان غزه در سالگرد بمباران اتمی هیروشیما، توسط هنرمندان ایران

اشکهای تماشاگران ژاپنی در اکران «شیار ۱۴۳»

 
محمد مهدی شیخ صراف- اولین جشنواره مردمی فیلم «صلح و دوستی ایرانیان در ژاپن» با حضور گروه هنرمندان و جانبازان ایرانی همزمان با سالگرد بمباران اتمی هیروشیما در دو شهر ژاپن برگزار شد.

در شصت و نهمین سالگرد بمباران اتمی هیروشیما و در مراسم رسمی افتتاحیه جشنواره «صلح و دوستی ایرانیان» که به پخش هفت فیلم برگزیده دفاع مقدس و صلح اختصاص داشت، حاضران در جلسه به پا خاسته و یک دقیقه به احترام شهدای غزه سکوت و دعا کردند. پس از آن دسته گلهای اهدایی جشنواره را با اعلام افتخار توسط پرویز پرستویی دبیر ایرانی این جشنواره به شش جانباز ایرانی حاضر در جلسه تقدیم شد.

 در این جشنواره چهرههای فرهنگی-هنری کشور از جمله محسن مومنی، بیژن نوباوه، پرویز پرستویی،، نرگس آبیار، احسان عبدیپور، حبیب احمدزاده، کیومرثپور احمد، کمال تبریزی، مرتضی رزاق کریمی و عادل معمارنیا به همراه جانبازان عضو انجمن قربانیان سلاحهای شیمیایی و موزه صلح تهران شرکت کردند.

این جانبازان و هنرمندان پس از مراسم افتتاحیه نمایش فیلمهای ایرانی، زیر باران شدید در مراسم و آیین ویژه سالگرد بمباران اتمی هیروشیما شرکت کرده و با در دست داشتن بنری با مضمون دفاع از کودکان غزه، رسالت خود در دفاع از مردم مظلوم این دیار را به نمایش گذاشتند.

 

۷ روایت ایرانی از صلح و جنگ

اعزام گروههای فرهنگی و صلح دوستی از ایران به این مراسم سابقهای چند ساله دارد که به همت و دعوت خودجوش خانم دکتر «تسویا» از صلح طلبان ژاپنی فعال در امر مداوای جانبازان ایران انجام شده است. اما این برای اولین بار در تاریخ سالگرد واقعه هیروشیما بود که فیلمهایی با مضمون دفاع مقدس و صلح از نگاه ایرانیان به ویژه کودکان برای حضار ژاپنی به نمایش درمیآمد که توجه آنان را به خود جلب کرد.

با برگزاری این جشنواره در سالن هاتکوزا شهر هیروشیما فیلمهای فیلم «شیار ۱۴۳» ساخته نرگس آبیار، «تنهای تنهای تنها» از احسان عبدیپور، مستند «خاطراتی برای تمام فصول» کار مرتضی رزاق کریمی، «اتوبوس شب» به کارگردانی کیومرث پوراحمد، «گیلانه» اثر رخشان بنیاعتماد و «فرش باد» از کمال تبریزی به نمایش درآمدند و نشست نقد وبررسی آنها نیز با حضور صاحبان آثار برگزار شد.

 

استقبال از مستند جانبازان شیمیایی

اما نمایش تنها اثر مستند این جشنواره مورد استقبال ویژه مخاطبین قرار گرفت. پس از نمایش مستند «خاطراتی برای تمام فصول» ساخته مرتضی رزاق کریمی، هنگامی که جلسه نقد و بررسی فیلم با حضور کارگردان و دو تن از جانبازان شیمیایی ایرانی به نامهای حسن حسنی تبار و جهانشاه صالح جانبازان ۷۰درصد برگزار شد، قدرت برانگیزاننده فیلم و حضور توامان این جانبازان و بیان خاطرات آنان، به شدت فضای سالن هاتکوزا را تحت تاثیر خود قرار داد که در نوع پرسش و پاسخهای مخاطبین ژاپنی که برای اولین بار با مقوله کاربرد سلاحهای شیمیایی علیه ملت ایران آشنا میشدند مشخص بود.

فیلم مستند «خاطراتی برای تمام فصول» در چهارمین روز جشنواره صلح و دوستی ایرانیان طی برگزاری جلسه رسمی جانبازان و هنرمندان ایرانی در دفتر شهرداری این شهر نیز به عنوان نمادی از درد و رنج جانبازان شیمیایی به شهردار این شهر آقای کازومی ماتسویی اهدا شد. در این جلسه دکتر فتحیان ریاست هیئت مدیره موزه صلح تهران و محسن مومنی ریاست حوزه هنری به نمایندگی از طرف همه جانبازان و هنرمندان شرکت کننده در جشنواره فیلم و سالگرد بمباران اتمی هیروشیما از مهمان نوازی و دوستی برگزارکنندگان ژاپنی این مراسم تشکر و درخواست کردند تا با همکاری بیشتر این جشنواره مردمی و خودجوش در سال آینده به صورت بین المللی برگزار شود.

  

آبیار: اسرائیل خواب آرام نخواهد داشت

فیلم تحسین شده «شیار ۱۴۳» به نویسندگی و کارگردانی نرگس آبیار که در سی و دومین جشنواره بین المللی فیلم فجر برترین فیلم از نگاه مردمی نام گرفت اثر دیگری بود که توجه تماشاگران این جشنواره را به خود جلب کرد. این فیلم روز ششم آگوست همزمان با سالگرد بمباران اتمی هیروشیما در سالن هاتکوزای این شهر برای مردم ژاپن و برخی از مقامات و مسئولان آن به نمایش در آمد. نکته جالب توجه در جریان این نمایش این فیلم دفاع مقدسی واکنشها و گریه مردم ژاپن بعد از اکران این اثر بود که نشان میداد با مفاهیم آن ارتباط خوبی برقرار کرده و آن را نزدیک به فجایع انسانی سالهایی نه چندان دور در کشور خود دانستهاند.

نرگس آبیار در نشست خبری و تحلیل این اثر که با حضور و استقبال خوبی از سوی شرکت کنندگان رو به رو شد گفت: در مقابل در همین دنیا و در برابر دیدگان ما کسانی هم هستند که حیات خود را با ستاندن جان انسانها و کودکان بیگناه غزه پیوند زدهاند و با این فکر باطل به گستردگی جغرافیایی خود میاندیشند. آنها نمیدانند که برای ماندگاری باید بر دلها حکومت کنند نه زمینها. این شهرکها و خانههایی که روی زمینهای آغشته به خون مردمان مظلوم فلسطین بنا میکنند، هیچگاه محل امنی نبوده و نخواهد بود و هرکس در آن سکنی گزیند، خواب آرامی را تجربه نخواهد کرد.

 

 درناهای کاغذی

در حاشیه این مراسم فیلمسازان صلح طلب به ساخت درناهای کاغذی که در فرهنگ ژاپنی به عنوان نماد صلح شناخته شده است، همت گماشتند. درناهای کاغذی داستان دختری به نام ساداکو ساساکی است. دخترکی که در هنگام بمباران شیمیایی هیروشیما دوسال داشت و مانند بسیاری از بازماندگان فاجعه بر اثر تشعشعات هستهای مبتلا به سرطان خون شد.

او ۱۲ سال بیشتر نداشت که تحت درمان قرار گرفت، اما پیدا بود که فرجام او هم تسلیم شدن دربرابر مرگ است. ساداکو در زمان پرستاریاش در خانه در راستای برآورده شدن آرزویش به دنبال ساخت هزار عدد درنای کاغذی بر میآید. بر اساس عقیده سنتی ژاپنیها، باید درناهای کاغذی به این تعداد میرسیدند تا او زنده بماند. برای همین دوستان و همکلاسیهای او تصمیم گرفتند به او کمک کنند. اما پس از ساخت ۶۷۵ درنای کاغذی او در اکتبر ۱۹۵۵ از دنیا رفت. بعد این تراژدی، درناهای کاغذی به یاد ساداکو به عنوان نماد صلح دوستی کودکان در دنیا معروف شدند.

درناهای کاغذی قرار است در پایان برگزاری این جشنواره به عنوان نمادی از صلح به برندگان اهدا شود. نمادی که شاید این روزها یاد کودکان بیحامی و بیدفاع غزه نیز با آنها گره خورده باشد.

نسخه پی دی اف مطلب


برچسب‌ها: نرگس آبیار, شیار 143, هیروشیما, خاطراتی برای تمام فصول, درناهای کاغذی
+ نوشته شده در  دوشنبه 20 مرداد1393ساعت 13:49  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

گذری بر کتاب «سفر به روایت سرفه‌ها» به روایت حمید حسام

اینجا کربلا نیست، هیروشیما ست!

محمد مهدی شیخ صراف- هر ساله در نیمه مرداد ماه (ششم آگوست) مراسمی در محل انفجار اولین بمب هستهای تاریخ بشریت درشهر هیروشیما برگزار میشود. ۶۹ سال پیش ساعت ۸ و ۱۵ دقیقه صبح در لحظه اول انفجار این بمب که آمریکاییها به آن عنوان «پسر کوچک» (littleboy) را داده بودند حدود یکصد هزار نفر غیرنظامی جان باختند و از شهر جز تلی خاکستر چیزی باقی نماند. مرداد ماه ۱۳۹۱ در سالگرد فاجعه اتمی هیروشیما یک گروه ۱۰ نفره از طرف انجمن قربانیان سلاحهای شیمیایی به نمایندگی از ایران به سرزمین آفتاب تابان سفر کردند تا در شصت و هفتمین مراسم ویژه سالگرد این واقعه شرکت کنند. کتاب «سفر به روایت سرفهها» روایتی از این سفر است که حمید حسام، نویسنده نام آشنای دفاع مقدس آن را نوشته است.

 

 از جنگ جهانی دوم تا جنگ ۸ ساله
این گروه ده نفره شامل ۸ جانباز شیمیایی دوران دفاع مقدس و ۲ همراه خانم بودند. هرکدام از این ۱۰ نفر داستان متفاوتی دارند، حتی دو خانم مترجم که یکی از آنها دانشجوی کارشناسی ارشد زبان ژاپنی و فرزند یک جانباز ۷۰ درصد شیمیایی است و دیگری یک خانم ژاپنی ساکن ایران است که عنوان پرافتخار مادر شهید را نیز برخود دارد و فرزندش محمد را در منطقه عملیاتی فکه تقدیم اسلام کرده است.
 

خانم یامامورا که او را به خانم بابایی میشناسند از جمله ژاپنیهایی است که در سن هفت سالگی از حمله هستهای آمریکا به هیروشیما و ناکازاکی جان به در برده است. او بر واقعیتی تعجب برانگیز در ذهنیت مردم ژاپن نسبت به آمریکاییها صحه میگذارد که در ادامه داستان سفر این گروه ۱۰ نفره در این کتاب به آن بر میخوریم: «ژاپنیها در سالگرد مراسم قربانیان بمب اتمی در هیروشیما با یاد کشتهشدگان آن فاجعه، تنها به دنبال تقبیح این فاجعه و جلوگیری از تکرار آن هستند. آنها به دنبال فرهنگ صلحاند و کاری با آمریکاییها ندارند. ژاپنیها از‌‌ همان سالها با این موضوع کنار آمدند. وقتی هنوز جنازههای سوخته در هیروشیما و ناکازاکی روی زمین بود، آمریکاییها وارد ژاپن شدند؛ ژاپن قحطی زده. آنها وقتی ما را میدیدند به ما شکلات میدادند و به همین راحتی ذائقه تلخ ما را عوض کردند.»

 

زخم از آمریکا، ترس از ایران و کره شمالی

 نقطه عطف کتاب شاید روایت نویسنده از مراسمی باشد که در کنار برنامهها و بازدیدها و دیدارهای متنوع و فشرده، حضور در آن هدف اصلی سفر گروه ایرانی است. مراسمی که راوی آن را این گونه توصیف میکند:

«ساعت ۸ صبح است و شمارش معکوس برای مراسم آغاز میشود. چند نفری هستیم که بفهمی نفهمی انگلیسی میفهمیم از چهار هدفون یکی سهم من میشود. میرویم روی فرکانس زبان انگلیسی و میچسبانیم به گوشمان. گروه کر از دانش آموزان نوجوان ژاپنی به صف شدهاند تا طبق جدول برنامه سرود صلح بخوانند. مجلس مقدمه و معارفه ندارد. رئیس شورای شهر هیروشیما پشت تریبون میرود و ما گوش میسپاریم به برگردان حرفهای او به انگلیسی. به جان کندنی میفهیم که بعد از یک مقدمه، نام ایران و کره شمالی را میآورد به عنوان تهدید‌‌ همان صلحی که رابرت مرداک باید به جهان مخابرهاش کند. گوشم داغ میشود و هنوز صدای سرفهها از چپ و راست من قطع نشده که نگاه پرسان ما چند نفر که هدفون گوشمان است به هم خیره میشود... منگ حرفهای رئیس شورای شهر هستم که چیزی مثل ناقوس به صدا در میآید. ساعت ۸: ۱۵ است،‌‌ همان لحظه موعود. همه میایستیم و یک دقیقه سکوت میکنیم؛ یک سکوت معنی دار. بلافاصله فوج کبوتران صلح به سمت آسمان‌‌ رها میشوند و جماعت شاید ۵۰ هزار نفری کف میزنند و مراسم به طور رسمی با سخنان شهردار هیروشیما آغاز میشود... این مراسم با یک قدمت تقریبا شصت ساله دقیقا در شصت دقیقه اجرا میشود، منظم و ردیف، مثل قطار شین کان سن.»

 

شیزوکوتی سویا

البته نگاه غلط ناشی از تبلیغ رسانههای غربی است که باعث شد گروهی برای کمک توقف فعالیتهای هستهای از ژاپن به ایران بیایند، اما با واقعیت متفاوتی مواجه شوند تا دریابند ایران خود از بزرگترین قربانیان سلاحهای کشتار جمعی است. همین اتفاق بستر همکاریهای انجمن قربانیان سلاحهای شیمیایی با گروههای مشابه غیر دولتی در ژاپن شد که تاسیس موزه صلح تهران از جمله آنها است. همه اینها داستانهایی دارد که به تفصیل در کتاب آمده و موجب شده خانم دکتر «سویا» ژاپنی و گروهش از سردشت تا هیروشیما پلی بزنند تا صدای مظلومیت ایران به آنجا نیز برسد و نویسنده این کتاب را به او تقدیم کرده است که قلب مهربانش برای نشان دادن غربت شیمیاییها میتپد.
 

  هیروشیما، کربلا نیست!

 «سفر به راویت سرفهها» روایتهای توصیفی مناسبی از حضور راوی و گروه همراهش در شهرهای مختلف ژاپن و جزیرههای زیبای آن ارائه میدهد. ارتباط دیدهها و شنیدهها با مفاهیم جنگ و صلح نیز به خوبی شکل گرفته، اما آنچه آن را ویژه کرده نگاه نویسنده و ارتباطی است که بین پدیدههای اطراف با خاطرات و داشتههای اعتقادی خود برقرار میکند و به جذابیت این روایت افزوده است. اگر این تفاوت نگاه در روایت نبود شاید این کتاب با یک گزارش خبری طولانی از یک سفر تفاوتی نداشت و صرفا یک واقعه نگاری ساده با چاشنی کنجکاوی به نظر میرسید اما این اتفاق نیفتاده تا سفرنامه او به کشوری با ۶۸۰۰ جزیره و زاویه مواجههاش با پدیدههایی مثل جزیره آهوان، بمباران توکیو، کامی کازیها، درناهای کاغذی، آیین شینتو، جزیره گازهای سمی اکونوشیما و... به یک روایت خواندنی و ماندگار تبدیل شود. مثل این قسمت:
 
«حالا باید برویم شاخه گلهایی را که در بدو ورود به دستمان داده بودند، زیر یادمان قوسی هیروشیما بگذاریم. میان این ولوله جمعیت من و ابوالفضل فتح آبادی (جانباز شیمیایی ۷۰ درصد اهل نیشابور) گم میشویم. او به سمت موزه هیروشیما میرود و من با شاخه گل معطل در دستم، به دنبال بقیه بچهها میگردم و میروم تا جایی که اشکم را در میآورد و ما را به کربلا میبرد. آنجا جماعتی جلوی یک اتاقک تجمع کردهاند. لیوانهای آب خنک را میگیرند و در آن گرما مینوشند. روی سردر اتاقک به انگلیسی نوشته شده است: «آب بنوشید به یاد کسانی که تشنه ماندند و تشنه کشته شدند» و من یک آن «کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا» در ذهنم تصویر میشود. اما اینجا کربلا نیست، هیروشیما است. در دنیایی که عمر سعد مشک تزویر به دوش انداخته و به تشنگان سراب صلح میدهد. اینجا هیروشیما است و شاید صدای کربلا فقط در ضرباهنگ سرفههای‌‌ همان جانباز شنیده شود.»
 

 همسفر با سند تاریخی زنده

اما جذابیت روایت کتاب تنها در طرف ژاپنی و رخدادهای اطراف نیست. نه تنها خانم بابایی که تک تک همراهان حمید حسام در این سفر خود داستان جالبی دارند که نگارنده از توجه به آن غافل نبوده است. یکی از آنها علی جلالی است. او در سال ۶۶ به همراه دو جانباز دیگر برای درمان به ژاپن اعزام میشود تا بعد از سه ماه کما در بیمارستان ناریتا چشم باز کند.

او میگوید: «آنها چند ماه روی من و دو جانباز دیگر اعزامی از ایران کار کردند. ابتدا در ناریتا و بعد در دانشگاه علوم پزشکی توکیو. آخر کار پروفسور کاربلد ژاپنی از درمان چند ماههام نتیجه نگرفت و جوابم کرد. البته این را به من نگفت. در آخرین برگه گزارش پزشکی خطاب به همکاران ایرانیاش نوشت: «برای ایشان کارهای زیادی انجام دادیم، اما متاسفانه به سرانجام نرسید. ما فکر میکنیم ایشان تا چند روز دیگر زنده نخواهد بود. بهتر است اذیت نشوند و این چند روز پیش خانوادهشان در ایران باشند.» یادداشت این پروفسور به عنوان یک سند تاریخی در موزه صلح تهران نگهداری میشود. اما دست تقدیر و توسل به اهل بیت، علی جلالی را با ۹۰ درصد سوختگی و ریه ۲۰ درصدی زنده نگه میدارد تا ۱۶ سال بعد دوباره به ژاپن دعوت شود و در سال ۸۴ در شهر اوساکا پروفسور ناکاتی را ملاقات کند. بقیه ماجرا هم به تفصیل در کتاب ثبت شده است.

سفر به روایت سرفهها را نشر صریر در ۲۰۸ صفحه منتشر کرده است. چاپ اول آن در سال ۹۱ و چاپ دوم نیز در سال ۹۲ به قیمت ۶ هزار تومان به بازار نشر آمده است.

نسخه پی دی اف مطلب


برچسب‌ها: سفر به روایت سرفه‌ها, هیروشیما, حمید حسام, شیزوکوتی سویا
+ نوشته شده در  دوشنبه 13 مرداد1393ساعت 10:39  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

تقویت اقتصاد مقاومتی از دل فرهنگ مقاومت

«گردشگري مقاومت» نقطه تلاقي اقتصاد و فرهنگ

کاروان های راهیان نور به عنوان پدیده بومی، نمونه مشابهی در کشورهای دیگر ندارد؛ اما در دنیا ذیل عنوان «گردشگری جنگ» تعریف می شود. گردشگری جنگ وقتی به مرزهای ایران می رسد، رنگ و بوی دیگری می گیرد تا چارچوبی تازه پیدا کند؛ چارچوبی که عنوان تازه «گردشگری مقاومت» را ایجاد می کند.

 

محمد مهدی شیخ صراف- مسئله حضور مسافرانی از دیگر کشورها در کاروانهای راهیان نور به صورت سازماندهی شده یا انفرادی در چند سال اخیر توجهات زیادی را در سطح جامعه و به ویژه رسانه های جمعی به خود جلب کرده است. در این خصوص مسئولان امر نیز بارها در مصاحبه ها و نشست های خبری به این پدیده اشاره و اخباری را اعلام کرده اند؛ اما همه چیز در حد همین اشاره ها باقی مانده و تاکنون گزارش عملکرد یا آمار درست و دقیقی در این خصوص در دست نیست. این مسئله طی سالهای اخیر و با توجه به رخدادهای بین المللی در منطقه غرب آسیا، خلق عنوان «راهیان نور بیداری اسلامی» را نیز از سوی مسئولان راهیان نور به دنبال داشته است. اما هیچ گاه ابعاد این پدیده به درستی مورد تبیین و تدقیق قرار نگرفته است. آیا راهیان نور بیداری اسلامی مربوط به حضور آزادی خواهان کشورهای حوزه بیداری اسلامی در راهیان نور ایران است، یا بناست پای زائران ایرانی راهیان نور به این کشورها باز شود؟

کاروانهای راهیان نور به عنوان پدیده بومی، نمونه مشابهی در کشورهای دیگر ندارد؛ اما چنین پدیده ای در دنیا ذیل عنوان «گردشگری جنگ» تعریف می شود. گردشگری جنگ وقتی به مرزهای ایران می رسد، رنگ و بوی دیگری می گیرد. تاریخ، معنویت و حماسه دستاوردهایی هستند که گردشگران جنگ در ایران، از آوار مناطق جنگی نصیب می برند تا این شاخه در ایران چارچوبی تازه پیدا کند؛ چارچوبی تازه که عنوان تازه «گردشگری مقاومت» را ایجاد می کند.

 

جذب گردشگر در سنگر

در سالهای اخیر به توجه به استقبال مردمی، دامنه راهیان نور گسترده تر شده و به چند بخش خلیج فارس (راهیان نور دریایی)، غرب (ایلام و کرمانشاه)، شمال غرب (کردستان و آذربایجان غربی) و جنوب کشور (خوزستان) و تفکیک شده است. اخیرا زمزمه هایی مبنی بر راه اندازی راهیان نور شرق کشور نیز به گوش می رسد که البته با مشکلات امنیتی آن منطقه تحقق آن فعلا امری بعید است.

اما این گستردگی منحصر به جغرافیا نیست و به زمان های مختلف در سال نیز رسیده است. اکنون در فصلهای مختلف در جاده های منتهی به این مناطق شاهد عبور گردشگرانی هستیم که مقصدشان سنگرهایی است که روزی در آن جنگ جریان داشته است. هرچند هنوز بیشترین حجم سفر و تجمع زائران، به سمت ایام نوروز و در مناطق عملیاتی جنوب کشور متمرکز است که هرسال آمار متفاوتی بین 2 تا 4 میلیون برای آن اعلام می شود. بسیاری از زائران زمینی عتبات عالیات عراق در مسیر خود به پایانه های مرزی ایران و عراق توقف کوتاهی در یکی از یادمانهای دفاع مقدس داشته اند. همه اینها ناظر به داخل مرزهای ما است، اما آیا در خارج مرزها نیز چنین ظرفیتی وجود دارد؟

 

تجربه های ناقص اما ارزشمند

حرکت فرهنگی راهیان نور در داخل کشور دستاوردهای فرهنگی و اجتماعی زیادی طی سالیان اخیر حاصل کرده که در میان مردم شناخته شده است. به همین خاطر به نظر می رسد می توان از این ظرفیت برای جذب گردشگر خارجی به خصوص علاقه مندان به ایران، شیعیان و مسلمانان در کشورهای دیگر نیز استفاده شود.

در تشریح وظایف ذاتی بنیاد حفظ آثار و نشر ازشهای دفاع مقدس صراحتا به دو وظیفه «ثبت و تدوین مبانی فرهنگی دفاع مقدس به‌منظور انتقال آن به نسل‌های آینده و سایر ملل» و «فراهم ساختن زمینه‌های لازم جهت معرفی آثار دفاع مقدس به مردم ایران و سایر کشورها» اشاره شده است. که تاکید دوباره بر سایر ملل و سایر کشور ها در این وظیفه حائز اهمیت است. از سوی دیگر رئیس بنیاد حفظ آثار، ریاست ستاد مرکزی راهیان نور را نیز برعهده دارد.

برای جذب گردشگر خارجی تلاشهای محدودی نیز صورت گرفته و نتایجی حاصل شده است. از جمله آنها حضور هرساله کاروان دانشگاه بین المللی جامعه المصطفی از قم و طلاب خارجی این دانشگاه از کشورهای مختلف جهان در راهیان نور بوده است. با همت حزب الله لبنان، تابحال کاروانهای معدودی نیز از این کشور در مناطق عملیاتی و یادمان های دفاع مقدس حضور پیدا کرده اند. همچنین با تلاش موزه صلح تهران و انجمن حمایت از قربانیان شیمیایی گروه هایی از دیگر کشورها مانند ژاپن، ویتنام، بلژیک، کانادا، سوئد و... از این موزه و یادبود قربانیان حمله شیمیای در شهر سردشت بازدید کرده اند.

 

شکست در «ستاد گردشگری جنگ»

طی حرکتی دیگر در سال 85 «ستاد گردشگری جنگ» به ریاست معاون وقت رئیس جمهور و رئیس سازمان میراث فرهنگی و گردشگری ایجاد شد. این ستاد تدوین طﺮح ﺟﺎﻣﻊ ﮔﺮدﺷﮕﺮی ﺟﻨﮓ، ثبت ملی و جهانی دفاع مقدس در شمار میراث معنوی و «استفاده از ظرفیت‌های گردشگری جنگ در ابعاد داخلی و خارجی» را جزو برنامه های اصلی خود عنوان کرد؛ جالب آنکه در سال 90، ده درصد از بودجه گردشگری کشور نیز برای توسعه «گردشگری جنگ» به این ستاد اختصاص یافت. اکنون مدتهاست که همه چیز به دست فراموشی سپرده شده و از ستاد گردشگری جنگ خبری نیست که نیست.

به هر حال با وجود برخی همکاریهای دولت با ستاد مرکزی راهیان نور در این سالها، بحث حضور مسافران دیگر کشورها در راهیان نور در همین حد باقی مانده است. در تمام این مدت از عزم جدی برای برای افزایش حضور گردشگران مقاومت در ایران خبر نبوده است. در دنیای امروز صنعت گردشگری از حالت محلی خارج و وارد عرصه سیاست شده است به طوری که دولتمردان تلاش می‌کنند با دیپلماسی قوی اقدام به تشکیل شبکه‌های بین‌المللی برای جذب گردشگرکنند.در این میان جای خالی وزارت خارجه به به شدت احساس می شود و به نظر می رسد رایزن های فرهنگی ایران در خارج از کشور و سازمان ارتباطات اسلامی عملکردی در این رابطه نداشته اند. به تبع آن نیاز به  زیرساختهای و امکاناتی افزون بر آنچه هست احساس می شود و این یعنی ما هنوز در نقطه صفر قرار داریم!

 

هم افزایی در حیطه های گردشگری

«گردشگری سلامت» (که با عناوین گردشگری درمانی یا توریسم پزشکی نیز از آن یاد می شود)  به عنوان چهارمین صنعت درآمدزای جهان شناخته می شود. کشور ما در سالهای اخیر در این حوزه صاحب قطب هایی در بیمارستانهای مشهد، تهران و شیراز شده که رقابتی تنگاتنگ در این زمینه با کشورهای صاحب نام در حوزه خدمات پزشکی دارند. این بیمارستانها به طور مرتب پذیرای مسافرانی از کشورهای مختلف آسیا، اروپای غربی و کانادا هستند.

در «گردشگری زیارتی» نیز ایران با وجود ضعف ساماندهی و فقدان متولی واحد، با افزایش جذب زائران خارجی به مقصد حرم امام رضا(ع) و مرقد حضرت معصومه(س) از کشورهای مسلمان توانسته به توفیقاتی دست یابد. از این روست که طبق آمار پلیس مهاجرت ایران تنها در سال 92 حدود یک میلیون و 600  هزار نفر از کشور عراق و یک میلیون صد هزار نفر نیز از جمهوری آذربایجان وارد کشور شده اند که بیشترین تعداد آنها با انگیزه گردشگری مذهبی و گردشگری سلامت به ایران آمده اند و خراسان رضوی مقصد اول گردشگران خارجی به حساب می آید.

توجهی کوتاه به بیش از ۱۲هزار بقعه متبرکه، امامزاده و مکان‌های مقدس در کشورمان که بیش از سه‌هزار و ۷۵۰ مورد آن در فهرست آثار ملی به ثبت رسیده‌اند پتانسیل های گسترده این حوزه را نشان می دهد. از طریق تقویت این دو حوزه علاوه بر عواید اقتصادی، فرصتهای فرهنگی نیز برای توسعه اجتماعی کشور ایجاد شده است.

طبق آخرین اطلاعات در پایان سال 92، بیشترین گردشگران به ترتیب از 9 کشور عراق، آذربایجان، افغانستان، ترکیه، پاکستان، ترکمنستان، عربستان سعودی، کویت و هندوستان به ایران آمده اند که اکثر آنها جزو کشورهای اسلامی هستند یا جامعه مسلمان زیادی را در خود جای داده اند و می توانند به عنوان جامعه هدف برای جذب گردشگر مقاومت مورد استفاده قرار گیرند.

در همین راستا اگر مسئله «گردشگری مقاومت» نیز به عنوان شاخه ای از گردشگری جنگ، با هدف بازدید مسافران خارجی از مناطق جنگی عواید بسیاری برای کشور به ارمغان خواهد داشت. چراکه معرفی ویژگی های منحصر به فرد دوران دفاع مقدس در کنار جذابیتهای طولانی ترین جنگ قرن بیستم بین ایران و عراق می تواند به عنوان یک پتانسیل بالا برای جذب گردشگر مورد استفاده قرار گیرد. این فرایند امتحان خود را در دنیا پس داده است، همانطور که اردوگاه اسرای جنگی در لهستان با نام «آشویتس برکناو» یا آشویتس2 به عنوان سند هولوکاست و جنایت نازی ها در جنگ جهانی دوم شناخته می شود، تنها در سال 2007 حدود دو میلیون و صد هزار نفر بازدیدکننده داشت.  

 

جوانه بر ویرانه جنگ

نگاه کلان تر به مسئله گردشگری مؤید این است که رشد هماهنگ عرصه های مختلف گردشگری منجر به هم افزایی می شود. این هم افزاییآن علاوه بر افزایش آمار ورود گردشگر به کشور، به بالارفتن مدت زمان حضور این گردشگران نیز منتج می شود که به معنای افزایش بازده اقتصادی و فرهنگی است. یکی از دلایل توفیق گردشگری سلامت در مشهد هدف گذاری درست برای استفاده از حجم بالای زائران این شهر است. به طور مثال استان خوزستان واجد جاذبه بالای های گردشگری تاریخی و تمدنی (ایذه، چغازنبیل، شوشتر)، طبیعی (تالاب شادگان)، زیارتی (دانیال نبی شوش)، اقتصادی(منطقه آزاد تجاری اروند) و موارد دیگری نیز هست که می توان برای تقویت متقابل جاذبه های دوران دفاع مقدس از جمله 13 یادمان جنگ این استان به آنها توجه داشت.

رشد این فرایند فرصتی مناسب برای رونق اقتصاد محلی و جوانه های تازه بر ویرانه های جنگ است. آن هم در سایه گسترش زیرساختهای مشترک گردشگری؛ چراکه یکی از نتایج حمایت دولت از سرمایه گذاران محلی، ساخت مهمانپذیرها و محلهای بومی ویژه اسکان گردشگران خواهد بود. شاید به این واسطه خرمشهر که پیش از جنگ 5 هتل مناسب داشت، بتواند دوباره صاحب یک هتل آبرومند شود. بسیاری اوقات به علت نبود مکان و فضای کافی برای اقامت مسافرانی که به آبادان می‌آیند، توقفی طولانی ندارند و سریع شهر راه ترک می کنند.

برای رونق گردشگری منطقه، تنها روال فعلی کاروانهای راهیان نور که وابسته به ارگان‌های نظامی کشور است کافی نیست؛ چون این کاروان‌ها اکثر مواد مصرفی مورد نیاز را همراه خود دارند، از محلهای اسکان اردوگاهی استفاده می کنند و درآمد قابل توجهی برای کسبه محلی نخواهند داشت. این گردشگران عمومی داخلی و خارجی هستند که می‌توانند زمینه اشتغال جوانان منطقه و رونق اقتصادی را برای این مناطق به ارمغان بیاورند. در همین راستا هدف گذاری مسئولین راهیان نور در قالب طرح های گسترده برای حضور خانواده ها با خودروهای شخصی در مناطق عملیاتی و خارج از قالب کاروانهای رایج، در یکی دو سال اخیر مورد حمایت و استقبال قرار گرفته است.

 

گردشگری مقاومت و اقتصاد مقاومتی

ایران باید در سال 1404 پذیرای 20میلیون گردشگر و درآمد سالانه قریب25 میلیارد دلار از محل گردشگر ورودی باشد. در سند چشم انداز 20 ساله توسعه بخش میراث فرهنگی و گردشگری مصوبه سال 83 «شورای عالی میراث فرهنگی و گردشگری» صراحتا به این نکته اشاره شده و کلیات این سند عینا در هیات وزیران به تصویب رسیده است. طبق آمار ارائه شده از سوی معاونت گردشگری، آمار گردشگران خارجی ورودی به ایران در سال 83، حدود یک میلیون و600 هزار نفر بوده است. این آمار در سال 89 یعنی 6 طی  سال دو برابر شده و به میزان سه میلیون و 120 هزار نفر رسیده است.در سال 91 شاهد آمار سه میلیون و ۷۲۹ هزار نفری بودیم و آخرین آمار رسمی ارائه شده نیز  مربوط به سال 92 است که عدد چهار میلیون و هشتصد هزار تبعه خارجی از 193 کشور را نشان می دهد که از مرزهای رسمی وارد کشور شده اند. جالب آنکه تقریبا نیمی از این گردشگران به منظورهای خاص گردشگری به کشور آمده اند که زیارت در اولویت آنها بوده است.

نگاهی گذرا به این آمار بدین معنی است که باوجود رشد کند گردشگر خارجی، تا چشم انداز مذکور هنوز فاصله بسیاری وجود دارد. با این اوصاف تقویت شاخه های ویژه گردشگری از جمله «گردشگری مقاومت» می تواند به جبران کمبودهای موجود کمک کند.

 

موزه ها و زیر ساخت گردشگری

عمده ترین جاذبه های گردشگری جنگ در دنیا شامل جبهه ها و مناطق نبرد، یادمان های جنگ و قربانیان آن، قبرستان های کشتگان جنگ و موزه های جنگ و صلح می شود.حتی اگر بازدیدکنندگان نگاه ایدئولوژیک هم به جنگ نداشته باشند، دوست دارند به دیدن جاهایی بروند که در این سال ها در کتاب ها خوانده اند و در فیلم ها تماشا کرده اند.

موزه های جنگ در دنیا به عنوان زیر ساختهای جذب گردشگر جنگ به شمار می روند و هرساله شمار بسیاری از گردشگران کشورهای مختلف را به خود جلب می کنند. معروف‌ترین آنها هم متعلق به کشورهایی است که نامشان در تاریخ جنگ برجسته است. موزه نیروی هوایی آمریکا، موزه جنگ کره‌شمالی که در بخشی از «پیونگ یانگ»،به عنوان نمادی از جنگ این کشور با آمریکا به‌چشم می‌خورد نمونه‌های معروفی از موزه‌های مخصوص جنگ هستند. اما در این میان، شاید موزه جنگ امپراطوری یا همان امپریال با 7 شعبه در شهرهای مختلف انگلیس، موزه یادمان دیوار برلین و موزه جنگ روسیه در نوع خود شاخص‌تر باشند. موزه جنگ جهانی دوم در لهستان هم جزو برترین موزه های جهان از نظر طراحی قرار گرفته است.

در ایران نیز طی سالهای اخیر موزه های دفاع مقدس سر و شکل تازه ای گرفته اند. باغ موزه های دفاع مقدس تهران، کرمان و همدان و موزه دفاع مقدس خرمشهر و کرمانشاه از مشهور ترین آنها هستند. موزه صلح تهران نیز توانسته به عنوان تنها موزه صلح خاورمیانه و عضوی از 150 موزه شبکه بین المللی موزه های صلح جهانی صاحب اعتبار باشد. خبرهایی هم از آغاز احداث موزه های دفاع مقدس در کردستان، اهواز و بوشهر و ساخت فرهنگسرای دفاع مقدس در اصفهان به گوش می رسد. با این وجود هنوز این موزه ها در جذب مخاطب بالقوه ایرانی و معرفی جهانی خود مسیری طولانی در پیش دارند.

 

موزه ای به اندازه یک شهر

بازمانده تجهیزات جنگی آمریکا در دوران حمله سراسری به خاک ویتنام، امروزه علاوه بر جاذبه گردشگری تبدیل به نمادی از مقاومت مردم ویتنام شده است. سنگرهای بتونی زیر هتل مرکزی شهر هانوی و تونلهای پر پیچ و خم 200 کیلومتری زیر شهر هوشیمینه که برای مقابله با آمریکا حفر شده بود ‌اکنون به جای عبور ویت کنگ ها، محل عبور و مرور گردشگران سراسر جهان در صلح و آرامش شده که هر گام آنها باعث ایجاد رونق گردشگری در ویتنام می‌شود. بقایای به جای مانده از جنگ یکی از مهمترین عواملی است که در کنار سواحل زیبا و طبیعت جنگلهای این کشور کمک کرده ویتنام با میانگین 600 هزار گردشگر در ماه، به ‌چهارمین مقصد گردشگران جهان تبدیل شده است و از اکنون خود را برای جذب 10 میلیون گردشگر در سال 2020 آماده کند. در تمام این سالها دولت ویتنام برای جذب گردشگر به واسطه آثار به جای مانده از جنگ با آمریکا برنامه ویژه ای داشته و این یعنی رونق گردشگری در سایه جنگ! حال اگر ماجرا را مقایسه کنید با وضعیتی که در سالهای بعد از جنگ برای خرمشهر و مظهر مقاومت مردمی رقم زده شد، دیگر صحبتی باقی نمی ماند!

 

از ملیتا تا کابل

اگر به غرب آسیا هم سری بزنیم می بینیم کشور لبنان نیز به واسطه سالهای طولانی مقاومت دربرابر اسرائیل تجربه های خود در این زمینه را برای جذب گردشگر به کار بسته است. موزه ملیتا برای یادبود جنگ33 روزه و احداث یک پارک تفریحی در نقطه صفر مرزی با فلسطین اشغالی توانسته فرصت گردشگری مضاعفی برای این کشور ایجا کند که بسیار باب طبع مسافرین ایرانی است. جالب است که در عراق نیز از زمان صدام موزه ای به نام مرکز فرهنگی جنگ وجود دارد. حتی در حالیکه افغانستان از موزه رسمی جنگ محروم است اخیرا در کابل نیز توسط یک نفر موزه ای خصوصی آثار جنگی راه اندازی شده که آثاری دیدنی به قدمت بیش از یک قرن از تفنگ های سرپر و تیربارهای بریتانیایی گرفته تا توپ های ساخت افغانستان و لاشه هواپیما و بالگردهای روسی در آن موجود است. ارزش این موزه خصوصی توسط فرماندهان ناتو بیش از یک میلیون دلار قیمت گذاری شده است.

 

تغییر نگرش، نیازمند تبلیغات

از جمله راهبردهای ثبت شده حوزه گردشگری در سندی که ذکر آن رفت، «تغییر نگرش نسبت به کشور ایران در بازارهای هدف از طریق سرمایه گذاری مناسب در تبلیغات» است. مسئولان سازمان میراث فرهنگی در سالهای گذشته بر این باور بوده اند که تبلیغات منفی درباره‌ی ایران زیاد است و برخی سفارتخانه‌های خارجی به اتباع خود توصیه می‌کنند، به ایران سفر نکنند یا سفرشان را محدودتر کنند. با این وجود در سالهای اخیر به دلیل مشکلات اقتصادی بودجه چندانی به امر تبلیغات جذب گردشگر برای ایران تخصیص داده نشده است. هرچند به نظر می رسد در سال‌های قبل از آن هم، ایران در عرصه تبلیغات گردشگری توفیق چندانی نداشته است.

اینکه کشوری بتواند سطح شبکه گردشگری خود را از سطح محلی وارد فاز چند ملیتی کند از آن دست موضوعاتی است که تنها توسط دستگاه دیپلماسی قوی محقق خواهد شد. ادبیات صنعت گردشگری سالهاست که تغییر کرده و دولت‌ها از نقاط قوت هم‌پیمانان خود در جهت جذب مسافر استفاده می‌کنند. با توجه به نیاز کشور برای شکستن تحریم ها علیه ایران، گسترش گردشگری مقاومت می تواند دو بهره اساسی داشته باشد اول آشنایی مسافران با فضای واقعی کشور ایران و درک تفاوت شگرف آنچه هست با آنچه بازنمایی می شود برای آنهاست. دوم رونق صنعت توریسم و گردش مالی بالا و ورود ارز به کشور به واسطه حضور گردشگرانی از کشورهای مختلف است که هیچ تحریمی نمی تواند جلوی آن را بگیرد و اثر مستقیم بر رونق اقتصادی کشور دارد. این به معنای وجود یک راهکار مردمی و مستقیم برای تقویت اقتصاد مقاومتی از دل فرهنگ مقاومت است.

 

راهیان نور برون مرزی

سابقه تاریخی موجود در کشورهای مقاوم در برابر تجاوزهای استکباری آمریکا، اسرائیل و وابستگان به آنها... مانند افغانستان، لبنان، عراق و اخیرا سوریه، امکان گسترش گردشگری مقاومت در سایر کشورها را به عنوان یک مسئله بالقوه ایجاد کرده است. اما این ظرفیت نیازمند بررسی بیشتر است چرا که حضور مسافر ایرانی در کشوری دیگر مناسبات و حساسیت هایی به مراتب بیشتر از داخل کشور دارد که از جمله آنها ملاحظه های امنیتی، فرهنگی، سیاسی و حتی اقتصادی است. با این وجود اخیرا تجربه های بسیار محدود اما موقفی در خصوص حضور گردشگران ایرانی در مناطق جنگی دیگر کشور ها وجود دارد. یکی از آنها حضور گروه های دانشجویی، هنری و رسانه ای در جنوب لبنان است که بازخوردهای بسیار مثبتی را به دنبال داشته است که حاکی از شناخت بیشتر حزب الله و صلابت بین المللی ایران در نزدیکترین نقطه به مرز اسرائیل است. حتی تجربه هایی از سفر برخی گروه ها به افغانستان ثبت شده است که جای تامل بیشتر دارد؛ به ویژه دره پنجشیر به عنوان محل دفن و مرکز فرماندهی احمدشاه مسعود که سالیان دراز قطب مقاومت در برابر بیگانگان و طالبان بوده است.

 

ابزار صدور انقلاب

مهترین تاثیر چنین پدیده ای ایجاد زمینه برای صدور انقلاب و ارتباط بیشتر جامعه ایرانی با مردم دیگر کشورهاست. نفس فرصت حضور دانشجویان ایرانی به عنوان قهرمان مقابله با زورگویی آمریکا در منطقه در کشورهایی که تجربه های مشابهی دارند امری مفید است. حرکتهای منسجم در این خصوص با بهره گیری از تجربه وظرفیت بالایی همچون عمره دانشجویی و راهیان نور در کنار ارائه تسهیلات به دانشجویان علاقه مند می تواند بیش از هر چیز به گسترش دید و افزایش افق نگاه آنها در خصوص موقعیت ایران در میان کشورهای دیگر کمک کند و البته مسیر جدید و ارزان تری را برای تجربه اندوزی جوانان اهل سفر و علاقه مند به دیدن کشورهای دیگر فراهم کند تا شاید حداقل قدری از آمار عجیب  میلیونی حضور گردشگران ایرانی در آنتالیای ترکیه کاسته شود!

 

گردشگری پایدار

 گردشگری جنگ رخداد مهمی در صنعت گردشگری است، اما اگر در ایران به شاخصه های بومی آن توجه و به درستی هدایت شود می تواند با ایجاد تصویر دقیقی از آن در کشورهای دیگر، به فرمی از گردشگری پایدار بدل شود که با استقبال مواجه و عنوان بدیع «گردشگری مقاومت» شایسته آن باشد. بهترین سیاست در این قبال که باید از سوی نهاد های حاکمیتی برای شکوفایی توامان اقتصاد و فرهنگ دنبال شود فعال شدن صنعت گردشگری داخلی برای افزایش گردش پولی و رونق اقتصادی و تقویت جذب گردشگر خارجی برای ورود ارز به کشور و کمک به اقتصادو افزایش اشتغال است.

باید به گردشگری مقاومت و کاروان های رهسپار به مناطق جنگی، از زاویه ای دیگر نگریست و این شاخه از توریسم را که در ایران پتانسیل های بسیاری برای رشد و گسترش آن وجود دارد، ارج نهاد. بدیهی است ارزش های مقاومت و پایداری مردم ما نیز از این طریق بهتر و بیشتر رخ می نمایانند.

 

انتشار این مطلب در رسانه های گروهی:

خبرگزاری نسیم

روزنامه جوان

خبرگزاری دفاع مقدس

خبرگزاری فارس

خبرگزاری تسنیم

پایگاه خبری مشرق

پایگاه خبری رجا

پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس

پایگاه خبری تحلیلی رویش

پایگاه خبری تریبون

ساجد (سایت جامع دفاع مقدس)

 

 


برچسب‌ها: گردشگری مقاومت, گردشگری جنگ, گردشگری زیارتی, راهیان نور برون مرزی, گردشگر خارجی راهیان نور
+ نوشته شده در  شنبه 11 مرداد1393ساعت 10:11  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

مروری بر سریال «هفت سنگ» و حواشی آن
محمد مهد شیخ صراف- انتشار یک فایل تصویری در فضای مجازی بود که سریال هفت سنگ را به پرحاشیهترین سریال ماه رمضان امسال رسانه ملی بدل کرد. این فایل با تطابق صحنههایی از این سریال با یک سریال خارجی آن را یک کپی نعل به نعل نشان میداد. نخستین حاشیهها ابتدا در رسانههای داخلی مطرح شد و آرام آرام پای آن به رسانههای خارجی هم کشیده شد. این حاشیهها با اظهار نظرهای مختلف از سوی کارگردان سریال، مدیران رسانه ملی و شورای نظارت برصدا وسیما ادامه یافت و پای نمایندگان مجلس را هم به میان کشید. در تمام این مدت اما پخش این سریال جز دو،سه شب به خاطر ترافیک پخش زنده فوتبال جام جهانی و والیبال لیگ جهانی متوقف نشد و البته توانست مخاطبین کنجکاو در ساعات اولیه شب و پس از افطار را به خود جذب کند.
 

هفت سنگ و مدرن فامیلی!

سریال «خانواده مدرن» که آن را «خانواده امروزی» هم ترجمه کردهاند نام یک مجموعه تلویزیونی کمدی آمریکایی است که توسط «کریستوفر لوید» و «استیون لویتان» در شبکه تلویزیونیای بیسی ساخته شد. در سال ۲۰۱۰ این مجموعه توانست جایزه بهترین کمدی جوایز امی را به همراه چهار جایزه دیگر از آن خود کند. فصل اول تا سوم این مجموعه در قالب ۷۲ قسمت ۲۲ دقیقهای ساخته و پخش شد و فصل چهارم این سریال در ۲۶ سپتامبر ۲۰۱۲ به نمایش درآمد.

این مسئله در رسانههای زیادی از جمله دیلیتلگراف، ورایتی، تایمز، سیدنی مورنینگ هرالد و اینترنشنال بیزنس تایمز نیز بازتاب داشت. دیلی تلگراف نوشت: «آنطور که تماشاگران نسخه اصلی این سریال آمریکایی در جریان هستند، «هفت سنگ» تقریبا صحنه به صحنه تکرار «خانواده امروزی» است. «هفت سنگ» برخی ابعاد این سریال برنده جایزه شبکه «ABC» را تغییر داده تا به استانداردهای ایرانی نزدیک شود. این در حالی است که شیلی و یونان در حال حاضر روی ساخت نسخههای قانونی از «خانواده امروزی» کار میکنند. هر دوی این کشورها از ترجمه فیلمنامهاصلی این سریال استفاده میکنند.

 

مشکل اصلی کجاست؟

بررسی رسانهای داخلی و خارجی نشان میدهد مشکل اصلی سریال «هفت سنگ»‌‌ همان کپی بدون درج منبع است. برای عدهای این کپی از سریال آمریکایی بیشتر به عنوان یک دغدغه فرهنگی مطرح است و کارکردهای اجتماعی آن را در کنار خطر عدم تطابق فرهنگی در نظر میگیرند. برای عدهای دیگر مشکل نه به محتوا که بیشتر به خاطر عدم رعایت حق تالیف صاحبان اثر اصلی یا‌‌ همان مسئله کپی رایت باز میگردد. نقطه مشترک هر دو دسته نیز عدم اعلام این مسئله به مخاطب در تیتراژ سریال است. در این مورد کارگردان سریال اعلام کرد که ما از ابتدا گفته بودیم این یک اقتباس است ولی صدا و سیما نگذاشت اسم آن سریال را در محصول نهایی درج کنیم. اما این با گفتههای قبلی وی قدری متفاوت است چراکه علیرضا بذرافشان، کارگردان و نویسنده سریال هفت سنگ قبل از پخش سریال در مصاحبه با رسانهها گفته بود: «ایده اولیه سریال هفت سنگ را من به همراه سارا خسروآبادی طراحی کردیم و بطن قصه را گسترش دادیم تا نهایتا به سه خانواده موجود در قصه هفت سنگ رسید... ما آنها را پروبال دادیم و شخصیتها را شکل دادیم و قصه کلی هفت سنگ را روی آن بنا کردیم و براساس آن فیلمنامه این سریال را نوشتیم.»

تنها سوال پابرجا در خصوص درج نام پنج نفر به عنوان نویسنده در تیتراژ «هفت سنگ» است! اینکه این پنج نفر دقیقا چه کاری علاوه بر ترجمه انجام دادهاند سئوالی است که هنوز پاسخ درستی به آن داده نشده است و بعید است هم که داده شود. اما بیانصافی است که نام نرم افزار ترجمه گوگل را در کنار این نویسندگان درج نکردهاند!

 

کپیهای بهتر از اصل!

کپی از محصولات رسانه مشابه غربی و به خصوص آمریکایی در سال های اخیر نمونههای زیادی داشته. نمونههایی که سازندگان برخی آن را پذیرفته و سعی کردهاند با عنوان کردن مسئله «اقتباس» قضیه را حل کنند. برخی دیگر موضوع را کتمان کرده و شباهتها را طبیعی یا اتفاقی عنوان کردهاند. برخی دیگر هم از رو نرفته و کار خود را از نسخه اصل بهتر دانستهاند! این مشابه سازیها از تبلیغات تجاری و بازرگانی آغاز میشود، جایی که تقریبا بیشترین دزدی ایده و کپی جریان دارد و البته گردش مالی بالای آن موجب شده این کار بسیار پر سود هم باشد. حتی اگر در تبلیغ کپی شده یک بانک به جای «جنیفر لوپز» یک آقای کت و شلواری جایگزین شود و پیشاپیش جمعی حرکت کند که به دنبال او هستند!

دامنه این مشابه سازی به تله فیلم، سریال و آثار سینمایی نیز میرسد که نمونههای بسیاری هم در این سالها داشته است. بدترین آنها کپی بسیار ناشیانهای از سریال «لاست» یا «گمشدگان» بود که به عنوان یکی از ناموفقترین نمونهها شناخته میشود. این سریال با نام «مسیر انحرافی» در نوروز ۹۱ از شبکه سه پخش شد و البته بهرنگ توفیقی کارگردان این سریال، هرگونه کپیبرداری از سریال لاست را رد کرد! اما مسئله مشابه سازی اخیرا حتی به تبلیغات سیاسی هم کشیده شده که نمونه اخیر آن کلیپ تبلیغاتی رئیس جمهور کشورمان است.

 

یادی از کلیپ تبلیغاتی رئیس جمهور

کلیپ «نو سفر» اثری بود که در نیمه دوم سال ۹۲ توسط تیم رسانهای رئیس جمهور حسن روحانی در شبکههای اجتماعی منتشر شد. با استفاده از نفوذ و قدرت دولت، این کلیپ در دی وی دی یکی از قسمتهای سریال پر مخاطب شاهگوش هم گنجانده شد تا به شبکه نمایش خانگی راه یابد. این کلیپ که از سخنرانی روحانی در مراسم تنفیذ استفاده کرده بود در ابتدا به خاطر ساختار متفاوت و خلاقیت در ساخت نظراتی را متوجه خود کرد اما به زودی ورق برگشت. این بار هم کاربران فعال فضای مجازی بودند که متوجه شدند «نو سفر» یک کپی برابر اصل از کلیپ تبلیغاتی باراک اوباماست که «yes we can» نام داشت و در انتخابات گذشته آمریکا مورد استفاده قرار گرفته بود. همین شد که عنوان ناخوش آهنگ «کپی» به این اثر هم سنجاق شد تا از یادها برود.

 

از مجلس تا شورای نظارت

در بین این همه هیاهو شنیدیم که نمایندگان مجلس هم در صحن علنی مجلس نسبت به این اتفاق واکنش نشان داده و قرار است در این خصوص اقداماتی انجام دهند. طی این مدت از سوی نایب رئیس شورای نظارت بر صدا و سیما عنوان شد که «محتوای سریال هفت سنگ بطور ویژه مورد بررسی دقیق قرار میگیرد و گزارش تهیهشده جهت تصمیمگیری در جلسه آینده شورا مطرح میشود.» البته مدیران سیما نیز در پاسخ به سئوالات متعدد خبرنگاران از ساخت و پخش این سریال دفاع کردهاند. اما توجه به سوابق مشابه قبلی نشان میدهد احتمالا همه چیز در حد همین اظهار نظرات باقی خواهد ماند و پرونده «هفت سنگ» نیز بعد از اتمام پخش آن در ماه رمضان مثل هر سریال دیگری بسته خواهد شد.

 

هر سریال مسیر خودش را میرود

با این وجود به نظر میرسد با ادامه پخش، این سریال هم مثل هر اثر دیگری راه خودش را رفته است. هفت سنگ به عنوان تنها سریال طنز ماه رمضان امسال به واسطه این هیاهوها توانست مخاطب بیشتری را جذب کند. در ادامه نیز بازی قابل قبول بازیگرانی مثل پرویز پورحسینی، مهدی سلطانی، شبنم مقدمی و کاراکترهای نوجوان به این روند کمک کرد. هرچند گذر زمان نشان داد که سریال در پرداخت به موضوعها و سوژههای خرد تا حد ممکن بومی شده است و در خلق موقعیتهای طنز موفق بوده اما به هر حال هنوز این حواشی پایان نیافته و مسائل مربوط به آن در کارنامه سازندگان آن و مدیران صدا و سیما خواهد ماند.
 
نسخه پی دی اف مطلب
یاعلی مدد
 

برچسب‌ها: سریال هفت سنگ, خانواده مدرن, علیرضا بذرافشان, مشابه سازی در سینما, کلیپ نو سفر
+ نوشته شده در  دوشنبه 23 تیر1393ساعت 16:50  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هوالطیف
 
دست خالی دستگاه‌های فرهنگی و هنری در ماه ضیافت

۴۷ اثر برای جام جهانی، ۵ قطعه برای رمضان

محمد مهدی شیخ صراف - ابوالقاسم طالبی، یکی از کارگردانان تراز اول کشورمان اخیرا در مصاحبهای گفته که «مدیر فرهنگی به جای افتخار به خواندن تفسیر قرآن میگوید عضو فیسبوک هستم!» این نمونه کوچک اما بسیار خوبی از رفتار سطحی و عملکردهای به دور از عمق برخی مدیران فرهنگی است. رفتاری که دامنه آن از وزارت فخیمه فرهنگ و ارشاد اسلامی تا صداوسیمای جمهوری اسلامی گسترده است و هر روز بارقههای تازهای از آن را شاهد هستیم که نمونه اخیر آن را در آثار تولید شده ویژه ماه رمضان میتوان دید. تولیداتی که بیتوجهی به ساخت، موضوع، کیفیت و حتی کمیت آنها بارزتر از همیشه است. باید از کپی نعل به نعل سریال «هفت سنگ» از نمونه آمریکایی شبکه ای بیسی با نام «خانواده مدرن» که - نه تنها رسانههای داخلی که دیلی تلگراف و تایمز را هم به واکنش واداشت- بگذریم و به عرصه موسیقی برسیم. آنگاه متوجه میشویم هرچند ماجرا از سریالهای ماه رمضان شروع میشود اما بسیار گستردهتر از آن است.
 
 دست های خالی
 امسال در ایران تنها پنج قطعه موسیقی برای ماه رمضان تهیه و تولید شده است. آثاری که شامل «بغض تو» اثر مهدی یراحی و «یا رب» برنامه «ماه عسل» و «صبح امید» با اجرای حامد زمانی برای برنامه «ضیافت» شبکه چهار سیما و «میشه نگام کنی» اثر محمد علیزاده است. از این تعداد سه موسیقی آن متعلق به برنامههای تلویزیونی است و ربطی به هیچ کدام از مراکز مسئول این حوزه ندارد و مرکز موسیقی ارشاد و مرکز موسیقی حوزه هنری در این زمینه اثر خاصی را تولید نکردهاند. مرکز موسیقی سازمان صداوسیما نیز تنها یک اثر را با عنوان «ضیافت آسمونی» با شعری از عزیز عباسی و صدای علیرضا شهاب برای این ماه تدارک دیده است. همین و تمام!
 

 ۴۷ اثر برای تنها یک گل زده!

 نیاز به تلاش ذهنی زیادی ندارد تا به یاد بیاوریم مرکز موسیقی صداوسیما برای جام جهانی ۲۰۱۴ برزیل، ۴۰ قطعه موسیقی بیکلام و با کلام به همراه هفت قطعه نماهنگ منتشر کرد. در برگزاری مراسم رونمایی این آثار عنوان شده بود: «از پنج ماه پیش آثاری در اتاق فکر ما در دست تولید است تا شبکههای مختلف به ویژه شبکه سه که متعلق به جوان و ورزش است دست خالی نباشند.» البته تیم ملی فوتبال بدون حتی یک پیروزی و با تنها یک گل زده و یک امتیاز با جام جهانی خداحافظی کرد و اکثر این موسیقیها روی دست نهادهای ذی ربط ماند تا با خوششانسی بعضی را صرف پیروزیهای جهانی والیبالیستهای ایرانی کنند و الباقی را به آرشیو بسپارند. به هرحال بعد از شکست مقابل آرژانتین و شکست بدتر مقابل بوسنی و قرار گرفتن تیم در انتهای گروه، مخاطب بیشتر به موسیقی آرامش بخش نیاز دارد تا سرودهای حماسی و قهرمانی!
 
 وضع متفاوت رقبا
 
 اما در آن سوی مرزها در سایر کشورهای اسلامی اوضاع بسیار متفاوت است. هرساله برای تولید سرود و قطعههای موسیقی ویژه ماه رمضان و جذب مخاطب مسلمان رقابتی جدی وجود دارد که چهرههای موجه و غیرموجه موسیقی عربی را به میدان میآورد و در این میان جریانهای سلفی و وهابی حضوری مشهود دارند.

ماهر زین خواننده سوئدی لبنانیالاصل که مدتی است از سوی کمپانی اویکینگ به عنوان چهره جایگزین سامی یوسف مطرح شده و مورد حمایت قرار گرفته، یکی از این چهرهها است. او سال گذشته کلیپ «رمضان» را به سه زبان ترکی، عربی و انگلیسی منتشر کرد و در سال جاری نیز برای سومین سال پیاپی ترانه برنامه رمضانی مشهور «زندگی در لحظه» که در مصر پخش میشود را خوانده است.

 از سوی دیگر شبکه ابوظبی ساخت ۳۰ اثر برای ۳۰ روز ماه رمضان را دردستور کار قرار داد. آثاری که توسط یک خواننده اماراتی به نام «الوسمی» تولید شده و وی برای تصویربرداری از آن به شهرها و مناطق مختلف امارات سفر کرده است.

العریفی و خواننده تروریست!

 حتی محمد العریفی مفتی وهابی سعودی نیز از قافله عقب نیست. او خواننده مشهور سوری را که با پیوستن به گروههای تروریستی در سوریه خوانندگی مبتذل را کنارگذاشته و به خاطر مشارکت در بمب گذاری و ایفای نقش در کشتار مردم تحت تعقیب بود، پس از چند سال دوری به عرصه موسیقی بازگرداند. «فضل شاکر» به مناسبت رمضان یک قطعه آهنگ دینی برای برنامه تلویزیونی «مسیح و عذرا» ساخته العریفی تولید کرده که بسیار هم مورد توجه قرار گرفته است.

علاوه بر آن ویدئو کلیپ «حیاالله رمضان» از «عبدالرب ادریس» هنرمند عربستانی نیز توجهات زیادی را به خود جلب کرده است. این کلیپ که در شهر جده تصویر برداری شده با تکیه بر کودکان روزه دار به سنتهای عربستان در ماه رمضان پرداخته است.

از لبنان تا قطر

«عاصی الحلانی» خواننده لبنانی نیز اثری با عنوان «رحمت رمضان» منتشر کرده و درباره آن گفته است: چون ماه رمضان ماه بالا رفتن عبادت و طاعت خدا و کمک به ایتام و فقراست برای همین این سرود تعبیر و دعوت از مردم برای بخشش است.

از دیگر آثار نیز میتوان به آثار «مشاری العفاسی» از عربستان، «جنی مقداد» از اردن و «عبدالله الوصابی» از یمن اشاره کرد که جزء پربازدیدترین و مشهورترین رکوردها درفضای مجازی قرار گرفتهاند. اثر «فهد الکبیسی» از قطر با نام «بهترین گمان» نیز در زمره این آثار است.

آنچه گفته شد نمونههایی شاخص از تولیدات موسیقیایی ماه رمضان امسال هستند که در کنار انبوه آثار تولید شده غیر معروف و آثار سال های پیش، مورد استفاده شبکههای تلویزیونی و ماهوارهای عربی قرار میگیرند. در مقابل اما دستگاههای فرهنگی و هنری کشورمان و به ویژه فضای موسیقی، در عرصه تولیدات رسانهای دینی برای ماه رمضان نه تنها برای مخاطب خارجی که برای خیل عظیم مردم مسلمان خود نیز دست خالیتر از همیشه هستند.

نسخه پی دی اف مطلب

یاعلی مدد


برچسب‌ها: موسیقی اسلامی, موسیقی رمضان, محمد العریفی, ماهر زین, مرکز موسیقی صداوسیما
+ نوشته شده در  دوشنبه 23 تیر1393ساعت 16:40  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هوالطیف

مروری بر سه فیلم «اشباح»، «50 قدم آخر» و «زندگی مشترک آقای محمودی و بانو» در فصل اکران اخیر

بدساخت، به اندازه شهرت کارگردان

محمد مهدی شیخ صراف- فصل فعلی اکران بهار 93 با نمایش فیلمهای جدید در عید فطر به پایان می‌رسد. پس از توفیق فیلمهای دفاع مقدسی «چ» و «معراجی‌ها» که در کنار یکی دو فیلم دیگر مثل «خط ویژه» در اکران نوروزی رونق را به گیشه‌های سینما آوردند، این فصل به رغم مانورهای تبلیغاتی روی اسم چند کارگردان معروف، آماری نسبتا ناموفق را در جذب مخاطب به جا گذاشت. پیش از این به طور جداگانه به فیلم «متروپل» و سینمای حالا دیگر دست چندم مسعود کیمیایی پرداختیم. در این مقال به سه فیلم دیگر که طی این مدت روی پرده سینما بودند را مرور می‌کنیم. فیلم‌هایی که به میزان شهرت کارگردان‌هایشان، بدساخت و ناموفق بودند.

شبحی از یک فیلم

داریوش مهرجویی در سراشیبی زوال فیلمسازی قرار گرفته و بی‌مهابا می‌تازد! این شتاب آنقدر تند است که قبل از جشنواره فجر منتقدین آثارش را «خر» عنوان می‌کند و حالا پس از تجربه‌های ناموفق «نارنجی پوش» و «چه خوبه که برگشتی» حالا  با فیلم «اشباح» و یکی از پایین‌ترین آمارهای فروش، پایش را بیشتر برپدال گاز می‌فشارد.

داریوش مهرجویی در تازه‌ترین اثرش تلاش کرده با اقتباس از نمایشنامه مشهور اشباح ایبسن، داستان تیمسار سلیمانی با بازی مهدی سلطانی را روایت ‌کند که به دلیل نداشتن تعهدات‌ اخلاقی، خانواده‌اش را به دست نابودی می‌کشد. اما فیلمساز فیلمنامه ایبسن را حتی ایرانی هم نکرده و با تصویر سیاه سفید می‌خواهد جای پرداخت سطحی فیلم را پرکند و لابد مخاطب را به‌‌ همان سال‌های دهه سی ببرد که تئاترهایی چون این اثر بر صحنه تئاتر‌های تهران می‌رفت! اینگونه است که به جای فیلم عمیق فلسفی! که کارگردان از ساخت آن صحبت کرده بود بیشتر با یک اثر کمدی ناخواسته در فضای فانتزی مواجه می‌شویم که در ‌‌نهایت گره اصلی‌اش عشق فرزند سرهنگ با خواهر ناخواسته خودش است! خواهری که در این مسیر با معجزه کارگردان، سی سال پیش به دنیا آمده ولی اکنون ۱۸ سال دارد!

فیلم البته ایده مرکزی خاص و قابل توجهی دارد. تلاش ویژه کارگردان برای وفادار ماندن به قواعد قصه گویی کلاسیک فیلم را قابل تحمل می‌کند. اما باز هم برخی بی‌دقتی‌ها در چینش عناصر فیلم، دیالوگ‌ها و بازی‌های بی‌ربط، نتیجه نهایی فیلم را به یک شبحی از فیلم و پایین‌تر از متوسط این روزهای سینمای ایران بدل کرده است.

مردد و بدون حرف تازه

حاج منصور محمودی (حمید فرخ‌نژاد) و محدثه (هنگامه قاضیانی) یک زن و شوهر مذهبی‌اند. دختر نوجوانی دارند که نگران تربیت اویند و طبق تصویری که از سنتی‌ها داریم دختر را در فضایی بسته نگه می‌دارند. ماجرا با آمدن خواهرزاده محدثه، ساناز (ترانه علیدوستی) به همراه مردی (پیمان قاسم‌خانی) که ظاهرا شوهرش است - اما در ادامه شک می‌کنیم که هست یا نه- به این خانه برای بازسازی منزل و تغییر آن از خانه‌ای سنتی به مدرن آغاز می‌شود.

این بستر ماجرای «زندگی مشترک اقای محمودی و بانو» است. فیلمی حراف که مخاطب را خسته می‌کند و در گیشه توفیق چندانی نداشته است. بستری برای مثلا گفتگوی نمایندگان سنت و نمایندگان تجدد. دغدغه قدیمی تقابل سنت و مدرنیته. مشکل فیلم اما از همین‌جا آغاز می‌شود. اینکه فیلم نه گره جذابی دارد نه شخصیت‌های تاثیرگذاری. دغدغه اصلی حرف زدن شخصیت‌ها درباره عقایدشان بوده و قضاوت مخاطب. پس با فیلمی طرفیم که به جای داستان‌گویی و شخصیت‌پردازی فقط حرف می‌زند. با فیلمی طرفیم که محتوا زده است. آنقدر که بعضی این فیلم را بیشتر از آنکه به درد سینما بخورد، مناسب نمایش‌های رادیویی دانسته بودند.

مشکل شاید اینجا باشد که «تعارض» به عنوان مسئله اصلی درام، درست پرداخت نمی‌شود. چون کارگردان کار و البته پیش‌تر از او نویسنده فیلمنامه، کمترین تلاشی برای پرداخت درست کاراکتر‌ها انجام نداده‌اند. به گونه‌ای که در فیلم فقط تیپ‌هایی آشنا که البته نمونه‌شان در فیلمفارسی‌ها بسیار بوده و هستند، فراوان یافت می‌شوند. اینکه شخصیت‌پردازی کاراکتر‌ها محدود شود به لاک و ماتیک زن بی‌بند و بار و گذراندن اوقات در آشپزخانه زن سنتی چیزی جز تصویری تیپیکال از این دو گروه آدم‌ها نیست. مشکل‌ بزرگ‌تر فیلم اما آنجاست که فیلمساز ظاهرا می‌خواهد بی‌طرف باشد. می‌خواهد هر شخصیت حرف‌هایش را بزند و از خودش دفاع کند. می‌خواهد هم سنت را نقد کند و هم زندگی لاقید را. اما این بی‌طرفی ظاهر ماجرا است. اساسا هیچ فیلمی نمی‌تواند به طور کامل بی‌طرف باشد. ضعف اصلی فیلم حجازی این است که نه تنها طرف بی‌قید بلکه شخصیت‌های سنتی حاضر در فیلم که مترادف با افرادی مذهبی هستند، اساسا هیچ دفاعی از خود ندارند! اینگونه است که روح الله حجازی در سومین اثری سینمایی خود نه در جذب مخاطب موفق است و نه در زدن حرف تازه‌ای در سینما.

قدم‌های آخر یک کارگردان

کیومرث پوراحمد پیش از این با فیلم آبرومند «اتوبوس شب» سینمای جنگ را تجربه کرده بود که تلاش داشت تا سیاهی‌های جنگ را به تصویر بکشد. او امسال پس از حاشیه‌های بسیار اکنون فیلم «۵۰ قدم آخر» را بر پرده سینما‌ها دارد. حاشیه‌هایی که این کارگردان در جشنواره فجر با صحبت‌های عجیب درباره بیکار بودنش در زمان دولت قبل آغاز کرد و «روحانی مچکریم» تحویل جمعیت داد. مدتی بعد از آن با حمله به ابراهیم حاتمی کیا و مجید مجیدی آن‌ها را به بخور بخور در سینما، گرفتن پولهای میلیاردی و سر و صدا راه انداختن متهم کرد! گویا آقای کارگردان علاوه بر رقم قراردادش، فراموش کرده فیلمش با بودجه رسمی بنیاد روایت ساخته شده و نتیجه به جای یک اثر ماندگار دفاع مقدس تبدیل به یک اثر مضحک شده است.

«هرمز شکیبا» (بابک حمیدیان) متخصص الکترونیک بالاشهرنشینی ا‌ست که برای خروج از کشور با مشکل نداشتن پایان خدمت روبه‌رو است و آدم رفتن به جبهه هم نیست. اما به او پیشنهاد می‌شود در ازای حضور چند روزه در جبهه و از کار انداختن یک رادار عراقی کارت پایان خدمتش را بگیرد. هرمز به جبهه می‌رود. شب انجام عملیات است و او و یکی دیگر برای انجام کار به میان عراقی‌ها می‌روند. هرمز را عقربی نیش می‌زند و او و همرزمش در میانه راه بازگشت به مشکل بر می‌خورند همین جا است که همه چیز به جای درام و حماسه، رنگ مضحکه‌ای را پیدا می‌کند که تا آخر فیلم ادامه می‌ابد.

با اینکه «۵۰ قدم آخر» در سی دقیقه نخستش رنگ و بوی دفاع مقدس دارد، بسیاری این فیلم را اثری ضد جنگ می‌دانند که نمی‌توان آن را با سینمای دفاع مقدس یکی دانست. فیلم پوراحمد در عمل آنقدر بد بود که خنده‌های تمسخر‌آمیزی را در جریان جشنواره فجر در برج میلاد تجربه کرد، خنده‌هایی که باعث شد تا کارگردان فیلم در نشست خبری فیلمش با ناراحتی از آن گلایه کند. اکنون اما اصلاحات زیادی در فیلم اعمال شده و حتی تدوین مجدد آن از سوی فیلمساز صورت گرفته است. با این وجود باز کمیت «۵۰ قدم آخر» آنقدر لنگ است که کمتر کسی در سالن سینما به تماشای آن می‌رود و حتی علاقه‌مندان به سینمای دفاع مقدس هم ترجیح می‌دهند درباره آن اصلا صحبت هم نکنند.

نسخه پی دی اف مطلب

یاعلی مدد


برچسب‌ها: داریوش مهرجویی, 50 قدم آخر, کیومرث پوراحمد, فیلم اشباح, اکران بهار 93
+ نوشته شده در  دوشنبه 16 تیر1393ساعت 14:13  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف
گذری بر سریال‌های رمضان در ایران و جهان عرب

خزان کیفیت در بهار سریال!

 
محمد مهدی شیخ صراف-  پخش سریالهای سی قسمتی ماه مبارک رمضان که هرشب بخشی از اوقات پس از افطار خانوادهها را به خود اختصاص میدهد، دیگر به رسمی ثابت تبدیل شده است. اما ساخت سریالهای ویژه این ماه در کشورهای عربی چون مصر و سوریه سابقهای دیرینهتر از ایران دارد. براساس تحقیقات انجام شده تعداد مخاطبان سریالهای ماه رمضان در کشورهای عربی دو برابر تعداد بینندگان مواقع عادی است. در این میان اما موضوع و محوریت این سریالها به خاطر پخش در ایامی ویژه و با مخاطب گسترده از اهمیتی به سزا بر خوردار است. در حدی که میتواند منجر به جریان سازی اجتماعی شود.

در کشور ما این سریالها بیشتر جنبه اجتماعی یافته و سفارش دهنده و سازنده علاقه داشته اند آن را به سمت طنز ببرند. آنقدر که برای پرکردن آنتن در شبهای مبارک قدر و شهادت حضرت امیر(ع) مجبور به ساخت سریالهای کوتاه ویژه این شبها شدهاند که هیچ کدام توفیق چندانی در جذب مخاطب نداشته است.

در سالهای اخیر به خاطر نبود بودجه و سایر مشکلات مدیریتی ساخت سریالهای ماه رمضان آنقدر دیر کلید میخورد و با تنگی زمان برای ساخت مواجه میشود که عملا با پایین آمدن کیفیت همه ابعاد از فیلمنامه تا ساخت با افت جدی مخاطب هم مواجه میشود. به طوریکه پس از افول دوره سریالهای پر از روح و جن و پری حالا اکتفا به ماجراهای دم دستی و تکراری در دعواهای خانوادگی و خواستگاری و... سرلوحه کار قرار گرفته است.

در کشورهای عربی اما از این فرصت استفادههای استراژیک دیگر نیز میشود. اهمیت مسئله به قدری است که ماه رمضان در میان شبکههای تلویزیونی جهان عرب و در میان سریالسازان «فصل سریال» خوانده میشود و هر سریال سعی میکند در این رقابت بیشترین بیننده را به خود جذب کند. به همین خاطر پرداختن به مباحث حساس تاریخ معاصر با جنبه سیاسی یکی از موضوعاتی است که معمولا مورد توجه قرار گرفته است. به طوریکه امسال نیز مهمترین سریال امسال جهان عرب سریالی است که در آن به داستان دوستی بین «جمال عبدالناصر» رهبر انقلاب ۱۹۵۲ با «ژنرال عبدالحکیم عامر» وزیر جنگ مصر در دوران حکومت وی پرداخته شده است.

در سال ۸۸ نیز پخش سریال «ناصر» که به بررسی زندگی جمال عبدالناصر در سالهای ۱۹۲۶ تا ۱۹۷۰ پرداخته بود، رویکرد ضداسرائیلی شدیدی داشت و سیاستهای دولت مصر را به نقد میکشاند، با حواشی زیادی مواجه شد. یک سال بعد از آن سریال «الجاسوسیه» با پرداخت به رابطه عاشقانه زوجی که یکی از آنها در شبکه جاسوسی اسرائیل فعالیت میکند و سریال «آرامش نسبی» با موضوع سفر خبرنگار مصری به عراق برای گزارش جنگ امریکا و عراق پخش شد. بسیاری از کارشناسان نقشی اساسی برای این سریال در ایجاد ذهنیت مردمان عرب نسبت به مسائل سیاسی منطقه قائل شده اند. تاجایی که به تاثیر آنها در اعتراض های منجر به سرنگونی مبارک و تحولات سالهای اخیر موسوم به بیداری اسلامی در نقد نظام های حاکم منطقه پرداختهاند.

اما مهمترین سریال امسال جهان عرب «یک عمر دوستی» نام دارد و سناریوی آن را ممدوح اللیثی نویسنده فقید مصری نوشته و «عثمان ابولبن» آن را کارگردانی کرده است. در این سریال داستان دو دوستی محوریت دارد؛ داستان دوستی عبدالناصر و ژنرال عامر از دانشگاه نظامی مصر تا حکومت در سال ۱۹۵۲ تا شکست در جنگ شش روزه ۱۹۶۷ اصل ماجرا است. در حاشیه نیز داستان عشق بین یک بازیگر مصری با ژنرال عامر که منجر به ازدواج آنها شد روایت میشود.

باید منتظر ماند و دید که پخش این سریال با چه بازخوردی مواجه خواهد شد. اما آنچه مسلم است خلاء بزرگ ساخت سریالهای استراتژیک در رسانه ملی و عدم استفاده مناسب از فرصت بزرگ ماه رمضان است.

مرور سریالهای ماه رمضانی صداوسیما در سالهای اخیر، نشان دهنده علاقه مدیران به ساخت کم دردسرترین و سطحیترین سریالها است. آنقدر که به جز معدود آثار، بهار سریال با خزان کیفیت همراه بوده است و همیشه جای خالی آثاری درباره چهرهها و وقایع مهم تاریخی و مشاهیر کشور به چشم خورده است. راستی فکر میکنید با توجه به بالا گرفتن حساسیتهای منطقهای و درگیریهای فراوان در کشورهای همسایه؛ موضوع مهمترین سریال ماه رمضان امسال رسانه ملی در ایران چیست؟

نسخه پی دی اف مطلب

یاعلی مدد


برچسب‌ها: سریال های ماه رمضان, سریال ماه رمضان در مصر, سریال جمال عبدالناصر, نقد رسانه ملی
+ نوشته شده در  دوشنبه 9 تیر1393ساعت 14:18  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

روایت جنگ، شب امتحان نیم ترم

 
محمد مهدی شیخ صراف- «اینجا همه چیزش خاطره است؛ از سوله اجتماعیمان و بچههای آن، از تقسیم چای برادر کولیوند و از تغذیه او، از شیرین کاریهای امرالله، از تکیه کلام بچهها، از حمام «شیخ سله»، از سر و صداهای غورباقههای شیخ سله، از کوه پیماییها و از استکانهای چای، از رخسار بچهها، از همه چیز و همه چیز؛ حتی از این خودکار و دفتری که با فرستادن یک صلوات- ازایستگاه صلواتی- هدیه گرفته ام؛ ماجراهایایستگاه صلواتی، همه و همه خاطره اند. شاید روزی به فکر تمام اینها بیفتم و افسوس بخورم.»

از بین خاطرات منتشر شده درباره جنگ هشت ساله ایران و عراق، «حرمان هور» کتاب ویژهای است؛ چراکه به خصوص که مجموعه دست نوشتههای یک شهید دانشجو است که در فاصله زمانی قابل توجهی از سال 61 تا 65، اتفاقات، حالات و روحیات خود را ثبت کرده است. بیان ساده و روان نوشتههای وی علاوه بر کمک به نزدیکی ذهن خواننده، باعث شده جزئیات موجود به خوبی حفظ و بیان شود.

»اصلا اینها برای این نیست که کس دیگر بخواهد تعجب کند یا بخواند. اینها برای چیز دیگریست. ولی برای وضوح مطلب جریانهای هرکدام را بازگو میکنیم؛ گرچه بهتر بود در قالب داستان یا نوشتاری دیگر گفته شود. ولی همان طور که میبینید نه اوراق این دفتر اجازه میدهد و نه چشمانم. که ساعت حدود دوازده شب است، فردا هم امتحان نیم ترم دارم...»

کتاب حرمان هور مجموعه دست نوشتههای شهید احمد رضا احدی است؛ نمونه مشهودی از سیر پیشرفت انسان در نزدیکی با خداوند. شهید احدی این سیر را از زمان ورود به جبهه در قالب یادداشتهای منقطع به صورت مکتوب درآورده؛ او آن قدر هنرمندانه به بیان افکار خود در ارتباط با فضا و توصیف رخدادها پرداخته، و طوری در این مسیر پیشرفته است که خواننده با نوشتهها همراه میشود و خود را به مقایسه با حالات نویسنده شهید میکشاند تا در حین مطالعه از خود بپرسد من در کجای مسیر هستم؟

این مسئله در نوشته معروف وی به نام «نامعادله» کاملا مشخص است. شهید احدی در این نوشته افکار خود را به صورت سئوال از دیگر دانشجویانی میپرسد که بر خلاف او، از جنگ دورند و به آن اهمیتی نمیدهند.

«آیا میتوانید این مسئله را حل کنید؟ گلولهای از لوله دوشکا با سرعت اولیه خود از فاصله 100 متری شلیک میشود و در مبدا به حلقومی اصابت نموده و آن را سوراخ کرده گذر میکند. معلوم نمایید سر کجا افتاده است، کدام زن صیحه میکشد، کدام پبراهن سیاه میشود، کدام خواهر بی برادر میشود، آسمان کدام شهر سرخ میشود، کدام گریبان پاره میشود، کدام چهره چنگ میخورد، کدام کودک در انزوا و خلوت خویش اشک میریزد؟»

شهید احدی با وجود حضور در جبهه از سال دوم دبیرستان در سال 63 موفق به کسب دیپلم تجربی شده و در سال 64 نیز به عنوان نفر اول کنکور اعلام میشود و در رشته پزشکی ادامه تحصیل میدهد. ولی با این وجود جبهه را ترک نکرده و در کنار نبرد به ادامه تحصیل میپردازد. پس از شهادت این دانشجوی پزشکی، رئیس دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی دانشنامه دکتری رشته پزشکی او را به خانواده اش تقدیم کرد.

«چیزی که مینویسم نه برای آن است که کسی بخواند و نه برای آن است که نیت سو و ریایی داشته باشم. بلکه برای این است که اگر روزگاری خواستم به گذشتهها بیندیشم و خاطرات گذشتهام را به یاد بیاورم وسیلهای در دست داشته باشم؛ اگر چه نه انشای خوبی دارم و نه فصاحتی در کلامم پیدا میشود.»

«حرمان هور» به همت علیرضا کمری تهیه و جمع آوری شده و انتشارات سوره مهر آن را به چاپ رسانده است، این کتاب بار اول در سال 67 با مجموعه پراکندهای از خاطرات شهید احدی به چاپ رسید و پس از چهار سال با جمع آوری یاداشتها شهید که نزد دوستانش به جای مانده و با قرار دادن منظم دست نوشتهها در کنار هم توسط مولف به چاپ دوم رسید، پس از آن چاپهای متعددی را بر خود دیده است.

«گرچه این یک خاطره است، مثل یک داستان، مثل یک فیلم، ولی تصویر تو یک لحظه و یک عکس از این فیلم است. اگر قرار باشد از خاطرات فیلم تهیه کنی و این خاطره، خاطره مهم و زیبایی باشد و آن گاه از آن فیلم، فقط یک عکس و یک تصویر داشته باشی، آن گاه چه تصویری را بر میگزینی؟ پس این تصویرها خود حاکی داستانهایی هستند که شخص میخواهد آن را در قالب یک نگاه به میدان آورد و مسلما ناتوان خواهد بود.»


برچسب‌ها: حرمان هور, شهید احمد رضا احدی, معرفی کتاب, شهید نفر اول کنکور پزشکی, دست نوشته های شهید
+ نوشته شده در  دوشنبه 2 تیر1393ساعت 14:27  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

هنر برای چمران

این سه اثر در یک‌سال گذسته درباره شهید چمران منتشرشده است
 
محمد مهدی شیخ صراف31 خرداد سالگرد شهادت دکتر مصطفی چمران در دهلاویه است. طی این سی و چند سال که از این اتفاق می گذرد آثار فرهنگی و هنری درباره این شهید تولید شده که هر کدام مورد استقبال یا نقد قرار گرفته اند. اما در یک سال گذشته شاهد انتشار سه اثر شاخص در سه قالب از سه هنرمند نامدار در باره چمران بوده ایم که ماندگاری و درجه یک بودن ویژگی هرسه آنهاست.

فیلم «چ» ابراهیم حاتمی کیا

«آخرین حرف ابراهیم حاتمی کیا در سینمای ایران» روایت دو روز حضور شهید مصطفی چمران در شهر پاوه است. شهری در محاصره ضد انقلاب که در آستانه سقوط است. این فیلم پس از جلوه گری در جشنواره فجر سال گذشته بلافاصله برای اکران نوروزی راهی سینماها شد . به فروشی حدود 3 میلیارد تومان دست پیدا کرد. البته در همین مدت حدود 300 اکران دانشگاهی در سراسر کشور را نیز از سر گذراند که در نوع خود رکورد قابل توجهی به حساب می آید و نشانگر پسندیده شدن این فیلم از سوی قشر فرهیخته و جوان است.

حاتمی کیا در «چ» توانست یکی دو سکانس فراموش نشدنی به تاریخ سینمایی ایران اضافه کند. چند دیالوگ ماندگار به خصوص از زبان شهید اصغر وصالی که از مبارزان پاوه بود هنوز هم بر سرزبان ها است. علاوه بر اهالی فرهنگ و سینما چهره های سیاسی متعددی هم درباره آن اظهار نظر کردند.

به خصوص بحث «چمران بازرگان» و «چمران خمینی» و مرز بین جنگ و صلح که فیلم صریحا به آن اشاره می کند در راس کلید واژه این بحث ها بود. درباره این فیلم در سه مقطع پیش و بعد از جشنواره و هنگام اکران نقدها و نظرات زیادی مطرح شد که به آن پرداختیم، اما همچنان منتظریم که «چ» به شبکه سینمای خانگی بیاید و دوباره آن را به تماشا بنشینیم.

 

انیمیشن «مصطفی» سید رضا میرکریمی

انیمیشن «مصطفی» اثری از سید رضا میرکریمی کارگردان سینما است که به تازگی رونمایی شده است. این انیمیشن با ﺗﮑﻨﯿﮏ کمیک ﻣﻮﺷﻦ و با صدای پرویز پرستویی روایتی 35 دقیقه ای از زندگی شهید دکتر مصطفی چمران است. این اثر بخشی از یک مجموعه هفت قسمتی از تولیدات حوزه هنری با عنوان «نامها» است که هرکدام درباره یکی از سرداران شهید دفاع مقدس در حال ساخت است. 

مهمترین ویژگی این اثر علاوه بر استفاده مناسب از تکنیک در تجربه جدید این است که تکلیف کارگردان با روایت ماجرا روشن است. فیلم خودش گلیمش را از آب بیرون می کشد و به سختی تعارض شخصیت چمران جنگجو با چمران عاشق را به تصویر می کشد و حتی از بیان تاثیر اندیشه های دکتر علی شریعتی، امام موسی صدر و امام خمینی بر او غافل نمی ماند. اینجا با یک قهرمان شجاع و دوست داشتنی طرف هستیم که عاشقانه دنبالش می کنیم. در این باره بیش از هر چیز حرفهای میرکریمی به عنوان سازنده اثر خواندنی است:

«سفارش دلم بود که این انیمیشنها را بسازم. سفارشی کاملا شخصی. طبیعی است که هر کدام از ما در برخورد با پدیدهها یک بُعد آن را درک میکنیم و بعد هم‌‌ همان بُعد را به اشتراک میگذاریم. شهدا همه هویت ملی و دینی کشور هستند و من هم هرچقدر وارد دفاع مقدس شدم و عملیات مختلف را مرور کردم بیشتر فهمیدم که با چه پدیدههای عجیب و غریبی روبرو هستم. شهدایی مانند باقری نابغههایی بودند که خیلی خوب توان پیشبینی حرکات دشمن را داشتند. از باقری گرفته تا همت و خرازی رفتارهایی از شهدا سر زد که به افسانه پهلو میزند»

«تا قبل از فیلم آخرم «یه حبه قند» قهرمانان اثارم اغلب تردید داشتند در پیدا کردن راه درست اما وقتی احساس کردم در جامعه شرایطی پیش آمده که حجم تردیدها زیاد شده و در واکنش به این همه تردید به قهرمان نیاز داریم پس تصمیم گرفتم که قهرمانپردازی را جدیتر بگیرم. البته خیلیهای دیگر هم در سینمای ما فهمیدهاند که داشتن قهرمانانی که یقین دارند بهتر است از شخصیتهای مردد. یادم میآید که قهرمان نسل ما کودکی هلندی بود به نام پطروس که شاید حتی در هلند هم به اندازه ما نمیشناختندش در شرایطی که کشور ما پر بوده از قهرمان. من هم دوست داشتم به جای یک قهرمان چند قهرمان را در یک مجموعه عرضه کنم. گنج شخصیتی شهدا هم‌‌ همان ویژگی اصلی یک قهرمان است و روح مخاطب را به کار میگیرد.»

 

کتاب «مرد رویاها» سید مهدی شجاعی 

کتاب «مرد رؤیاها»ی سیدمهدی شجاعی که فیلمنامهای درباره شهید چمران است، جزء پرفروشترینهای نشر نیستان در نمایشگاه کتاب امسال قرار گرفت. این کتاب در قالب فیلمنامه یک سریال 13 قسمتی و درباره چمران نوشته شده است. نویسنده در آن به سراغ نیمه پنهان زندگی چمران رفته است و به راحتی تمامی مصائب موجود پیرامون نوشتن از چنین افرادی را پشت سر گذاشته است.

شجاعی در «مرد رؤیاها» با درک اقتضاء تحمل مخاطب، نه به سوی خلق یک اثر اکشن و پر کشش و زد و خورد رفته است و نه به سراغ خلق یک ملودرام عاشقانه از زندگی یک مجاهد و شهید ملی. او سعی کرده به دور از احساسات، پیش از هر چیز به خلق یک ساختار واقعی و رئال از شخصیت مردی رؤیایی دست پیدا کند. فردی که در عین عملگرایی و فعالیت بر اساس اصول و شیوههای مبارزه سیاسی و نظامی چریکی، عاشقپیشه نیز هست و روابط عاطفی زندگی را نیز فراموش نمیکند.

داستان از زمان حال شروع شده و نویسندهای را روایت میکند که در راه نگارش زندگینامه شهید چمران دستنوشتههای چمران را یافته و زندگی وی را از طریق همین دستنوشتهها درک میکند.

دوران جوانی چمران و آشنایی با همسر آمریکاییاش، تحصن در سازمان ملل به منظور اعتراض به جنایات رژیم شاه در زندانهای ساواک، ادامه مبارزات و حضور در سفارتخانه ایران در واشنگتن،ازدواج با ماریا در آمریکا، واکنش چمران به دستگیری برادر محمدرضاشاه در فرودگاه سوئیس به دلیل حمل مواد مخدر، اعتراضات دانشجویان ایرانی در آمریکا به اعطای دکترای افتخاری به محمدرضا شاه در آمریکا،سفر ناکام شاه به آمریکا برای دریافت دکتری بخشی از ماجراهای روایت شده در قسمتهای اول تا هفتم این فیلمنامه است. 

این روایت زمانی جذاب می شود که در لابلای آن شجاعی نقبی نیز به گذشته های چمران و دوران نوجوانی او میزند و خاطراتی جذاب از آن دوران را در قالب گفتگوی او با همسرش پروانه، پیش چشم مخاطبانش تصویر میکند.

بخش دوم داستان نیز به ماجرای حضور چمران در مصر در دوران زمامداری جمال عبدالناصر و حضور در دفتر وی و دریافت کمکهای نظامی از او برای آموزش نیروهای چریکی و نیز آشنایی با امام موسی صدر و مهیا شدن حضور چمران در لبنان اختصاص دارد.

حساسیت شجاعی در بیان جزئیات و نیز استفاده از ادبیاتی صمیمی و عامیانه برای نوشتن دیالوگهای این اثر، بر جذابیت این متن افزوده است.

نسخه پی دی اف مطلب

یاعلی مدد


برچسب‌ها: فیلم شهید چمران, انیمیشن چمران, سالگرد شهادت چمران
+ نوشته شده در  دوشنبه 26 خرداد1393ساعت 18:11  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

مشروح ميزگرد بررسي نشر افغانستان در «نسيم» با حضور مديرعامل اتحاديه ناشران اين كشور / از فعاليت سعودي‌ها در اين كشور تا سنگ‌اندازي‌هاي گمرك ايران براي تبادل فرهنگي با افغانستان؛ "كتاب‌هاي مهمان ويژه نمايشگاه كتاب امسال ۴۸ ساعت در گمرك توقيف شده بود"

بیست و هفتمین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران امسال یک تفاوت اساسی با سال های گذشته داشت. مهمان ویزه نمایشگاه امسال کشور افغانستان بود. اگر چه دیر به مهمان خبر داده شد و مشكلاتي نيز براي آنها پيش آمد كه با دخالت مستقيم مسئولان وزارت ارشاد حل شد اما با اين حال در این مدت کم توانستند کارهای زیادی انجام دهند. اعضاي اين هيات در ایام نمایشگاه مهمان خبرگزاری «نسيم» شدند و فرصتي فراهم شد تا در گپ و گفتی كوتاه از كارنامه حوز كتاب و نشر در افغانستان بگويند. متن ذیل گفتگوی يك ساعته خبرگزاری «نسیم» با اجمل عازم، دبیر اتحادیه ناشران و کتابفروشان افغانستان؛ و سید موسی حسینی، مدیر انتشارات سپید افغانستان  است:

«نسیم»: وضعیت صنعت نشر افغانستان از نظر نیروی انسانی، تکنولوژی و تجهیزات چگونه ارزيابي مي‌كنيد؟

عازم: بعد از سال 1370 که آزادی مطبوعات به وجود آمد، البته این آزادی تا حدی نبود که بتواند وضعیت افغانستان را تغییر دهد؛ حتی تا سال 1380 هم یک ماشین آفست در افغانستان وجود نداشت و کتاب هایی که چاپ می شد نیز یا در ایران چاپ می شد یا در افغانستان. در اواخر دهه 70، یک یا دو ماشین آفست به کشورمان آمد. البته بعد از پایان یافتن حکومت طالبیان و روی کار آمدن دولت جدید در افغانستان تغییر کلی در وضعیت کشورمان به خصوص در عرصه فرهنگی ایجاد شد، به طوری که سرعت چاپ کتاب در افغانستان بالا رفت و ظرف 10 سال توانستیم در این حوزه به یک رشد صددرصدی برسیم، یعنی از وضعیتی که یک ماشین آفست هم در افغانستان وجود نداشت توانستیم به جایی برسیم که ماشین های مدل سال را در حوزه چاپ و نشر در کشورمان داشته باشیم و حتی از لحاظ تجهیزات چاپی از کشور پاکستان نیز جلو افتادیم. طبیعتا با بهبود امکانات چاپ وضعیت نشر کتاب نیز در کشور افغانستان خوب شد.

ما نیز در سال 1383 در کشور افغانستان چاپخانه ای ایجاد کردیم که حتی کارگران این چاپخانه را نیز از ایران به کشورمان بردیم، البته در همان سال نیز در نمایشگاه کتاب ایران شرکت کردیم. سال 92 حدود 300 عنوان کتاب جدید در افغانستان داشتیم، البته این میزانی است که اتحادیه ناشران افغانستان از آن باخبر است، ممکن است کتاب هایی دیگری نیز به چاپ رسیده باشد که از آن بی خبر باشیم.

کیفیت محتوایی کتاب روز به روز بیشتر شده و هم حیث ظاهری نیز روز به روز پیشرفت کرده ایم، البته تاثیر کارهای فرهنگی ایران در افغانستان همیشه وجود داشته و قابل انکار نیست. برای مان ایران بهترین کشوری است که بتوانیم از تجربیات آن استفاده کنیم؛ چرا که هم فرهنگ و هم زبان مان مشترک است و بیش از 80 درصد کتاب هایی که در افغانستان استفاده می شود، کتاب هایی است که در ایران تولید شده و 20 درصد مابقی نیز کتاب هایی دینی است که از پاکستان، بیروت و .... وارد می شود و کشورهای زبان هم که از کشور هند و پاکستان وارد می شود.

 

«نسيم»: جمهوري اسلامي ايران چه نقشي مي‌تواند در اين ميان داشته باشد؟

عازم: در بخش چاپ و نشر بیشتر از کشور ایران الهام گرفته ایم و در نمایشگاه کتاب امسال نیز بیشتر کتاب های غرفه افغانستان رنگ و بوی ایرانی دارد چرا که تجربیات خود را در این حوزه از ایران گرفته است نه کشورهای اروپایی؛ دلیل این امر در وهله اول این است که برای افغانستان مقدور نیست که تا حدی با کشورهای اروپایی ارتباط داشته باشد که بتواند از آنها در حوزه چاپ و نشر الگو بگیرد؛ چرا که آنها در سطح بالایی قرار دارند و دوم اینکه علاقه و تمایل چندانی هم به این کشورها وجود ندارد، اگر هم علاقه ای وجود دارد در حوزه سیاسی و اقتصادی است نه فرهنگی، ولی با کشور ایران ارتباط فرهنگی بیشتر وجود دارد که اصلی ترین مولفه این مسئله نیز وجود زبان فارسی است. در افغانستان سه زبان ملی دری، پشتو و ازبیکی داریم ولی بیشترین نفوذ مربوط به زبان پشتو است، البته زبان دری در مناطق پشتو نشین هم زیاد دیده می شود. حتی در هند و ترکیه نیز بیشترین کتاب هایی که مربوط به 100 سال قبل است به زبان فارسی است، حتی در ترکمنستان نیز بیشترین آثار تاریخی شان به زبان فارسی است.

«نسيم»: جناب حسيني شما هم اگر نظري در اين رابطه داريد عنوان كنيد.

حسینی: بین سه کشور افغانستان، ایران و تاجیکستان نیز افغانستان به ایران نزدیک تر است، چرا که زبان نوشتاری تاجیکستان تحت سلطه شوروی تغییر یافته و تاجیکستانی ها به زبان فارسی صحبت می کنند ولی به زبان روسی می نویسند. به همین دلیل کتاب هایی که از ایران وارد می شود، به راحتی در افغانستان فهمیده می شود و شاید تنها چند واژه را در کتاب های ایرانی تغییر دهیم، ولی ریشه زبان دری در افغانستان حفظ شده است به همین دلیل مشکلات بسیار کمی در کتاب های ایرانی وجود دارد. منبع اصلی کتاب های دانشگاهی کشور افغانستان کتاب های ایرانی است؛ چرا که کتاب های رفرنس اصلی از لحاظ هزینه و موجود بودن بسیار گران و مشکل است ولی کتاب هایی که توسط کشور ایران به چاپ می رسند هم ارزان و قابل دسترس هستند، به همین دلیل بیشتر کتاب هایی که در مراکز علمی افغانستان استفاده می شوند، کتاب های ایرانی هستند.

البته خرید کتاب هایی در افغانستان چاپ می شوند به چند مولفه بستگی دارد که یک میزان درآمد خانوار افغانی است، طی چند ماه گذشته آماری در افغانستان منتشر شد که 90 درصد هزینه خانوارهای افغانی صرف تامین نیازهای اولیه زندگی می شود و تنها برای 10 درصد دیگر درآمد است که می تواند صرف خرید کتاب شود. البته مولفه دوم بحث سواد خانوارها است که در گذشته میزان سواد در افغانستان بسیار پایین بود ولی طی 10 سال گذشته تحول بزرگی در این حوزه ایجاد شد، به گونه ای که در 10 سال گذشته زیر یک میلیون نفر دانش آموز در افغانستان داشتیم در حالی که الان 10 میلیون نفر دانش آموز در کشورمان مشغول به تحصیل هستند و قطعا در آینده  با توجه به جمعیت محصل فعلی فرهنگ کتاب در افغانستان گسترش پیدا خواهد کرد.

مسئله فرهنگی نیز یکی از دیگر از مولفه های پایین بودن مطالعه در افغانستان است، باید برای کتاب در کشورمان کار فرهنگی صورت بگیرد، به گونه ای که در ایران می بینیم بهترین خریدار کتاب از ناشران دولت است و کتابخانه های مدارس و سایر موسسات توسط دولت تجهیز می شود و همچنین مسابقاتی با جوایز ارزشمندی برای کتاب برگزار می شود و حتی در  اتوبوس های ایران کتاب وجود دارد که همه این موارد کار فرهنگی در حوزه کتاب به شمار می رود که متاسفانه در افغانستان با توجه به وضعیت بد اقتصادی اینگونه نیست و وزارت اطلاعات و فرهنگ به دلیل وضعیت نامناسب اقتصادی نمی تواند برنامه های خود را اجرا کند.

افرادی که در افغانستان کتاب تهیه می کنند یا بر اساس ضرورت این کار را می کنند و یا به صورت داوطلبانه اقدام به این کار می کنند که تهیه کتاب به این صورت سهم ناچیزی را در افغانستان دارد، ولی انتظارمان با توجه به رشد سریع زندگی در حوزه های مختلف اقتصادی، فرهنگی و چاپ و نشر این است که طی سال های آینده در حوزه کتاب تغییرات اساسی ایجاد شود. قطعا رشد مسائل مربوط به چاپ کتاب ها مانند بحث سخت افزاری چاپخانه ها و مسائل فنی کتاب نیاز به گذشت زمان دارد؛ البته ما چاپخانه های به مدرنی داریم ولی برای رشد در حوزه مسائل فنی کتاب مانند تنظیم رنگ و... نیازمند زمان هستیم؛ البته اکثر کتاب های چاپ شده در افغانستان کتاب های علمی، طبی، ادبیات، مذهبی و .... است البته در بخش کودک هنوز کار چندانی صورت نگرفته که این مسئله ضعف مان در این حوزه را نشان می دهد.

«نسیم»: متوسط تیراژ کتاب شما در افغانستان چقدر است؟

عازم: در کشورمان کتاب با تیراژ خوب و قیمت ارزان تمام می شود، ولی در پاکستان کتاب های منتشر شده کیفیت پایینی دارند. البته در پاکستان تیراژ حداقلی هم کتاب هزار است و هر کتابی از تیراژ هزار تا محاسبه می شود ولی در ایران تیراژ کتاب 5 هزار است یعنی میانگین چاپ 5 هزار جلد است ولی میانگین کتاب در افغانستان تیراژ کتاب 500 جلد است ولی 2 هزار و 3 هزار تیراژ کتاب هم داریم، البته سال های گذشته 5 هزار جلد کتاب چاپ می کردیم ولی در حال حاضر برخی از کتاب هایمان تا 20 هزار جلد هم به چاپ رسیده است، البته بیشتر کتاب های مدارس اینگونه است و کتاب های پزشکی و دانشگاهی حداقل تیراژ 2 هزار است. متاسفانه در افغانستان تعداد ناشر زیاد نیست و به طور مثال در حوزه پزشکی وقتی کتابی را چاپ می کنیم در کل افغانستان پخش می شود. امسال در کابل بیشتر از 20 دانشگاه خصوصی داریم و در هر استان 2 تا 5 دانشگاه خصوصی داریم، در حالی که تا قبل از سال 1385 کل افغانستان بیشتر از 7 دانشگاه دولتی دیگر دانشگاهی نداشتیم ولی امروزه تعداد دانشگاه ها و مراکز تحصیلات عالی و مدارس زیاد شده است و قطعا این مسئله بر انتشار کتاب ها هم تاثیر می گذارد.

 
 
 

«نسیم»: اهالي نشر در در افغانستان با چه مشكلاتي دست و پنجه نرم مي‌كنند؟

حسینی:  تا دو سال پیش اکثر کتاب هایمان به دلیل دو موضوع بالا بودن کیفیت و مناسب بودن هزینه ها را در ایران چاپ می کردیم ولی از آن زمان به بعد باید گفت که 80 درصد کتاب هایمان را در افغانستان چاپ می کنیم، خوشبختانه طی این مدت هم هزینه ها مناسب شده و هم کیفیت چاپ کتاب در افغانستان بالا رفته است و تنها برخی کتاب های خاص که نیاز به صحافی خوب و چاپ های رنگی را در ایران واگذار می کنیم. باید گفت که نرخ چاپ در افغانستان طی چند سال گذشته ثابت بوده است ولی در ایران اینگونه نیست، البته برای ما چندان تفاوتی نداشته چرا که با بالا رفتن هزینه چاپ کتاب در ایران پول افغانستان هم بالا رفته است ولی ما با مشکلات قانونی چاپ کتاب در ایران مواجه هستیم؛ در حالی که تا 3 سال گذشته با روابط دوستانه می توانستیم کتاب هایمان را در ایران چاپ کنیم ولی الان نیاز به تایید وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و سفارتخانه ایران هستیم، به عبارت دیگر زمان زیادی را برای انجام کارهای قانونی چاپ کتاب در ایران انجام می دهیم.

ما دو بخش مجزا داریم که بخش موسسه فرهنگی و انتشارات سپید امید است که در حوزه دینی، کتاب های دانشگاهی، هنر و زبان های خارجی فعالیت می کند و بخش دیگری به نام خانه فرهنگی کودکان و نوجوان است که تنها ناشر تخصصی در حوزه کودک و نوجوان در افغانستان به شمار می رود، متاسفانه در این حوزه فعالیت کمی صورت گرفته و الان نمایشگاه یار مهربان را در مدارس و سایر نقاط افغانستان ایجاد کردیم تا بتوانیم به فرهنگ سازی در این حوزه بپردازیم. ما از برخی ناشران کودک ایرانی استفاده می کنیم و کار آنها را بومی سازی می کنیم، البته گاهی موارد نیز متن کتاب را در افغانستان تهیه می کنیم و ناشران ایرانی کارهای طراحی و .... کتاب را انجام می دهیم و از اول فعالیت مان در حوزه کودک و نوجوان با انتشارات سایه گستر قزوین، انتشارات بلخ، پیام آزادی و .... ارتباط داشته ایم. اگر ایران سیستم حمایتی داشته باشد و مشکلات قانونی  کسانی که کار مشترک بین ایران و افغانستان انجام می دهند را برطرف کند، بسیاری از مسائل ناشران برطرف می شود، چرا که در وضعیت فعلی ما برای نمایشگاه کتاب بیست و هفتم دو هفته در مرز ایران و افغانستان معطل ماندیم.

همچنین متاسفانه مسیری که در افغانستان وجود دارد مسیری به سمت زبان های انگلیسی و نابودی زبان فارسی است و اگر به همین روال پیش رود طی 10 سال اینده کتاب های ایرانی بازارش را در افغانستان از دست می دهد و الان کتاب های ایرانی در ادبیات، تاریخ، دین  به کشور افغانستان ارسال می شوند. البته رمان هایی که ما می خوانیم بیشتر فهيمه رحیمی و ... است و چون این کتاب ها را در ایران خوانده ام قشر دانشگاهی بیشتر به دنبال آنها هستند و متاسفانه رمان های جدید ایران کمتر در افغانستان خوانده می شود و رمان هایی که در افغانستان بیشتر فروش می رود بیشتر مربوط به دوران رژیم پهلوی است و باید گفت که استقبال چندانی از رمان های ایرانی در کشور افغانستان صورت نمی گیرد.

«نسیم»: حضور برخي كشورهاي منطقه در افغانستان بيشتر در چه حوزه‌هايي است؟

عازم: ترک ها بیشتر کتاب های انگلیسی استفاده می کنند البته آنها را ترجمه می کنند، بیشتر کتاب های ترکیه ای که به افغانستان می آید، ترجمه شده به  زبان فارسی است؛ ترک ها خودشان کتاب ها را ترجمه کرده و آنها را یا در ترکیه منتشر می کنند یا در کشور افغانستان. البته بیشتر کتاب هایی که چاپ و ترجمه می شود، مربوط به حوزه تعلیمات دینی و دانشگاه است. سعودی ها نیز بیشتر در بخش مدارس و حوزه های مذهبی فعالیت می کنند. البته سعودی ها کتاب ها را که به زبان عربی است یا در کشور افغانستان یا در پاکستان به زبان فارسی پشتو ترجمه می کند.

 

«نسيم»: در مورد كتاب‌هايي ايراني چطور؟ فعاليت سازماندهي شده محسوسي انجام شده است؟

در تلاش هستیم که بتوانیم بعضی کتاب های ایرانی را در افغانستان بومی سازی کنیم؛ البته این کار را قانونمند انجام خواهیم داد، زمانی ما کتابفروشی کلیات سعدی رو داشتیم و کلیات سعدی چاپ ایران در سال 1372 جزو کارهای بسیار خوب محسوب می شد؛ البته در حال حاضر کمبودی در حوزه کتاب در کشورمان نداریم و هر کتابی که در ایران منتشر می شود را می توان در افغانستان پیدا کرد. باید برای چاپ کتاب فرآیند قانونمند پیدا کرد و پیشنهادمان به هیئت ایرانی که به کابل آمدند و تفاهم نامه ای نیز امضا کردیم این است که تلاشی صورت گیرد تا دولت ایران بخش خصوصی ناشران افغانستان را رهبری کند و کتاب به شکل دقیق و یکدست به کشور افغانستان وارد شود؛ چرا که با این کار هم تیراژ کتاب و هم فروش کتاب در افغانستان افزایش می یابد.

به دلیل نزدیکی کشور افغانستان به ایران محموله های کتاب ایران ظرف 48 ساعت به افغانستان می رسد ولی به دلیل عدم ارتباط ناشران افغانی با ناشران ایرانی چندان این مسئله دیده نمی شود، باید کاری که ناشران افغانستان مستقیما با ناشران ایرانی ارتباط داشته باشند؛ البته باید توجه داشته باشیم که ویزایی که به ناشران افغانی داده می شود با سایر ویزاها تفاوت داشته باشد؛ چرا که باید در وهله اول تعریف مشخصی برای ناشران در نظر گرفته شود و زمینه های سهولت رفت و آمد ناشران افغانی با توجه به محدود بودن ناشران به ایران ایجاد شود، ناشران افغانی دارای مجوز در افغانستان تعداد کتابفروشان و مراکز پخش روی هم 100 نفر هستند و قطعا مجوز رفت و آمد برای این تعداد کار بسیار آسانی است.

متاسفانه قراردادهای بزرگ چاپ کتاب مدارس به دلیل عدم توانایی کشورمان برای چاپ آنها با کشور هندوستان منعقد می شود که قطعا با ارتباط با ایران می توان این کار را به کشور ایران واگذار کرد و باید گفت در شرایطی که بیشتر چاپخانه های ایران تعطیل هستند کشور افغانستان می تواند یک بازار بزرگ کتاب برای ایران به شمار آید و حتی برخی نیازهایمان در حوزه کتاب نیز توسط چینی ها تامین می شود در حالی که ایران می تواند از جهات مختلف برای کشورمان مفید باشد ولی متاسفانه ایران به این مسئله توجه نمی کند.

«نسيم»: چه راهكارهايي براي رفع اين مشكلات پيشنهاد مي‌كنيد؟

عازم: قدم اول برای رفع مشکل ناشران افغانی با ناشران ایرانی شناخت ناشر و سهولت در رفت و آمد است و حتی مشکل زبان و لهجه ای نیز در ارتباط با ایران نداریم که این مسئله بسیار مهمی است و قطعا وقتی مشکل ویزا حل شود بسیاری از مشکلات مان برطرف خواهد شد. البته گمرک مشکل بسیار جدی است و گمرک افغانستان و ایران در حوزه واردات کتاب ناشران را اذیت می کنند و در حال برطرف کردن مشکلات گمرک افغانستان هستیم و حتی برای نمایشگاه کتاب امسال کتاب مان دو روز در گمرک ماند و باید گفت که گمرک مسئله کتاب ها را به قدری بزرگ کرد که مجبور شدیم کتاب هایمان را 2 روز در گمرک نگه داریم، البته این مشکل در گمرک افغانستان نیز به وجود آمد.

متاسفانه یک مرکز فروش در ایران وجود ندارد که کتاب های افغانستان را توزیع کند و این یعنی عدم تبادل فرهنگی بین دو کشور ایران و افغانستان و نمی توان این ارتباط را یک طرفه انجام داد. تمامی نمایشگاه های کتاب ایران در افغانستان به جزو نمایشگاه سال 1383 نتیجه خوبی نداشته است و هیچ ارگانی وجود ندارد که نیازهای کشور افغانستان را در حوزه کتاب مورد بررسی قرار دهد و هر کتابی را که توسط دیگر کشورها منتشر می شود به افغانستان می آورند.

ما نمایشگاه ملی در افغانستان دایر می کنیم و راهنمایی می کنیم که مثلا در یک حوزه نیاز به چنین کتاب هایی داریم که از این طریق هم کتاب های ایرانی در افغانستان به فروش برود و هم در کشورمان کتاب ها انبار نشوند. متاسفانه الان کتاب هایی را می آوریم که فروش نمی رود و می خواهیم آنها را در ایران به فروش برسانیم در حالی که برای انتقال هر کارتن کتاب 65 هزار تومان هزینه می شود و باید یک بار هزینه ارسال آنها به ایران و دوباره هزینه انتقال آنها به افغانستان را بدهیم؛ چرا که در ما در ایران مکانی برای انبار کردن کتاب ها نداریم، ولی اگر ما مرکز فروش داشته باشیم می توانیم کتاب هایمان را در مرکز فروش مان بگذاریم.

از این رو ما در نمایشگاه کتاب تنها کتاب هایمان جدیدمان را می آوریم و امسال نیز تنها 300 عنوان کتاب به نمایشگاه آوردیم؛ چون شرایط کشورمان با ایران متفاوت است نمی توانیم هر کتابی را که در افغانستان به چاپ می رسد به ایران بیاوریم و تنها کتابی که توسط وزارت فرهنگ و ارشاد جمهوری اسلامی ایران تایید شده است به ایران می اوریم همان طور که تنها کتابی که توسط وزارت اطلاعات و فرهنگ افغانستان تایید می شود می تواند در بازار کتاب افغانستان به فروش برسد. قطعا دولت ایران باید زمینه های مناسب ارتباط بین ناشران افغانی و ایرانی را ایجاد کند و با توجه به امکانات دولت جمهوری اسلامی ایران طبیعتا راه اندازی مرکز فروش کتاب های افغانستان مشکل چندانی ندارد ولی این کار نیاز به تصمیم جدی دارد و باید در وهله اول به این نتیجه برسند که آیا ایجاد این مرکز در ایران درست است یا خیر؛ باید توجه کرد که افغانستان بهترین بازار برای فروش کتاب ایران به شمار می رود.

 

«نسيم»: اين مشكلات را با مقامات ايراني هم در ميان گذاشته‌ايد؟

عازم: در دیداری که با وزیر فرهنگ و ارشاد ایران داشتیم موضوع ویزا و فروش کتاب افغانستان در ایران و همچنین مشکل گمرک را مطرح کردیم؛ همچنین مسئله آموزش بخش نشر کشور افغانستان را عنوان کردیم چرا که کتاب های بخش دانشکده پزشکی و دانشکده عمران و مهندسی باید تمام دروسش به زبان انگلیسی باشد و اگر این اتفاق بیفتد بستر برای از بین رفتن زبان فارسی باز می شود و الان ایران در منطقه حامی زبان فارسی است و زمانی که ایران هم توجه نداشته باشد با توجه به اینکه مردم افغانستان در وضعیت فعلی در شرایطی نیستند که بتوانند از زبان فارسی حمایت کنند، قطعا زبان فارسی از بین خواهد رفت و به تبع بسیاری از مسائل فرهنگی دیگر نیز در افغانستان از بین می رود و فکر نمی کنم که اگر جمهوری اسلامی در این مسئله سرمایه گذاری قطعا در درازمدت به سود فارسی زبانان یعنی افغانستان، پاکستان و تاجیکستان است.

«نسيم»: اميدواريم ارتباطات فرهنگي بين دو كشور بيش از گذشته تقويت شويد. از اينكه وقت‌تان را در اختيار ما قرار داديد سپاسگزاريم.

عازم: بنده هم تشكر مي كنم از اينكه مسائل فرهنگي و بخصوص نشر افغانستان را مورد توجه قرار داده‌ايد.

***گفتگو از محمدمهدي شيخ صراف، محمدصادق عليزاده، زهرا جعفري

برچسب‌ها: اجمل عازم, کتاب افغانستان, بازار کتاب افغانستان, اتحادیه ناشران افغانستان, نمایشگاه کتاب تهران
+ نوشته شده در  دوشنبه 19 خرداد1393ساعت 17:51  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

گفتگو با محمد رضا عباسیان:

برنامه‌ریزی مشخصی برای حوزه نمایش خانگی در کشور وجود ندارد

سخن، گروه فرهنگ و هنر: شبکه نمایش خانگی چند سالی است در کشور ما رونق گرفته است ولی این رونق همراه با کاستی‌هایی در حوزه نظارت بر تولید، توزیع و حتی وجود مافیای توزیع است. برخی از سینماگران و سازندگان و تهیه‌کنندگان در آن سودهای سرشاری دارند و برخی تجربه‌های تلخ. برای بررسی زیر و بم شبکه نمایش خانگی در کشور به گفتگو با محمدرضا عباسیان، مدیر عامل سابق موسسه رسانه‌های تصویری و از تهیه‌کنندگان فعال در این حوزه پرداختیم. 


آقای عباسیان شما هم در حوزه نمایش شبکه خانگی فعال بودید، هم سابقه مدیریت دارید، تولد شبکه نمایش خانگی در کشور ما برای افزایش قدرت انتخاب مردم در حوزه سرگرمی، تولد درستی بود یا خیر؟ شبکه نمایش خانگی به عنوان یک رقیب برای تلویزیون به وجود آمد تا بخش خصوصی در آن فعال باشد؟

نفس این که شبکه نمایش خانگی راه افتاده است که نیاز جدی بوده است؛ اصلاً بحثی در آن نیست که لازم بوده و باید باشد. میزان استقبالی که از شبکه نمایش خانگی می‌شود نشان می‌دهد که مردم نیاز دارند. شبکه نمایش خانگی برای مقابله با فیلم قاچاق و کپی غیر مجاز تصمیم بسیار درست و خردمندانه‌ای در زمان خودش بوده است. امروز شبکه نمایش خانگی خیلی حیاتی و کلیدی است که جایگاهش چیست ؟ فرصت‌هایش چه است و تهدیدهایش چه؟ امروز شبکه نمایش خانگی جایگزین تلویزیون خصوصی در کشور ما است، البته مساله تلویزیون خصوصی هم باید حل شود که هنوز نشده، در همه دنیا تلویزیون خصوصی وجود دارد و فعال است. شبکه نمایش خانگی آمده جای ضعف‌های تلویزیون را گرفته، در همین حوزه خبرگزاری‌ها اگر هنوز یک کیهان و اطلاعات و خبرگزاری جمهوری اسلامی‌ داشتیم چه اتفاقی می‌افتاد؟ این حجم خبرگزاری چقدر پویا است؟ چقدر کمک می‌کند؟ بله در کنار اتفاقات خوب، اتفاقات بد هم می‌افتد. در حوزه تلویزیون هم باید همین اتفاق بیفتد، این انحصار صدا و سیما پدر مملکت ما را درآورده است، پدر خودش را هم درآورده است. سازمانی که ماهی 60 میلیارد تومان حقوق به کارمندهایش می‌دهد که اصلاً درگیر کار اصلی صدا و سیما که برنامه‌سازی هست، نیستند، تولید بیرون انجام می‌شود ولی سالی 800 میلیارد تومان صدا و سیما حقوق می‌دهد. این خودش یک آفت است تا روزی که تلویزیون خصوصی راه نیفتد، این اشتباهات بزرگ صدا و سیمای ما رو نمی‌شد، اما شبکه نمایش خانگی هم جایگزین تلویزیون‌های خصوصی در کشور است و هم ضعف اکران سینما را پر می‌کند. یک گروه خصوصی آمدند، یک کاری می‌کنند که هم ضعف دولت در سینماسازی و ساماندهی اکران را جبران می‌کند و هم از آن طرف نبود شبکه تلویزیون خصوصی را. در حوزه اکران به بازگشت سرمایه به سینمای ما کمک می‌کند. در حوزه سریال‌های تولید داخل و تله فیلم‌های تولید داخل و همان طور دوبله محصولات خارجی نبود تلویزیون خصوصی را پر می‌کند.


من این فرصتی را که ایجاد کرده و ضرورتش را قبول دارم ولی نحوه تولد این شبکه به نظر من یک مشکلی داشت. نظارت محتوایی که در سطح سینما و تلویزیون وجود دارد در این شبکه ضعیف است. آثاری که در این شبکه توزیع می‌شوند اغلب آثار قابل تاملی نیستند، حالا نمی‌گوییم سخیف، به راحتی تولید می‌شوند، مجوز می‌گیرند، توزیع می‌شوند و برخی از این آثار به سلیقه مردم در بحث تله‌فیلم و سریال آسیب می‌زند و آن را تنزل می‌دهد.

نمی‌توان گفت چون فیلم‌های نمایش خانگی در آن مشکل زیاد است، پس نمایش خانگی چیز خوبی نیست و تمامش کنیم؟ نگاه من این است که اول بدانیم جایگاه نمایش خانگی چیست؟ اول در مورد فرصت‌ها و خواص آن و کمکی که می‌کند صحبت کنیم و بعد در مورد آسیب‌هایش. البته در مورد سوال شما باید بگویم این که در حوزه ممیزی ما چه آسیب‌هایی وجود دارد، به این دلیل است که اصل ممیزی محدود به فیلم‌هایی شده که در جشنواره فجر نمایش داده می‌شود. هیچ کدام از مدیوم‌های فرهنگی دیگر ما اینگونه نظارت نمی‌شود. ممکن است در یک روزنامه چیزی باشد با آن برخورد شود. اما برآیند نظام فرهنگی ما تعطیل است، در خود صدا وسیما حجم بسیار زیادی برنامه پخش می‌شود که واقعاً ایراد جدی دارند، برخی از مسائلی که در صدا و سیما منعکس می‌شود اگر در یکی از فیلم سینمایی‌ها باشد، جنجال به پا می‌شود. ولی صدا و سیما چون نشان می‌دهد و تمام می‌شود ضبط هم نمی‌شود، هیچ کدام از رسانه‌های اصول‌گرا هم واکنش نشان نمی‌دهند مگر چیزی برجسته شود و بقیه هم دنبال روی کنند. مثلاً اتفاقاتی که برای سرزمین کهن افتاد، باج‌گیری سیاسی یک جناح است که به لرها منتصب است. بله شبکه نمایش خانگی وحشتناک پر گاف است، از فیلم‌های نازل تا فیلم‌های مسئله‌دار، سریال‌هایش، انیمیشن‌های خارجی‌اش و فیلم‌های سینمای خارجی آن پر از گاف است ولی هیچ توجهی نمی‌شود، هیچ کس رصد نمی‌کند، این را باید مسئولین جواب بدهند. اما فرصت‌هایی که شبکه نمایش خانگی برای مخاطب، برای جامعه تولید در کشور بوجود می‌آورد، غیر قابل انکار است. الان بازگشت سرمایه بسیاری از فیلم‌های سینمایی از شبکه نمایش خانگی است و این رقم‌ها در بودجه تولید فیلم قابل توجه است، البته این رقم می‌تواند بیش از این هم باشد. در کنار این صنعت حوزه تکثیر با شبکه نمایش خانگی توسعه پیدا کرد و از لحاظ حجم تکثیر ما در دنیا دوم هستیم، هیچ جای دنیا توان تکثیر به این قدرت ندارند. چون ما تلویزیون خصوصی، VOD، ITTV نداریم، همه حجم توزیع ما به دی وی دی می‌رسد. چند میلیارد تومان هزینه کارخانه DVD می‌شود، پولیک اروانات از خارج وارد می‌شود برای این که دی وی دی تولید کنند. ارز مملکت برای یک محصولی که بازیافت هم نمی‌شود از بین می‌رود. ارزش افزوده هم ندارد، یعنی بعد از چند بار تماشا آن دیگر به درد نمی‌خورد. کسی هم اهل آرشیو کردن نیست. در حالی که اگر ما تلویزیون خصوصی داشتیم، VOD و ITTV داشتیم، مخاطب می‌توانست در خانه با یک شارژ ماهانه به یک آرشیو 10 هزار تایی فیلم دسترسی داشته باشد. این حجم از تکثیر را نداشتیم. سیاستگذاری درستی در حوزه فرهنگی نشده، در حوزه عرضه محصولات فرهنگی هم، نه تنها تلویزیون خصوصی اجازه داده نشده بلکه VOD و ITTV هم اجازه فعال شدن ندارد، تنها دلیل هم حفظ انحصار در صدا و سیما است. بخش خصوصی هم خود را با این شرایط وقف داده و پول خوبی هم از آن درمی‌آورد.

ولی الان این شبکه نمایش خانگی در توزیع موفق نیست....

ظرفیت ما در شبکه نمایش خانگی متاسفانه پایین‌تر از آن میزانی است که باید باشد، ما در ایران حدود 20 تا 25 میلیون خانواده داریم، پس باید مثلا ً10 میلیون نسخه فروش شبکه نمایش خانگی باشد. البته در پرانتز عرض کنم که همین 600 هزار، 700 هزار، 1 میلیون نسخه‌ای که تکثیر می‌کنیم، در دنیا باورشان نمی‌شود که از یک فیلم سینمایی بعد از اکران 600 هزار، 700 هزار، 1 میلیون نسخه تکثیر شود. ما سیستم اکران ضعیفی داریم. مردم نمی‌روند در سینما فیلم ببینند، نسخه ویدئویی به فاصله بسیار نزدیکی از اکران وارد شبکه می‌شود، قیمتش هم بسیار پایین است، قیمت ویدئو را ببریم بالا فروشش کم می‌شود و قاچاقش زیاد می‌شود، قیمت ویدئو را نگه داریم باعث می‌شود که مردم فیلم را در اکران نبینند، این درد وجود دارد اما به هرحال همین شرایط موجود باز هم گسترش عمومی ‌در کشور ندارد. بالاترین درصد فروش یعنی تهران به تنهایی 50 تا 60 درصد تیراژ فیلم را استفاده می‌کند، 10 میلیون جمعیت، 60 درصد استفاده می‌کند، 65 میلیون باقی دارد، 40 درصد. این یعنی این که هنوز یک شبکه پخش درست نداریم، هنوز کپی غیر مجاز در شهرستان‌ها به وفور جاری است، اما با وجود همین نقطه ضعف عرض کردم که باز عدد و ارقام قابل توجهی برمی‌گردد. همین اگر سیاست‌گذاری درست شود، بازگشت سرمایه بالایی برای سینما دارد. ولی برنامه‌ریزی مشخصی برای حوزه نمایش خانگی در کشور وجود ندارد نه توسط صنف، نه توسط موسسات ویدئویی، نه توسط وزارت ارشاد.

این بازگشت سرمایه که می‌گویید آیا برای سینماست یا تولیدات شبکه ویدئویی؟

الان شبکه ویدئویی، چون برنامه‌ریزی وجود ندارد. مثال می‌زنم اگر سالی مثلاً 50 میلیون نسخه فیلم در کشور ما فروش برود، سود صاحب کالا حدود 120 تومان باشد، یعنی 60 میلیارد تومان بازگشت سرمایه از شبکه نمایش خانگی، حالا آمار دقیق نیست، حدودی است. 60 میلیارد برای صنعت سینمای کشور عدد خیلی بزرگی است. اما این پتانسیل به درستی تقسیم‌بندی نشده است. الان سینما، تولیدات داخلی اعم از سریال و تله فیلم و تولیدات خارجی در این شبکه توزیع می‌شوند. ما یک صنعت سینمایی در کشورمان داریم که صنعت ملی ما است و جزو مفاخر فرهنگی است این صنعت فیلمسازی سینمایی اگر آسیب ببیند جای دیگری جبران نمی‌شود، اگر بازگشت سرمایه نداشته باشد و رکود پیدا کند و جای دیگر رشد پیدا نمی‌کند ولی اگر در سینمای خانگی، سریال نسازیم اتفاقی نمی‌افتد چون در تلویزیون سریال ساخته می‌شود، هم صنعت آن در جریان است، هم دست اندرکارانش کار می‌کنند. اگر در شبکه نمایش خانگی تله فیلم نسازیم، در تلویزیون ساخته می‌شود. بحث فیلم خارجی که اصلاً جدا است ضرورتی ندارد که ما این حجم پول را در جیب خارجی‌ها بریزیم، ما پتانسیل شبکه نمایش خانگی را بایستی که مدیریت کنیم به نحوی که اولویت برای سینمای ایران باشد، متاسفانه به دلایل مختلف از اکران درآمد خوبی عاید سینما نمی‌شود، سالن به اندازه کافی نداریم، بلیط گران است، این‌ها ایراد است و باید برایش راه حل بلند مدت دیده شود، راه حلش حمایت از اکران است یعنی دولت به جای این که در تولید سرمایه‌گذاری کند، باید در اکران سرمایه‌گذاری کند، به یک سری فیلم‌ها یک میزان رایانه بدهد، به یک سری فیلم‌ها یک میزان دیگر، بر اساس درجه بندی فیلم‌ها یارانه بلیط بدهد، مثلاً شکارچی شنبه را اگر قرار است اکران کنیم، بلیطش باید هزار تومان باشد، 5 هزار تومان آن را دولت یارانه بدهد. این کار مردم را به دیدن فیلم‌های خاص و فرهنگی ترغیب می‌کند. در ثانی مردم می‌بینند در سینما هم می‌توانند بروند یک سری فیلم‌ها را نگاه کنند . راه حل دیگر فاصله بین اکران تا نمایش خانگی است که باید حداقل 6 ماه باشد. البته باید برای قاچاق فکری اندیشید. حالا یا توانستیم در اکران به فیلم سینمای کمک کنیم یا نتوانستیم، در مرحله نمایش خانگی دولت باید از پخش سراسری در کشور حمایت کند، الان فقط در تهران پخش مویرگی خوبی داریم، فیلم وارد سوپر مارکت‌ها شده، اتفاق بسیار خوبی است، تعداد پایانه‌ها هم زیاد شده، مخاطب قرار نیست برود فیلم بخرد، می‌رود شیر بخرد، یک فیلم هم نگاه می‌خرد. اتفاق بسیار خوبی است. در شهرستان‌ها دست‌هایی نمی‌گذارند شبکه توزیع شکل بگیرد.

آیا به جای شبکه توزیع که می‌گویید حجم بالایی از تکثیر را همراه دارد و این ارز زیادی از کشور برای دی وی دی خارج می‌کد راه حل دیگری نیست...

می‌توانیم VOD راه بندازیم، یعنی آرشیو اینترانتی تلویزیونی که مخاطب در خانه یک گیرنده دارد و به آرشیوی دسترسی دارد. می‌تواند فیلمی یا ماهیانه هم پولی پرداخت کند ولی باز دست‌هایی نمی‌گذارند، صدا و سیما فکر می‌کند انحصارش از بین می‌رود که کاملاً اشتباه فکر می‌کند، برخی هم میلیاردها تومان برای کارخانه DVD سرمایه‌گذاری کرده‌اند، نمی‌گذارند این اتفاق بیفتد. ما 3 سال در موسسه رسانه‌های تصویری همه تلاشمان را کردیم و این اتفاق نیفتاد. دولت باید از این اتفاق حمایت کند، بخاطر حجم ارزی که بابت پلی کربنات از کشور خارج می‌شود، را دیگر این است که شبکه‌های خصوصی راه بیفتد، شبکه‌هایی که فقط فیلم نمایش می‌دهد، پول هم نمی‌گیرد از محل آگهی‌هایش درآمد دارد. همه این فرمول‌ها قابل بررسی است ولی آدم‌هایی سود هنگفتی از نبود این قصه می‌برند و نمی‌گذارند این جایگزین‌ها ایجاد شوند.

بحث ساماندهی شبکه نمایش خانگی را تکمیل می‌کنید.

بله. باید بازار به شکلی تنظیم شود که اولویت با فیلم سینمایی ایرانی باشد، 52 هفته در سال داریم، منطقی است که در هر هفته حداکثر 4 فیلم توزیع گسترده شود، بیش از 4 تا فیلم بازار کشش ندارد، در سال حدود 210 فیلم می‌شود، از آن طرف سالی حدود 100 فیلم سینمایی ایرانی تولید می‌شود. این فیلم‌ها باید اولویت یک باشند، یعنی در هر هفته با برنامه‌ریزی دو فیلم سینمایی ایرانی پخش کنیم، بقیه را بین سریال ایرانی، تله فیلم ایرانی و انیمیشن و فیلم خارجی تقسیم کنیم. اگر این اتفاق بیفتد بازگشت سرمایه سینمای ایران از نمایش خانگی چند برابر می‌شود. اگر نگاه حمایت از سینمای ایران باشد در شبکه خانگی اصلاً سریال نباید تولید شود، ولی با نگاه به سود اقتصادی است، تولید سریال نمایش خانگی سودآورتر است.

ولی ما سریال‌هایی داشتیم که شکست خوردند؟

بله، قالب سریال‌ها هم تجربه شکست داشته ولی شما اگر درست برنامه‌ریزی شود سود هنگفتی دارد. اعداد و ارقامی‌که دارم؛ بیش از 50 میلیون نسخه در 3 سال گذشته سریال در شبکه نمایش خانگی فروش رفته است. این یعنی حدود 60 میلیارد تومان سود سرمایه‌گذاران سریال در شبکه نمایش خانگی. این سودی است که باید در جیب سینمای ما می‌رفت ، اگر در 4 سال گذشته، 60 میلیارد تومان بازگشت سرمایه به سینما داشتیم می‌شد سالی 15 میلیارد تومان که در شرایطی که کل بودجه تولید سینمای کشور حدود 20 میلیارد تومان هم نیست، سرمایه خیلی خوب است اما چون نظارت و برنامه‌ریزی وجود ندارد، حاصل نمی‌شود. ما پیشنهاد جدی دادیم که عین شورای صنفی نمایش که برای اکران سینما برنامه‌ریزی می‌کند، شورای صنفی ویدئوی خانگی با حضور نمایندگان صنف و ارشاد بوجود بیاید، جدول ببندد و برای توزیع فیلم در شبکه نمایش خانگی برنامه‌ریزی کند

ممکن است آن جا دوباره مافیا شکل بگیرد.

مافیا الان هم وجود دارد. حتماً مافیا بوجود می‌آید. چاره‌ای نیست. الان فکر کنید شورای صنفی نمایش وجود نداشته باشد، گروه‌های سینمایی هم وجود نداشته باشند. هر کسی از راه می‌رسد با هر سینمایی قرارداد ببند و فیلم اکران کند، چه اتفاقی می‌افتد؟ مافیا به مراتب جدی‌تر شکل می‌گیرد. اگر محصول شورای صنفی نمایش این است که 3 تا شرکت کوچک هم می‌توانند فیلم اکران کند، آن موقع همان 3 تا هم نمی‌توانند اکران کنند، همه سینماها مونوپل یک کمپانی که بهترین فیلم‌های سال را دارد، الان به زور شورای صنفی نمایش یک ذره فیتیله مافیا پایین کشیده می‌شود اگر وجود نداشته باشد که آن هم از بین می‌رود. در دنیا وجود ندارد، در دنیا هر کسی زورش بیشتر است، هر کسی پول بیشتری دارد سینمای بهتری در اختیارش است. رقابت در همه جای دنیا وجود دارد، طبیعت رقابت هم این است که مافیا بوجود می‌آید. اتفاقاً شورای صنفی نمایش جلوی رشد بی حد و حصر آن مافیا را گرفته است. اگر نباشد که مافیا دیگر چیزی باقی نمی‌گذارد. در نمایش خانگی هم باید این اتفاق بیفتد. در شبکه نمایش خانگی هم همین الان مافیا داریم، مافیای پخش داریم. شما اگر توانستی فیلمت را بدهی به مافیای پخش اتفاقی برایت می‌افتد اگر نتوانستی هیچ اتفاقی برایت نمی‌افتد.

آقای عباسیان شما بحث صنعت شبکه نمایش خانگی را دارید بیشتر بحث می‌کنید. من یک مقدار هم می‌خواهم نگاه به بحث هنر و فرهنگش داشته باشیم. همین صنعت اگر مدیریت محتوایی شود می‌توانیم از آن بهره‌برداری کنیم، نمی‌توانیم نسبت به آنجا فقط نگاه صنعتی داشته باشیم.

در حوزه یک هنر عمومی ‌مثل سینما و تلویزیون خیلی راحت نمی‌توانیم از ایدئولوژی حرف بزنیم. باید یادمان باشد این مدیوم، مدیوم Entertainment است، مدیوم سرگرمی‌است، شما قبل از این که دارو یا زهرت را به مخاطب بدهی باید بتوانی سرگرمش کنی، قلابت را بندازی، مخاطبت را گیر بندازی و بعد آن بسته‌ات را بهش برسانی، حالا آن بسته ات ممکن است محتویات زهر باشد، ممکن است محتوی دارو باشد. ما امروز نیاز داریم ورود آقایان ممنوعی بسازیم که 1 میلیون نسخه در شبکه نمایش خانگی فروش کند اما در آن زهر به مخاطب ندهیم، این قدم اول ما است، یعنی بچه حزب‌اللهی‌ها باید یاد بگیرند مخاطب را درگیر تولیداتشان بکنند در قدم اول مخاطب را جذب کنید، زهر هم به آن‌ها ندهند، در قدم دوم یک فیلمی 90 دقیقه‌ای یک جمله محتوای فرهنگی تحویل مخاطب بدهد کافی است. کافی است قدم به قدم در طول 10 سال مخاطب خود را تربیت کنی. ما متاسفانه مخاطبمان را به اضمحلال کشاندیم. همین سازمان صدا و سیما مقصر اصلی پایین آوردن سطح سلیقه مخاطب است با این مزخرفات برنامه‌های طنزی که در اختیار مخاطب در سال‌های گذشته قرار داد. مدیرانی که سطح سلیقه مخاطب ما را تا این حد تنزل دادند باید محاکمه شوند. مخاطب ما الان چرت و پرت را به مراتب بهتر از یک مستند بسیار زیبا تحمل می‌کند. الان باید بدانیم که همان چیزی که ما می‌گوییم اراجیف، درخواست مخاطب شده، شبکه نمایش خانگی اگر نازل و سخیف شده است متاثر از تلویزیون ما است که نازل و سخیف شده است، ربطی هم به آقای ضرغامی ندارد، در دوره آقای لاریجانی این اتفاق شروع شد، طنزهای بسیار سطح پایین، ما مرتباً از مثلث‌های عشقی در سینما گلایه می‌کنیم، منشا مثلث عشقی صدا و سیما و سریال‌های تلویزیونی بوده و هنوز هم است و ادامه دارد. متاسفانه جریان اصول‌گرایی از تولیدات هنری فقط انتقاد می‌کند، جریان فکری معتقد ما باید یاد بگیرد به جای انتقاد، تولید کند و فیلم بسازد و بدهد مخاطب ببیند و بپسندد. ما سال‌ها به بچه حزب الهی‌ها گفتیم که ما محتوا تولید کردیم محتوا روی دستمان مانده است. شما بخاطر این که فکر می‌کنید برای این محتوا هم باید از همین کانال موجود پخش بقالی‌ها استفاده کنید، نه شما باید یک کانال جدید برای خودتان با توجه به پتانسیل‌تان درست کنید. هیچکس به این فکر نکرده است من سال‌ها است پیشنهاد دادم که مجله فرهنگی هنری تصویری جذاب، با کیفیت، پر محتوا نغزگو، نکات کلیدی مثلا آیت الله تهرانی را منعکس کند. یک مجله 60 دقیقه‌ای. ما 40 هزار پایگاه بسیج در کشور داریم، در هر کدامش 5 نفر این دی وی دی را بخرند می‌شود 200 هزار تا در ماه. یک مجله برای 200 هزار نفر مخاطب در سراسر کشور فقط به پایگاه‌های بسیج فوق‌العاده است. ما هنوز شبکه توزیع متعهدانه که نداریم که خانواده‌های حزب‌اللهی را پوشش دهد. سی دی آقای دانشمند چقدر دست مردم می‌چرخد؟ فاجعه است که ورود آقایان ممنوع، 1 میلیون نسخه می‌فروشد، شکارچی شنبه، 20 هزار تا تکثیر می‌کند 19 هزار و 500 تا از آن برمی‌گردد، یعنی ما 20 هزار خانواده حزب الهی در مملکت نداریم که فیلمی‌که مورد تائید حضرت آقا بوده را بروند بخرند و نگاه کنند؟ الان فقط نشستیم و انتقاد می‌کنیم، لیست انتقادات را می‌توان ردیف کرد؛ وضعیت پروانه نمایش در ارشاد افتضاح است، ممیزی حجاب اشتباه است، ممیزی دوگانه است. بخشی زیادی از مو در ارشاد می‌تواند بیرون باشد در صدا و سیما نمی‌تواند، بخشی از بنا گوش و گردن در ارشاد می‌تواند پیدا باشد، لباس در ارشاد می‌تواند تنگ باشد و بدن‌نما باشد و مانتو کوتاه باشد، در صدا و سیما نمی‌تواند، همین تفاوت ممیزی باعث می‌شود بخش عمده فیلم‌های سینمایی ما قابل پخش در تلویزیون نباشد.

قبول دارید روی شبکه نمایش خانگی، همین ممیزی دوگانه هم وجود ندارد؟

بله، اصلاً جایگاه تصمیم‌گیری معلوم نیست، هیچ فشار رسانه‌ای هم که روی‌شان نیست. چیزهایی که در این سریال شاهگوش هست اگر در یکی از فیلم‌های سینمایی بود جنجال به پا می‌شد. شاهگوش نشان می‌دهد هیچکس هم صدایش در نمی‌آید، شاهگوش را چند نفر می‌بینند، هر نسخه‌اش 400 هزار تا تکثیر می‌شود، 400 هزار تا را 10 نفر ببینند، می‌شود 4 میلیون نفر. «یک خانواده محترم» اگر اکران می‌شد چند نفر نگاه می‌کردند؟ 100 هزار نفر، با سریال‌های شبکه نمایش خانگی کسی کاری ندارد، الان اتفاق بدتر در بحث فیلم‌های خارجی است که یک مافیایی است، یک رانت سالانه حدود 10 میلیارد تومان را اهدا می‌کنند به یک سری آدم‌هایی که آن آدم‌ها که هستند و چگونه این را می‌گیرند، بحث تخلف جدی دارد، بیشترین رقم برای انیمیشن‌های مطرح خارجی است. الان یک سال است طبق قانون مجلس محتوای یک ویدئو و تصویر را باید معاونت سینمایی پروانه نمایش بدهد، یعنی شما اگر تئاتر را هم بخواهید ویدئو کنید، باید معاونت سینمایی مجوز بدهد ولی انیمیشن‌های خارجی را مرکز رسانه‌های دیجیتال پروانه می‌دهد. انیمیشنی که ژانویه اولین اکرانش در آمریکا بود، برج 8 از رسانه دیجیتال پروانه گرفته است، 3 ماه قبل از این که اولین نسخه‌اش قابل دیدن باشد.

مثلا انیمیشن‌هایی هست که در آمریکا طبقه سنی دارد، ولی این جا راحت فروش می‌رود...

کارتون تیم برتون برای بزرگسالان است، اصلاً برای بچه‌ها نیست، این فیلم را به عنوان پوستر بچه در بازار داده‌اند، هیچ کنترلی هم وجود ندارد. شما اگر الان بروید در خارج از بازار فیلم، فیلم بخری می‌پرسند برای چه گروه سنی سریال انیمیشن می‌خواهی؟ این جا اصلاً این حرف‌ها نیست. زمان آقای شمقدری هشدار دادیم توجه نکردند. در همین چند ماه دولت جدید هشدار می‌دهیم، کسی کاری ندارد.

سیاست‌گذاری کلان اجرا نمی‌شود؟

اصلاً در حوزه فرهنگ و هنر کشور ما سیاست‌گذاری درستی وجود ندارد، ما هیچ سند و چشم‌انداز فرهنگی نداریم که به مسئول فرهنگی که سرکار می‌آید نقشه راه و مسیر بدهد، نداریم. من مدیر موسسه رسانه‌های تصویری بودم، نه وقتی بر سر کار آمدم کسی گفت چه مسیری باید بروی و نه وقتی رفتم کسی سوال کرد چرا این کار را کردی و چرا آن کار را نکردی؟ مدیر قبلی هم همین جور بوده، مدیر بعدی هم همین جور است. حداقل دوره باردهی در مدیریت فرهنگی 10 سال است. در صدا و سیما چرا تاثیرگذار است برای این که کف مدیریت‌هایش 10 ساله بوده است. اصلاً کاری ندارم که درست یا غلط. در وزارت ارشاد در 4 سال اصلاً امکان‌پذیر نیست. آنقدر هم حاشیه دارد که اصلاً نمی‌تواند سیاستگذاری کند. سیاستگذاری کلان هم وجود ندارد. بنده 20 سال است تهیه‌کننده سازمان صدا و سیما هستم. تا امروز یک بار به من نگفتند عباسیان برو در این موضوع یک فیلم بساز، صدا و سیما همیشه منفعل است، پذیرای طرح‌ها است، صدا و سیما منفعلانه‌ترین مرکز فیلمسازی دنیا است هیچ جای دنیا اینگونه نیست، فارابی هم همینطور است. همیشه نشسته 10 تا فیلمنامه می‌آید، یکی از آن را انتخاب می‌کند، این منفعلانه‌ترین شکل است. شورایی در فارابی نشسته است که بگوید در سال 93، 3 تا فیلم بسازیم طرز فکر جامعه را به سمت اقتصاد مقاومتی سوق بدهیم؟ اصلاً وجود ندارد... بنده عضو شورای طرح و برنامه چند شبکه تلویزیون هستم، چه کسی برنامه‌ریزی می‌کند که اگر امسال 50 تا تله فیلم می‌سازیم، 20 تا از آن‌ها موضوعش این باشد، اصلاً این حرف‌ها نیست. اصلاً اتاق فکری وجود ندارد. در هالیوود هنرمند با افتخار دستورات مقامات بالا دستی را می‌پذیرد و افتخار می‌کند در راستای اهداف ملی کار کند، این‌جا فیلمساز حزب‌اللهی ما می‌گوید سفارشی کار نمی‌کنم. این برای فیلمساز ما ننگ است. من همه حرف‌ها را در جواب آن جمله‌ای که سیاست کلان وجود دارد می‌گویم اصلاً سیاست کلانی وجود ندارد.


مهدی شیخ صراف - مرتضی پایدار


برچسب‌ها: محمد رضا عباسیان, شبکه نمایش خانگی, شبکه ویدئویی, مافیا در سینما, سینمای ایران
+ نوشته شده در  یکشنبه 7 اردیبهشت1393ساعت 11:48  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

گزارشی از وضعیت شبکه‌ ‌نمایش خانگی

کاسبی با عکس عطاران، شفیعی جم و اکبر عبدی

سخن، گروه فرهنگ و هنر/ محمد مهدی شیخ صراف: بدون استثنا تمام فیلم‌های پُر‌مخاطب سینما در سال 13۹۲ در شبکه‌ي ویدیویی نیز توزیع شدند و میلیون‌ها بیننده‌ي دیگر را به مجموع تماشاگران این فیلم‌ها در سینماها افزودند. این فرایند باز هم ثابت کرد که فیلم‌های موفق در اکران عمومی در شبکه‌ي نمایش خانگی نیز خوش می‌درخشند و رونق مضاعفی به این شبکه می‌بخشند؛ به‌طوری‌که رکورد فیلمی مانند «اخراجی‌ها» که علاوه‌بر شکستن رکورد فروش سینما،با فروش دو میلیون نسخه در شبکه‌ی نمایش خانگی نیز رکورددار است؛ رکوردی که هنوز برای بسیاری از فیلم‌ها دور از دسترس به‌نظر می‌رسد.

در سال جاری توزیع عناوین پر‌فروش در کمترین فاصله‌ي زمانی بعد از اکران رخ نمود که از این حیث سالی استثنایی را برای شبکه رقم زد و دست سارقان را برای سوء‌استفاده از عناوین یاد‌شده کاملاً بست. این در حالی است که هنوز بحث جلوگیری از عرضه‌ی آثار فرهنگی غیر‌مجاز در شبکه‌ی ‌ویدیویی ادامه دارد و به‌نظر می‌رسد به‌غیر از توزیع سریع رسمی، راهکار ایده‌آلی برای جلوگیری توزیع محصولات قاچاق پیدا نشده است. در میان عناوین پرمخاطب سال جاری باید از فیلم‌های: «رسوایی»، هیس دخترها فریاد نمی‌زنند»، «دربند»، «گذشته»، «حوض نقاشی»، «تهران ۱۵۰۰»، «دهلیز»، «چه خوبه که برگشتی» و «جابه‌جا» نام برد.


طنز آری، شانه‌تخم‌مرغی خیر!

بررسی این مسئله از زاویه‌ای دیگر نشان می‌دهد که شبکه‌ی نمایش خانگی به‌عنوان مهم‌ترین منبع درآمد و بازگشت سرمایه برای فیلم‌ها، می‌تواند در روزها و شب‌هایی که سالن‌های سینما حال و روز خوشی را سپری نمی‌کنند، به تقویت مالی سینما و گسترش مخاطب آثار سینمایی کمک کند، ولی این مسئله وجه روشن منشور شبکه‌ی نمایش خانگی است؛ منشوری که علاوه‌بر آثار سینمای ایران، وجوه مختلف آن را فیلم‌های خارجی، انیمیشن‌ها، سریال‌های ایرانی و مجموعه تولیدات سرگرم‌کننده تشکیل می‌دهند.

نگاهی به فهرست آثار پرفروش سینما در شبکه‌ي نمایش خانگی که شرح آن رفت و آثاری که با هدف توزیع در شبکه‌ي نمایش خانگی تولید می‌شوند، مانند سریال‌های طنز مهران مدیری یا حتی سریال «شاهگوش»ِ داوود میرباقری، نشان می‌دهد آثار طنز در کنار فیلم‌های امید‌بخش و قصه‌محور، بیشتر از بقیه‌ي فیلم‌ها مورد استقبال مردم قرار می‌گیرند. در عوض فیلم‌های تلخ و متعلق به سینمای افسرده که داعیه‌ي نقد اجتماع و نشان‌دادن دردهای مردم را دارند، از سوی همین مردم بایکوت می‌شوند و مقبول نمی‌افتند. تکلیف فیلم‌های سفارشی، جشنواره‌ای و شبه‌سینمایی هم که از ابتدا روشن است. این آثار برای دیده‌نشدن یا حداکثر جلب نظر سفارش‌دهنده‌های خارج‌نشین ساخته می‌شوند! از سوی دیگر مدتی است وفور آثاری بی‌کیفیت یا اصطلاحاً شانه‌تخم‌مرغی با شوخی‌های تکراری و خسته‌کننده، همچنین مضامین کلیشه‌ای و نخ‌نما‌شده موجب شده این محصولات در خطر حذف از سبد کالای فرهنگی خانواده‌ها قرار گیرند.


سانسوری که هست، سانسوری که نیست

طی دوران گستردش و جاافتادن در بازار، گاهی محصولات در شبکه‌ی نمایش خانگی شکل‌های ویژه‌ای پیدا کرده است. نظارت ناکارآمد مسئولان سینمایی در سال 1391 موجب شد فیلم «گشت ارشاد» را که نمایش آن در اکران نوروز با واکنش‌های شدید جامعه مواجه شده بود، بدون انجام اصلاحات ابلاغ‌شده به‌همراه حذفیات فیلم وارد این شبکه شود و همین اعتراضاتی را در پی داشت و این پرسش را در خصوص دوگانگی کارى وزارت ارشاد در اعطای مجوز موجب شد. چگونه صحنه‌هایی از یک فیلم که به تشخیص ارشاد و نهادهای قانونی اجازه‌ي نمایش بر پرده‌ي سینما را ندارند، سر از نسخه‌ی نمایش خانگی در‌می‌آورند؟ یا اینکه چرا برخی آثار که به‌سبب مسائل اخلاقی و خشونت بیش از حد دارای رده‌بندی سنی مثبت 18 هستند، به‌راحتی در دسترس هر مخاطبی قرار می‌گیرند؟

مشکل دیگر ورود فیلم‌هایی به این شبکه است که به‌سبب تصاویر و مضامین غیراخلاقی یا غیرقانونی زمانی را در توقیف وزارت ارشاد گذرانده‌اند و حتی گاهی رنگ پرده‌ي سینما را بر خود ندیده‌اند، ولی با اعطای پروانه‌ي نمایش ویدیویی، به‌راحتی در بقالی محل قابل خرید می‌شوند. همین مسئله به‌مرورِ زمان موجب سلب اعتماد برخی خانواده‌ها از مجوزهای شبکه‌ي نمایش خانگی شده است.


کاسبی با عکس عطاران، شفیعی جم و فراستی!

به‌تازگی اثری با عنوان «چهارباغ» به شبکه‌ی نمایش خانگی عرضه شده است که بر روی پوستر و جلد دی.وی.دی. آن تصویری از رضا شفیعی جم در کنار اکبر عبدی، فتحعلی اویسی، نسرین مقانلو و مهران رجبی به‌چشم می‌خورد؛ به‌گونه‌ای که هرکسی فکر می‌کند این چهره‌ها به‌عنوان بازیگر در یک فیلم حضور دارند، اما خرید فیلم و تماشای آن مخاطب را با این حقیقت روبه‌رو می‌کند که این بازیگران فقط به‌عنوان مهمان در چند قسمت از برنامه‌ی شبکه استانی اصفهان حضور داشته‌اند و تکه‌های سر‌هم‌شده‌ي این حضور آنها تبدیل به اثری به‌نام «چهارباغ»(!) شده است. همین مسئله واکنش تند رضا شفیعی جم را در قالب یادداشت انتقادی در پی داشت که در آن نوشت: «نمی‌دانم به چه قیمتی از ما کاسبی می‌کنید و چطور به خود اجازه می‌دهید عکس‌های دروغین ما را در پوستر بگذارید و محصول بی‌ارزشتان را به‌عنوان سریال به خورد مردم بدهید. برنامه‌ی شما کاری تلویزیونی بود و تمام هنرمندانی که به آن برنامه در اصفهان آمدند به‌عنوان مهمان برنامه حضور داشتند، اما حالا نمی‌فهمم چطور می‌شود که کلاغ را می توانید به نام قناری رنگ کنید و هیچ‌کس به شما کاری نداشته باشد؟ ... از مسئولان هم می‌خواهم با نظارت بیشتر اجازه ندهند عده‌ای با سوء‌استفاده‌ مردم را نسبت‌به شبکه‌ی نمایش خانگی بدبین کنند.»

چنین اتفاقی منحصر به این محصول نبوده و سابقه‌های قبلی هم دارد. مثلاً فیلمی که به‌نام «زندگی در شهر بزرگ» در قامت یک اثر طنز و با حضور رضا عطاران به‌عنوان بازیگر اصلی و درج تصویر او روی پوستر و جلد محصول به بازار عرضه شد، ولی تماشای آن مخاطب را دچار حیرت کرد. این اثر نه‌تنها برخلاف آنچه معرفی شده، طنز نبود، بلکه عطاران هم در آن نقش محوری نداشت. در پایان هم بدون نتیجه‌گیری مشخص، مسعود فراستی (منتقد سینما) و سعید ابوطالب ‌(نماینده‌ی سابق کمیسیون فرهنگی مجلس) ناگهان وارد ماجرا شده، به نقد این اثر و آنچه قصد داشته مطرح کند، می‌پردازند و در کنار همه‌ی اینها بارها و بارها تبلیغ آب‌میوه و ال.‌سی.‌دی.‌ و... با نام‌های مختلف بود که در طول فیلم نشان داده می‌شد!


بهنوش بختیاری، مخالف اصلی نمایش خانگی!

گرچه بهنوش بختیاری را به‌عنوان پای ثابت آثار طنز شبکه‌ی نمایش خانگی می‌شناسیم و به‌قول خودش فیلمنامه‌های طنز اول درِ خانه‌ی او می‌آید، ولی در شرایطی که همه صحبت از گردش مالی کلان آثار این شبکه می‌کنند،‌ او اعتراف می‌کند یک سال است همه‌ی کارها را عملاً مجانی بازی کرده و گاهی از روی اجبار در آثاری حاضر شده است. او اخیراً در مصاحبه با خبرگزاری مهر حرف‌های جالبی درباره‌ی فساد و اضمحلال شبکه‌ي نمایش خانگی به‌زبان آورده است: «من موافق شبکه‌ي نمایش خانگی نیستم و مطمئنم این شبکه به‌خاطر فساد مالی تا یک سال دیگر دوام نمی‌آورد، چرا که شرکت‌های پخش فیلم بسیار نادرست عمل می‌کنند و کارهای زیرمیزی زیاد دارند و... اما این موضوعات کم‌کم آشکار می‌شود و خورشید زیر ابر نمی‌ماند. این شرکت‌ها از نظر مالی به تهیه‌کننده‌ي کار فشار می‌آورند. چک‌هایش را بد پاس می‌کنند یا اصلاً نمی‌دهند. پول‌های بسیاری این وسط بدون اینکه تهیه‌کنندگان بفهمند حیف‌و‌میل می‌شود. چون من تهیه کنند‌ه‌ي یک کار بودم، می‌دانم!»

او در بخشی دیگر از صحبت‌هایش دلیل رونق نمایش خانگی را ضعف مالی تلویزیون عنوان می‌کند و می‌گوید: «تلویزیون باید آن‌قدر پرمحتوا و براساس نیاز مخاطب برنامه بسازد که اصلاً نیازی به شبکه‌ي نمایش خانگی نباشد. تا کی می‌خواهند با بودجه‌ندادن به تلویزیون این مسیر را ادامه دهند. تلویزیون یک‌سال‌و‌نیم است بودجه ندارد و اگر این مسیر ادامه پیدا کند صدا‌و‌سیما که آبروی مملکت است، سقوط خواهد کرد و همه به شبکه‌ي نمایش خانگی روی می‌آورند. این شبکه هم با رفتار نادرست مالی به‌سمت اضمحلال می‌رود و سقوط می‌کند. شما سراغ هر کسی که با شبکه‌ی نمایش خانگی کار کرده بروید، محال است گلایه نداشته باشد. شرایط فعلی تنها اشتیاق و امید را از افراد می‌گیرد و باعث می‌شود همه دنبال سرهم‌بندی باشند.»


نظارت بیشتر لازم است

تجربه‌هایی این‌چنینی و نظایر آن موجب شده بسیاری افراد از فضای تأسف‌باری که در شبکه‌ي نمایش خانگی وجود دارد، گلایه کنند، زیرا به‌نظر می‌رسد تصمیم‌گیری‌های نادرست موجب سلب اعتماد مردم به این شبکه شده است و ادامه‌ي آن نتایج منفی‌تری را به‌دنبال خواهد داشت؛ به‌ویژه آنکه نظارت دقیقی بر آنچه به‌عنوان محصول نهایی توزیع می‌شود، صورت نمی‌گیرد. در این شرایط و درحالی‌که اعتراض به نمایش محتوای سخیف در برخی آثار و سوءاستفاده از چهره و نام هنرمندان در آثار شبکه‌ی نمایش خانگی، دیگر به داستانی تکراری تبدیل شده است، به‌نظر می‌رسد ورود جدّی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و مدیران جدید سازمان سینمایی در این‌باره امری ضروری باشد. به‌هر‌حال هرچند تیراژ 300‌هزار عددی سی.دی. تنها یکی از این فیلم‌ها با قیمت سه‌هزار تومان گردش مالی 900 میلیون تومانی را به‌همراه دارد، اما در مقابل، اعتماد متزلزل مخاطبان را به سینمای ایران و شبکه‌ی نمایش خانگی نشانه رفته است.




برچسب‌ها: شبکه نمایش خانگی, شبکه ویدئویی, فیلمهای پرفروش, فیلم شانه تخم مرغی, بهنوش بختیاری
+ نوشته شده در  سه شنبه 19 فروردین1393ساعت 11:43  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

شیار 143؛ کیمیاگری در سینمای بی قهرمان

محمد مهدی شیخ صراف

فیلم اسم خوبی دارد. اسمی که به خوبی در ذهن می ماند. دلیل بهتر برای در ذهن ماندن این اسم تاثیری است که دیدن فیلم بر ما می گذارد. تجربه ای که شبیه آن را شاید در مستندهای روایت فتح سید مرتضی آوینی چشیده باشیم. اما باز دلیل انتخاب اسم فیلم را درست نفهمدیم. نه اینکه ارجاعش به محل پیدا شدن فرزند «الفت» را متوجه نشده باشم. از این رو که چرا اسم فیلم باید این باشد؟ این شیار 143 که فرزند الفت در تفحص منطقه عملیاتی والفجر مقدماتی در آن پیدا می شود در فیلم درست جا نیفتاده است. مثل بقیه قسمتهای مربوط به تفحص که بر خلاف بقیه فیلم آنقدر واقعی نیست که در یاد بماند. کارگردان البته تقصیری ندارد. او در نشان دادن قسمت محدود مربوط به تفحص در حد نیاز عمل کرده و نه بیشتر، بر خلاف بقیه قسمتها که کاملا تلاش داشته روایت خود را به کمال برساند. بلاخره تفحص شهدا هم مانند زندگی زنانه روستایی آنقدر زیر و بم دارد که روایت آن در سینما حتما آشنایی نزدیک می طلبد.بازی مریلازارعی اما برگ برنده «شیار 143» است. در این میان چهره پردازی فیلم هم کمک بسیاری کرده است. این بازی آنقدر بالغ است و آنقدر بر همه چیز غلبه دارد که انگار هرجا که او نیست چیزی کم است. مثل قسمتهایی که مستند ساز در حال مصاحبه با دیگران است. 

اگر به فیلم نامه اثر نسبت اقتباس بدیهم یا نه تفاوت چندانی ندارد. چون نرگس آبیار این فیلم را بر اساس یکی از کتابهای خودش ساخته است. چهار سرنوشت متفاوت از جوانان یک روستا در یک عملیات که یونس هم یکی از آنهاست به باز شدن فضای فیلم در عین توجه به جزئیات کمک کرده است. حضور افرادی مثل مرد مسئول مخابرات با استفاده از بازیگر بومی موجب شده فضا از نمک هم نیفتد. نماد پردازی هوشمندانه در استفاده از رادیو و  نقش آقا سید همسایه با بازی مهران احمدی را هم باید به اینها افزود.   

شاید همه به درستی سکانس حالا دیگر معروف پایانی را به عنوان یکی از بهترین سکانسهای ساخته شده در سینمای ایران و دفاع مقدس بدانند. آنقدر بی نظیر که نمی شود بدون ترشدن چشمها از آن گذشت. جالب آنکه حتی کارگردانی چون همایون اسعدیان هم از نشان دادن موقعیتی مشابه در فیلم «بوسیدن روی ماه» گذر کرده بود. اما نمی توانم از ارجاع به دو قسمت دیگر فیلم بگذرم و دوباره دیدن آن را توصیه نکنم. اول قسمتی است که الفت هنگام رفتن نزد مرد فالگیر، از لبه پرتگاه رمالی و سرکتاب باز کردن به مدار خود باز می گردد. دوم صحنه ای که او در کوچه ها، با قاب عکسی در دست به دنبال آزاده ای که بر شانه های مردم به روستا آمده، سراغ پسرش را می گیرد و باز هم در شادی دیگران تلخی بی خبری بر جانش می نشیند اما او از پا نمی نشیند. اینها دقیقا جاهایی است که «الفت» را در نقش مادر یک رزمنده مفقود الاثر از دیگران متمایز می کند. 

«گویند که سنگ لعل شود در مقام صبر» این مفهوم در تاروپود «شیار 143» تنیده شده است. از معدود دفعاتی است که درسینمای ایران و به خصوص جشنواره امسال می بینیم کند شدن ریتم فیلم در مقاطعی، کاملا به مضمون و روایت منطبق می شود و در عین حال خسته کننده نیست.

وجه ارزشمند دیگر، فاصله چند صد کیلومتری محل همه اتفاقات این فیلم با خط مقدم جبهه است. ما هیچ وقت خط مقدم را نمی بینیم اما استقامت خانواده کسانی که مردانشان جنگیدند را چرا. تنها انفجاری که می بینیم انفجار معدن است. می بینیم که در یکی از روستاهای کرمان، در کنار معدن مس، کیمیای صبر، وجود مادری را به طلا تبدیل می کند. مادری که همه وجودش بسته به یگانه پسری است که دارد، اما رضایت می دهد تا او برود و در مقابل دشمن بایستند و «انتظار» همدم زندگی اش می شود. البته این کیمیا در سینمای دفاع مقدس ما هنوز جای پرداخت بسیاری دارد. نرگس آبیار از بعد از حاتمی کیا در «بوی پیراهن یوسف» دومین کسی است که توانسته از گنجینه دفاع مقدس، چنین سوژه با ارزشی را به بلوغ سینمایی برساند. شاید به همین خاطر است که این فیلم برگزیده تماشاگران در جشنواره فجر می شود. دلیلی که موجب می شود او در دومین تجربه سینمایی، بهترین جایزه اش را از مردمی بگیرد که بیش از هرچیز دوست دارند قهرمانان واقعی که سالها در کنارشان زندگی کرده اند را بر پرده سینمای بی قهرمان این روزها ببینند.

انتشار در ماهنامه سینما رسانه / شماره 453/ 20 اسفند 92


برچسب‌ها: شیار 143, نرگس آبیار, الفت, مریلا زارعی, جشنواره فیلم فجر
+ نوشته شده در  سه شنبه 20 اسفند1392ساعت 12:16  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

محمد رضا عباسیان از الزامات بین المللی شدن سینما می گوید:

بخش بین الملل جشنواره باید دچار دگردیسی شود


گفتگو : محمد مهدی شیخ صراف- بسیاری از جشنواره هایی که در کشور برگزاری می شوند داعیه بین المللی بودن دارند. مسئله بینالمللی شدن جشنواره فجر و فرایند بین المللی شدن آن مسئله ای است که در هیاهوی بزرگترین سینمای ایران مهجور مانده و کمتر مورد توجه واقع شده است. همین مسئله ما را بر آن داشت تا به سراغ «محمد رضا عباسیان» دبیر سابق جشنواره فیلم فجر برویم و در این رابطه نظر او را جویا شویم. متن زیر شرح گفتگو با او به عنوان دبیر سی و یکمین جشنواره فیلم فجر و مدیر سابق موسسه رسانه های تصویریاست که تجربه حضور در جشنواره های بین المللی مختلفی را به عنوان فیلمساز، داور و مدیر سینمایی دارد.


آقای عباسیان، از جشنواره امسال شروع کنیم. آیا سطح برگزاری این جشنواره در حد بین المللی بود؟

جشنواره سی و دوم که در حوزه سینمای ایران برگزار شد به لحاظ اجرایی نمره قابل قبولی خواهد گرفت و باید به تیم برگزار کننده جشنواره خسته نباشید گفت، اما متأسفانه به همان اندازه از لحاظ محتوایی نمره قابل قبولی نمی گیرد زیرا فیلمهایی در جشنواره حضور داشتند که قطعا در شأن انقلاب و در شأن جشنوارهای با نام فجر نبودند. این درحالی است کهما به سینما نگاه ایدئولوژیک داریم و اتفاقا نگاهمان به رسانه، نگاه ابزاری است برای همین هم هست که با سینمای هالیوود که تلاش دارد تا افکار عمومی را در جهت
استراتژی
ها و سیاستهای استکبارانه اش هدایت کند مخالفیم، در طرف مقابل سینمایی چون سینمای هالیوود فیلمسازانی هم هستند که بر اساس ارزش و نگاه ملی، نگاه استکبارستیزانه و حتی نگاه اسلامی ما فیلم میسازند اما هیچ حمایتی از آنان صورت نمی گیرد، جشنواره فجر باید فضای بروز این استعدادها در دنیا باشد.


این حمایت از فیلمسازهای همفکر در دیگر کشورها چطور انجام میشود؟

حمایت جشنواره فجر از چنین استعدادهایی کار عجیبی نیست این همان کاری است که دوبی در راستای سیاستهای خودش از سالهای گذشته انجام می داد، به طوری که بخش مسابقه دوبی سالیان سال فقط عربین فیلم بود یعنی تعیین کرده بودند که هم فیلمساز و هم موضوع فیلم، باید عربی باشد برای این گونه فیلمها جایزه صد هزار دلاری هم در نظر گرفتند بعد از مدتی هم بخش سینما و آفریقا را به جشنواره شان اضافه کردند در واقع جشنواره ای مانند دوبی سعی دارد تا در جهت اهداف و سیاستهایش، فیلمساز رشد بدهد بنابراین چرا ما نباید به فکر باشیم و چرا نباید از فیلمهایی که مطابق با تفکر استراتژیک ما است و نگاه استکبارستیز، ضد استعماری و اسلامی دارد را حمایت کنیم. اگر از چنین فیلمها و فیلمسازانی تجلیل و حمایت شود، مسلما بعد از 5 تا 10 سال جشنواره فجر که جایگاه ویژهای هم دارد الگوی تمامی جشنوارههای فیلم در کشور خواهد شد، نه تنها جشنواره فجر بلکه جشنواره فیلم کودک، سینما حقیقت، و فیلم کوتاه تهران که سه جشنواره مطرح و مرجع در کشور هستند می توانند در این راستا الگوسازی کنند اما متأسفانه تا به حال چنین اتفاقی به صورت جدی شکل نگرفته است.زمانی در جشنواره سینما حقیقت مهمانانی که در طول سالها در این جشنواره دعوت می شدند که بعدها بسیاری از آن‌‌ها از فیلم وطن فروشانه یک خانواده محترم آقای بخشی حمایت کردند و سرمایه گذاران فیلم هم از بین همین مهمانان خارجی جشنواره سینما حقیقت بودند. یعنی نتیجه چند سال بخش بین المللی جشنواره ما این شد که در خدمت یک شخص و یک فیلم ضد ایرانی درآمد!


به هر حال بخش بین الملل در سالهای گذشته کارکردهای مثبتی هم داشته است. اینطور نیست؟

در زمان گذشته بخش بین الملل جشنواره دو کارکرد مهم داشت. از جمله مهم ترین کارکرد آن این بود که علاقهمندان می توانستند فیلم هایی را ببینند که امکان دیدنش را نداشتند، بنابراین مسئولان این بخش، فیلمها را انتخاب می کردند، سانسور می کردند و در جشنواره به نمایش
می
گذاشتند، لذا از بخش بین الملل جشنواره به خصوص در سال 74،75،76 استقبال بسیار زیادی از بخش بین الملل صورت می گیرد، کارکرد دوم این بود که نمایندگان فستیوالهای مطرح فیلم ها را می دیدند و بعد انتخاب کرده و خریداری می کردند اما در حال حاضر هر دو کارکرد بخش بین الملل از بین رفته است، زیرا دیگر جامعه به راحتی به فیلم های مختلف دسترسی دارند از طرفی نمایندگان فستیوال ها که در جشنواره حاضر می شوند مدیران مطرح آن فستیوال نبوده و در حقیقت نمایندگان دسته چندم به ایران می آیند.


این مسئله به شیوه حضور بین المللی ایران در دیگر جشنواره های هم بر می گردد؟

در حال حاضر هنوز هم دست اندرکاران در بخش بینالملل در جشنواره کن و برلین غرفه می گیرند و پوستر میزنند و معیارشان هم برای این حضور این است که نمایندگان جشنوارهها را ببینند و فیلم هایشان را عرضه کنند. انگار کار بین المللی هنوز هم در این موضوع خلاصه می شود که فیلمها را به مدیران جشنوارهها برسانند در حالی که این روش در دنیای امروز که دنیای اینترنت و ایمیل است جوابگو نیست. بنابراین نه تنها بخش بین الملل جشنواره فجر بلکه در کل بخش بین الملل تمامی جشنوارههای ما و همچنین سینمای ما باید دچار یک دگردیسی شود.


بخش بین الملل جشنواره های ما چه کارکردهای دیگری علاوه بر حضور آثار خارجی دارند؟

در رابطه با جشنواره بین المللی امسال فجر نیز  میتوان آن را به سه بخش تقسیم کرد که یک بخش مربوط به بخش کارگاه ها بود که خوشبختانه اساتید بسیار خوبی در آن حضور داشتند و بسیار خوب برگزار شد، بخش دیگر بین المللی جشنواره هم مربوط به سینمای ایران است که متأسفانه در این بخش عقب گرد داشتیم و شاید یکی از دلایلش هم به خاطر این بود که مسئولیتها دیر به برگزیدگان سپرده شد و در کل فیلمهای خوبی در
بخش بین الملل نداشتیم و می توان گفت که اتفاق درخشانی در بخش های ویژه
ای که در کنار بخش مسابقات وجود دارد صورت نگرفت. وضعیت برگزاری بازار جشنواره نیز امسال نمره مردود خواهد گرفت. به گونه ای که به جرأت میتوان گفت که بدترین بازار در چند دوره اخیر، بازار این دوره جشنواره فجر بود و برگزیده کنندگان جشنواره باید درکیفیت برگزاری بازار تجدید نظرکنند.با تمام این اوصاف به طور قطع نباید بخش بین الملل تعطیل و حذف شود بلکه باید روشها را تغییر داده و از الگوهای جدیدی پیروی کنیم که این موضوع را ما پیشنهاد داده ایم و مسلما روشها و الگوهای جدید نیاز به دورهای چند ساله و سیاست گذاریهای مناسب دارد. آن چه که امروز باید به آن دقت کنیم این است که بخش بین الملل جشنواره فجر و همچنین جشنواره های دیگر مثل فیلم کودک باید دچار تغییرات اساسی شود و ادامه این وضعیت، مناسب جشنواره های ما نخواهد بود.


برچسب‌ها: محمد رضا عباسیان, مصاحبه, بخش بین الملل جشنواره فجر, سینمای ایران, جشنواره فیلم فجر
+ نوشته شده در  دوشنبه 19 اسفند1392ساعت 11:54  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

نسل جدید سینمای دفاع مقدس و نشانه‏های ظهور یک استعداد جدید در سینمای ایران

محمدمهدی شیخ‌صراف-گروه فرهنگی رجانیوز:  جنگ ما تنها منحصر به نبرد رزمنده‌ها در جبهه نبوده است. این رزمنده‌ها هرکدام خانواده‌هایی داشته‌اند که در محل زندگی خود در پشت جبهه، بار زندگی در جنگ را در نبود مردان خانه به دوش می‌کشیدند. خانواده‌هایی که تنوع موضوعات مربوط به آن‌ها برای پرداخت سینمایی به گوناگونی رزمندگانی است که در این جبهه‌ها جنگیدند. با هر بار اعزام این بسیجی‌ها دل اهل منزل و محل به همراه آن‌ها راهی می‌شد و منتظر هر خبری می‌شدند تا از خطوط مقدم درباره عزیزان‌شان به آن‌ها برسد. در خانه‌های این بسیجی‌ها فرزندانی در نبود پدر بزرگ می‌شدند، مادرانی در فراغ فرزند پیر می‌شدند و همسرانی با چشمان مانده به راه، تمرین صبوری می‌کردند.

«خانه‌ای کنار ابر‌ها» به کارگردانی «سید جلال دهقانی اشکذری» حکایتی درباره‌ی همین خانه‌ها است. حکایتی که جای آن سالهاست در سینمای ایران خالی است. در یک کلام، این فیلم یک نمونه‌ی سالم برای نگاه اجتماعی به جنگ است که با هوشمندی کامل در بستر قصه و در مقابل آثار ضد جنگ قرار می‌گیرد.
 
اولین فیلم «سید جلال دهقانی اشکذری» قدری شبیه خود اوست. آرامش تنیده شده در نجابت و سخت‌کوشی که خاص مردمان حاشیه کویر است را می‌شود در تار و پود فیلم این کارگردان یزدی به وضوح مشاهده کرد. او به نیکی توانسته است با خلاقیت در خلق داستان نشان دهد که برای ساخت فیلم دفاع مقدس، بیش از اسم‌های بزرگ و بودجه‌های کلان، به ایده‌ی جذاب و هنر برخاسته از نگاه درست نیازمندیم تا اثری شریف از مردم و برای مردم خلق شود.
 
در همان ابتدای فیلم، با دو جوان در لباس بسیجی به جنوب تهران در سال‌های جنگ می‌رویم. در قسمت ابتدایی، با آن‌ها از خانه‌ای به خانه دیگر کشیده می‌شویم و شاهد مواجهه‌ی مختلف و متفاوت خانواده‌های رزمندگان با آنها هستیم که در مراجعه به خانه‌ی رزمندگان، خود را هم‌رزم پسر جبهه رفته‌ی آن خانواده معرفی می‌کنند و می‌گویند برای بردن پول برای پسرشان در جبهه آمده‌اند. فیلم که جلوتر می‌رود کم‌کم متوجه نیت واقعی این دو جوان می‌شویم تا اینکه سیر حوادث، آنها را به داخل خانه‌ای می‌کشاند که حوادث غیرمنتظره‌ای در انتظار آنهاست...
 
ویژگی دو شخصیت اصلی فیلم با بازی ارزشمند «هدایت هاشمی» و نقش‌آفرینی نسبتاً خوب «حامد کمیلی»، همین تاثیر پذیری از رخدادهاست. این تاثیرپذیری در تقابل این دو نفر با یکدیگر و شرایطی که در آن قرار گرفته‌اند، رخ می‌دهد اما همین که دست آخر منجر به تحول و دگرگونی نمی‌شود، به باور پذیری آن کمک کرده است. استفاده‌ی به جا از نمادهایی مثل انگشتر، پیشانی‌بند و حتی کفش نیز کاملا به جا است و از پایان‌بندی دلنشین فیلم هم نباید به آسانی گذشت.
 
البته «خانه‌ای کنار ابرها» ضعف فیلمنامه دارد و از داستان‌های فرعی که به پیرنگ اصلی متن کمک کنند و ریتم فیلم را در لحظاتی که این دو جوان در خانه‌ی مذکور با هم سروکله می‌زنند، حفظ کند، خالی است. که اگر این ضعف نبود، «خانه‌ای کنار ابرها» به یکی از فیلم‌های درخشان چند سال اخیر سینمای دفاع مقدس تبدیل می‌شد. هر چند که همین حالا هم از میان سکانس‌های همین فیلم، می‌توان نشانه‌های ظهور یک استعداد جدید و جوان و خوش‌فکر را در میان کارگردانان سینمای ایران، به نظاره نشست.
 
اما آنچه در «خانه‌ای کنار ابر‌ها» کاملاً جلب نظر می‌کند، قابلیت بالای کارگردانی «اشکذری» و بازی‌گردانی مناسب به ویژه در مورد بازیگران کودک فیلم است. البته حضور این کودکان در فیلم، دکوری و در حد حضور هنرور برای رد شدن از جلوی دوربین یا پرکردن فضا نیست. بلکه این حضور کاملاً در محوریت نگاه کارگردان قرار گرفته است. بازی دخترک خردسال در مواجهه با دو شخصیت محوری فیلم، طی مدتی که در خانه تنها هستند، چیزی کم ندارد و حتی به پرداخت شخصیت‌ها کمک زیادی کرده است. هرچند قابلیت‌های این فیلم اولی شریف و دوست داشتنی که می‌توان آن را در کنار «شیار 143» در زمره‌ی نسل جدیدی از فیلم‌های دفاع مقدس محسوب نمود، در هیاهوهای کم ارزش جشنواره‌ی فجر گم شد و فقط یک دیپلم افتخار فیلمنامه‌نویسی به «خانه‌ای کنار ابرها» رسید.
 
اما به نظر می‌رسد «خانه‌ای کنار ابر‌ها» در جشنواره فیلم کودک و نوجوان روزهای بهتری خواهد داشت. این فیلم نه صرفاً به جهت حضور موثر بازیگران و شخصیت‌های کم سن و سال، که به جهت قصه‌ی سر راست بدون پیچیدگی‌هالی روشنفکرانه و ایده‌ی جذاب می‌تواند با بازه‌ی سنی کودک و نوجوان نیز به عنوان مخاطب هدف ارتباط برقرار کند. این مهم، به معنای خلق یک اثر سینمایی سالم از جنگ و پشت جبهه برای نسلی است که در دهه‌های بعد از جنگ متولد شده‌اند و بیش از هرچیز محتاج دانستن درست و داشتن تصاویر نزدیک به واقع درباره‌ی دهه اول انقلاب و سالهای جنگ هستند. در غوغای غلط انداز فیلمهای بی‌قصه و افسرده، چنین نتیجه‌ای در یک فیلم، دستاورد کمی برای سینمای ما نیست.


برچسب‌ها: خانه ای کنار ابرها, سید جلال دهقانی اشکذری, جشنواره فیلم فجر, حامد کمیلی, هدایت هاشمی
+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 بهمن1392ساعت 17:24  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف



پايان ماه عسل در سال كبيسه


 آش آنقدر شور شده كه وزير ارشاد هم فهميد و درباره نگاه افسرده و تلخ فيلم‌هاي حاضر در جشنواره فيلم فجر گفت: «اين فيلم‌ها در چهار ماه گذشته ساخته نشده بلكه بيش از دو سال از ساخت بعضي از آنها مي‌گذرد و الان در حال نمايش است.» البته وزير ارشاد نگفت چرا اين فيلم‌ها در اولين جشنواره دولتي پذيرفته شده كه بناست نمادي از «سينماي اميد» باشد؟ پس نقش سازمان سينمايي، دبير و هيئت انتخاب جشنواره در اين ميان چيست؟ 

بهتر است به اين ماجرا از زاويه ديگري نگاه كنيم؛ به سال‌هاي كبيسه سينما و رفتار مسئولان در اولين سال مديريت چهارساله. به آن لبخند ژكوند كه تحويل مي‌دهند تا دل همه را به دست بياورند. به اين يك سنت ديرپا اما نانوشته كه از ابتدا رئيس سازمان سينمايي در نقش روابط عمومي(!) وظيفه راضي كردن طيف‌هاي مختلف سينما به خصوص اقليت راديكال روشنفكر را بر عهده دارد. اين ماجرا گاهي آنقدر حاد مي‌شود كه مديران حاضرند به پذيرش اكثر فيلم‌ها به جشنواره تن بدهند و بر مشكلات قانوني، كيفي، محتوايي و حتي توقيف برخي فيلم‌ها چشم ببندند.

چنين كاري در جشنواره‌هاي سال كبيسه هم سوپاپ اطميناني براي اعتراضات است و هم رهايي از شر آنچه ميراث دوره قبل ناميده مي‌شود. اين قاعده سال‌هاي كبيسه است كه موجب شده برخي به اين نتيجه برسند كه حتي بي‌ارزش‌ترين فيلم‌هايشان هم هيچ وقت در كمد باقي نمي‌ماند. چنين نگاهي مبتني بر راضي نگه داشتن همه است كه موجب مي‌شود رئيس سازمان سينمايي پيش از جشنواره تنها بگويد: «هيچ‌كس نگران نباشد، ان‌شاءالله يك جشنواره فجر پراميد و بسيار خوب برگزار خواهد شد.»

با وجود چنين رويه‌اي كه هر چهار سال يكبار اتفاق مي‌افتد، باز هم ذوق‌زدگي برخي رسانه‌ها كه پيش از جشنواره امسال رخ داده جاي تعجب دارد. در حالي كه سطح پايين فيلم‌هاي پذيرفته شده و مشكلات اجرايي جشنواره جاي سؤال‌هايي زيادي باقي گذاشته است. حجم بسيار بالاي فيلم‌هاي بي‌كيفيت و تلخ و به ور خاص فيلم‌هاي حامي فتنه، مشكلات به وجود آمده در نحوه برگزاري بازار فيلم جشنواره، چيدمان داوري و حتي فراموش كردن اختتاميه بخش بين‌الملل و برگزاري بي‌برنامه آن مواردي است كه در كنار ناتواني در جذب اسپانسر نمي‌توان آنها را ناديده گرفت. 

واقعيت اين است كه بالاخره با گذر از اين جشنواره عيار واقعي سينما و مديران فعلي آن به مرور روشن‌تر مي‌شود. درست در نقطه‌اي كه به قول يكي از اعضاي هيئت دولت «ماه عسل» دولت جديد به پايان مي‌رسد. بايد منتظر ماند و ديد آيا مسئولان باز هم مي‌خواهند همچنان به حرف و وعده ادامه بدهند يا نه؟ آيا رئيس سازمان سينمايي كه گفته «همه طرح‌ها و دغدغه‌هاي سازمان سينمايي، براي آشتي مردم با سينماست» طرحي نو در خواهد انداخت و سينماي كشور را از حضيض افسردگي به اوج اميد و افتخار خواهد رساند؟ بايد منتظر شد و ديد آيا ديگر هيچ فيلمي بدون مجوز ساخته خواهد شد يا نه؟ متوليان سينماي اميد با كساني كه كمر به تلخكامي مردم در آثارشان بسته‌اند چگونه رفتار خواهد كرد؟


برچسب‌ها: جشنواره فیلم فجر, مدیران سینمایی دولت یازدهم, سال کبیسه سینما, ماه عسل دولت, سینمای ایران
+ نوشته شده در  سه شنبه 22 بهمن1392ساعت 18:29  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

گذری بر سی و دومین جشنواره فیلم فجر

جشنواره فیلم فجر یا سوگواره فیلم تلخ؟


محمد مهدی شیخ صراف
- هر سال در بهمن ماه به مناسبت سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی چشم همه اهالی فرهنگ و سینما به ویترین سینمای کشور در جشنواره فیلم فجر دوخته میشود. در این جشنواره است که با اولین نمایش آثار سینمایی، ثمره یک سال سینمای ایران مشخص و دورنمایی از وضعیت اکران در ماههای آینده نیز قابل ارزیابی میشود. علاوه بر اینها این جشنواره نمادی از سیاست گذاری و وضعیت مدیریت سینمایی کشور را نیز به همه نشان میدهد. سی و دومین جشنواره فیلم فجر که در حال برگزاری است، اولین جشنواره مدیران دولت تدبیر و امید است که شعار اصلی آن هم «سینمای امید» و مهمترین ماموریت آن «آشتی دادن مردم با سینما» عنوان شده است. تا پیش از آغاز جشنواره همین حرفهای خوب و وعدههای رنگین همه جا موج میزد، اما پس از آغاز اکرانها با مراجعه مردم به سینماها مشخص شد بسیاری از آنچه روی پرده به نمایش در میآید، نه تنها لبریز تلخی و افسردگی است که حتی کیلومترها با اصول اولیه آنچه به آن «سینما» میگویند فاصله دارد. و در این میان تنها چند فیلم دفاع مقدس توانستهاند یخ این سینمای افسرده را بشکنند و چشمها را خیره کنند.


سال کبیسه سینما

دیگر برای همه مشخص شده که اولین جشنواره فجر در هر دولت، حکمی مانند آنچه در سیاست به آن ماه عسل دولت میگویند دارد. دیگر عادی شده که هر چهار سال یکبار با تغییر مدیران سینمایی، شاهد یک سال کبیسه سینمایی هستیم. وقتی در اولین جشنواره اولویت خود را بر راضی کردن طیفهای مختلف سینما به خصوص اقلیت رادیکال روشنفکر قرار میدهند. این ماجرا گاهی آنقدر حاد میشود که مدیران حاضرند به پذیرش اکثر فیلمها به جشنواره تن بدهند و بر مشکلات قانونی، کیفی، محتوایی و حتی توقیف برخی فیلمها چشم ببندند. چنین کاری در جشنوارههای سال کبیسه، هم سوپاپ اطمینانی برای اعتراضهای احتمالی است و هم رهایی از شر آنچه میراث دوره قبل نامیده میشود. این قاعده است که موجب شده برخی به این نتیجه برسند که حتی بیارزشترین فیلمهایشان هم هیچ وقت در کمد باقی نمیماند.

در این موج کاذب مدیران سینما به شیوه «سواکن؛ جداکن» میدانهای تره بار رجوع میکنند تا هر آنچه خوبی است را به نام خود ثبت کنند و هرچه بدی هست به گردن مدیران قبلی و دوره قبل بیندازند. این گونه میشود که وزیر ارشاد درباره نگاه افسرده و تلخ فیلمهای حاضر در جشنواره فیلم فجر امسال میگوید: «این فیلمها در ۴ماه گذشته ساخته نشده بلکه بیش از دو سال از ساخت بعضی از آنها میگذرد و الان در حال نمایش است.» البته وزیر ارشاد به این سئوال پاسخ نداد که پس نقش دبیر جشنواره و هیئت انتخاب جشنواره در این میان چیست؟


جشنواره فیلم تلخ

اوضاع بسیاری از فیلمهای بخش مسابقه جشنواره امسال اسف بار بود. آنقدر که نقدهای سینمایی نویسان در طول جشنواره درباره این فیلمها به یکدیگر شبیه شده است. در بسیاری از فیلمها از داستان خبری نیست. روایتهای بیسر و ته و بدون فراز و فرود. چیزی که سازندگان همه آنها ادعا دارند این یک برش از زندگی مردم است. اما اکثر اینها نه برش است و نه زندگی. تنها چیزی که جای آن در این سینمای افسرده خالی است، همین زندگی است. و آنقدر تلخ و کشدار که تماشاگران ترجیح میدهند سالن سینما را در میانه فیلم ترک کنند و در مقابل این همه روایت بدبختی و فلاکت و توهین به مردم کشورشان از خود این سئوال را بپرسند که اینجا جشنواره فیلم فجر است یا سوگواره فیلم تلخ؟


سیمرغ بهترین پک سیگار!

آنقدر صحنههای سیگار کشیدن در فیلمها وجود دارد که پرده بوی دود گرفته است و این شوخی تلخ رایج شده که مسئولین جشنواره سیمرغ بلورین بهترین پک زدن به سیگار را هم به جوایز اضافه کنند. تاسف بارتر از آن نمایش سیگار کشیدن زنان در برخی فیلمها است. در بسیاری از فیلمها شاهد صحنه کتک خوردن زنان از مردان هستیم و بیشتر از آن نمایش صریح زنان خیابانی و فاحشه در فیلمها است. جالب آنکه یکی از کارگردانهایی که این مسئله را در فیلمش به ‌‌نهایت رسانده، در نشست خبری فیلم با وقاحت میگوید: «در این فیلم میخواستیم در مقابل مردم آینه قرار دهیم!» این نحوه ارائه تصویر از زنان ایرانی در فیلمها موجب اعتراض ابراهیم حاتمی کیا شد و گفت: «همکاران ما چشمشان را به روی مادران شهدا بستهاند؛ آنقدر که از زنان خیابانی میبینیم از مادران شهدا صحبتی نمیشود.»


برکت شهدا، آبروی جشنواره امید

در این میانه باز هم یاد شهدا و فیلمهای دفاع مقدس آبروی جشنواره را خریدهاند. «چ» حاتمی کیا، «شیار ۱۴۳» نرگس آبیار، «خانهای کنار ابرها» سید جلال دهقانی اشکذری و «میهان داریم» محمد مهدی عسگرپور فیلمهایی هستند که در عین مقبولیت و خوش ساخت بودن توانستهاند پرچم زندگی، مقاومت و امید را در این سینمای افسرده بالا ببرند و تحسین تماشاگران را برانگیزند. جالب اینکه به غیر از چ که روایت درخشانی از شهید چمران و مقاومت مردم پاوه دارد، سه فیلم دیگر با وجود پرداخت به موضوع دفاع مقدس به جای خط مقدم جنگ به سراغ خانواده رزمندگان و شهدا در خانههایشان آمدهاند. و البته باز هم جای خالی فیلمهایی با موضوع انقلاب اسلامی در سی و ششمین سالگرد پیروزی آن خالی است و فقط فیلم نیمدار «روزگاری عشق و خیانت» است که قدری به این موضوع نزدیک است.

در این میان دو فیلم «خط ویژه» مصطفی کیایی و «آرایش غلیظ» حمید نعمت الله هم توانستهاند در عین پرداخت به موضوع اجتماعی، با ارائه روایتهای فانتزی، فیلمهای با نشاط و دیدنی از کار در بیایند و به خیل افسرده سازان سینما بفهمانند که میشود به طریقی غیر از گداگرافی به طرح موضوعات اجتماعی پرداخت. با قدری اغماض میتوان فیلم «لامپ صد» را نیز که در حد یک تله فیلم دلچسب از کار درآمده را کنار این دو فیلم قرار داد.


نمایش چهره حضرت عباس (ع)

باوجود همه آنچه طی این سالها درباره فیلم «رستاخیز» ساخته احمدرضا درویش از هزینه بالا، مدت طولانی ساخت و حضور عوامل خارجی به گوش رسیده بود، این فیلم سه ساعته نتوانست حتی در حد یکی از قسمتهای مختارنامه جلب توجه کند. تنها مسئلهای که کنجکاویهای زیادی را ایجاد کرده بود، نمایش چهرههایی از اهل حرم اباعبد الله(ع) چون حضرت عباس(ع) و علی اکبر(ع) و قاسم بن الحسن(ع) بود. با نمایش فیلم مشخص شد این تابوشکنی بیسابقه در کنار نمایش کامل صحنه شهادت حضرت عباس نتوانسته چیزی خاصی به اندوخته عاشورایی سینمای ایران اضافه کند.


وقتی اختتامیه بین الملل فراموش میشود

در کنار اینها جشنواره امسال توفیقات و مشکلاتی هم در نحوه برگزاری داشت. مسئولین جشنواره با درایت محاسن سالهای گذشته را حفظ کردند. از جمله آنها سیستم پخش دیجیتال در تمام سینماهای نمایش دهنده بود که از سال گذشته به جای مانده بود. همچنین در نحوه مدیریت کاخ جشنواره و خدمات دهی به خبرنگاران اتفاقات خوبی افتاد و البته مشکلات همیشگی در صدور کارتهای خبرنگاران پا برجا بود. اما مشکلاتی هم بود که البته کام افراد زیادی را تلخ نکرد، اما نمیتوان بیتفاوت از کنار آن گذشت. جالبترین این مشکلات بینظمیهای بازار فیلم بین المللی و برگزاری شتابزده اختتامیه بخش بین الملل جشنواره باز میگردد، وقتی که بدون هیچ اطلاع رسانی قبلی و بدون حضور رسانهها این مراسم به شکلی جمع و جور یک میهمانی در هتل آزادی برگزار شد.

گویا مسئولین با تجربه جشنواره تا آخرین ساعات یادشان نبوده چنین مراسمی باید برگزار شود. ناتوانی در جذب اسپانسر برای جشنواره و پرداخت هزینه آن از جیب دولت از دیگر ضعفهای مدیریت امسال بود. شاید همین مسئله موجب شد فضاسازی شهری و نصب نمادهای جشنواره فجر و نشان سیمرغ در سینماهای اکران کننده فراموش شود، برای جشنواره امسال تیزری ساخته نشود و به‌‌ همان تیزری که از جشنواره سی و یکم ساخته شده بود اکتفا کنند.


فیلمهای حامی فتنه در جشنواره فجر انقلاب

پیش از برگزاری هشدارهای بسیاری از سوی فعالین فرهنگی و به خصوص نمایندگان مردم در کمیسیون فرهنگی به مسئولین جشنواره در خصوص حضور سه فیلم حامی فتنه در جشنواره داده شده بود. «آشغالهای دوست داشتنی»، «عصبانی نیستم» و «قصهها» سه فیلمی بودند که این بیم درباره آنها میرفت و هرکدام به سرانجام متفاوتی در جشنواره دچار شدند. فیلم «آشغالها...» که به کارگردانی محسن امیریوسفی و با حمایت جواد شمقدری و بودجه بیت المال در بنیاد سینمایی فارابی ساخته شده بود، با وجود تمام شانتاژهای رسانههای تندرو در جشنواره پذیرفته نشد؛ اما دو فیلم دیگر به بخش مسابقه راه یافتند. با اکران «قصهها» مشخص شد این فیلم اصلا فیلم نیست! بلکه مثل یک لحاف چهل تکه مندرس است که از به هم چسباندن قطعههای بیربط ساخته شده. ضعفهای مفرط ساختاری فیلم، عدم جذابیت و شعار زدگی آن نشان داد نوشتن بیانیههای سیاسی دراین سالها موجب شده رخشان بنی اعتماد اصول فیلم سازی را فراموش کند!


عقده گشایی سیاسی در عین عصبانیت

اما فیلم «عصبانی نیستم» رضا درمیشیان ماجرای متفاوتی دارد. پس از آنکه از اخباری در خصوص جرح و تعدیل فضای تند سیاسی حاکم در این فیلم از سوی مسئولین فعلی به گوش رسید، این فیلم مجوز گرفت و به جشنواره رسید اما اکران آن در کاخ جشنواره و برای اهالی رسانه به طرز مشکوکی به سانسهای پایانی روز آخر موکول شد تا شاید حواشی حضور آن در جشنواره در تراکم اخبار اختتامیه و راهپیمایی ۲۲ بهمن گم شود.

اما اکران این فیلم در سینماهای مردمی حکایت از یک دهن کجی بزرگ و بیسابقه به انقلاب و خط قرمزهای نظام در جشنواره فجر از سوی مسئولین دارد. سراسر فیلم عقده گشاییهای بیمارگونه با ارجاعات صریح به فتنه ۸۸ است. تنفر و فلاکت از سر و روی فیلم میبارد تا سوگواره فیلمهای تلخ با نمایش این فیلم تکمیل شود. توهین به نظام، اعتقادات مردم و تکه پرانی به مذهبیها و حتی متلک به نامگذاری سال توسط مقام معظم رهبری از جمله موارد موجود در این فیلم است. از آنجایی که فتنه ۸۸ خط قرمز نظام در این سالها بوده، این مسئله واکنشهای بسیاری را به دنبال داشته که نشان میدهد مسئولین سینمایی و شخص وزیر ارشاد با پایان جشنواره روزهای سختی را در پایان ماه عسل دولت پیش رو خواهند داشت.


برچسب‌ها: جشنواره فیلم فجر, سینمای افسرده, سینمای امید, سال کبیسه سینما, فیلمهای حامی فتنه
+ نوشته شده در  دوشنبه 21 بهمن1392ساعت 18:18  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

پنج ستاره يك فيلم شريف اجتماعي است

اصالت «آبرو» در يك قصه خانوادگي

اگـر بخواهيـم خانوادگي‌ترين فيلم اجتماعي جشنواره امسال را انتخاب كنيم بدون شك بايد «پنج ستاره» را جزو گزينه‌هاي اصلي قرار دهيم. در اين فيلم باز هم امير سمواتي در نقش تهيه كننده با معرفي يك بازيگر زن جوان به سراغ داستاني با محوريت دختران دانشجو رفته است. تجربه قبلي او در اين رابطه به جشنواره سال قبل و فيلم موفق «دربند» به كارگرداني پرويز شهبازي باز مي‌گردد. اين بار اما مهشيد افشار زاده در اولين كارگرداني سينمايي خود اين مهم را به عهده گرفته است. 

«پنج ستاره» آغازي كاملاً خانوادگي دارد و سپس به حضور اجتماعي اين خانواده مي‌پردازد؛ وقتي دختر يك خانواده سه نفره در دانشگاه آزاد قبول مي‌شود و تأمين هزينه‌هاي دانشگاه به عنوان مشكل اصلي پيش روي آنها قرار مي‌گيرد. فيلم براي ورود به قصه در جاهايي لنگ مي‌زند، به خصوص در ترسيم فضاي دانشگاه و ثبت نام قدري ضعيف است. بر حسب اتفاق يا به هردليل، هرجا ليلا بلوكات به عنوان دوست قهرمان فيلم پا به داستان مي‌گذارد با افت جدي سطح فيلم مواجه مي‌شويم. اين نه به بازي ضعيف او كه بيشتر به انتخاب ناصحيح كارگردان براي خلق شخصيت او برمي گردد، به طوري كه اگر سكانس‌هايي را كه اين شخصيت در فيلم حضور دارد حذف كنيم، چيزي از فيلم كم نمي‌شود. 

با ادامه روند فيلم و طي شدن دقايق اوليه، همه چيز به روايت و ريتم مناسب خود نزديك مي‌شود و آن را تا پايان حفظ مي‌كند. قصه از جايي جذاب‌تر مي‌شود كه دختر جوان كاركردن در كنار مادر آبرومند خود را براي تأمين شهريه دانشگاه بر مي‌گزيند. در يكي از سكانس‌ها وقتي دختر متوجه مي‌شود مادرش يك كارگر تميزكار در خانه داري يك هتل پنج ستاره است به جاي پس زدن حقيقت و حركات عجيب و غريب، او را در آغوش مي‌كشد و دستش را مي‌بوسد. اين واكنش او علاوه بر خلق يك صحنه تاثيرگذار از فرهنگ مردم، به قوت شخصيت‌هاي خلق شده نيز افزوده است. هرچند فضاي كلي فيلم و اقتضائات نشان داده شده گاهي فضاي آن را دهه هفتادي كرده اما حمايت پدر و مادر از فرزند در فضاهاي اجتماعي و فراموش نكردن حضور آنها در پيش‌برد وقايع داستان، از ديگر مزيت‌هاي فيلم است. ايده خلاقانه حضور «آميتاپاچان» به عنوان ميهمان هتل كه خود منشا اتفاقات جديد مي‌شود را هم بايد به اين نقاط قوت اضافه كرد. 

حضور شهاب حسيني در نقش رضا به تنهايي فيلم را تضمين كرده است. او مثل هميشه روان و به اندازه بازي مي‌كند. انگار شاهد يك مسابقه فوتبال هستيم كه در آن زين‌الدين زيدان در ميانه ميدان مشغول بازي است. اين بازي كاملاً روي بقيه بازيگران اثرگذار بوده و آنقدر دست كارگردان را باز گذاشته كه بتواند از بهنوش بختياري هم يك بازي متفاوت و البته دوست‌داشتني بگيرد كه سطح آن بسيار بالاتر است از توليدات ويدئويي و تلويزيوني است كه اين سال‌ها در آنها حضور داشته. به مرور شخصيت رضا نقش كليدي در فيلم پيدا مي‌كند و گره گشايي پاياني نيز به دست او انجام مي‌شود. 

مي توان «پنج ستاره» را براي تماشا و رفتن به سينما به هر خانواده‌اي پيشنهاد داد و از آن راضي بود. اين نشان از تجميع شاخصه‌هاي مهمي در فيلم است. شاخصه‌هايي كه در رأس آنها ارائه قصه قرار دارد. قصه‌اي كه در آن از تلخي و توهين به مردم و مخاطب به بهانه نشان دادن دردهاي اجتماع اثري نيست. اتفاقا محوريت فيلم بر اساس «حفظ آبرو» در ارتباط‌هاي اجتماعي قرار گرفته است. اين «آبرودار» بودن براي همه شخصيت‌ها لحاظ شده و حتي تغيير مسير داستان بر اساس آن رخ مي‌دهد. چنين فرآيندي بيش از هرچيز به معناي نزديك شدن به ويژگيهاي جامعه‌اي است كه داستان در آن رخ مي‌دهد؛ جامعه‌اي كه ارتباط‌ها در آن بيش از هرچيز رنگ شرافت انساني دارند.


برچسب‌ها: فیلم پنج ستاره, جشنواره فیلم فجر, بهنوش بختیاری, مهشید افشار زاده, شهاب حسینی
+ نوشته شده در  یکشنبه 20 بهمن1392ساعت 18:39  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

فانوسها و تیترها

محمد مهدی شیخ صراف

نشسته ایم توی تاریکی سالن شماره 2 سینما فلسطین. روی پرده روبرو دوربین به دنبال یک طلبه جوان توی کوچه پس کوچه های شهر دنبال جواب سوالهایی می گردد که پیدا کردنش به اندازه سی و چند سال طول کشیده است. ریتم فیلم که می افتد فکرم می رود سراغ مطلبی که بچه های مجله سفارش داده اند برای عمار بنویسم. توی این تاریکی سراغ چیزی بیشتر از تیتر نمی شود رفت. چراغ اول ذهنم را فانوسهایی روشن می کنند که به نماد جشنواره عمار تبدیل شده است. راه این سوال انحرافی که فانوس بلورین بهتر است یا زرین؟ را سریع می بندم و باز به تیتر فکر می کنم: «فانوسها برای چه کسانی روشن می شوند» عنوان خوبی است. موضوعش هم می شود فیلمهای مطرح این دوره، شانسهای دریافت جایزه و سازندگان آنها. بیشتر که سبک و سنگین می کنم می بینم کار اصلی را خود این بچه های فیلم ساز می کنند. پس بهتر است بشود: «فانوسها را چه کسانی روشن می کنند»...

حواسم که دوباره جمع پرده روبرو می شود می بینم آن روحانی رفته و رسیده ایم به فیلم بعدی. می خواهم ذهنم را برگردانم به تیتر، که می بینم وسط روایت مستند، صحبتهای آقا دارد روی تصاویر پخش می شود. چنین چیزی را این چند روز در جای جای انواع کلیپ، مستند و حتی انیمیشن دیده ایم. به مهدی آذرپندار که کنارم نشسته می گویم این می تواند نشانه ضعف اثر باشد. فکر می کنم اینطور مستقیم عنوان کردن پیام، نشانه ناتوانی هنرمند در رساندن غیر مستقیم آن به مخاطب است. آیا به این معنی نیست که صاحب اثر نتوانسته از طریق دیگری این مفهوم را به ذهن بیننده نزدیک کند؟ یعنی خودش دست را به علامت تسلیم بالابرده که من می خواستم همین دو سه جمله حضرت آقا را به شما بگویم. پس طرف اصلا برای چه فیلم می سازد، خوب از اول خود سخنرانی را پخش کنند! مهدی سری تکان می دهد و من یادم می آید به سال اول و دوم جشنواره که اگر کلامی از رهبر انقلاب در اثری می دیدیم ذوق می کردیم، آنقدر که روایت های کلیشه ای صدا وسیما حالمان را بد کرده بود! 

از همان سال ها دلم می خواست توی جشنواره سهمی داشته باشم. نه به عنوان اصحاب رسانه که همیشه بوده، بلکه سهم در آن چیزی که روی پرده نمایش داده می شود. همین شد که توانستم توی دوره سوم و چهارم در چند اثر نقشی کوچک پیدا کنم، در حدی که اسمم توی تیتراژ بیاید و مثلا یک بار هم از جلوی دوربین رد شوم. همین هم جای امیدواری داشت. اما امسال که توی افتتاحیه به جای محمد باقر مفیدی کیا رفتم روی سن جایزه کلیپ «ایستاده ایم» را بگیرم حس متفاوتی را تجربه کردم. بماند که اسم کارگردان اشتباه بود و قاب را پس دادیم که لوحش را عوض کنند؛ اما آن حس طوری بود که دلم خواست سال دیگر خودم صاحب یک اثر باشم. اثری که موقع اکرانش در کاخ جشنواره، دوست و آشنا بیایند و بهم تبریک بگویند. بعد درباره اش حرف بزنیم، مصاحبه کنم و جواب منتقد ها را بدهم. یا مثلا قبل از اختتامیه هم بهم زنگ بزنند و بگویند شما حتما تشریف بیاورید. بعد من استرس بگیرم و قند توی دلم آب شود که نکند برنده شده باشم و... وقتی برنده شد بروم روی سن جایزه را از دست یک پدر شهید بگیرم که قاب عکس پسرش را با افتخار در آغوش گرفته و به آن افتخار کنم.

حالا دیگر مطمئنم این جشنواره که تمام بشود، حتما به دنبال ساخت کاری می روم. حتی اگر در هیچ جشنواره ای برنده جایزه ای هم نشود و هیچ کدام از این اتفاق ها هم نیفتد مهم نیست. همین که بچه های یک مدرسه در نقطه ای صدها کیلومتر دور تر از پایتخت روی نیمکت های قراضه به دیدن آن بنشینند. یا توی یک روستای دور افتاده، در بعد از ظهری خوش رنگ و آرام، یک عده مردم دوست داشتنی که شاید توی عمرشان یک بار هم سالن سینما را ندیده اند، جمع بشوند توی مسجد روستا، بنشینند روی فرشهای دستباف، فیلمی که ساخته ام را ببینند و آخرش لبخند بر لب صلوات بفرستند و برنامه را وصل کنند به نماز جماعت، برایم کافیست. باگذر این فکرها، چراغ سالن هم روشن می شود. بلند می شوم از سینما می زنم بیرون و همینطور که سوز سرما گوشهایم را بازی می دهد به طرح یک اثر فکر می کنم و تیتری که دیگر می دانم چیست: «عمار، جشنواره ای که به جای کاخ مسجد دارد.»


انتشار در ماهنامه سینما رسانه / شماره 352/ بهمن 92



برچسب‌ها: جشنواره عمار, سینما فلسطین, سینمای انقلاب, محمد باقر مفیدی کیا, مهدی آذرپندار
+ نوشته شده در  یکشنبه 20 بهمن1392ساعت 12:44  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

فیلم «فردا» و فرداهای بهتر کارگردان


خبرگزاری فارس
 ـ سینما: 
بی انصافی است که این فیلم را در حد سایر فیلمهای جشنواره امسال قرار دهیم که هیچ حرفی برای گفتن و چیزی برای ارائه ندارند. درونمایه محتوایی فیلم، تامل برانگیز و ارزشمند است. «فردا» حاصل سه روایت منفصل است. سه روایت درباره زندگی و نزدیک بودن مرگ. سه روایت که از محتوای غنی مثنوی مولانا گرته برداری امروزی شده است. روایت مادری که فرزندش را سال پیش از دست داده و نمی تواند آن را باور کند، جوانی که هنگام فرار از کشور دوستش را به قتل رسانده نمی تواند با آن کنار بیاید و مردی که برای فرار از مرگ در جنگل گم شده است اما نمی تواند از آن فرار کند.

اما نمی شود از این ماجرای تکراری هم بگذریم که این روزها بدجور دارد تکرارش در جشنواره و برج میلاد زیاد می شود. همین که از شدت خمیازه و کسل کنندگی مخاطب را به نقطه ای برسانند که بی خیال همه چیز بشود، کارگردان را با فیلمش تنها بگذارد و سالن سینما را به مقصد محل پذیرایی ترک کند. شاید هم تقصیر از ماست که داریم چنین فیلم آرامی  را با کوهی از کلافگی در کوره راهی از آثار کم ارزش و خسته کننده به نظاره می نشینیم؛ وگرنه شاید تماشای فیلم در آرامش و فضایی دیگر، طعمی دیگر داشته باشد.

فیلم اول مهدی پاکدل کارگردانی قابل قبولی دارد. تدوین و بازیها هم همینطور. مشکل اصلی اما شاید اینجا باشد که این روایتها تنها یک نقطه تقاطع دارند. این نقطه اتصال در سکانس آغازین فیلم نشان داده می شود اما گره گشایی آن برای مخاطب به درازا می کشد و نمایش علت ارتباط این سه داستان با همدیگر بسیار دیر رخ می دهد. علاوه بر کند بودن، تداخل رویا و واقعیت در هر سه اپیزود قدری به سردرگمی مخاطب افزوده و همه اینها علت همان خسته کننده بودن است در آغاز این نوشته گفتیم. ناگفته نماند که فیلم توانسته در عین تفکیک خیال و واقعیت در نمایش ارتباط این دو طوری عمل کند که مخاطب در انتهای فیلم کاملا می فهمد آنچه دیده به کدام فضا تعلق دارد.

سازنده «فردا» علیرغم اینکه به جای یک داستان، سه داستان با موضوع یکسان در اختیار داشته می توانست از ظرفیت هریک از این سه داستان به تنهایی استفاده و مخاطب را کاملا جذب کند. چنین فرایندی اتفاقا پیشینه موفق سینمایی دارد که با نشانه هایی بیشتر از یک نقطه تقاطع، اپیزودها را به یکدیگر متصل می کند. این یعنی استفاده از ظرفیت سه برابری در قصه پردازی، گره گشایی، بازی گردانی و خلق درام تا در نهایت جذب مخاطب را سه برابر کند اما متاسفانه این فرایند به درستی طی نشده و به نظر می رسد علت بیشتر به ضعف فیلمنامه ای باز می گردد که اتفاقا طراحی دیالوگ مناسب و روانی دارد.

تفاوت اصلی «فردا» با بقیه فیلمهای جشنواره این است که ذات کسل کننده ندارد. فیلم نمی خواهد به ضرب و زورهای فنی و تصویر برداری با اینسرتها و دیالوگهای طولانی داستان لاغری را تا پایان پیش ببرد. بلکه سه خط داستانی جذاب دارد که به درستی باز نشده و می توانست با پرداخت دقیق تر جزئیات به فیلمی بسیار تاثیر گذار تر تبدیل شود. با همه این اوصاف این فیلم تجربه موفقی برای کار اول کارگردان محسوب می شود و امیدواری زیادی را برای فیلمهای دیگر کارگردان در فرداهای کاری او بیشتر می کند، اما این فیلم برای جذب بهتر مخاطب عمومی نیاز به تغییراتی در ریتم دارد که شاید با رفع آن بتواند به توفیق قابل توجهی دست یابد. 

انتشار در جوان آنلاین با قدری تفاوت

یادداشت:محمد مهدی شیخ صراف


برچسب‌ها: فیلم فردا, جشنواره فیلم فجر, مهدی پاکدل
+ نوشته شده در  شنبه 19 بهمن1392ساعت 17:45  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

"چ"؛ بزرگ، مثل سربازان خمینی

محمد مهدی شیخ صراف

بی تعارف باید بگوییم «چ» یک فیلم استاندارد است. آن هم فراتر از استانداردهای روز سینمای ایران. این همان سینمایی است که مدتهاست دلمان برایش تنگ شده و در جشنواره فجر امسال تنگ تر از گذشته، اما انگار این فیلم قرار است نقطه گریزی از این سینمای افسرده باشد. فیلم درست در همان دسته ای قرار می گیرد که حتما باید در سینما دیده شود وگرنه مخاطب بخش زیادی از لذت تماشای آن را از دست خواهد داد. بی شک «چ» در اکثر رشته ها کاندیدای سیمرغ جشنواره فجر خواهد شد و اگر اتفاق خاصی رخ ندهد، تعدادی از آنها را از آن خود خواهد کرد.
 
در این مسیر نه فقط سوژه ای به بزرگی نام «چمران» و ادای دین به شهیدی مثل اصغر وصالی، سایر مدافعان پاوه و قصه پر فراز و نشیب مردم آن دیار، که ابعاد فنی نقش جدی دارد. اما واقعا سطح بسیار بالای فنی فیلم از کجا سرچشمه می گیرد؟ بی شک جواب این سوال در ویژگیهای سینمای حاتمی کیاست سینمایی که در عین توجه دقیق به همه ابعاد ساخت یک فیلم مخاطب عمومی را هم در نظر می گیرد. 
 
او با این فیلم بیش از هر چیز نشان می دهد که برای ساخت آثاری که بتواند در همه سطوح درجه یک باشد در ایران چیزی کم نداریم. نه نیاز به خرج هزینه های نجومی برای دعوت از فلان عوامل خارجی داریم و نه حتی نیازی هست پایمان را برای کاری از مرزهای کشورمان بیرون بگذاریم. اتفاقا حاتمی کیا فیلمش را در همین کشور و با ظرفیت های همین سینما و تکیه به جوانها ساخته و به آن افتخار می کند. نه اینکه بخواهد برای فیلم سازی روی دلار و یوروهای فلان سفارت خانه و فلان جشنواره و حتی دفتر فلان مرجع حساب کند، یا مثلا برای افه هم که شده که توی تیراژ فیلمش اسمهای خارجی جلوی صدا، موسیقی، جلوه های ویژه و... نقش ببندد. جالب اینکه کمتر کسی چنین دلیلی برای دیدن چنین فیلمهایی حاضر  میشود پولی خرج بلیط کند اما اکران هر فیلم حاتمی کیا به نماد آشتی دوباره مردم و سینما تبدیل می شود! 
 
ویژگی دیگر حاتمی کیا صبر است. صبر به معنای واقعی کلمه. او برای دیده شدن هیچ کدام از آثارش نه عجله می کند، نه جنجال. او صبر می کند و در سکوت و با حوصله همه تمرکز خود را صرف بهتر شدین فیلمی می کند که ساخته است. چراکه سینمای حاتمی کیا سینمایی یقین است نه تردید و عصبانیت. رد این یقین از خروش انقلابی اصغر وصالی تا تکاپوهای آرام چمران، حضور تیمسار فلاحی و حتی یاد امام خمینی(ره) در فیلم جریان دارد. رمز ماندگار شدن فیلمها و تاریخی شدن سکانس های آثار او هم در همین حوصله برخاسته از یقین است. یکی از این سکانسها را این بار می توانیم در صحنه سقوط بالگرد نیروی هوایی ببینیم که شاهکاری در حد رشادت همان خلبانهای شهید هوانیروز است. 
 
کاش کارگردان های جوانی که امسال در آثارشان شاهد گرته برداری های ناشیانه از سینمای منتقد پسند و اسکار دوست اصغر فرهادی هستیم قدری به این سینما هم نگاه کنند. نه نمی خواهیم توصیه به الگو برداری کنیم، لطفا فقط نگاه کنند! نگاه کنند که برای ساخت یک فیلم قصه لازم است، ریتم اهمیت دارد و نمی توان با به هم چسباندن یک سری تصاویر که در آن چند بازیگر هم حضور دارند، فیلم سینمایی ساخت!  
 
هرچند حاتمی کیا از این تعبیر خوشش نمی آید اما ما هم نمی توانیم برای این حضور با شکوه او در سینما تعبیر «بازگشت» را به کار نبریم. همانطور که نمی توانیم کتمان کنیم این همان حاتمی کیایی است که مدتهاست دلمان برای فیلمهایش تنگ شده و «چ» نشان داد این دلتنگی بی دلیل نبوده است. «چ» یک فیلم بزرگ است، نه از لحاظ آنچه فرنگی ها به آن بیگ پروداکشن می گویند. فیلمی بزرگ از لحاظ شخصیت، فیلمی که بزرگی قامتش همانند سربازان خمینی است که مظلومیتشان تا همیشه در قلب تاریخ خواهد ماند. کیست که نداند روایت قصه مردان بزرگ، کار بزرگان است.

انتشار در جوان آنلاین


برچسب‌ها: فیلم چ, جشنواره فیلم فجر, فیلم چمران, شهید اصغر وصالی, ابراهیم حاتمی کیا
+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 بهمن1392ساعت 17:7  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

ملبورن، دربست!

فیلمی که مبتلا به سندروم فرهادی است


محمد مهدی شیخ صراف- گروه فرهنگی رجانیوز: ملبورن را دیدیم بیشتر به خاطر اینکه قرار بود اولین ثمره کار یک کارگردان جوان باشد که می خواهد در کنار  نسل جدید روزهای تازه سینمای امید را به نام خود گره بزنند. آن هم در فضایی که به نظر می رسد عنوان دارهای سینما به ته خط رسیده اند، یا به جای فیلم ساختن، مشغول بیانیه دادن و گداگرافی از جامعه ایرانی هستند. اما در نگاه اول به نظر می رسد تنها داشته فیلم داستانی سر راست و کارگردانی قابل قبول در حد یک فیلم اول با نماهای صرفا داخلی است. با این وجود، ملبورن فیلم مهمی نیست، چون تقلیدی است و چیزی از خود ندارد.

تماشای دقایق اولیه فیلم کافیست تا بفهمیم یک مورد دیگر به مبتلایان به سندروم فرهادی اضافه شده است. باز هم حادثه ای که زندگی را از ریل خارج می کند و ماجرای شک و ابهام های بعد از آن. نگارجواهریان با سطح بازی همیشگی در فیلم هست. تنها تفاوت پیمان معادی با حضورش در فیلم قبلی فرهادی گریم اوست. مانی حقیقی هم یک حضور افتخاری دارد تا در کنار فضا و نوع روایت، «ملبورن» به شدت تداعی کننده فیلمهای فرهادی باشد. اما یک تفاوت جدی در این میان وجود دارد. نیما جاویدی مثل اصغر فرهادی مخاطب را فریب نمی دهد و در پایان او را با خیل احتمالات موجود، پا در هوا رها نمی کند. او در ملبورن قصه اش را طوری کامل می کند که هرکس فیلم را می بیند بفهمد واقعا چه شده است.
 
 
ایده اولیه فیلم ستودنی است. مرگ یک نوزاد و ماجرای به گردن گرفتن مسئولیت آن ایده خاصی است اما به هر حال موجب می شود شاکله داستان تلخ باشد. کارگردان بار منفی قصه را به جامعه و حتی همسایه ها نسبت نمی دهد و به دوش همین آدمهایی می اندازد که داستان را پیش می برند. رفت و آمدهای افراد مختلف که در طول فیلم به این خانه انجام می شود و حتی ارتباط اینترنتی با کسی که آن طرف منتظر آمدن مسافران ملبورن است ابعاد ماجرا را البته در عرض باز می کند و فیلم را خسته کننده. این آمد و شد ها گاهی بانمک می شود قرار است از تلخی بکاهد و اما ریتم کار را کند می کند، به خصوص جایی که گره اصلی داستان مشخص شده و این افراد جدید قرار است تنها اطلاعات تازه به مخاطب بدهند و زوج جوان هم درگیر یافتن شیوه ای جدید برای پنهان کردن اتفاق از آنها هستند.
 
 
درباره محتوای فیلم حرف خاصی برای گفتن ندارد. فیلم اهل تکه پرانی نیست و همه چیز قرار است در طول یک روز و در همان تک لوکیشن آپارتمان زوج جوان اتفاق بیفتد. زوج جوان می خواهند برای سه سال به استرالیا بروند، اما تا پایان فیلم متوجه می شویم همین هایی که قرار است از این مملکت بروند نمی توانند به درستی با مهمترین مشکلی که قبل از رفتن برایشان پیش می آید مواجه شوند. این رفتن آنقدر برایشان مهم است که دست آخر یک افتضاح از خودشان برای بقیه به جا می گذارند و می روند. هرچند آنقدر هم عذاب وجدان دارند که دلشان بخواهد هیچ کس به بدرقه شان نیاید و در سکوت سکانس پایانی در مسیر فرودگاه با خود آرزو کنند که کاش می شد با همان تاکسی تا خود ملبورن را دربست بروند تا برای مدت کوتاهی هم که شده از جهنم خودساخته رهایی یابند.


برچسب‌ها: فیلم ملبورن, نیما جاویدی, جشنواره فیلم فجر, سندروم فرهادی, نگار جواهریان
+ نوشته شده در  سه شنبه 15 بهمن1392ساعت 17:14  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

از پاوه تا مس کرمان

نگاهی به آثار دفاع مقدسی حاضر در جشنواره فیلم فجر


محمد مهدی شیخ صراف- هر سال در جشنواره فیلم فجر نگاه های زیادی منتظر حضور و ظهور آثاری با موضوع دفاع مقدس و انقلاب اسلامی هستند. این انتظار به جا بیشتر از هرچیز از جایی نشآت می گیرد که این جشنواره قرار است در سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی ویترین سینمای ایران باشد. در این میان چه بهتر است حضور هرچه بیشتر و پرفروغ تر آثاری که رنگ و بوی انقلاب و هشت سال دفاع مردم ایران در برابر متجاوزین را داشته باشد. اتفاقی که در سالهای اخیر البته با روند نزولی ساخت چنین آثاری حتی موجب نگرانی دغدغه مندان این حوزه شده است.

به نظر می رسد امسال در سی ودومین جشنواره فیلم فجر شاهد ظهور نسل جدید فیلم سازان دفاع مقدس در کنار کارگردانان نامدار و پر طرفدار این عرصه هستیم. حضور ابراهیم حاتمی کیا و کیومرث پوراحمد با آثاری پخته و قوام یافته از یک سو در بخش سودای سیمرغ و نرگس آبیار و سید جلال دهقانی اشکذری با نگاهی تازه و انگیزه جوانی از سوی دیگر در بخش نگاه نو امیدهای زیادی را به توفیق آثار دفاع مقدسی در جشنواره امسال به وجود آورده است. در کنار اینها جهانگیر الماسی با ساخت اولین فیلم سینمایی در مقام کارگردان به جشنواره آمده است. در این مطلب مروری کوتاه داریم به موضوع و چند و چون این آثار.


چ، چمران به روایت حاتمی کیا

این فیلم بی شک مهمترین اثر حاضر در جشنواره امسال است. زمان کلید خوردن این پروژه به سال گذشته بر میگردد تا آنجا که حتی قرار بود به عنوان یکی از آثار فاخر ساخته شده در بنیاد سینمایی فارابی، در دوره گذشته جشنواره حاضر باشد. اما حاتمی کیا که تصویر برداری پروژه را در آذرماه و اندکی پیش از جشنواره در پاوه و شهرک مقاومت تهران به پایان رسانده بود ترجیح داد کیفیت فیلم را فدای عجله نکند و طی این یک سال در سکوت خبری کامل و با حوصله به تکمیل مراحل فنی این فیلم پرداخت.

حاتمی کیا در این فیلم پس از یک دوره افتراق دوباره به جنگ بازگشته است. او به سراغ واقعه ای در 33 سال قبل و روایت دو روز از حساس ترین مقاطع زندگی دکتر مصطفی چمران و تاریخ انقلاب رفته است. زمانی که چمران محاصره شد انقلاب در حال مقاومت برای جلوگیری از سقوط شهر پاوه است.

بازیگر نقش چمران فریبرز عرب نیا است. او بعد از ایفای نقش ماندگار مختار در سریال مختارنامه، این بار در قامت چمران قرار است تصویر مرد بزرگ دیگری را برای مخاطبان بسیاری به یادگار بگذارد. البته حضور در این فیلم با حواشی و اختلافاتی بر سر قرارداد همراه بود، تا آنجا که منجر به عدم حضور او در سکانس پایانی فیلم شد. سعید راد، مریلا زارعی، بابک حمیدیان و اسماعیل سلطانیان دیگر بازیگران مطرح این فیلم سینمایی را تشکیل می دهند.


50 قدم آخر به روایت پوراحمد

دومین فیلم دفاع مقدسی خالق سریال قصه های مجید، باز هم نتیجه همکاری کیومرث پوراحمد و حبیب احمدزاده است. نتیجه اولین همکاری این دو در سال 85، فیلم «اتوبوس شب» بود که اثری موفق به حساب می آمد.

بابک حمیدیان و طناز طباطبایی در این فیلم حضور دارند و این اولین همکاری کیومرث پوراحمد با حمیدیان است.

«50 قدم آخر» بر اساس سرگذشت واقعی یکی از نیروهای اطلاعات عملیات لشگر زرهی 8 نجف اشرف در عملیات والفجر 4 نگارش و ساخته شده است. این فیلم داستان خاطرات یک رزمنده نجف آبادی است که برای شناسایی به یک منطقه مینگذاری شده در خاک عراق میرود و...

این فیلم دفاع مقدسی فلاشبکهایی به زمان جنگ تحمیلی عراق علیه ایران دارد ولی بخشهای از آن در زمان حال میگذرد. رویکرد اصلی فیلم نیز پرداخت به نسل جوان انقلاب و جنگ است. رزمندگانی که تلاش علمی دارند تا جنگ را از حالت صرف خارج کرده و به سمت تکنیک و تاکتیکهای مدرن بروند تا با استفاده از نبوغ خود در جنگ، به پیروزی دست یابند.

این فیلم به تهیه کنندگی سعید سعدی، محصول انجمن سینمای انقلاب و دفاع مقدس است.


شیار 143 به روایت نرگس آبیار

فیلم شیار 143 به کارگردانی نرگس آبیار یک فیلم دفاع مقدسی است که دوربین خود را به جای خط مقدم به کیلومترها دورتر و روستایی در حوالی معدن مس در استان کرمان برده است. این فیلم ابتدا به دلیل مشکلات فنی از حضور در بخش مسابقه جشنواره انصراف داد ولی در مدت باقی مانده بواسطه حل شدن این مشکل طی 
نامه ای به جشنواره، حضور دوباره خود را اعلام کرد. قاسمی تهیه کننده جوان این فیلم در گفتگویی اعلام کرد که قائم مقام جشنواره عنوان کرده حضور دوباره این فیلم در جشنواره با قوانین مغایرتی ندارد. در مدتی که تا اعلام نهایی اسامی فیلمها باقی مانده بود بالاخره این فیلم توانست به بخش مسابقه جشنواره فجر راه یابد.

دومین ساخته نرگس آبیار پس از فیلم آرام و خانوادگی «اشیا از آنچه در آیینه می بینید به شما نزدیک ترند» به یک فیلم خوب و تاثیرگذار بدل شده به طوریکه اکران خصوصی آن برای برخی منتقدین و اهالی رسانه توجه آنها را به این فیلم جلب کرد تا جایی که برخی آن را یکی از بهترین آثار سینمای دفاع مقدس دانسته اند.

در شیار 143، مهران احمدی و مریلا زارعی در دو نقش متفاوت حاضر شده اند. کارگردانی بسیار دقیق و توجه به ظرافت های زنانه در پرداخت شخصیت به نقاط قوت فیلم تبدیل شده است. گریم خاص و تغییرات شخصیت ها طی 15 سال که در فیلم مشاهده می شود از چالش های جدی کارگردان محسوب می شده که به نظر می رسد توانسته برآن غلبه کند.

بازی ویژه و اثرگذار مریلا زارعی که در سکانس پایانی فیلم به اوج خود می رسد یکی از نقاط برجسته این فیلم است که مخاطب را با خود همراه می سازد. سکانسی 
بی نظیر که می تواند به یک خاطره ماندگار در فیلم های دفاع مقدسی تبدیل شود.


خانه ای کنار ابرها، به روایت دهقانی اشکذری

سیدجلال دهقانی اشکذری کارگردان جوانی است که پیش از این چهار تله فیلم به نامهای «هدیهای برای آسمان»، «دویدن برای پشیمانی»، «همه روزها» و «مسابقه» را در کارنامه دارد. او در اولین تجربه سینمایی خود با نگاه و داستانی متفاوت به سراغ دفاع مقدس و تهران دهه 60 رفته است. داستانی که در پشت جبهه و در کوچه 
پس کوچه های جنوب تهران رقم می خورد و در نهایت به خانه یکی از رزمندگان می رسد. پرداخت به وضعیت خانواده ها در غیاب مردان رزمنده که به جنگ رفته اند محوریت این فیلم را تشکیل می دهد. حامد کمیلی و هدایت هاشمی در نقش دو جوان ظاهر شده اند که به خانه این رزمندگان سرکشی 
می کنند، اما برنامه آنها با تمام سرکشی ها معمول متفاوت است و همین موجب چالشهای جذابی در فیلم شده است.

این فیلم در آرامش و بدون اخبار حاشیه ای خاصی ساخته شد. حضور ابراهیم حاتمی کیا در پشت صحنه این فیلم و بازدید او از این پروژه تنها خبر مهم در زمان ساخت این فیلم را تشکیل می دهد. این فیلم نیز به مانند شیار 143 از راهیابی به جشنواره بازمانده بود که توانست با ارائه نسخه کامل ودر مرحله بازبینی نهایی با نظر هیئت انتخاب به بخش فیلمهای اول جشنواره راه یابد.

از دیگر نقاط قوت این فیلم به کارگیری موفق بازیگران کودک و نوجوان است که به یک یا دو بازیگر نیز محدود نمانده است.

روح الله برادری تهیه کنندگی این فیلم را بر عهده داشته و ستار اورکی نیز سازنده موسیقی فیلم است.


رنج و سرمستی، جهانگیر الماسی

فیلم سینمایی «رنج و سرمستی» از جمله آثار سینمایی در حوزه دفاع مقدس است که اسفندماه سال گذشته توسط مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی به عنوان مجری طرح و محمد نشاط به عنوان تهیهکننده و جهانگیر الماسی در مقام کارگردان آغاز به کار کرد.

فیلم سینمایی «رنج و سرمستی» روایت مشترکی از جنگ رژیم بعث با ایران و جنگ آمریکا با عراق است که مضمون آن راجع به صنایع پیشرفته کشورمان در عرصه هوا و فضا است و در آن تلاش های مردم ایران برای پیشرفت کشور در خلال جنگ به تصویر کشیده شده است.

«رنج و سرمستی» قصه زنی است که توسط عراقی ها به اسارت گرفته می شود. اما پس از گذشت سالها از جنگ در سال 82 که آغاز جنگ و آمریکا و عراق است قاتل فرزند خود در اردوگاه پناهندگان عراقی در ایران در هنگام کوچ عراقیها در جنگ عراق و آمریکا میبیند.

هرچند طی ساخت این فیلم حاشیه های رسانه ای در خصوص کپی برداری فیلمنامه پیرامون آن به وجود آمد اما در نهایت این فیلم ساخته شد و توانست به بخش فیلمهای اول جشنواره راه یابد. به نظر می رسد با وجود خلاصه داستان جذاب وهزینه صرف شده برای فیلم که مبلغ کمی نبوده، الماسی در اولین ساخته خود بیشتر به فضای تئاتر نزدیک شده و نتوانسته اثری باورپذیر را پدید آورد. بر خلاف دیگر آثار حوزه دفاع مقدس که ذکر آنها رفت بعید به نظر می رسد این فیلم در جشنواره مورد استقبال قرار گیرد.


برچسب‌ها: سینمای دفاع مقدس, جشنواره فیلم فجر, فیلم شیار 143, فیلم چ, خانه ای کنار ابرها
+ نوشته شده در  دوشنبه 30 دی1392ساعت 18:7  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

«سگ‌های زرد»، قربانی برادری شغال

محمد مهدی شیخ صراف- دفن دو فعال موسیقی زیر زمینی در قطعه هنرمندان بهشت زهرا در تهران، یکی از پرحاشیهترین سوژههای خبری هفته گذشته در حوزه فرهنگ و هنر بود. اتفاقی که با واکنش رسانهها و اهالی فرهنگ مواجه شد و سئوالات زیادی را نیز برانگیخت. اما اصل ماجرا چه بود؟

روز سه شنبه۲۸ آبان ماه پیکر دو تن از اعضای مقتول گروه موسیقی «سگهای زرد» به خرج وزارت ارشاد به ایران منتقل و در قطعه ۸۸ بهشت زهرا که هنرمندان ایران در آن خاکسپاری میشوند، به خاک سپرده شد. آرش و سروش فرازمند سالها در نیویورک زندگی میکردند. این دو از فعالان موسیقی زیرزمینی در ایران بودند که به دلیل فعالیتهای زیرزمینی و غیرقانونی هیچگاه نتوانستند مجوز از وزارت ارشاد برای انتشار آلبوم و موسیقیهایشان کسب کنند و به خارج از کشور مهاجرت کردند. این دو نفر در فیلم بدون مجوز و غیر قانونی بهمن قبادی با نام «کسی از گربههای ایرانی خبر نداره» نیز حضو داشتند و در ‌‌نهایت نیز برای تعبیر رویای آزادی در غرب که در این فیلم نیز تبلیغ میشد، رهسپار آمریکا شدند. اما در آبان ماه امسال بود که خبر رسید که در یک تسویه حساب داخلی، این گروه همگی به ضرب گلوله و با سلاح گرم به قتل رسیدهاند و این یعنی پایانی دلخراش بر برادری سگهای زرد با شغالها، در سرزمین آرزوها.

چنین اتفاقی بسیار متاثر کننده بود و همدردی انسانی را بر انگیخت، اما در پس آن تبلیغات سینه چاکان غرب در داخل را پوچتر از همیشه نشان داد. در این میان نوع برخورد مسئولین وزارت ارشاد با این مسئله حواشی زیادی را برانگیخت و موجب شد دو مسئله جدی مورد توجه اهالی فرهنگ و هنر قرار بگیرد. اول اینکه ملاک خاکسپاری افراد در قطعه هنرمندان چیست و چگونه میشود دو نفری که حتی یک اثر موسیقی دارای مجوز نیز از آنها منتشر نشده است در کنار نامهای برجسته فرهنگ و ادب ایران در قطعه هنرمندان قرار گیرند؟ و دوم اینکه چگونه وزارت ارشاد در این بیپولی که همه نهادهای دولتی از آن دم میزنند، توانسته چنین هزینهای را که بالغ بر یکصد میلیون تومان است، برای چنین کاری متحمل شود؟

از آنجا که تصمیم برای دفن هنرمندان در قطعه ۸۸ بهشت زهرا برعهده معاون هنری وزارت ارشاد است، در اولین پیگیریهای رسانهای در روز ۵ آذر علی مرادخانی معاون هنری ارشاد در مورد خاکسپاری سگهای زرد در قطعه هنرمندان به خبرگزاری فارس گفت: «این دو بچههای آقای فرازمند هستند، من در جریان واقعه نبودم. در این رابطه آقای سریر با من تماس گرفت و گفت که آنها در زمینه موسیقی فعالیت داشتهاند و حتی در یک فیلم (گربههای ایرانی) هم ایفای نقش کردهاند و هنرمندند. آقای ایوبی و معاونت سینمایی هم زحمت کشیده، کمک کرده که آنها به ایران برگردند.» اما درست در‌‌ همان روز حمیدرضا نوربخش، مدیرعامل خانه موسیقی در مصاحبهای گفت: «ما در جریان تصمیم معاونت هنری ارشاد برای خاکسپاری برادران فرازمند در قطعه هنرمندان نبودیم. اما از آنجایی که پدر و مادر این دو مرحوم، فیلمنامهنویس و تهیه کننده هستند، تصمیم بر این شد که در قطعه هنرمندان بهشت زهرا به خاک سپرده شوند.» این دوگانگی جالب احتمال مبنی بر حضور ضلع سومی در این ماجرا را جدیتر کرد.

بخش دیگری از صحبتهای مرادخانی به نکته دیگری هم اشاره داشت: «خوب وقتی خود معاونت سینمایی پیکر آنها را آورده است... معاونت سینمایی نامه به ما میدهد که کار دفن آنها را پیگیری کن. خود آقای سریر به من تلفن زد. مرتب با من صحبت میکرد. من که خبر نداشتم. بعد شنیدم که فرزندان آقای فرازمند بودهاند و اتفاقاتی که برایشان افتاده بود. من هم به آقای سریر گفتم من کاری ندارم. تائید کنند، من انجام میدهم. ایشان هم گفت که تائید میکنند.»

همچنین عصر‌‌ همان روز محمد گنجهای قائم مقام خانه موسیقی نیز در گفتگو با خبرگزاری نسیم گفت: «هزینه ۱۰۰ میلیونی انتقال و خاکسپاری اجساد گروه موسیقی «سگهای زرد» را رئیس سازمان سینمایی پرداخت کرد. خانه موسیقی بیپولتر از این حرفهاست که بتواند چنین مبالغی را پرداخت کند. به طور قطع شان قطعه هنرمندان بسیار بالا است اما اعضای خانه موسیقی به علت همدردی با خانواده هنرمند این گروه با خاکسپاری آنان در قطعه هنرمندان بهشت زهرا (س) موافقت کرد.» و اینجا بود که ضلع سوم ماجرا شفاف شد: حجت الله ایوبی رئیس سازمان سینمایی، کسی که همه امور را پیگیری و بحث مالی را نیز تقبل کرده بود.

در این رابطه حرف اصلی را محمد سریر عضو هیئت مدیره خانه موسیقی زد که هم در توجیه این کار گفت: «این دو برادر، فرزندان خانم فرازمند هستند که از فیلمنامه نویسان و عضو کانون فیلمنامه نویسان خانه سینماست. این خانواده تنها دو فرزند داشتند که هر دو هم اینطور شدند.» و افزود: «نگاه ما هم نگاه انسانی به این اتفاق و فاجعه بوده که آنها هم خوب خانوادهشان خدمات فرهنگی زیادی به این کشور انجام دادهاند و و این دو جوان هم هنرمند بودند هر چند سنی هم نداشتند تا بخواهند که در حد حرفهای کار کنند.»

ولی هیچ کدام از این مسئولین به درستی پاسخ این سئوال را ندادند که سابقه صنفی پدر و مادر یک نفر چه ربطی به هنرمند بودن یا نبودن خود آن فرد دارد؟ مگرنه اینکه در قطعه هنرمندان کسانی دفن میشوند که خودشان از بزرگان هنر و فرهنگ مملکتاند، پس برای دفن یک نفر در قطعه هنرمندان بررسی سوابق خانوادهاش چه محلی از اعراب دارد؟

این پیگیریها بالاخره منجر به شکسته شدن سکوت سازمان سینمایی شد. این سازمان در مطلبی کوتاه عنوان کرد که «سازمان سینمایی... خبر کمک صد میلیونی این سازمان برای انتقال پیکر دو جوان ایرانی فعال در عرصه موسیقی به تهران را قویأ تکذیب میکند.» تکذیبیهای که نه به محل تامین هزینه ۱۰۰ میلیونی شفافیت کافی داشت و نه به مسئله چرایی دفن این دو نفر در قطعه هنرمندان اشاره کرده بود. این تکذیبیه، هرچند دیر منتشر شد، اما آنقدر اثر نداشت که جلوی تذکر کتبی مجلس به وزیر ارشاد در این خصوص را بگیرد. در تذکری که صبح روز بعد در صحن علنی مجلس قرائت شد، طبیبزاده، نماینده تهران در خصوص دفن و خاکسپاری دو خواننده غیر مجاز ساکن در آمریکا با هزینه صدمیلیونی وزارت ارشاد تذکر داد.

با تمام این احوال و در حالی که خانواده هنرمندان متوفی داخلی باید پروسه طولانی و خاصی را برای دریافت مجوز دفن در قطعه هنرمندان بگذرانند و کمبود فضای قطعه هنرمندان یکی از مهمترین دلایل رد برخی از درخواستها برای تدفین در این قطعه شده، نشانهای جدید در این قطعه به وجود آمده است. هم اکنون در کنار نادر ابراهیمی، عمران صلاحی، منوچهر احترامی، امیرحسین فردی، کیومرث صابری فومنی یا سینماگرانی مثل علی حاتمی، خسرو شکیبایی، احمد آقالو، امیر قویدل، منوچهر نوذری و همچنین هنرمندان تاتر مثل سعدی افشار و حمید سمندریان و اکبر رادی و متفکرینی مانند سیدعباس معارف و محمد مددپور و... دو قبر به این قطعه اضافه شده است که هرچند برای حفظ احترام، عنوانی که این دو هنرمند زاده مقتول به خود داده بودند یعنی عنوان «سگهای زرد» روی آن درج نشده، اما به نشانه یک خطای تعمدی در کارنامه مسئولین فرهنگی به یادگار مانده است.

این گزارش را با اشاره به یادداشتی از محمد حسین نیرومند دبیر سابق شورای ارزشیابی هنرمندان، نویسندگان و شاعران کشور به پایان میبریم که با انتقاد از توجه ویژه مسئولان ارشاد به یک گروه موسیقی زیرزمینی، به روایتی از مظلومیت و مرگ غریبانه محمدعلی ابرآویز، خالق سرودهای انقلاب پرداخته بود. نیرومند با ذکر خاطرهای از این هنرمند انقلاب نوشته بود: «وضعیت زندگی سی سال گذشته و مرگ غریبانه استاد محمد علی ابرآویز شاعر، آهنگساز و تهیه کننده ۱۸ سرود انقلاب اسلامی که تقریباً تمامی آنها با هزینه شخصی خود تولید نموده بود، بیانیهای است علیه مدیریت فرهنگی غیر منصفی که سال ها است چشم خود را بر هنرمندان صبور و بیتوقع انقلاب اسلامی بستهاند و تنها بر برادران شغال میگشایند.»


برچسب‌ها: سگهای زرد, گروه موسیقی سگ زرد, قطعه هنرمندان, موسیقی زیر زمینی
+ نوشته شده در  دوشنبه 11 آذر1392ساعت 18:38  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

خلق نمایش جدید در بستر تعزیه

یادداشت شفاهی از کارگردان و نویسنده نمایش «تعبیر یک رویا»

محمد مهدی شیخ صراف- ددر روزهای منتهی به ماه محرم امسال، نمایشی در سالن قشقایی تئاتر شهر به روی صحنه رفت که ویژگی های خاص آیینی و سنتی داشت. نمایش «تعبیر یک رویا» که با استقبال کم نظیر تماشاگران نیز مواجه شد هفته گذشته به کار خود پایان داد. این نمایش که یکی از منتقدین از آن با عنوان«تعزیهای از پشت صحنه شبیهخوانان» یاد کرده بود، یک نمایش تمام ایرانی محسوب می شود که بیشترین دغدغه آن روایت داستان است.

داستانی که در زمان قاجار اتفاق می افتد و به صورت مستقیم به موضوع تعزیه خوانی نمی پردازد. بلکه ما شاهد داستان زندگی تعزیهخوانانی هستیم که تعزیه و نقش هایی که شبیه خوان آن هستند در زندگی واقعی نیز با آنها همراه است، گویی که آنان مابه ازای امروزی نقش ها هستند.

خلق نمایشی که در بستر تعزیه شکل می گیرد شاید تجربه ای بدیع است که باید بیشتر مورد توجه قرار گیرد. در همین رابطه یادداشت شفاهی خیرالله تقیانیپور کارگردان و نویسنده این تئاتر را که از دل یک گفتگوی طولانی استخراج شده است را می خوانیم:

رفتن به سمت نمایشهای ایرانی با رگههای آیینی، به دوران طفولیت من برمیگردد، وقتی که پدرم تعزیه خوان بود. البته آنها به زبان آذری اجرا میشد. وقتی به رشته تئاتر آمدم و از بدو تاسیس گروه تئاتر «نقاب»، دغدغه من و کسانی که به عنوان همگروه در خدمتشان بودم، نمایش ایرانی بود. یعنی تجاربی که داشتیم از تعزیه گرفته تا تخته حوضی و بعضا نمایش های زورخانه ای و... فکر کردیم تا هر آیین و سنتی که می شود به تئاتر تبدیل شود را در کارهایمان لحاظ کنیم.

معمولا این دغدغه من است که آیین ها و حتی ورزش های ایرانی را استفاده کنیم و چون دیدیم که در «تعبیر یک رویا» ما منش و مرام زورخانه ای را داریم و حتی شخصیتهای اصلی داستان کشتیهایی را با هم دارند، چه بهتر دانستیم که این نوع آوا یعنی ترکیب موسیقی پهلوانی و تعزیه را هم به داستان اضافه کنیم. چون موسیقی تعزیه موسیقی کاربردی و در خدمت کار است، وقتی که ما میخواهیم تعویض صحنه داشته باشیم از این موسیقی استفاده میکنیم. برای برخی تماشاچی مثل شما، که تعزیهبین هستید این یک امر عادی است، وقتی صحنه عوض می شود و مثلا از خیمه های امام حسین (ع) می رسیم به دربار یزید، این موسیقی است که تعویض صحنه ها را به ما معرفی می کند. من هم سعی کردم از موسیقی تعزیه به صورت کاربردی استفاده کنم کما اینکه موسیقی پهلوانی هم به نحوی در این امر به ما کمک کند.

متن اصلی خیلی زیاده گویی داشت و من آنها را کم کردم و به چیزی که این روزها به روی صحنه رفته، رسید. معمولا موقع نوشتن بیشتر مینویسم که موقع کارگردانی دستم بازتر باشد که آن را کم کنم. کم نمینویسم که جایی ببینم خلا دارم و مجبور شوم دوباره قسمتی را بنویسم، این کار وقت می گیرد. سعی دارم برای اینکه وقت کمتری از من گرفته شود، بیشتر بنویسم که در کارگردانی لحاظ کنم. دوستانی که چند تجربه در خدمتشان بودم می دانند که بیشتر در حین تمرین من متن هایم را کم میکنم. در تمرین میگویم باید هر ایدهای هست تمام شود و در اجرا نمیگذارم کاری هماهنگ نشده، انجام شود.

خوشبختانه یا متاسفانه، تعزیه پس از سالها به ثبت جهانی رسیده است. اما این مجلس شبیه خوانی چطور برگزار میشود؟ آیا ما توانستیم تکنیک هایش را به دنیا معرفی کنیم؟ صرف اینکه یک رنگ سبز و قرمز داریم و قصه خیر و شر است توانستیم تکنیکهای آن را معرفی کنیم که روی سکویی اجرا میشود؟ خارج از سکو است که این اتفاق ها میافتد، این فاصله گذاری ها وجود دارد، کاربرد موسیقی در تعزیه چیست؟ اینها سئوالهایی است که باید جواب درست و کامل برای آن تولید شود.

مثالی بزنم. در این نمایش یک تشت، نماد خانه عزیزخان میشود همانطور که در تعزیه یک کاسه آب نماد آب فرات. وقتی روی سکو اتفاق میافتد تماشاچی روی سکو را میبیند، بدون توجه به این که بیرون سکو، کسی با موبایل حرف میزند و یا کاری دیگری انجام 
می
دهد. به صورتی که وقتی صحنهای را می گیریم بازیگرها دقیقا کنار سکو ایستادهاند ولی مخاطب آن را جزء صحنه حساب نمیکند و وقتی که قدم به روی سکو میگذارند جزء بازی آنها محسوب میشود، درست مانند تعزیه. معتقدم در نباید در وهله اول به تئاتر به عنوان تریبون نگاه کرد، اول تماشاچی باید سرگرم شود و بعد از آن ما بتوانیم حرف بزنیم و زیبایی نشان دهیم.

یک بدبختی که گریبانگیر تئاتر ما شده نبود شایسته سالاری است. مسئولین اصلا به خود کار توجه نمیکنند، آن شخص چون پیشکسوت است پس هیچکس به اثرش نگاه نمیکند، فقط تایید میکنند. اما داریم جوانهایی که در جشنوارهها امتحانشان را پس دادهاند اما کماکان باید بیایند سر خم کنند تا سالن بگیرند. همین نمایش در جدول اجراهای سال 92 تئاتر شهر نبود. این درحالی است که ما در جشنواره سال گذشته در سه بخش، پنج کاندید داشتیم. مسعود حجازی مهر و رضا پاپی بازیگری مرد، آناهیتا همتی بازیگری زن و من نویسندگی و کارگردانی. جزء تاییدیه شورای حمایت آن زمان هم بودیم که اجرایمان به روی صحنه برود. اما به من گفتند که سالن نداریم، آن آقا کار آورده، تو توقع داری ما به تو سالن بدهیم؟

از آنجایی که ما فعلا جوانیم و این زور را داریم که دوندگی کنیم و اینجا آنجا برویم، پشت در بایستیم که آقای مدیر! نمایش ما بد نیست و این سوابق و این فیلمش، تو را به خدا به ما هم اجرا بدهید... توانستیم اجرا بگیریم. اکنون هم چشم امیدمان این است که با نمایش «طروب طرب» به عنوان نمایش برگزیده آیین سنتی، به جشنواره فجر بیاییم و در خدمت دوستان باشیم.


برچسب‌ها: تعزیه, تعبیر یک رویا, خیرالله تقیانی‌پور, تئاتر آیینی و سنتی
+ نوشته شده در  سه شنبه 28 آبان1392ساعت 14:36  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

این یک قاعده همیشگی است. سینمای هالیوود برای پر رنگ کردن نقش قهرمانان «خوب» خود اغلب چندین «آدم بد» و «کتک خور» را به تصویر می کشد.

 سیاهان در جنگلهای آفریقا، سرخپوستان در فیلمهای وسترن و امروزه هم اعراب و مسلمانان را به عنوان «تروریست» و «یک مشت وحشی تشنه خون» نمایش می دهد که مترصد حمله به غربی های «خوب» هستند.هالیوود از زمان پیدایش خود تا امروز که فیلم های خشن بخش زیادی از تولیداتش را تشکیل میدهد، مسلمانان را به صورت افرادی خطرناک و سرشار از نفرت که سعی در غارت انسانیت دارند، معرفی کرده است. هرچند که بسیاری از مردم به تماشای چنین فیلمهایی علاقه مند نیستند.

صرف نظر از اینکه یک آمریکایی در نیویورک زندگی کند یا لس آنجلس در تصاویر ساخته شده ای که مکرر به او نشان می دهند، مسلمانان در همه جنبه های زندگی نقش راهزن دارند! این مفهومی است که با افسانه ارائه شده توسط سینمای هالیوود همخوانی دارد.

در سینمای دهه 50 و 60 میلادی سناریوی فیلمها چنین است: داستان فیلم در یک کشور عربی اتفاق میافتد، سرزمین عجیب و افسانه ای در قلب صحرای خشک و لم یزرع. موسیقی متن این قبیل فیلمها نیز دلهره آور است.

محل فیلمبرداری صحرای خطرناکی است که در وسط آن قصری قرار دارد با چندین درخت خرما. در اطراف قصر هم اتاق های مخصوص شکنجه به چشم میخورد و صاحب پولدار آن در حرمسرای خود به بالشهای مزین تکیه داده است اما چون از هیچ کدام از زنهای دور و برش خوشش نمی آید، اقدام به دزدیدن یک دختر موطلایی غربی می کند که نقش قهرمان داستان را دارد!

اما این قهرمان به او تمکین نمی کند. در فیلمهای هالیوود زنان مسلمان لباس های عربی می پوشند و رقص عربی می کنند. مردان هم شمشیر به دست، سوار بر قالیچه های پرنده از راه می رسند و یا با نی زدن مارها را از سبد بیرون می آورند.

سالها از پی هم می آیند و می روند اما این تصاویر هیچ تغییری نمی کند. کارگردان های امروز هالیوود مسلمانان را به صورت شخصیت های کاریکاتوری ارائه می دهند که همواره نقش آدم های بد یا خنده آور را بازی می کنند که در تمام این فیلمها نقش دلقک هایی را دارند که کارشان فقط خنداندن دیگران است.

سیاست های ایالات متحده آمریکا و سینمای هالیوود همواره ارتباط تنگاتنگی با هم دارند. آنها از نظر وراثتی، دی ان ای یکسانی دارند، دو نقطه ای هستند که نقشه واحدی را ترسیم می کنند. بهترین شاهد این ماجرا تصویری است که از مردم فلسطین در سینمای آمریکایی ارائه می شود و رابطه سیاست و صنعت سرگرمی یعنی رابطه بین واشنگتن و هالیوود را تصریح می کند.

از زمان غصب خاک فلسطین توسط یهودی های صهیونیست در 1948، آنها همواره از حمایت بی پایان ایالات متحده برخوردار بوده اند. هر دولتی در آمریکا بر سرکار می آید، آشکارا از اشغال صهیونیست ها جانبداری می کند، بدون اینکه به میلیون ها پناهجوی فلسطینی هیچ کمکی ارائه کنند.

 از آنجا که سیاست روی افکار عمومی تاثیر می گذارد، هالیوود کشمکش بین طرفین را تحریف می کند و در فیلم هایش فلسطینی ها را به عنوان تروریست هایی که بدون استثنا بد هستند و یهودیان را به عنوان قربانی این تروریست ها معرفی می کند.

 هدف آمریکا از ساخت چنین فیلمهایی که در آن مسلمانان را دیوانگانی وحشی نشان می دهد که به هردلیلی آدم می کشند، قبل از هرچیز تبلیغات صهیونیستی است. این تصویر در سالهای اخیر به طور خاص سمت ایران یعنی بزرگترین حامی فلسطینی ها نیز جهت گیری جدی داشته و «آرگو» آخرین نمونه از آن است.

از آن بدتر این سینما هرگز تصویری مثبت از فلسطینیها به مخاطب انتقال نداده است. دو تولید کننده بزرگ فیلم یعنی مناهم گولان و یورام گلوباس که بنیانگذار انجمنی به نام کانون بوده و صاحب شرکت فیلمسازی گولان و گلوباس هستند در عرض 20 سال اقدام به تولید 40 فیلم نموده اند که در آنها مسلمانان و آرمان فلسطین بیاعتبار شده اند.

 برای تبلیغات سینما از هر شکل دیگری از ارتباطات موثر تر است. گولان و گلوباس قهرمان این تبلیغات هستند. تا به حال هیچ فیلمسازی درد و رنج فلسطینی ها را که ناشی از اشغال صهیونیست ها است، اردوگاه آوارگان یا قربانیان بی گناه فلسطینی را به تصویر نکشیده است. این کار ممنوع است.

گویا از نقطه نظر سیاسی، فیلمسازی و رسانه ای جان یک کودک فلسطینی به اندازه یک کودک یهودی ارزش ندارد. سینمای هالیوود این موضوع را به راحتی نادیده میگیرد و این دقیقا جایی است که هالیوود و واشنگتن بر روی آن اتفاق نظر جدی دارند.



برچسب‌ها: هالیوود, اسلام هراسی, فلسطین در هالیوود, سینمای آمریکا, سینمای سیاسی
+ نوشته شده در  دوشنبه 20 آبان1392ساعت 15:16  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

نادرست يا نادرست؟ 

نگاهي به نسبت هنر عكاسي با روايت واقعيت‌ها


محمد مهدی شیخ صراف- ظاهراً امروزه عکاسی رونوشتی بی میانجی از واقعیت نیست بلکه رونوشت تکه ای از جهان است، تصویري است که عناصر تعیین کننده دستگاه عکاسی و گزینش‌های عکاس به آن شکل داده است.

 

انتخاب آگاهانه عکاس

اوایل ابداع عکاسی، دوربین را ماشینی عینی می دانستند که اطلاعات را بدون دخل و تصرف آگاهانه  عکاس ثبت می کند و عکس ها گواهان مستقل رخدادها قلمداد می شدند. اما در دنیای امروز و با در نظر گرفتن نقش رسانه‌ها و حجم عظیم عکسهای خبری، آیا واقعاً عکس ها می توانند چنین نقشی داشته باشند؟ به نظر می رسد با اندکی تامل پاسخ این سئوال منفی است. عوامل زیادی در شکل گیري هرعکس نقش دارند که لاجرم بر آنچه در نهایت از حقیقت انتخاب می شود و در کادر دوربین جا می گیرد تاثیر دارد. ظاهراً امروزه عکاسی رونوشتی بی میانجی از واقعیت نیست بلکه رونوشت تکه ای از جهان است، تصویري است که عناصر تعیین کننده دستگاه عکاسی و گزینش های عکاس به آن شکل داده است.


آرشیوهای عکس تاريخ را روایت می کنند

بانک های عظیم عکس از قبیل شرکت «کوربیس» متعلق به بیل گیتس و شرکت «گتی ایمیجز» بایگانی های عکس را یکجا می خرند و برای افزایش موجودی خود عکس سفارش می دهند؛ روشن است که مالکیت تجاري این مجموعه عکس‌های تاريخی تبعات زیادی بر نحوه کنترل خاطرات و چگونگی بازنمایی تاريخ دارد.

هرروز شمار کتاب ها، نشريات و سایر رسانه هایی که عکس‌های خود را از این منابع تهیه می کنند افزوده می شود.

ظاهرا هرچه می گذرد فرهنگ بیشتر و بیشتر تحت انقیاد نگاه تبلیغاتچی ها که جهانی رتوش شده را به نمایش می گذارند در می آید. با گذشت سالهای متمادی از رویدادهای مهم سراسر دنیا آنچه مورد مرور قرار می گیرد، آرشیو شده در همین بانکهای عظیم عکس و پایگاه های آنلاین آنهاست که به عنوان اسناد تاریخی تصویری جهت دهی شده را از هر رویداد به نمایش می گذارد که ممکن است با تمام واقعیت رخ داده فاصله ها داشته باشد.


قدرت ممیزی

اصحاب قدرت دیر زمانی است که متوجه قابلیت برخورداري عکاسی مستند از نوعی نگاه تحلیلی با تیزبینی انتقادی شده اند و مکرراً این تصاویر را ممیزی کرده اند. در دوران هفت ساله اشغال ژاپن پس از جنگ جهانی دوم، به دستور مقامات امريکایی چاپ هرتصویري که به بمباران اتمی هیروشیما و ناکازاکی مربوط می شد، ممنوع بود. تنها پس از خروج نیروهای امريکایی بود که چند عکاس توانستند عکس های مهم خود از این رخدادها را منتشر کنند. در جنگ ویتنام دولت امريکا در ابتدا نظر مثبتی به ثبت وقایع داشت چرا که نشر تصاویر جنگ را شیوه تبلیغاتی مناسبی می دانست اما عکاسان مطبوعاتی نقش مهمی در تغییر افکار عمومی و برانگیختن مردم علیه مداخله آمريکا ایفا کردند. پژوهش های تصویري مهمی راجع به جنگ ویتنام عرضه شد که در آن به جنگ با نگاهی کاملاً منفی نگريسته شده بود. عکاسان ویتنام شمالی در شرایط بسیار دشواري عکس های مستند مهمی از رویارویی ارتش دهقانی با یک ابرقدرت فراهم آوردند.

در میان عکس های برجسته که از این جنگ گرفته شده، عکس ادی آدامز از اعدام خیابانی یک فرد مظنون به رابطه با کمونیست‌ها به دست ژنرال لوآن رئیس پلیس سایگون تاثیر شگرفی بر افکار عمومی گذاشت.

جالب این که عکس های کشتار می لای (دهکده ای در جنوب ویتنام که در آن شمار زیادی زن و مرد و کودک بی دفاع توسط آمريکایی ها قتل عام شدند)که بسیار تاثیرگذار بود، توسط عکاس ارتش آمريکا مخفیانه از ویتنام خارج و منتشر شده بود.

در آخرین تجاوز آمريکا به عراق هم خبرنگاران و عکاسان در واقع بخشی از واحدهای نظامی بودند. با این حال ارتش امريکا کوشید از افشای عکس هایی که بدرفتاري و خشونت با مردم و زندانیان عراقی را نشان می دهد جلوگیري کند. آنها همچنین بر انتشار تصاویر مجروحان و کشته های خود نیز نظارت داشتند.


عکس ها واقعه را خلق می کنند

در دنیای امروز، تصور حضور یک سیاستمدار یا فرد مشهور در بیمارستان ها برای عیادت از بیماران یا حضور در مدارس برای دیدن کودکان، بدون حضور عکاس، تقريباً غیر ممکن است. حتی بعضی مواقع به خاطر عدم حضور دوربینها چنین برنامه هایی به تعویق می افتد. بارها و به تناوب شاهد آن بوده ایم که در تجمعات مردمی به واسطه دوربین یک عکاس حرکاتی عامدانه با معانی خاص از حاضران در مقابل لنزها سر می زند که انتشار تصویر مربوطه، آن حرکت را بدل به نمادی از آن تجمع یا مراسم می کند. در این گونه موارد به نظر می رسدکه عکس ها با رخدادها درهم پیچیده اند و بیش از آنکه ثبت کننده  رخدادها باشند مولد آنها هستند.


تصویرکردن ِتنها بخشی از حقیقت

همه ما بارها با تصاویري از جنگ، ویرانی و... در کشورهایی مانند عراق و افغانستان و سوریه مواجه شده ایم، اما چندنفر ما تصاویري از زندگی روزمره مردمان این کشورها دیده ایم؟ گویا آژانسهای عکس و عکاسان، ترجیح می دهند مخدوش شدن زندگی روزمره را تصویر کنند تا جريان داشتن روزمره ها و خوشی‌ها از لا به لای روزهای جنگ و آشوب؛ تصاویري که تنها بخشی از حقیقت آن زمان و مکانند. اما ذهن مخاطب را به گونه ای تسخیر می کنند که گویی همه آنچه در واقع هست، همین است و بس.


نادرست یا نادرست؟

در مجموع دو تفکر نادرست درباره عکاسی وجود دارد؛ یکی این که عکس حقیقت را می گوید و دیگر این تفکر که عکس حقیقت را نمی گوید؛ و کشاکش بین این دو تفکر از ابتدا همراه عکاسی بوده است.

پیشترها، زمانی که هنوز عکاسی دیجیتال نشده بود و پای ِ ابزار و ادوات کامپیوتري به عکاسی باز نشده بود، این تفکر که عکاسی حقیقت را می‌گوید رواج و نزد عامه  مردم مقبولیت بیشتري داشت؛ زمان‌هایی هم شده که این دو تفکر ارزشی برابر داشته اند؛ این روزها اما دست کم در نظر روشنفکران و خبرگان رسانه، این دو تفکر غلط ارزش فرهنگی یکسانی ندارند و آن تفکر غلط قدیمی که می گفت عکس‌ها حقیقت را می گویند تسلیم این تفکر غلط جدید شده که عکس‌ها حقیقت را نمی گویند و به عکس‌ها اعتماد نمی کنند.

برای دیدن و تفسیر هر عکس، همواره باید این تناقض پیچیده تاريخی را مدنظر داشت؛ درواقع، در حالی که بنا به دلایل بسیار محکم باید به بی طرفی و عینیت عکس ها ظنین بود، باید مراقب باشیم که هنگام ذکر ایرادهایی این چنین، ريشه آن را از بیخ و بن نزنیم.


انتشار در روزنامه جوان

بازنشر در نکات پرس

یاعلی مدد


برچسب‌ها: عکاسی, عکس خبری, کوربیس, ممیزی عکس, فتو ژورنالیسم
+ نوشته شده در  دوشنبه 13 آبان1392ساعت 13:58  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

از تعطیلی یک جشنواره تا جشن تولد برای آمریکا! 

«افق نو» در مقابل طرز فکرهای کهنه


هرچند از پیش جنجال خاصی وجود نداشت اما این بار هم دانشگاه تهران میزبان یک اتفاق مهم فرهنگی بود. در اخبار و اطلاع رسانی های پیش از برنامه آمده بود: نمایش مستند «نبرد خاموش» با حضور نادر طالب زاده. اکثر کسانی پیگیر اخبار این حوزه اند، می دانستند چند ماهی از رونمایی مستند نبرد خاموش می گذرد. مستندی که  توسط فیلم سازان جوان مرکز مستند سفیر، با موضوع تحریمهای اقتصادی غرب علیه ایران تولید شده است. دانشجویان حاضر در سالن آمفی تئاتر دانشکده معدن در پردیس دانشکده‌های فنی دانشگاه تهران، از آغاز برنامه متوجه شدند حضور نادر طالب زاده ناظر به صحبتهایی مهم تر از نقد یک اثر مستند است. او به عنوان دبیر جشنواره «افق نو» پس از فراز و نشیبهای بسیاری که منجر به لغو این جشنواره «واقعا بین المللی» شد به میان یک جمع دانشگاهی آمده بود تا سخنان بیشتری در این باره بگوید. حرفهایی که نشان می داد یک طرز تفکر کهنه موجب تعطیلی «افق نو» شده است. طرز تفکری که اگر اجازه بروز بیشتر پیدا کند به گفته طالب زاده بعید نیست روز 13 آبان به جای شعار «مرگ بر آمریکا» برای آمریکا «جشن تولد» بگیرد!

از گرد راه نرسیده...

طالب زاده در ابتدای جلسه باره اصل شکل گیری افق نو گفت: «بعد از واقعه ۱۱ سپتامبر در آمریکا، بیداری علنی در میان برخی نخبگان اتفاق افتاد. برخی به افشاگری درباره صحت و سقم این واقعه پرداختند زیرا بعد از این ماجرا بود که جنگ جهانی آمریکا در منطقه علیه تروریسم ساختگی شروع می‌شود. ما سعی کردیم با سرمایه گذاری روی یک ایده واحد و بهره بردن از یک ظرفیت جدید، با دعوت برخی از این نخبگان، تریبونی به آنها برای بیان دیدگاه ضدآمریکایی‌شان بدهیم. زیرا ایران جایی است که آنها می‌توانند حرف بزنند. این جشنواره از این جهت کار جدیدی بود.»

دبیر جشنواره افق نو در ادامه صحبتهایش گفت: «در این شرایط و در سکوت بقیه ارگانها در حالی که می‌دیدیم وزرات‌خانه‌های دیگری چون وزرات‌خارجه و... ساکت‌اند، در وزارتِ فرهنگ و ارشاد این ظرفیت درک و استقبال شد. لذا آغاز به کار کردیم. آن روز در وزارت ارشاد این جشنواره برگزار می‌شد، چون وزیر ارشاد و معاونت سینمایی اش این قابلیت و ظرفیت را داشتند. اما امروز عده‌ای از گردِ راه نرسیده‌ آن را متوقف کردند! متولیانی بر سر کار هستند که به ما می‌گویند نمی‌خواهند این جشنواره ادامه یابد، در حالیکه درک اهمیت حضور نخبگان ضد جنگ و صاحب نظران آگاه و بیدار آمریکایی در ایران ضریب هوشی بالایی نمی خواهد.»

دیدار میهمانان خارجی با رهبر انقلاب

در ادامه این نشست با پخش تصاویری، برخی از میهمانان مهم این جشنواره برای حاضرین معرفی شدند. چهره هایی که سالهاست توسط رسانه های آمریکا به طور کامل سانسور شده و حتی از دانشگاه ها اخراج شده اند، بسیاری از حرفهای این منتقدان در نقد تحریم های ایران بوده است. چند سناتور رده بالای آمریکایی نیز در میان آنها دیده می شد و حتی رقبای بوش و اوباما برای کاندیداتوری ریاست جمهوری آمریکا بودند. جالب آنکه بسیاری از مهمانانی که برای همایش سال جاری دعوت شده بودند، بارها و بارها در برنامه های مختلف پرس تیوی دعوت شده و با آنها مصاحبه شده اما بیاناتشان هیچگاه در رسانه‌های داخلی پخش نشده است. طالب زاده حتی از احتمال حضور «نوام چامسکی» در ایران خبرداد و از نامه ها و درخواست مستقیم 68 چهره علمی و فرهنگی سراسر جهان برای دیدار با رهبر معظم انقلاب گفت که 12 استاد تمام دانشگاه در میان آنها هستند. اما در حالیکه هماهنگی ها برای این دیدار در حال انجام بود به ناگاه جشنواره لغو شد!

خارجی ها بهتر فهمیدند 

طالب زاده در پاسخ به سوال درباره علت تعطیلی این جشنواره گفت: «خیلی خوب بود اگر مسئولین جلو می‌آمدند و شفاف توضیحی می‌دادند، اما این کار را نکردند. از طرفی گفتند ما حامی شما خواهیم بود، از طرفی گفتند باید بررسی کنیم تا ببینیم هالیوودیسم اصلاً چه چیزی هست؟ اما جالب است رسانه‌های خارجی خوب فهمیدند که هالیوودیسم چه چیزی است. گویا دوستان مسئول یا نمی‌دانند یا نمی‌خواهند بدانند. وقتی اخبار لغو این جشنواره در رسانه‌ها پیچید، عروسی در تل‌آویو راه افتاد. تمام رسانه‌های صهیونسیتی به تکاپو افتادند که تهران جلوی همایشی ضدصهیونیستی را گرفت. در حالی‌که حقوق مردم ایران ایجاب می‌کند تا ما علیه کمپانی‌هایی که ایران‌هراسی را رواج می‌دهند، در دادگاه‌های جهانی اقامه دعوا کنیم. دولت باید اینجا اقدام کند.»

«وکیل شیطان»، برچسب صهیونیست هاست

وی با تاکید بر اینکه این همایش به اهداف جمهوری اسلامی ایران کمک می کند، گفت: «این ظرفیت بالای جمهوری اسلامی برای کسانی را نشان می دهد که بهتر از ما می توانند بگویند اعمال این تحریمها تخلف بارز و غیر قانونی است. همه این بهانه گیری ها بر علیه برگزاری این جشنواره حاکی از بی منطقی است، بی منطقی که مدتی است ادامه پیدا کرده است در حالی که تمام این متفکران می خواهند منطق را به آمریکا برگردانند که به چه دلیل ایران را تهدید و یا تحریم می کند.»

طالب زاده همچنین بیان کرد: «طرح شکایت ایران علیه فیلم های هالیوودی یکی از اهداف مهمی بود که توسط این همایش دنبال می شد. ما وکیلی را انتخاب کردیم که شخص شاخصی در دنیای غرب بود و چون ضد صهیونیسم بود به او «وکیل شیطان» می گفتند. اما برخی از مسئولان سینمایی ما نیز در صحبت های خود این لقب را به این وکیل داده اند که جای تعجب است. نباید فراموش کنیم که طرح دعوی حقوقی علیه کمپانی هایی که تولیداتی با محوریت ایران هراسی دارند و ایران را یک تهدید هسته ای در فیلم های خود نشان داده اند، حق ایران است و پس گرفتن شکایت از آرگو ضربه به حیثیت نظام است و کوتاه آمدن از حق مردم.»

برگزاری به صورت اینترنتی

«هم اکنون دو سازمان دولتی برای برگزاری همایش افق نو و هالیوودیسم اعلام آمادگی کردند. در هر حال مهم نیست، ما از این مرحله گذشتیم و به دنبال برگزاری آن در کشورهای دیگر هم نیستیم، اگر چنانچه به ما اجازه ندهند، جشنواره را بصورت اینترنتی برگزار می‌کنیم. امروز دولت می‌خواهد به طرف مقابل نشان دهد که امتیازاتی می‌دهد تا بلکه تغییری صورت گیرد، اما ما فکر می‌کنیم این چنین نیست.  متاسفانه دوستان ما در دولت برای گرفتن امتیاز سعی می‌کنند به آمریکا و سیاست های غربی لبخند بزنند. این روزها اینقدر این لبخند تکرار می شود که من نگران دوستان خود هستم. چه سیاست حاکم در آمریکا و غرب بخواهد یا نخواهد، بیداری در غرب آغاز شده است.» 



برچسب‌ها: جشنواره افق نو, نادر طالب زاده, وکیل شیطان, مستند نبرد خاموش, همایش هالیوودیسم
+ نوشته شده در  دوشنبه 6 آبان1392ساعت 16:36  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

کارگردان و بازیگر 'بشارت به یک شهروند هزاره سوم' در نشست «نسیم»/ کریمی: شیطان‌پرستی را بدون ذوق‌زدگی ترسیم کردم؛ چه بسا خودکشی‌هایی که زیر سر این فرقه‌های انحرافی رخ می‌دهد اما ما انکار می‌کنیم/ قاضیانی: در سینما لابی دارم؛ یک نفر خود خدا/ فقط در آثاری کار می‌کنم که بتوانم انسانیتم و فضیلت‌های اندکم را حفظ کنم

 

رک و راست بگویم یا طوری که به تریج برخی نخورد؛ از حال و روز سینما که هم به قبای قصه برمی‌خورد و هم تکنیک کارگردانان. دو سر یک ماجرا که گاها ختم به گیشه می‌شود. 
گفتم قصه و محتوا؛ جدی نیست لابد در این سینمایی که همه به فکر فروش‌اند. به اسم و رسم بازیگر می‌فروشد و بالاخص نام کارگردان البته خب از حواشی هم نمی‌توانیم چشم‌پوشی کنیم. سبد اکران الان هم خیلی متفاوت نیست اما گه گاه حداقل به اسم موضوع، برخی فیلم‌ها می‌توانند متفاوت باشند؛ فقط مضمون البته!
از همین دریچه؛ برسیم به فیلم درحال اکران "بشارت به یک شهروند هزاره سوم" که به سمت سوژه‌ای به روز رفته یعنی شیطان‌پرستی. فیلمی که قرار شد موضوع گپ وگفت ما با کارگردان و بازیگر فیلم شود.
بالاخره فراهم شد؛ نشستیم و حرف زدیم عصر یک روز معمولی؛ همین جا خبرگزاری «نسیم»! با "هنگامه قاضیانی" که مثل همیشه متین است و آرام از این بابت که برخلاف برخی دوستان سینماگر که کم هم نیستند، اما هم محترم است و هم احترام همه را نگه می‌دارد. "محمدهادی کریمی"، طرف دیگر این میزگرد که به هرحال جدای از تجربه‌اش در فیلمنامه‌نویسی، قرار است کارگردانی کند گویا هر دو سال یک فیلم.
آنچه می‌خوانید گفتگوی 2ساعته «نسیم» با این دو در نشستی صمیمی است.

هنگامه قاضیانی محمد هادی کریمی

 

نسیم: موضوع و حوزه فیلم شما به نسبت موضوعات امروز سینما جدید است؛ ازاین جهت که سراغ اتفاقی به روز رفته‌ای که تا به حال به آن پرداخته نشده است. چرا باید دست روی داستانی حساس بگذارید؟ 


محمد هادی کریمی: من در سینما چه در نوشته ها و چه در ساخته‌هایم به مقوله ایمان به خداوند نیز خیلی پرداخته ام. آدمی که احساس می کند به خدا ایمان کامل دارد اما حالا در بوته آزمایش قرار می گیرد و خب احساس می‌کند که این ایمان خود را باید هر روز تازه کند.
ما در دایره ای حرکت می کنیم که همیشه ایمان ما به خداوند از اخلاص برخوردار نیست و گاهی دست خوش آلودگی به شرک های مختلفی که وجود دارد می شود. معروفترین قصه من در این زمینه فیلمنامه ای به نام "مارال" بود که در زمان خود بسیار بحث برانگیز شد و رکورددار بیشترین جوایز در سینماهای خارج از کشور نیز بود. در کل فیلم بسیار تحسین شده ای بود.
برای بار دوم من به بهانه فیلم "بشارت به یک شهروند هزاره سوم" سراغ این موضوع رفتم که یک زن مبلغه در یک مدرسه دینی درس می دهد و در خانه با همسر خود زندگی می کند. این زن با یک گروهی آشنا می شود که پلیس می گوید اینها شیطان پرست هستند. حالا این زن باید به دنبال اینها به درون جامعه برود. به یک دگردیستی دست پیدا می کند که شیطان و شیطان پرستی فقط ستاره پنج پر، نیست و اگر ایمانت به صفرهای حساب بانکی، پست هایت و مقامت باشد این شیطان گرایی در تو هم هست.

نسیم: گویا پیش از این هم قرار بود کاری از این دست را بسازید که نشد!

محمدهادی کریمی: من این سیر را دوست داشتم و دلیلش هم این بود که قبل از اینکه "بشارت..." را بسازم چند فیلمنامه داشتم که به ارشاد دادم ولی در آن زمان تائید نشد. همان وقت بود که یک فیلمنامه ای به دستم رسید به اسم "باریکه راه مزرعه" نوشته "الهه احمدی". در اصل اساس و گلمایه این فیلم فعلی براساس آن داستان است.

نسیم: با همین حال و هوای "بشارت..."؟

محمدهادی کریمی: آن فیلمنامه داستان یک فیلم پلیسی بود در مورد شیطان پرستی و مواجهه ای که در آن یک خانم مبلغه وارد یک مدرسه می شود و با شیطان پرستان روبرو می شود. وقتی فیلمنامه را خواندم از آن خوشم آمد زیرا یک روح زنانه ای بر آن حاکم بود که به نظر من در برابر آن فضای شیطان گرایانه خوب بود.
منتهی وقتی فیلمنامه را مطالعه کردم با خودم گفتم چه ربطی به من دارد و من که هیچ حشر و نشری با شیطان و شیطان پرستان ندارم. آدمی هستم که خدا را می پرستم پس ربطی به من ندارد. ولی وقتی بیشتر دقت کردم به جهت اینکه همزمانی این کار با دوره ای بود که من افسره ربودم و بسیار تلخ و سیاه می‌اندیشیدم؛ احساس می کردم که دنیا را سیاهی گرفته و من تنهایم و اگر بتوانم خود را از این ورطه بیرون بکشم خیلی است. روزها و شبهای من در یک یاس مطلق سپری می شد.

نسیم: و لابد در آن دوران هم قصد فیلمسازی را کنار گذاشته بودید!

محمدهادی کریمی: بله کاملا. در یک افسردگی مطلق بودم اما به تدریح به این رسیدم که مبانی فکری من در این دوران که از بی اعتمادی به خدا ریشه می گیرد هیچ تفاوتی با بیس افکار شیطان‌گراهایی که من با آنان هیچ احساس غرابت نمی‌کنم، ندارد. همه مان یک جور می‌اندیشیم پس به این فکر افتادم که فیلمی بسازم و افکار و ایده های خود را به "مینو"(نقش هنگامه قاضیانی) و همسر مینو منتقل کنم. ما آدمهایی مومن به خدا هستیم و به ایمان خود شکی نداریم. الان یک راهی پیدا شده بود که من "باریکه راه مزرعه" را به اسم "بشارت" بنویسم و یک نگاه مصلحانه ای هم داشته باشم. 
از باب اصلاح، "بشارت" را انتخاب کرده ام تا حدیث نفس برای خودم و دیگران شود که وارد می شویم و احساس می کنیم شیطان گرایی چیز عجیب و غریبی است. کم کم که از آنها رد می شویم می بینیم که اینها یک لایه ظاهری است و میرسیم به اینجای قضیه که این شیطان می تواند خیلی پیچیده باشد. ما در زندگی خود در بسیاری از مواقع دنبال شیطان هستیم آن هم در مواقعی است که یاس و خشم داریم.

نسیم: با تمام این قضایا! برسیم به داستان الان و اینکه فضای فیلم توانسته آنقدر امیدوارانه و رو به جلو باشد؟ 

محمدهادی کریمی: ما باید واقع گرایانه برخورد کنیم. از آن محفل جریان شیطان گرایانه فقط یک دختر در فیلم نجات پیدا می کند. همان دختری که پشت در آی سی یو می آید و صدای مینو را می شنود که می گوید فردی که ایمان دارد هیچ وقت چهره اش گرفته نیست. این آدم پشت در آی سی یو به دنبال مینو، آن هم با یک نوع حالت غم زده ای است.
اما بزرگترین تأثیری که مینو می‌گذارد بر روی همسرش است. بعد از اتفاقی که برای مینو رخ می دهد این همسرش است که از جایش بلند می شود. آن هم آدمی که همیشه رخوت داشت و نا امید بود و حالا با یادگارهای مینو در تماس است. با گلهایی که آب می دهد و دعایی که می خواند و می بیند که در تقویم که بر همسرش سخت گذشته و غمگین بوده و روزهایی هم شاد بوده است.
در حقیقت در پلانی با فرزندش آشتی می کند و وقتی با او آشتی می کند گویی با راه و رسم مینو آشتی می‌کند؛ زیرا آن فرزند نشانه امیدواری است. در تمام فیلم چیزی که ما از ی بشارت و امید می بینیم در حقیقت تولد یک فرزند از نسل آینده است یعنی امید با شعر معروفی از تاگور یعنی "تولد هر فرزند یعنی خداوند هنوز از آفرینش انسان ناامید نیست" تجلی می‌یابد. این فرزند هست که در آخر سالم می ماند آنهم وقتی که مینو در کما است.
ما باید امیدوار به آینده باشیم. در فیلم، استاد مینو به او می‌گوید مگر به کتاب ایمان نداری؟ نگران چی هستی؟ نگران خدا یا بشریت؟ بعد به مینو می گوید تکلیفی بر روی دوش تو نیست و تو نگران بشریت نباش. آدم میتواند خسته شود اما ناامید نه. این یعنی مینو می تواند به تکلیف خود عمل کند ولی بیشتر از آن نباید احساس کند که جهان را سیاهی برداشته زیرا اگر چنین فکری کند این همان افکار شیطانی است.

نسیم: به جمله تاگور اشاره کردید(تولد هر فرزند یعنی خداوند هنوز از آفرینش انسان ناامید نیست). نقش همین فرزند چرا قرار است تا این حد در این فیلم پررنگ باشد؟

محمدهادی کریمی: در جایی از فیلم مینو می رود که فرزند در بطن او قرار داده شود همان دعای حضرت مریم(س) را می‌خواند و می گوید خدایا سعادت و سلامت او را از تو می خواهم. وقتی این دعا صورت می گیرد نشان می‌دهیم که آن فرزند نشانه ای از فردا و تداوم نسل بشر است زیرا در فیلم هم می بینیم که شیطان پرستان با تولد هر فرزند مخالف هستند. آن دام را هم می گذارند که هم مینو و هم فرزند او از بین بروند.
به قرینه شیطان پرستان، همسر تلخ اندیش این زن هم با به دنیا آمدن این بچه مخالف است. آن هم در این دنیایی که می گوید معلوم نیست خدای من کجاست. حالا این زنده بودن همان بشارت است.
فیلم بر روی یک نکته ای مهم انگشت گذاشته است. بعضی وقت ها آنقدر شیطان ذهن ما را به تسخیر در می آورد که در فیلم می بینیم شیطان با افکار وسواس گونه دائما ذهن ما را به تسخیر خود در می آورد. زیرا شیطان در روح ما نیست بلکه ذهن ما را تسخیر میکند. 

نسیم: و این نمادگرایی در مورد شخصیت‌های داستان چقدر قابل توجیه است؟

محمدهادی کریمی: مینو به همسر خود در فیلم پیرامون ترس از آینده می گوید همسری که در سر نماز است و من در فیلم نشان می دهم که هیچ انرژی از آن نمی گیرد. آن هم بر خلاف مینو که نمازی می خواند که پر از انرژی است.
علت گرایش بچه ها به قرقه‌های و محفل های سری به سه علت "بی اعتمادی به خود، دیگران و خدا" است. برای افزایش اعتماد به خود به یک سری چیزها پناه می‌برند. بی اعتمادی به دیگران موجب می شود که از خانه مدرسه، و جامعه گریزان شوند و به محفل های سری روی بیاورند و بر سر بی اعتمادی به خداوند به فکر خودکشی می افتند.
اینها آنقدر بی اعتماد هستند که فکر می کنند فقط در محفل های سری است که همه هدف های مشترکی داریم و می توانیم به هم اعتماد کنیم. به جای اینکه این مکتب‌های نوظهور را نقد کنیم باید بررسی کنیم که چرا مردم طالب اینها می شوند. اگر این مسائل حل شود دیگر هر 6 ماه یا 1 سال پدیده جدیدی را نمی بینیم. اما بی اعتمادی به خدا خودکشی را به دنبال دارد. این قبیل افراد خداباوری دارند اما خدا داوری ندارند و اعتقاد دارند خدا این دنیا را آفریده و بعد ولش کرده و رفته است.
این مطلب را در دیالوگ فیلم گذاشته ام که نمی شود تو هم آدم خوبی باشی و هم حالت خوب باشد زیرا هر چقدر هم که تو خوب باشی همه به تو یک بدی را می رسانند و برای اینکه بدی به تو آسیبی نرساند تو باید بدتر از بد باشی. جایی که آن پسرک مینو رو هم وسوسه می کند و می گوید همه به تو دروغ می گویند تو دلت به چی خوشه به وعده آن دنیا؟ به جز سلطان سیاهی و شر، کی می‌تواند در این دنیا تو را نجات بدهد؟

نسیم: شخصیت مینو نه عجیب است و نه غریب. ولی خب متوجه نمی‌شوم چرا خودش هم در اما و اگر است؛ گویا خود فیلم هم به او انتقاد دارد.

محمدهادی کریمی: معلم یک سلوک شخصی دارد که در دنیای تصویر آن را نشان می دهم. حرف هایی سر کلاس می زند و قرار نیست که ما بلند شویم و برای این حرفها تکبیر بگوییم. چون اگر اینجوری است باید بچه ها همه به راه راست هدایت شوند و ماجرا تمام شود. معلم سر کلاس می آید و پیرامون شیطان صحبت می کند و بگذریم از اینکه ممکن است برخی از بچه ها این سخنان را نشنیده باشند و من و شمایی که وعظ شنیدیم ممکن است اینها را شنیده باشیم.
اما در پایان فیلم وقتی مینو پیش استاد خود می رود استاد به او می گوید اشتباه تو از آنجایی بود که به جای خدا از شیطان حرف زدی. یعنی ما در اینجا می فهمیم آن آدمی که آمده و می گوید سلوک تو این باید باشد و اگر بجای شیطان از خدا می گفتی تاثیرش روی بچه ها بیشتر بود. استاد می گوید در مورد هرچه، بیشتر حرف بزنی آن بیشتر در ذهنت بزرگ می شود و تمام ذهن تو را می گیرد.
دیالوگ به این شکل بود که "تو بجای شیطان از خدا باید می گفتی، دختر". پس تازه ما اینجا می فهمیم که بحثهایی که مینو سر کلاس با بچه ها می‌کند بعدا مورد انتقاد خود ما در فیلم است.
 

هنگامه قاضیانی
 
نسیم: می‌خواهم اگر اجازه بدهید برسیم به خود خانم قاضیانی و تعریفی که از شخصیت مینو داشت. شما خانم قاضیانی معمولا در کارهایتان دقت خاصی دارد. با این مقدمه که در کار قبلی دکتر کریمی هم نقش کوتاهی داشتید اما چه شد که به این کار پیوستید؟

هنگامه قاضیانی: نقش من در فیلم "برف روی شیروانی داغ" اتفاق خیلی خوبی برای من بود. همه چون باهوش هستند و می دانند؛ من هم زیاد بازش نمی کنم اما متأسفانه هم کارگردانها و فیلمنامه نویسها نقش های متفاوتی را برای بازیگران نمی نویسند زیرا فکر می کنند این قابلیت در بازیگر وجود ندارد. اگر یک بازیگر توانست نقش یک زن خانه دار خوب و شریف را در بیاورد چرا نمیتواند یک زنی باشد که از دل جامعه بوده و این اتفاقات را برای او بوجود بیاوریم؟ متأسفانه چرا در سینمای ایران وقتی نقشی را خوب بازی میکند، این نقش برای او کلیشه می‌شود.

نسیم: بخاطر همین تفاوت حاضر به بازی در این پروژه شدید؟

هنگامه قاضیانی: آقای کریمی برای نقش مینو-که می دانم بخشی از فکر اوست همانند اکثر کارگردانها زیرا به همین سادگی نیز شخصیت های زن فیلم بخشی از روحیات کارگردان است که آنها را در وجود بازیگران زن جاری می کند- زمانی با من صحبت کردند که همزمان با این کار، فیلم "گهواره ای برای مادر" هم به من پیشنهاد داده شده بود.
احساس کردم باید این کار را انتخاب کنم زیرا تجربه کار را قبلا داشتم و وقتی که تجربه کاری داشته باشید از قبل خیلی چیزها مشخص است. به این صورت بود که طرح و فیلمنامه برای من مطرح شد و گفتند که چنین شخصیت هایی داریم و قصه را تعریف کردند. من علی رغم اینکه می دانستم ممکن است یک گاردهایی گرفته شود و مسائلی پیرامون این فیلم ایجاد شود اما قبول کردم. گارد ازاین بابت که پیش داوری در سرزمین ما همیشه یک عادت است.

نسیم: پیش داوری یا گارد از چه نظر؟

هنگامه قاضیانی: شما ببینید وقتی در سینمای اروپا و آمریکا در مورد دین و مذهب صحبت به میان می آید و قصد دارند که یک راهبه را بسازند، می آیند و در مورد یک کشیش صحبت می کنند و هیچ کسی هم درمورد او گاردی نمی گیرد. ولی در ایران وقتی همچین مسئله ای طرح می شود گاردها گرفته می شود. این گاردها و داوری ها یک سری مسائلی را ایجاد می کند که برای ماها هم خیلی عذاب آور است.
دموکراسی حرف اولش این است که شما حرف خود را بزنید و من حرف خودم را می زنم. ما هنوز در سینمای کشور- که سینمای مهمی هم هست هم در ایران و هم در جهان- هنوز یاد نگرفته ایم که به نگاه و فکر هر فیلمسازی احترام بگذاریم. بگوییم که این کارگردانها حق این نگاه خاص و یا بازیگران حق ریسک و بازی خاصی را دارند.

نسیم: جدای از این مسأله که قابل احترام است ولی شما معمولا هر نقشی را قبول نمی‌کنید. بارها هم شنیده ام از زبان خود کارگردانها. اما چرا مینو؟

هنگامه قاضیانی: من همیشه شغل معلمی را دوست داشتم و در مورد فیلم "بشارت..." وقتی شخصیت فیلم را با خود مرور می کردم دیدم که این شغل از یک دنیای غیرواقعی وارد زندگی من شده است. اعتقاد دارم در فیلم، من به آن نقش شخصیتی نمی دهم بلکه آن نقش روحی دارد که به من کمک می کند تا یک زندگی دیگری را تجربه کنم. آنهم زندگی که برای من نیست. مینو این فرصت را می دهد؛ همانند نقش‌های دیگر که می آیند و مرا به یک زندگی دعوت می کنند و من آن زندگی را برای مدت زمان 30 الی 40 روز تجربه می کنم.
در همه نقش هایی که داشتم نقش مینو از همه به من نزدیک تر بود البته نه به لحاظ شخصیتی؛ زیرا خودم آن آدمی نیستم که آنقدر ایمانش قوی است و اینقدر اهل زندگی بخشیدن به اطراف خود باشد. اتفاقا ممکن است که آن شخصیت چیزهایی را به من بیاموزد. ولی موضوع این بود که دو موضوع پیش رویم بود؛ اولی آرزویم بود که دوست داشتم معلم شوم و این زندگی را در 40 روز تجربه کنم و دوم اینکه این نقش به رشته دوران تحصیلی‌ام در کل دوران از دبیرستان تا فوق لیسانس، نزدیک تر یود.
دکتر کریمی، کارگردان بی حاشیه و بی مسئله ای هستند و احترام به بازیگر را سر فیلم "برف روی شیروانی داغ" دیده بودم و همیشه شنیده بودم. زیرا برخی کارگردانها کار را در سر صحنه برای بازیگر سخت می کنند و یا با برخی چیزها نمی توانید کنار بیایید.

نسیم: آن اسلوب و قوائدی که بر اساس آن تصمیم به بازی در فیلمی می گیرید، چیست؟ نه این فیلم بلکه هر فیلمی هم که باشد. 

هنگامه قاضیانی: یک اصطلاحی است که می گویند آرتیست نباید حتما آدم خوبی باشد ولی باید آرتیست باشد. من به این موضوع اعتقاد دارم. اما وقتی با خودم فکر می کنم می بینم که نه اینگونه نیست. به قول حسین قوامی عزیز 99 درصد خصلت انسانی، یک درصد هنر. ولی حالا ما 99 درصد خصلت انسانی را نمی‌توانیم کسب کنیم چون ما انسان هستیم و جایز الخطاء و خیلی راه داریم تا بتوانیم 99 درصد خصلت انسانی را بدست آوریم.
آن قواعدی که از آن صحبت می کنم یک محیط امن و اصیل و محیطی که اصل و منش تو را پست نکند و آن خصایص انسانی و فضیلت هایت را از تو نگیرد. زیرا چیزهایی که دیروز فضیلت به شمار می آمد امروز شرارت است و چیزهایی که دیروز شرارت بوده امروز فضیلت است. این جابجایی به شدت امروزه در جهان انجام شده و ایران هم از این قاعده مستثنی نیست. ما نباید تعصب بی جا روی جغرافیای خود داشته باشیم و تعصب ما باید به همان میزان متعارف و معمول باشد.
در فیلم "بشارت..." همین نکته یادآوری می شود که به علت بازشدن این مرزها بوسیله اینترنت با جهان اطراف، خود این موضوع به جای اینکه ما را به نفع خوبی برساند دارد ما را متضرر می کند. چون ما نمی آییم ببینیم در بخش تکنولوژی در اروپا چه در حال رخ دادن است. بلکه می آییم و تمام چیزهایی که به ضرر ما است را جمع‌آوری می کنیم.
من به تازگی از موضوعی در حال دوری کردن هستم، مرا نگران می کند و هشداری است که فکر می کنم باید به آن عمل کنم؛ آن از بالا نگاه کردن به مردم است که بیاییم و در مورد اعمال آنها قضاوت کنیم. فکر می کنم وقتی که تمام قرآن "بسم الله الرحمن الرحیم" است و وقتی دائم خداوند می گوید"که اگر آخرین نفست هم باشد می توانی به سوی من برگردی، توبه کنی و من هم آمرزنده هستم" درواقع دائم به ما متذکر می شوند که من آمرزنده مهربان هستم و اگر آن صدای درونی را از خداوند متعال بشنویم دیگر به عنوان یک انسان این کار را انجام نمی دهیم.

نسیم: یعنی به هرحال چیزی، جایی و هر نکته‌ای که احساس امنیت بدهد؟

هنگامه قاضیانی: آن قوائد و قانون، آن فضای زنانه و مادرانه است که من بتوانم خودم و فضای انسانیم و فضیلت های اندک خود را حفظ کنم و آن چیزهایی که خیلی هم کم اند را اگر کسب کنم اما از دست ندهم. اینها مجموع قوائد من است.

نسیم: از تمام اینها گذشته به خود قصه فیلم که برسیم؛ گذشته از نقد شیطان پرستی یا ایمان محوری کار، اما رگه‌هایی از تم پلیسی را هم شاهد هستیم. اگر هر بعد فیلم به سرانجام برسد اما ماجرای پلیسی که به نظرم خیلی هم جایی برای کار ندارد ولی نیمه تمام می ماند! چرا؟

محمدهادی کریمی: این فیلم پلیسی نیست ولی پلیس هم یک سوی ماجرا است ولی نه به عنوان پلیس. ببینید در این داستان مینو به طور مثال دنبال این است که مقصر کیست؟ مقصر آیا پلیس است؟ آیا آموزش و پرورش است؟ و یا مقصر آن سه خانواده ای هستند که آنجا وجود دارند؟ ما هرکدام از اینها را به عنوان متهم وارد صحنه می کنیم و هر کسی که می آید از خود دفاع می کند. به عبارتی بهتر ما در فیلم، مدرسه و مدیر مدرسه را می بینیم و در پایان مدیر مدرسه می گوید اینها(دانش آموزان درگیر شیطان پرستی) روزی 8 ساعت اینجا هستند و مابقی در خانه های خود هستند.
مدیر مدرسه(نیکی کریمی) را می بینیم که هر روز و هر هفته در مدرسه است و مدرسه را به قلعه و یا پادگان تبدیل کرده است. ولی در آخر سر می گوید من نمی دانم چه کار کنم. از آن طرف ما به سوی پلیس می رویم که از صبح تا شب در محل کار خودش است و وقت می گذارند ولی باز این اتفاقات رخ می دهد.آخر سر فرد پلیس می گوید من باید بروم و به پسرم برسم.
پلیس در این فیلم بیش از آنکه با شخصیت حقوقی اش حضور داشته باشد، با شخصیت حقیق این نقش به تصویر درآمده است. یعنی پدری دلسوز و در عین حال نگاهی مردسالارانه به جامعه دارد. خود را بی نیاز از کمکهای مینوکه یکی زن است و میتواند به دخترها از او هم نزدیکتر باشد هم احساس می‌کند. با لحنی که معلوم نیست از سر تحبیب است یا تحقیر، مدام به او می‌گوید خواهر من! برو خانه بنشین و ایمانت را حفظ کن. یا وقتی که به خارج از کشور می‌رود و تازه درمی‌یابد جهانی خراج از این جا هم صحبت از پرهیزگاری است ذوق زده می شود. اما این نقش برای آسیب‌شناسی قصور و تقصیرهای پلیس و حافظان نظم و امنیت در جامعه، وارد داستان شده است نه برای انجام عملیات پلیسی. ضمن اینکه بیننده سینما مفهوم جامپ‌کات را می‌داند در پایان مشخص است پلیس به آن خانه نیمه کاره رسیده و با جسد نیمه جان مینو مواجه شده و به همسر او، خبر داده است.

هنگامه قاضیانی: مسئله ای در این فیلم است که من به آن اشاره دارم. اگر به شخصیت اصلی فیلم مقداری توجه کنیم می بینیم به موضوعی اشاره می کند که خیلی انسانی است و به همه مرتبط است از تاجر، ناخدا، خبرنگار تا... . برای هر انسان یک الگوی شخصیتی خیلی محدودی را تعریف می کند که تو به زور نمی توانی افراد را به پرهیزگاری دعوت کنی اما حرفها و سخن خود را می توانی بزنی.
داستان این فیلم هم همین است؛ اتفاقی در دنیا درحال رخ دادن است که اتفاق تکراری نیست و چون همه چیز را الان داریم می بینیم حجم این اتفاق برای ما بزرگ می شود. از روز اول قابیل اقدام به کشتن هابیل کرده تا امروز این عمل در تمامی داستانها درحال تکرار شدن بوده است و زمین در ابتدای آفرینش خود با یک قتل، یک اتفاق و یک نابرابری شروع می شود.
هر فیلمساز یک دغدغه ای دارد مانند پوران درخشنده که فیلم "هیس دختران فریاد نمی زنند" را ساخت. او دغدغه ای را مطرح می کند که واقعا دغدغه مهمی است. دغدغه ای که وقتی به آن فکر میکنیم می گوییم که چرا تا به حال به این موضوع فکر نکرده‌ایم. این فیلم هم به همین صورت؛ قرار نیست که بگوییم چه مملکتی داریم و بچه های ما هم دارند منحرف می شوند. زیرا این بچه ها گناه دارند و اتفاقا ما بچه ها را در این فیلم به صورتی نشان داده ایم که چهره پسر داستان که منشاء تمام مشکلات است را نشان می دهیم. بعد شما به دخترهای این فیلم که نگاه کنید ما همه آنها را دوست داریم و برای همه آنها غصه می خوریم.
ما با آن جعبه موسیقی که برای بچه در فیلم می‌گذاریم روان آرام بچه را نشان می دهیم که می تواند با یک جعبه موسیقی آرام و خوشحال باشد. چقدر روح او شکننده است و چقدر به دلیل خلائی که در زندگی او وجود دارد یک غریبه می تواند او را به سمت خودش ببرد.

نسیم: شما توجه کنید خود موضوع شیطان پرستی و هرچه اسمش را بگذارید؛ حساس و پیچیده است و به نظرم برای یک فیلم سینمایی زیاد از حد. موضوع بیرون می‌زند و به نتیجه هم نمی‌رسد. شخصا معتقدم نمیتوان برای اولین بار آن هم در یک فیلم سینمایی خیلی مستقیم و درجهت نتیجه دادن، سراغ چنین مضامینی رفت.

محمدهادی کریمی: ما فیلم را برای مخاطبان بسیاری می سازیم و ممکن است که شما بگویید فیلم برای مدت زمان 90 دقیقه زیاد است و می شود از آن سریال ساخت و ممکن است 10 سال دیگر ببینید و بگویید نه، همین فیلم سینمایی خوب است.
ما فیلم را که برای یک مخاطب نمی سازیم ولی فیلم، داستانی را روایت می کند که از بی اعتمادی موجب شده؛ کسی دست به خودکشی زده و چون پای خودکشی در میان است و شخصیتهای ما سه نوجوان هستند که خود کشی کردند آنهم سه دختر نوجوان. به نظرم داستان آنقدر باور پذیر شده برای شما و مخاطب، که وارد جزئیات آن می شوید.
اینکه فرقه ها و محفل ها وجود دارند این موضوع هست و خودکشیها هم هست. منتهی ما در ایران از در انکار وارد می شویم. یک فردی خودکشی می‌کند و بعد می گویند نه؛ بلکه جعبه قرصش را اشتباه برداشته است. یکی خود را از بالای پشت بام به پایین می اندازد می گویند وسط زمستان رفته بود کولر درست کند! ما حتی گاه از افرادی که خودکشی می کنند هم قدیس می سازیم.

نسیم: یعنی کاملا بر مبنای واقعیت فیلمنامه را نوشته‌اید؟ با همین غلظت هم در مدرسه، هم بحث ایمان و امثالهم؟

محمدهادی کریمی: این فیلم کاملا منطبق بر واقعیتهایی است که وجود دارد و من برای اینکه بتوانم برای بیان این واقعیت ها، از سد سانسور بگذرانم آنها را رقیق‌تر هم کرده ام. شما می گویید ناامنی؟ و من می گویم بله این ناامنی وجود دارد. 

نسیم: ولی خب متوجه هم هستید که آموزش و پرورش با این دیدگاه مخالف است!

محمدهادی کریمی: وقتی در فیلم "بشارت..." خودکشی در مورد سه دختر نوجوان است ناخداگاه پای مدرسه و پلیس و خانواده در آن هم باز می شود. در این فیلم مسئولین تربیت و مسئولین تربیت بچه ها را به چالش کشیدم و به همه نگاه مساوی کردم. همه آنها هم می آیند و همه حرفهای خود را در فیلم می زنند و نشان می‌دهند که قصد آنها خیر بوده ولی کارشان به جایی نرسیده است.
در فیلم پلیس از مینو خیلی جلوتر است. اگر یک بار دیگر فیلم را ببینید پلیس اول به مینو می گوید من چیزی نگویم که ایمانتان به هم بریزد ولی مقاومت و پایمردی مینو به میان می آید و پلیس به او می گوید من به تو دوتا سی دی می دهم و بروید ببینید. بر اساس دوتا سی دی که پلیس می دهد پیشاپیش پلیس قضاوت خود را کرده و می گوید این بچه شیطان پرست است ولی باز مینا پایمردی می کند و می گوید اصلا شیطان ضد پرستش است. چطور آنها شیطان پرست هستند؟ من آن را باور نمی کنم.
این چیزهایی که می بیند ذهن مینو را اشغال می کند همان چیزی است که پلیس بر اساس آن دو تا سی دی در ذهن مینو جای می دهد. در حقیقت همان چیزی که ممکن است در برنامه "شوک" هم باشد. اتفاقا به همین دلیل من کارگردانی آن دو سی دی را با کارگردانی فیلم کاملا متفاوت گرفتم.
به عبارتی بهتر هرجا بعنوان محمدهادی کریمی کارگردانی می کنم یه استایل است و زمانی که به سی دی های پلیس می رسیم استایل آن چیز دیگری است.
پلیس می گوید آنها شیطان پرست هستند. ولی مینو در این صحنه چکار می کند؟ باز هم قبول نمی کند و یک قدم دیگر هم به جلو می رود و می رود و به خانواده های آنها سر می زند که ببیند چرا و در نهایت به این می‌رسد که این بچه ها دچار خشم، یاس و ناامیدی هستند.

نسیم: ولی قرار نیست که افسردگی و یا هر افسردگی را به شیطان پرستی ربط دهیم.

محمدهادی کریمی: اتفاقا چند روز پیش جایی بودم و دو سه تا از دوستان روان پزشک به شدت به من ایراد گرفتند که آقا افسردگی یک بیماری است و تو می خواهی بگویی شیطان است. گفتم بله افسردگی یک بیماری است که ما به آن فرد قرص می دهیم ولی ما باید پیش فاکتورهای افسردگی آور را درمان کنیم یا نه؟ همچنانکه درحال حاضر با اطمینان می‌گویم در کیف 70 درصد خانمها قرصهای ضد افسردگی و ضد اضطراب وجود دارد آنهم در هر طبقه ای که باشند. 

هنگامه قاضیانی: این بحران تنها متوجه ما هم نیست همه جا هم هست. 

محمدهادی کریمی: بله؛ بحرانی است که همه دنیا را در بر گرفته است. بحران این است که طرف سبک زندگیش عوض شده و از یک سری چیزها که انرژی معنوی می گرفته محروم شده و در این لایف استایل جدید دنبال معنویت های جدیدی می گردد که از این تنهایی بیرون بیایند. 
هر فرقه ای هم دکانی باز می کند و می گویند من هستم و به من بپیوندید. اما در فیلم"بشارت..." پلیس از زن جلوتر است و سی دی ها را به مینو می دهد و موقعی که مینو پیش پلیس می آید و می گوید پسر بچه را من پیدا کردم پلیس می خندد و می گوید این پسر بچه 2 ماهی است که در آسایشگاه روانی است. پلیس حتی هشدار می دهد و می گوید مقتول ممکن است که خودش طعمه باشد و کما اینکه آن دختری که همه فکر می‌کنند کشته شده یک پیامک اشتباه می دهد تا مینو را در چاله آسانسور بیاندازد.
به هر حال پلیس، مینو را نجات داد ولی مابقی مسائل را چگونه می خواهد حل کند؟ پلیس می گوید من اگر به کسی بگویم تقوا و پرهیز؛ همه می گویند رفته بالای منبر و این واقعیت امروز است.
"دبلیو اچ او" برای کاهش آسیب چه در مورد ایدز و بیماری هایی که بوسیله بیماری های ناشی از سکس شیوع پیدا می کنند و چه در مورد روان گردانها و در مورد آسیب های اجتماعی؛ می گوید خویشتن داری کنید. یک جوان باید بداند برای اینکه حالش خوب باشد باید از یک سری چیزها پرهیز کند. آقا یا خانمی که آن ور خط است و تو او را نمی شناسی، می گوید اینقدر می دهم "وبکم" بزار و برای من عریان شو! یک بچه باید بداند که نباید این کار را بکند و یا در نت قرار بگذارد. این مسائل فقط در ایران نیست و در همه جای دنیا است و همچنان هم جرایم سوء استفاده از کودکان دیده می شود.
بخشی از جرایم رایانه ای نوجوانان، اینترنتی است و دیگر کودک آزاری صرفا لمس جسم کودک نیست و می‌توانند در فضای مجازی پولی به کارت آن نوجوان ریخته و از او یک سری خواهش‌هایی کنند و او نیز به آنها تن بدهد. الان ما باید این موضوع را به نوجوان خود گوشزد کنیم و این هم با فیلترشکن سد نمی‌شود. دیگر چقدر باید فیلتر شود و چقدر پارازیت بلکه این آگاهی ها باید در مغز و چشم نوجوان جای بگیرد.

نسیم: بله! مسأله بنده هم راه حل است ولی نه در 90 دقیقه فیلم. موضوعی که تا به الان کار نشده ابتدا باید مقدمه بگوید و بعد از روشنی ماجرا به سمت نتیجه گویی و راه حل برود. چطور می‌شود شیطان پرستی را در یک فیلم حتی سینمایی تصویر کرد و راه حل داد.

محمدهادی کریمی: راه حل های این فیلم این است؛ پرهیز، نه گفتن و مهارت های اجتماعی. ما باید کاری کنیم که نوجوانهای ما نیاز به اینکه وارد یک محفل شوند نداشته باشند و درعین حال همواره خانواده باید در کنار او باشد. خانواده باید زبان مفاهمه را با او باز کند. بچه نباید از خانواده ترس داشته باشد. مثل شخصیت لیلای فیلم ما که برادرش دائم رگ گردن خود را نشان می دهد و یا آن یکی که فقط ماله می کشد. آن افراط و این تفریط و بی‌تفاوتی پدر و مادر نسبت به فرزند، نتیجه نمی‌دهد. اینها باعث می شود که بچه یا یک دختر نوجوان احساس کند که غیر از هم قسم های خود در یک فرقه به فرد دیگری اعتماد ندارد.

هنگامه قاضیانی: می دانید همین بی اعتمادی به خود، دیگران و خدا چقدر رایج شده است؟

محمدهادی کریمی: من این فیلم را ساختم تا اول برای خودم وعظی کرده باشم و سفارشی برایم باشد. ما هیچ وقت نخواستیم بد باشیم ولی همیشه در معرض آسیب هستیم. یک جایی باید بپذیریم و بدانیم که اگر ما به خدا ایمان داریم، حاصل این ایمان باید امیدواری باشد زیرا ایمان بدون امید، ایمان پوچ و عقیم است.
الان ما نیاز داریم به حرفی که مینو می گوید. نسبت به صفر حساب بانکی، نسبت به پست و مقام و نسبت به حزب و همه چیز.

هنگامه قاضیانی: یک مثال بزنیم. وقتی کارتون پینو کیو رو می بینیم گاردی نمی‌گیریم ولی این کارتون سراسر پر از مسائل دینی و فلسفی است. گربه نره و روباه مکار، پینوکیو آدم می شود، فرشته مهربون و ژینا هشداردهنده های پینوکیو، کارناوالی که پینوکیو رو می برد و به الاغ تبدیل می شود. اگر قرار بود همین امروز فیلم شود همه ما نسبت به آن گارد می گرفتیم.
از حضرت مسیح(ع) می پرسند که چرا اینقدر در انجیل مثال میزنی؟ می گوید مثال زدن همیشه فهمیدن موضوع را بسیار آسان می کند. 
من هم برای همین کارتون پینوکیو را مثال زدم تا مطرح شود. وقتی این کارتون را می بینیم واقعا واقعیت است. حتی فردی که نویسنده این کارتون هست، گویا یک کشیش است.

محمدهادی کریمی: بله نویسنده این داستان، یک کشیش بوده و براساس ادبیات داستانی مسیحی نوشته شده است. وقتی پدر آسمانی می رسد تازه پینوکیو انسان می شود.

هنگامه قاضیانی: در کارتون پینوکیو؛ چقدر مرد صاحب کارناواله اولش مهربان و خوب است و می گوید چقدر کارناوال خوب و شادی است و چقدر همه شاد و خوشحال هستند. پینوکیو هم چقدر خوشحال هست که از زندگی روزمره که همش با ژینا و فرشته مهربون و پدر ژپتو و گربه نره و روباه مکار که سرش کلاه می گذارند راحت شود. از این جهان می خواهد خارج شود و چقدر هم زیبا ترسیم می شود و سوار می شود و به آنجا می‌رود.
منِ هنگامه، اینجا خیلی راحت موضوع را بیان می کند و تفسیری که برای خود می کند این است که همان داستان به سادگی در یک انیمیشن نمایش داده می شود. زیرا اینجا زمین است و زمین هم برای خود قواعدی دارد. حتی پینوکیو هم که همه دوستش داریم وقتی پای خود را در کارناوال می گذارد زندگی او عوض می‌شود، احمق می‌شود و از یه جایی به بعد دیگر خبری از شادی نیست. دیگر دلش می خواهد از آن حماقت و احمق بودن خود خارج شود و به سمت زندگی بهتری برود.
ما اگر هرچیزی را خوب بشناسیم نسبت به آن گارد نمی گیریم. حضرت علی (ع) میگویند انسان از فرشته خیلی بالاتر است. زیرا فرشته معصوم از گناه است ولی انسان جایز الخطا است با آن همه وسوسه های روی زمین. خود حضرت محمد (ص) تاجر بودند و تجارت را باب کردند و ضد فقر می جنگد. حضرت علی (ع) هم می گوید فقر جهل می آورد. 
پس دین باید درست تعریف شود، درست به آن نگاه شود، دین را شخصی نکنیم و حاکمیت خود را از روی هم برداریم. خود خداوند در آیه ای می گوید مراقب باش همان بنده ای که در موردش قضاوت می کنی ممکن است در لحظه آخر به سمت من برگردد. حضرت مسیح می آید سنگ را از دست آدمها می گیرد برای یک زن خیابانی که از آن دفاع کند. ببینید مسئولیت انسان مسئولیت دشواری است. 
ما اگر همه اینها را بدانیم و بخوانیم و جلو برویم و افکار خود را باز کنیم این افکار باز به ما این اجازه را میدهد که با هم مهربانتر باشیم و به هم بیشتر بیاموزیم. گاردهای خود را برداشته به هم نزدیکتر و با هم متحدتر شویم. در واقع این اتحاد است که ما را به هم نزدیک تر می کند.
در واقع چیزی که در فیلم "بشارت" است آمدن این زن برای ایجاد اتحاد است. او دوست دارد مدام این اتحاد را در میان بچه ها بیشتر کند.

محمدهادی کریمی: تم اصلی فیلم فلسفی است. نه فیلم اجتماعی و نه صرفا پلیسی است. در واقع فیلمی است با درونمایه معنوی و مفهوم بشارت را باز می گوید. حتی خود مینو هم در فیلم به دنبال بشارت است. چرا؟ چون ایمان باید هر لحظه نو به نو و تازه شود و همه باید به یکدیگر بشارت دهند. نه اینکه یک عده ای فقط فعالیت‌های تبشیری کنند.
من باید در فیلم سیستم امنیتی، پرورشی و خانواده را که در مرگ دختران نوجوان موثر می‌توانند باشند را به چالش بکشم تا هر کدام از اینها بیایند و حرف های خود را بیان کنند. اتفاقا در "بشارت به یک شهروند هزاره سوم" نشان داده می شود که پلیس جلوتر هم هست. با این همه آن اتفاق فیلم، نباید بیافتد و درادمه هم دختر که باید خود را بکشد می کشد. چرا؟ چون مینو قبل از آن می گوید که وقتی قاتل در روح و روان مقتول است چکارش می توانیم بکنیم.
در این فیلم پای پلیس، آموزش و پرورش و خانواده هر سه تایی، چوبین است. زیرا این مسئله ای فردی است و البته هر سه نهاد گفته شده در آن نقش دارند. همه هم باید بیایند بنشینند و مسئله را آسیب شناسی کنند.

هنگامه قاضیانی: بسیار هستند سر این موضوع خانواده‌هایی که دارد از هم می‌پاشد. باید جدی تر از اینها گرفته شود.

نسیم: سخت است که بخواهیم ناهنجاری را به مخاطب هم منتقل کنیم. شما می‌خواهید شیطان پرستی و کراهتش را نشان دهید. در نوشتن، ساختن و ... چقدر این قضیه جلوی شما سنگ انداخت؟

محمدهادی کریمی: از روی نشانه هایی که هست همه متوجه می شوند که آنجا چه اتفاق هایی دارد رخ می دهد؛ العاقل یکفیه الاشاره. اما من این مسائل را بدون ذوق زدگی نشان می دهم. زیرا گاهی هست که مورد یا موضوعی با هیجانی بیان می شود که ما می گویم چقدر هیجان دارید.

نسیم: بله ذوق‌زدگی هم در کار نبوده.

محمدهادی کریمی: بله نبوده؛ چون اگر از بیان موضوع شیطان پرستی ذوق زده بودم دوربین خود را کنار مینو قرار نمی دادم بلکه آن را می بردم به میان شیطان پرستان. ولی زاویه دید من مینو است. ذوق زده بودم که سه دختر معصوم را نشان نمی دادم. برای این کار خود دلیل هم دارم زیرا بچه ای که سالم است کل کل می کند.
فیلم را دوباره یادآوری کن؛ آن دختری که بلند شد و از معلم خود پرسید: خانم اجازه شما پلیس هستید و کیف را می کوبد و می رود؛ که اتفاقا ما مدام کیف او را می گردیم اتفاقا آن دختر سالم است. ولی بچه ای که ازدست رفته، در دنیای خودش بوده و منقطع است. اتفاقا وقتی تماشاگر اول فیلم را می بیند می گوید دختر بدِ این است خصوصا دختری که مدام کل کل می کند. بعدا که جلوتر میرویم می بینیم که همه از کلاس رفتند و فقط این سه تا در کلاس نشسته اند ولی در ذهن آنها چه میگذرد؟ حرفهای پسر است. این پسر به انها می‌گوید دیر یا زود به تو خیانت می شود پس خیانت کن و اگر می خواهی دوستت داشته باشند بد باش.

هنگامه قاضیانی: همچین قضاوت را به ما نشان می دهد. شاید اگر ما به جزئیات مقداری بیشتر توجه کنیم این قبیل مسائل قابل حلتر خواهد بود.

محمدهادی کریمی: از طرفی هم افرادی که با پیش زمینه شیطان پرستی می آیند این فیلم را ببینند می گویند شیطان پرستی این فیلم کم بود. اصلا اشتباهی که شد این بود که در جشنواره گفتند این فیلم درباره شیطان پرستی است. ولی من مصاحبه کردم و گفتم این فیلم درباره ایمان است. زمانی که شما درباره ایمان صحبت می کنید مقوله هایی از قبیل خدا و شیطان هم به میان می آید.
این فیلم درباره داستان شیطان پرستی نیست زیرا الان شیطان پرستی است و روز دیگر ممکن است پرستش چیز دیگری به میان بیاید. در کل هر نوع پرستشی که ما را از خدا دور کند. حتی می تواند پول‌پرستی و میزپرستی، جایزه‌پرستی و شهرت‌پرستی باشد.

نسیم: آفت یک سری از عرفان های کاذب خیلی بیشتر است و از آن طرف هم طرفداران آن بیشتر؛ همانند عرفان حلقه. چرا شما سراغ آن نرفتید؟

محمدهادی کریمی: دکتر آذین، پزشک اجتماعی پیرامون این فیلم مصاحبه خوبی کرد و گفته بود این فیلم نشان می دهد که چرا نوجوانها آمادگی ورود به یک سری محفلهای سری را پیدا می کنند. نوجوانی که در این سن قصد ورود به یک محفل سری را دارد شیطان گرایی به علت جذابیت هایی که برای او دارد شاید از دیگر دلائل برایش مهمتر باشد.
این قشر بیشتر به دلیل اینکه با موسیقی جذاب، محیط جذاب و روابط جذاب روبرو است احتمال اینکه بیشتر آسیب ببیند وجود دارد. چرا جوان و نوجوان ما باید خانواده را بگذارد و به یک محفل سری برود؟ حداقل آن محفل اگر شیطان گرایی هم نباشد گنگ های دانش آموزی و گنگ هایی در میان نوجوانان و جوانانها است. ممکن است که آنها حتی ندانند پایه این شیطان پرستی واقعا چیست. باز هم تکرار می کنم بچه ها نسبت به خود، دیگران و خدا بی اعتماد هستند.

هنگامه قاضیانی: این برای من در همان سنی که با شما آقای کریمی کار کردم، بوجود آمده بود. یعنی من آدمی که در همه سالهای زندگیم اعتماد داشتم، دقیقا سر این فیلم بود دچار بحران شده بودم. برایم سوال پیش آمده بود چرا همچین چیزی باید رخ بدهد. زیرا گاهی این مسئله سن و سال ندارد و الان که دیگر مرزها شکسته شده است. این بی اعتمادی به خود و دیگری خیلی دارد شدید می شود.

محمدهادی کریمی: الان واقعا بحران معنویت وجود دارد. هرکسی هم دم و دستگاهی باز کرده پر زرق و برق. ولی مهمترین نکته این است که ما بگوییم بر اساس آموزه های ایرانی اسلامی، خداوند از رگ گردن به شما نزدیک تر است و دیگر شما این وسط دنبال واسطه نگرد.
شما می‌توانید به خداوند وصل شوید آنهم خداوندی که هر طرف سر بگردانید می توانید او را ببینید، خداوندی که وقتی می گوید دعا می کنید پیشاپی اجابت کرده است.

هنگامه قاضیانی: مگر جز این است که خداوند درجا هر لحظه برای تو راه بازگشت گذاشته است. می دانید موضوع چیست؟ باید گفت خود خداوند دیگر راحت حرف خود را زده است.

محمدهادی کریمی: الان لایف استایل ایرانیها از لایف استایل سنتی درحال تغییر یافتن است و به یک لایف استایل دیگری منتقل می شود و همه پر از معلومات شدند. در صورتی که ما همیشه می گوییم که معلومات نباید در آن مرحله بماند بلکه معلومات باید به دانش و دانش باید به حکمت تبدیل شود. اگر در مرحله معلومات بماند فرد را بیچاره می کند.
الان سطح معلومات بالا رفته و همه دچار اضطراب دانایی شده‌اند. آدمهای دانایی که زندگی زهرمار آنهاست و همه چیز را تلخ و یاس‌آلود می بینند. چون نور معلومات آنها به اندازه یک فانوس است و فقط بدی ها را می بینند.
در صورتی که استادِ مینو می گوید خدا را باید ببینی و این نور دست خودت است یعنی چیزی هست که هم در فطرت خودت وجود دارد آن که همان هم رسول باطنی است.

نسیم: به بازی خانم قاضیانی اشاره مجددی کنم. نقشی که در این فیلم دارید وجوهش بیشتر از سایر نقشهایی است که بازی کرده اید. اینجا کاراکتری می بینیم که هم معلم، هم طلبه و هم همسر است. در عین حال دارد مادر می شود، شاگرد استادی است و هم نقش مصلحانه در جامعه دارد. ارتباط با این شخصیت و تجربه ای که این شخصیت به شما داد، چطور بود و چگونه شکل گرفت؟

هنگامه قاضیانی: برای من هم تلنگر بود بدون هر اغراق و غلوی. این شعار من نیست بلکه حرفم است زیرا من نه همیشه دنبال کار می گردم؛ نه در زندگی لابی داشتم و نه آدمی داشتم در سینما بلکه همیشه بر روی پای خودم ایستادم. از دیروز تا امروز و تا فردایی که اگر عمر باشد. لابی من خدا بوده و همیشه کمکهای خود را در رشته هنریم از خدا دریافت کردم.
دلیل اینکه همیشه راحت حرف می زنم این است که هیچ وقت از چیزی نگران نیستم. از تعریف کردن از آدمها و یا از بد گفتن از آنها. اتفاقی که هست این است که من خودم بعد از نقش مینو یک سری اتفاقات به شدت برای من رخ داد. اولی آن اینکه در ماه اسفند که خانه تکانی برای خیلیها سخت است من ناگهانی اصرار کردم که می خواهم از این خانه بلند شوم و جالبتر اینکه این کار را کردم.
حس کردم باید مکان جدیدی را برای خود و خانواده ام ایجاد کنم. شاید این به من کمک کند که یک پله پای خود را بالاتر بگذارم. اتفاق دیگری که بعد از سالها برای من بوجود آورد بدون هیچ دروغی 80 درصد به آن تجربه هایم کمک کرد. من تجربه های خود را داشتم ولی این نقش انگار ضربه ای به من زد و من را یک پله به جلو انداخت. 
یه نکته را هم بگویم؛ کلا هیچ وقت، هیچ چیز را در دنیا جدی نمی گیرم و این واقعا جزء خصوصیت های من است. برای همین هم در شغلم هیچ وقت زیرآب کسی را نمی زنم و برای همین اینقدر آسان و ساده جلو می‌روم.
با این نقش جدای از یک سری ضعفها، اما به باوری رسیدم که یک سری چیزهایی که قبلا دغدغه‌ام بود کاملا از بین رفت و دیگر حتی به آنها هم فکر نمی کنم که این خیلی بامزه است.

نسیم: وسواس یعنی! البته به شکل خوبش...

هنگامه قاضیانی: در حقیقت مقداری وسواس مرا نسبت به خودم بیشتر کرد و این از نکات برجسته ای بود که مینو به من داد.
در هر نقشی واقعا یک سری چیزها به من می رسد و این نقش هم برایم نکات بسیار خوبی را دربر داشت. 

نسیم: و سوال آخرم در ارتباط با وجود دو بازیگر خوب سینما در یک کار؛ از همکاری شما با خانم کریمی؛ با این پیشینه که به نظر من بازیگران زن سینما برخلاف بازیگران مرد، گاها حسادت عجیب و غریبی دارند گرچه شاید رو نکنند در ظاهر. 

هنگامه قاضیانی: من با همکار خوبم با نیکی کریمی محترم و عزیز کار کردم که همکاری خیلی خوبی بود. من تجربه خیلی خوبی را با نیکی کریمی داشتم همانند یک همراه در یک کار. 
این تجربه بسیار خوبی بود برای من که پیامدهایی را هم داشت و حواسم را خیلی جمع تر کرده در مورد اطرافم و اینکه اعتمادم را به خودم، اطرافم و به خدا و شرایط موجود بیشتر کنم. اینها همه از اثرات این نقش بود و اثرات خوبی بود که این فیلم گذاشت.

* تهیه و تنظیم گفتگو: محسن غلامی و محمدمهدی شیخ‌صراف

برچسب‌ها: هنگامه قاضیانی, محمد هادی کریمی, بشارت به یک شهروند هزاره سوم, شیطان پرستی در سینما, مصاحبه
+ نوشته شده در  دوشنبه 6 آبان1392ساعت 16:11  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

افقی که پیش از دومین طلوع تعطیل شد

اعتماد سازی فرهنگی برای صهیونیست ها!

محمد مهدی شیخ صراف- هر دم از این باغ بری می رسد... دستگاه فرهنگی دولت یازدهم بعد از بازگشایی شتابزده خانه سینما، سناریوی ناکام حذف ممیزی و تقلبی بودن جام شیردال، این بار اقدام جدیدی را در کارنامه خود ثبت کرد. اقدامی که بیشتر از هر چیز توانسته ذوق زدگی رسانه های صهیونیستی را فراهم کند و تعجب فرهنگ دوستان داخلی را به همراه داشته است. پس از اینکه دومین دوره جشنواره بین المللی افق نو در شهریور سال جاری به تعویق افتاد، به تازگی نادر طالب زاده دبیر جشنواره خبر از لغو آن داد تا تاكتيك جديد دولت در عرصه فرهنگ هم جلوه ای تازه پیدا کند.

    کدام «جانب دیگر»؟

به راحتی آب خوردن تنها جشنواره بین المللی ضد صهیونیستی که ثمره کار چندین ساله نیروهای انقلابی است تعطیل می شود. رسانه ها از وزارت ارشاد که باید حمایت کننده و متولی اصلی برگزاری این جشنواره باشد علت را جویا می شوند، پس از پیگیری مداوم بالاخره وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی در حاشیه یک مراسم جواب جالبی می دهند: «ما هیچگاه درصدد تعطیلی آن نبودیم و اگر هم تعطیل شده از جانبی دیگر بوده است.» و البته وزیر محترم توضیح نمی دهند که این جانب دیگر کجاست. البته حدس زدن آن دشوار هم نیست. مگر جایی غیر از دستگاه سیاست خارجی می تواند مانع برگزاری چنین جشنواره ای بشود؟

   یک «فاجعه» و حقی که به گردن جمهوری اسلامی می ماند

نادر طالب زاده، دبیر جشنواره افق نو که چهره شناخته شده هنر و رسانه است این اتفاق را یک «فاجعه»  میخواند و در این باره می گوید: «این جشنواره قویترین کنفرانس ضد صهیونیستی ایران است و تاکنون سه بار برگزار شده، ۷۰ میهمان در هر دوره داشتیم و دستاوردهای رسانهای آن بیشتر از هر کنفرانس ضد صهیونیستی ایران بوده است.» طالب زاده صریحا بر این مسئله نیز تاکید می کند که تعطیلی این جشنواره به معنی تعطیل شدن همایش سالانه هالیوودیسم است که با میهمانان مشابه خارجی امسال قرار بود چهارمین دوره خود را در بهمن ماه تجربه کند. او همچنین می گوید: «آنچه که مسلم است این است که توقف جشنواره افق نو حرکت بسیار اشتباهی است و حقی است که به گردن جمهوری اسلامی میماند. اینکه شما نخبگانی ضدصهیونیستی و ضدسیاستهای خارجی آمریکا را میتوانستید دعوت کنید و از آنها استفاده بکنید و نکردید.»

   بازتاب در رسانه های صهیونیستی

جالب اینجاست که روزنامهها و سایتهایی چون «دیلی تلگراف»، «تایمز اسرائیل»، «جروزالم پست»، «آروتز شوا» و «یشیوا ورلد نیوز» از جمله رسانههایی هستند که این مطلب را منتشر کردند. به طور خاص دو روزنامه صهیونیستی «هاآرتص» و «یدیعوت آهارونوت» ضمن انتشار  خبر تعطیلی کنفرانس ضدصهیونیستی افق نو علت این مسئله را نيز «رویکردهاي جديد دولت ایران در قبال غرب» بیان کرده‏ و عنوان کرده اند: «این همایش، توسط سلف روحانی یعنی احمدینژاد تاسیس شد که به ترویج شعارها و احساسات ضداسرائیلی اقدام میکرد.»

   متقابل یا یک طرفه؟

یک اصل اساسی در دیپلماسی وجود دارد آن هم متقابل بودن همه رفتارهای دو طرف است؛ اما آیا در مقابل هالیوود و دستگاه فرهنگی آمریکا نیز اقدامات مشابهی مانند این کار را انجام می دهند؟ با رجوع به کارنامه سی و چند ساله این رویارویی متوجه می شویم که پروژه ایران هراسی آمریکا و رسانه های صهیونیستی در هیچ دوره ای نه تنها متوقف نشده که حتی باکوچکترین وقفه ای مواجه نبوده است. نمونه اخیر آن تحریف های تاریخی صورت گرفته علیه ایران در فیلم سینمایی آرگو و اهدای جایزه اسکار به آن از داخل کاخ سفید است. نه تنها در فرهنگ که در سایر موارد سیاسی دیپلماتیک نیز هیچ گاه نتیجه مثبتی از اقدامات یک طرفه عاید ایران نشده است. بهترین مصداق را حسن روحانی و همکارانش در زمان ریاست جمهوری محمد خاتمی با تعلیق یک جانبه فعالیت های هسته ای ایران در تاریخ به یادگار گذاشته اند!

   مسئله ای به نام روز قدس

برخي معتقدند با اين شيب تند ممكن است در خصوص برگزاری روز قدس و راهپیمایی مردمی ضد اسرائیلی در ماه رمضان هر سال نیز فکری شود! شاید عقب نشینی از آرمانها با تعطیلی یک جشنواره فرهنگی ضد صهیونیستی که حتی وابستگی مالی هم به دولت ندارد، برای دولت کار سختی نباشد؛ اما آیا دستگاه سیاست خارجی یک کشور می تواند در مقابل اعتقادات، آرمانها و خواسته های یک ملت انقلابی مقاومت کند؟ پاسخ این سئوال را باید در آینده نزدیک ببینیم.

انتشار در نکات پرس : اعتماد سازی دولت برای صهیونیست ها! 


برچسب‌ها: جشنواره افق نو, نادر طالب زاده, جشنواره ضد صهیونیستی, وزارت ارشاد, همایش هالیوودیسم
+ نوشته شده در  دوشنبه 29 مهر1392ساعت 10:41  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

مطالب قدیمی‌تر