رو در رو با رضا امیرخانی در باب ازدواج و زندگی مشترک / قسمت سوم(پایانی)

قسمت دوم / رو در رو با رضا امیرخانی در باب ازدواج و زندگی مشترک:

كودك، يعني ديدن روزي يك معجزه

گفتگو از: محمد مهدی شیخ صراف

این قسمت ادامه بحث پیرامون مراسم های گوناگون ازدواج بوده و در نهایت به زندگی مشترک و تولد فرزندان ختم می شود. امیرخانی با توجه به دید متفاوتش در مسایل گوناگون موضوعات را به شکل هنرمندانه ای مطرح می کند. لازم به ذکر است چون این سه قسمت مصاحبه در یک جلسه تهیه گردیده برای فهم بهتر موضوعات دو قسمت قبل مصاحبه را مطالعه نمایید.

 

-       فکر می کنید شناخت از همسر را اگر بخواهیم دوران بندی کنیم، چه بخشی از آن در خواستگاری، چه بخشی در دوران عقد و چه بخشی از آن در دوران زندگی مشترک اتفاق می افتد؟ می توانیم از مثال ساختمان و زمین هم استفاده کنیم!

 بله به نظرم اینجا بهترین جاست برای استفاده از آن مثال. تصور من این است که شما در مراسم خواستگاری که در ایران مرسوم هست فرصت خوبی دارید برای آشنایی با خانواده ها و در آشنایی با خانواده ها می توانید میوه ی آن درخت را حدس بزنید. یعنی می توانید حدس بزنید که خیلی اتفاق عجیبی است که از درخت گردو میوه پرتقال دربیاید. بنابر این اگر رفتید در مراسم خواستگاری و درخت گردو دیدید در خانواده باید حدس بزنید که شما دارید با یک گردو ازدواج می کنید. به علاوه اینکه اگر بو و طعم پرتقال را احساس کردید، این شبیه همان زلزله ای است که من احساس نکردم. خیلی نمی شود به این احساسات واقعاً ارزش نهاد و خیلی جدی گرفتشان. من تصورم این است که مراسم خواستگاری فرصت خوبی است برای شناخت خانوداده ها. بعد از ازدواج شما تازه با خصوصیات واقعی شان آشنا می شوید.  فکر هم نمی کنم پیش از ازدواج این فرصت در شرایط زیستن ماها محقق بشود که ما با واقعیت همسرمان آشنا بشویم.

 

-       در دوران عقد چطور؟

 حتی دوران عقد هم دوران مناسبی نیست. اگر چه خیلی بهتر از دوران پیش از عقد است. به دلیل شرایطی که ما در آن زندگی می کنیم پیش از عقد هم به نظرم شناخت به خصوصی بین دو طرف اتفاق نمی افتد. همینطور که من سعی می کنم مقداری ادا در بیاورم و مقداری خودم را در آن شرایطی که فکر می کنم بهتر است نشان بدهم حتما شریک من هم مشغول این کار است. زندگی واقعی از زیر سقف آغاز می شود.  حتا در دوران عقد هم خیلی چیز های زیادی پیدا نمی شود. یک سری از هنجار های خیلی رو پیدا می شود که خوب سعی می کنیم آنها را یکسان کنیم و سعی می کنیم به همدیگر نزدیکش کنیم. اما اصل زندگی از تکه ای است که زیر سقف می رویم. برای همین برای آن فاصله دوران عقد تا ازدواج خیلی شان زیادی قائل نیستم و فکر می کنم هر چه کوتاه تر باشد بهتر است. در مثال همان زمین و ساختمان این دورانی است که شما زمین را انداخته اید و هیچ کاری رویش انجام نمی دهید.

 

-       اینجا مضمون حدیثی از حضرت امیر علیه السلام یادم می آید که در کتاب های دینی دبیرستان بود و می گفتند از «سبزه مزبله» بپرهیزید. بعد پرسیدند سبزه مزبله چیست؟ گفتند دختر زیبا رو یا خوبی که در خانواده نا سالم پرورش داده شده باشد. این فکر کنم موید همین بحث است.

 بله همان گردو و پرتقال است. از گردو پرتقال در نمی آید.  یعنی سبزه هم اگر در مزبله دیدید باید بدانید یک جایی شما دارید اشتباه می کنید. و چشم آدمی زاد در آن زمان امکان دارد سبزه هم در مزبله ببیند. یعنی در فرمایش حضرت امیر این نکته به نظرم مستتر است. که اصولا ممکن است سبزه در مزبله دیده نشود. اما همانطور که می گوید "حب الشیء یعمی و یصم"  چشم آدم ممکن است سبزه هم در مزبله ببیند. شاید سبزه دیدنش در مزبله یا ممکن نباشد یا اتفاق نادری باشد.

 

-       اینجا همان خانواده که بعضا به آن انتقاد می شود کمک می کند که این دید اصلاح شود؟

  بدون شک. مهم این است که آدم استقلال داشته باشد اما این استقلال به معنای حذف که نیست.

 

-       ما با یک مشکلی مواجه ایم، الان جوان های دانشجو و حتی دبیرستانی حس بزرگ بودن بهشان دست می دهد یا همان حس کاذب بلوغ اجتماعی و خودشان سریع انتخاب می کنند و قرار و مدارها را هم  حتی دو نفری ممکن است بگذارند و بگویند ما ازدواج می کنیم و با خانواده هم حلش می کنیم و بعد تازه این تصمیم را به خانواده اطلاع می دهند. فکر می کنید این ناشی از چیست؟ چه اتفاقی افتاده؟ شما که می گویید جوان ها در آن سن بلوغ اجتماعی ندارند پس چرا این اتفاق می افتد؟ چرا فکر می کنند که دارند؟

 برای اینکه وقتی شما تا سی سالگی تان بلوغ اجتماعی نداشته باشید مقایسه یک آدم 18 ساله با یک ادم 28 ساله به آدم 18 ساله این قدرت را می دهد که احساس کند او هیچ فرقی با آدم 28 ساله ندارد. یک آدم 28 ساله که تجربه زندگی ندارد با یک آدم 18 ساله که او هم تجربه زندگی ندارد این ها خیلی شبیه اند به هم دیگر. این به آن 18 ساله این غرور کاذب را می دهد که من هیچ فرقی ندارم با او. راستش را بخواهید خیلی هم بی جا نمی گوید. گاهی وقت ها درست هم می گوید. او نگاه می کند اگر من قرار است بروم دانشگاه عقلم زیاد شود که خوب می دانم نمی شود. اگر قرار است من بروم دانشگاه تجربه زیستنم زیاد بشود که نمی شود. پس چه چیزی است اینجا که من را با او باید متفاوت کند؟ اگر او عقلش برسد من هم عقلم می رسد.

 

-       اینکه خودش را از خانواده بالاتر می داند و حتی جلوی خانواده می ایستد و می گوید من خودم تصمیم گرفته ام  چه؟

 به نظرم نداشتن همین است. یعنی این که در فرهنگ ما این اتفاق نیفتاده که ما باید تجربه زیستی داشته باشیم. او نگاه می کند در سی سالگی هم باز اگر بخواهد به نظر خانواده باشد باز هم باید از ایشان پول تو جیبی بگیرد پس او بین خودش و ده سال بعد خودش هیچ تفاوتی نمی بیند. حال آنکه اگر واقعا زندگی اش را رفت سمت اینکه استقلال مالی کسب کند در این سیر خیلی چیزها را بدست می آورد. من خیلی اش را در همین قصه می بینم آقای شیخ صراف. وقتی استقلال مالی نیست. این نگاه می کند من الان 18 سالم است، 28 سالگی هم باید بیایم از این بابا پول بگیرم دیگر! خوب من الان دارم می گویم من این را می خواهم. 28 سالگی هم که خیلی فرقی نکرده ام. تو که می خواهی بدهی خوب الان بده! ولی اگر این رفت و ما بهش یاد دادیم تو اول باید استقلال مالی پیدا کنی بعد می توانی بیایی  راجع به ازدواج صحبت کنی این خودش در طول این مسیر تجربه زیستن پیدا می کند. آن وقت خودش بزرگ می شود و بزرگ تر از قبل. اما در شرایطی قرار می گیرد که ارزش خانواده اش را می فهمد. من فکر می کنم ما کلاً این را حذفش کرده ایم. یعنی الان واقعا آدم ها پول تو جیبی بگیر می مانند تا بمیرند! و همه هم دنبال این اند.

 

-       درباره مشکلات و بروز آنها در زندگی مشترک چطور؟

 من باورم نمی شود که در دنیا زندگی بدون مشکلی وجود داشته باشد. زندگی تمام لذتش به مسائل و حل مسائل است. این اصلا لذت زندگی ماست. هر روز یک مسئله داریم. حالا بقیه اش همین حرف ها. اصلاً آرامش زندگی به این است که ما این همه مسئله داشته ایم و حلش کرده ایم. زندگی بی مسئله من اصلا نمی فهمم که چی هست. اگر نداشته باشد هم خودمان درست می کنیم! یک دعوایی می کنیم با زن مان که امشب برویم بیرون! یک چیزی بیفتد که برویم درستش بکنیم! زندگی همین است. به نظرم زندگی یعنی مسئله و حل مسئله.

 

-       همان شیوه حل مسئله خودش مسئله است دیگر!

 بله! اما این را شما باید در جای دیگری بدست می آورده اید. همه اش در دل زندگی بدست نمی آید. آدمی که رفیق نداشته در زندگی اش و با رفیقش دعوا نکرده و بحث نکرده و کتک کاری نکرده حتماً در ازدواج بیشتر دچار مشکل می شود. تا یک کسی که آدم رفیق بازی باشد.

آدم های صفر و یکی، آدم هایی که خیلی مطلق نگر هستند حتماً در زندگی بیشتر دچار مشکل می شوند در عین حال آدم های بی اصول هم خیلی زیاد دچار مشکل می شوند. زندگی مال آدم هایی است که مراحلی از انسان کامل شدن را گذرانده باشند. خیلی مهم است که آدم یک سری مراحل را رد کرده باشد و بعد جرات ازدواج پیدا کند.

 

-       شما فرزند دارید؟

 بله! عليِ دو سال و نيمه‌اي داريم!

 

-       تولد فرزند چه تاثیری می گذارد، چه تغییری در زندگی ایجاد می کند؟

خیلی زیاد است. کاملا زندگی عوض می شود. یک دنیای دیگری می شود. بسيار در روز دلم تنگ می شود برای علی. خیلی زیاد. بچه هدیه بهشت است به آدم. این جوری باید نگاه کرد. تولد فرزند یک هدیه آسمانی است. یک هدیه بهشتی. و بچه هر روزی که از زندگی اش می گذرد آرام آرام فاصله می گیرد از آن آسمان و به آن زمینی که ما برایش ساخته ایم نزدیک می شود. آن قسمت های اول تولد بچه که خیلی ها فکر می کنند سخت ترین قسمت هایش است، شیرین ترین قسمت های زندگی بچه است. بچه وقتی به دنیا می آید کاملا شما این حس را دارید که این بچه الان از هم صحبتی با فرشته ها جدا شده و گیر من مثلا بد ریخت خشن ابله افتاده. بعد هی آرام آرام این بچه بزرگتر می شود. در نگاه دیگران وقتی این می گوید بابا و مامان و دَدَ همه خیلی خوشحال می شوند ولی ما نمی فهمیم این بچه دارد هی از آن آسمان دورتر می شود و به زمین ما دارد نزدیک تر می شود. کل کیف مال وقتی است که این بچه هیچی نمی فهمد و همه اش انگار با آن عالم ارتباط دارد. من فکر می کنم که زندگی با یک کودک یعنی تجربه کردن روزی یک معجزه. یعنی هر لحظه ی بچه یک معجزه است. اگر کسی این را نفهمد فکرمی کنم پدر و مادر خوبی نیست. و این را که شما بفهمید آن وقت شما می فهمید دیگر پدر و مادر بودن خیلی کار مهمی نیست. همین نگاه کردن به معجزه است.  واقعا همین است. ما بعضی وقت ها خنده مان می گرفت یک کسی هی می آید با ذوق تعریف می کند از بچه اش. حالا من احساس می کنم اینها کاملا حق دارند. بچه عین معجزه است. اینکه بچه دستش را می آورد بالا یک معجزه است. اینکه یاد می گیرد مثلا پشه را از روی صورتش براند یک معجزه است. واقعا معجزه خلقت است. به همین عظمت. خیلی خیلی تجربه بچه تجربه شیرینی است.کاملا دید آدم را نسبت به دنیا عوض می کند. دید آدم را نسبت به خانواده و پدر و مادرش هم عوض می کند. اینکه بعد از آن شما نه تنها نسبت به پدر و مادر خودت، نسبت به هر پدر و مادر احساس خضوع می کنی. و اینکه می بینی خداوند او را با خودش در مقام رب این دوتا را نزدیک به هم آورده و یکسان شمرده می بینم این هم واقعا اینها پروردگار هستند. یک همچین تجربه ای را هر پدر و مادری از سر می گذراند.

 

-       ما وقتی به ازدواج فرزندهایمان می رسیم انگار یک اتفاق دیگری می افتد. خیلی ها آرزو های خودشان را در آن جستجو می کنند. خیلی از نظریه پردازها و مسئولین نسخه ای که برای مردم تجویز می کنند را برای بچه های خودشان قبول ندارند. وقتی از آنها در مورد قانون یا روشی که پیشنهاد می کنند می پرسیم که آیا حاضرید فرزند خودتان اینطور ازدواج کند؟  جواب اگر هم سکوت باشد به معنای منفی است. این را چطور باید تحلیل کرد اینکه به ازدواج فرزندانمان که می رسیم فضا فرق می کند؟

 آدم تا وقتی که وارد زندگی نشده همواره منتقد جدی خانواده اش است. بعد از مدتی آدم تقریبا این را می فهمد آنها شاید نه الزاما همه اش با علم ولی قطعا با آن مهری که داشته اند بهترین بهترین نوع تربیت که در توانشان بوده را انجام داده اند. فکر کنم ما هم همین وضعیت را طی خواهیم کرد. خیلی هم جای ایده پردازی و نظریه پردازی نیست. من وقتی خیلی کودک بودم. سه چهار ساله که بودم.  پدرم یک مجموعه كشاورزي راه انداخته بود. در مجموعه دو سه تا مهندس کار می کردند. یک روزی ما رفتیم وارد این مجموعه شدیم. تازه زمین را شخم زده بودند. در این زمین بزرگ که قهوه ای خیلی خوش رنگی بود پدر با مهندس ها مشغول صحبت بود. بعد رفتم توی حلقه بزرگترها پای پدرم را گرفتم و تکان دادم و گفت چیه؟  گفتم چقدر امسال کاکائو کاشته اید! اینها کی در می آید؟ بعد پدرم یک نگاهی کرد و گفت اینها همه اش یک هفته بعد در می آید. الان هنوز نرسیده. و این ماند در ذهن من. هفته بعد که من رفتم توی آن باغ، قبلش یک مقداری شکر ریختم توی نایلکس و برداشتم بردم سر زمین. شخم دیگر از بین رفته بود. خاک دیگر آن تازگی اش و آن حالت قهوه ای براق را نداشت. رنگ خاک شده بود. چون آفتاب خورده بود و آن نم از بین رفته بود. با این حال باز من گفتم ببینیم کاکائو اش چه شکلی است. رفتم یک مقداری از این خاک را ریختم توی آن نایکس و با شکر مخلوط کردم چون خیلی کاکائو و شکر دوست داشتم. انگشت زدم شروع کردم به خوردن. بعد دیدم که این انگار خاک است. گفتم نه! بابام گفته کاکائو است. باز خوردم بعد دیدم نه واقها این خاک است! در عالم بچگی تا سالها به این کار پدرم خیلی ایراد می گرفتم. وقتی بزرگتر شدم فهمیدم که این آموزه چقدر من را کمکم کرد تا هیچ وقت چیزی را در زندگی ام دیگر در بست قبول نکنم و هر چیزی را بروم سرغش تا فکر کنم. بعد تر که بزرگتر تر شدم دیدم پیاژه گفته هر آموزشی لذت یک کشف را از کودک می گیرد. و آن جاها بود که من فهمیدم پدر در نا خود آگاهش چه کار مفیدی کرده که نیامده به من بگوید پسرم! خاک را بر می گردانیم  تا اکسیژن هوا در خاک برود و جای خاک رویین با خاک زیرین عوض شود! دیدم چقدر خوب که اینها را به من یاد نداد. من این ها را بعد تر مجبور شدم خودم یاد بگیرم. و بعد تر در مسیر آموختن چقدر نسبت به آموزه های معلمانم شک کردم و این چقدر کمک کرد تا من بهتر چیز یاد بگیرم. امروز من می فهمم که همان تربیت اگر چه خیلی قسمت هایش به صورت ناخودآگاه و بر اساس منش و مرام فردی این آدم بوده چقدر چیز مفید و مناسبی بوده. من فکر می کنم ما هم همین جوری با آن چیزهایی که تا حالا آموخته ایم بچه هایمان را تربیت می کنیم. نه با آن چیزهایی که قرار است نظریه پردازی بگوید. همان چیزها قطعاً درست ترین هم هست.

 

-       حرف آخری یا سوالی اگر فکر می کنید من نپرسیده ام را بفرمایید.

 نه. من هرچه بلد بودم گفتم!

 


تحلیل:

از نقاط قوت این مصاحبه می توان به مثال زیبای امیرخوانی در مورد زمین و ساختمان اشاره کرد که واقعا برای همه ی زوج های جوان جای تامل دارد.

والسلام

رو در رو با رضا امیرخانی در باب ازدواج و زندگی مشترک/ قسمت دوم:

قسمت دوم/ رو در رو با رضا امیرخانی در باب ازدواج و زندگی مشترک:

روز عقدمان زلزله آمد!

گفتگو از: محمد مهدی شیخ صراف

در قسمت اول مصاحبه بیشتر به آمادگی هر فرد برای رسیدن به زمان ازدواج اشاره شد و تحلیل جامعی را  امیرخانی از شرایط جوانان ما در قبل از ازدواج ارائه نمود که مطالعه آن قبل از خواندن قسمت دوم اکیداً توصیه می شود.

 

-       رسیدیم به مرحله ازدواج. برویم سراغ اینکه یک جوان چگونه می تواند به گزینه اش برسد. چون بلاخره باید عمل انتخاب صورت بگیرد. چون حساس ترین مرحله هم هست این چه شکلی انتخاب کردن یا چه شکلی ازدواج کردن. حالا تعبیر سنتی و مدرن و این ها را برای همین به کار می گیرند.

بعضی از شخصیت ها هستند که در زندگی توانسته اند استقلال خودشان را نشان بدهند.  توی آقایان این اتفاق زود تر می افتد. به طور طبیعی تر هم می افتد به دلیل شرایط جامعه ما. این ها را می شود با خودشان ارزیابی کرد  اما به نظر من ارزیابی خانواده توی فضای زیست ما و فضای جامعه ی ما خیلی مهم است. در موقع ازدواج درباره خانواده ها باید این احساس را داشته باشید که دارید با میوه یک خانواده ازدواج می کنید. این درخت مهم است. حالا هر کسی با سنجه ها و ابزار های اندازه گیری خودش. کسی برایش شاید وضعیت معیشت مهم باشد یکی سفره دار بودن مهم باشد یکی برایش اصالت مهم باشد. هر کسی با یک چیزی. ولی من فکر می کنم ریشه ها در کشور ما هنوز خیلی مهم است. این هم باز به همین دلیل است که جوان ما فرصت استقلال را نداشته بنابر این خیلی از آموزه هایش هنوز آموزه های خانوادگی است و به دلایل فقدان استقلال اقتصادی، در امر ازدواج خانواده خیلی نقش پیدا می کند. بنابراین ازدواج عملا بین دو تا خانواده صورت می گیرد. این یکی از چیزهایی است که بد یا خوب در جامعه ما وجود دارد.

 

-       و این تفاوت ما با جامعه غرب است؟

 بله! برای اینکه در جامعه غرب شما 16 سالگی سعی می کنید مستقل باشید. بچه ای که بیش از 16 سال در خانه پدر و مادرش زندگی می کند بهش می گویند یک مشکلی دارد. یک گیری دارد این بچه. مثلا مشکل روان شناختی دارد. باید ببینیم چه اش است؟ بچه واقعا شانزده سال مستقل می شود. در 16 سالگی گواهینامه می گیرد. ماشین می خرد. می رود توی یک آپارتمان با دوستانش زندگی می کند. و این عملا فرصتی است برای استقلال شخصیتی واقعی. اینکه این کار درست است یا غلط را من کاری ندارم. اما می شود پسندید که در غرب دو تا جوان بدون شناخت خانواده هایشان با همدیگر ازدواج کنند. برای اینکه کاری هم ندارند وقتی قرار است سالی یک بار خانواده ها را ببینند. هم استقلال مالی دارند، هم استقلال فرهنگی شان هست. در جامعه ما اینجوری نیست. بدون نگاه ارزشی می توان گفت اینجوری نیست. بنابر این در ازدواج های کشور ما دو تا خانواده با همدیگر ازدواج می کنند و شناخت خانواده ها خیلی از هم دیگر مهم است.

 

-       آن تقدیر که می گفتید، در مورد شما چطور عمل کرد؟

 حدود یک هفته قبل از ازدواجم یک روز مادرم شروع کرد جدی با من حرف زدن. که تو باید ازدواج کنی. چه مشکلی داری که نمی خواهی ازدواج کنی؟ بعد من خیلی جدی گفتم تصمیم اکید گرفته ام که الان ازدواج نکنم، برنامه دوساله آینده زندگی ام را بسته ام و قرار است و می خواهم دو سال بروم هندوستان زندگی کنم. همینطور که یک سال آمریکا بودم. واقعا هم تصمیم من این بود. دو سال می خواستم برای شناخت ادیان شرقی بروم در هندوستان زندگی کنم. گفتم برنامه ام را بسته ام. تقاضا می کنم هیچ کس دیگری با من راجع به ازدواج حرف نزند. مادرم گفت باشد. من هم اصلاً حوصله ندارم بخواهم بنشنیم با تو گپ بزنم. این دیالوگ دقیقا یک هفته تا ده روز قبل از عقد ماست! یعنی اینکه دارم می گویم تقدیر، واقعیتش همینجوری است. این قصه هند بامزه است. چون من ده روز بعدش عقد کرده بودم!

 

یعنی آن چیزهایی که شما رویش حساب می کنید اصلاً اتفاق نمی افتد؟

 این  چیز مهمی است. در خود ازدواج هم همینطور است. وقتی شما ازدواج می کنید کلی چیز می چینید بعد اصلاً می بینید هیچ کدام از این چیزها نیست! وارد یک فضای جدیدی می شوید. کاملا جدید. چیزهای فراوانی از این دست هست که بعد آدم می فهمد خیلی از تخمین ها و برآوردهایش راجع به ازدواج اشتباه بوده.

اینها را گفتم تا برسیم به عقد. مهم ترین چیزهایی که من از زنده‌گي دریافتم اولی اش این بود که شما وقتی ازدواج می کنید مثل این نیست که شما می روید یک خانه می خرید. پیش از ازدواج ما همه اش دنبال خرید خانه ایم. یک خانه ای می خواهیم شمالی باشد چهارتا درخت تویش باشد بعد مثلا سه طبقه باشد و فلان و بهمان و می خواهیم این خانه را آماده و با ایرکاندیشن روشن برویم درش زندگی بکنیم. ما چه زن و چه مرد دنبال خرید خانه هستیم.

بعد از اینکه ازدواج می کنید شما تازه می فهمید که شما زمین خریده اید. حالا وقت ساخت خانه تان است. شما هیچ وقت با ازدواج خانه نمی خرید. آنکه می خرید زمین است. یعنی اصل قصه بعد از ازدواج است. و ما الان بیشترین کمبود آموزش های زندگی مان مال بعد از ازدواج است. شما با هرکسی ازدواج کنید هیچ فرقی نمی کند یک زمین خریده اید که حالا باید بنای زندگی را تویش بسازید. حالا است که تجربه های زندگی را آدم می فهمد چقدر موثر است. یعنی این تجربه ها می تواند آنجا کمک کند که شما بتوانید آن خانه را بسازید. ما تصویرمان این است که می رویم یک زن می گیریم یا شوهر می کنیم و شروع می کنیم به زندگی کردن. نه! شما تازه شروع می کنید به ساخت زندگی. اینجوری نیست که در ازدواج با همسر شما زندگی را آغاز کرده باشید. شما تازه قرار شده بروید توی یک زمین زندگی را بسازید. این فهم برای زندگی خیلی مهم است. و چه کسی می تواند زندگی را بسازد؟ کسی که در تجربه خودش آن مرحله خود خواهی به معنای مثبتش را داشته باشد یعنی خودش را خواسته باشد و زندگی خودش را ساخته باشد. چه در زن و چه در مرد باید این اتفاق افتاده باشد.

 

-       برویم سراغ مراسم ها...

 مراسم به نظرم یک قسمت کوچک اش به زن و مرد مربوط می شود. مراسم یک امر بین خانواده ها است و شان بین دو خانواده است که تصمیم می گیرد راجع به مراسم. نقش عروس و داماد در این قضیه به نظرم نباید خیلی چیزی باشد. مراسم یک امر خانوادگی است بین خانواده ها که خانواده ها نسبت به عشیره و قبیله ای که دارند در آن زندگی می کنند وظیفه ای دارند. این مراسم اصولا باید با خانواده ها باشد. ولی اگر قرار شد داماد عهده دار مراسم باشد. یا عروس عهده دار مراسم باشد که آن وقت طبیعی است که نقش خودشان می آید وسط. معمول این است که خانواده ها باید برگزار کنند.

 

-       بلاخره با توجه به اینکه چنین وضعیتی وجود دارد اینکه زوج ها بخواهند بیایند خودشان خلاف سنتها عمل بکنند یا حرکت های جدیدی انجام بدهند یا به اصطلاح خلاف جهت شنا کنند کار درستی است یا نه؟

 به نظرم در زندگی خودشان فرصت فراوان دارند که در خانه خودشان این کار را انجام بدهند اما باید یادشان باشد که اصل مراسم مربوط به خانواده هاست. دو خانواده اند که به نظر می آید شیوه ازدواج را تعیین می کنند. توی شرایطی که خصوصا داماد ها و عروس خانم ها اسقلال نسبی ندارند. اگر داشته باشند خودشان تصمیم می گیرند.

 

-       یعنی در این بحث مهم تر از نظر فرد، شان خانواده هاست ؟

 مگر اینکه خودشان بخواهند خانواده ها را حذف کنند. نظر خانواده ها اینجا شرط است.

 

-       مهریه و جهیزیه چی؟

 آنها هم می آید جزو مراسم. واقعیت های جامعه را باید در نظر گرفت.

 

-       خاطره ای در این باره دارید؟

 روزی که من ازدواج کردم در تهران یک زلزله خیلی آرامی آمد. روز عقدمان بود. با ریشتر خیلی پایین در تهران آمد ولی زلزله احساس شد. من آن ساعت رفته بودم دنبال خانمم تا ایشان را بردارم برویم به مراسم عقدمان. خانمم آمد سوار ماشین شد و من دیدم مردم هم توی کوچه، همه ریختند بیرون. اول خیلی بهم بر خورد که یعنی چی؟ چرا مردم می آیند بیرون؟ یک کسی دارد ازدواج می کند دیگر چرا همه مردم با زیر شلواری آمده اند بیرون. برای اینکه توی ماشین  شما زلزله را احساس نمی کنید. ماشین خودش لرزش دارد دیگر. اصلا شما یک زلزله آرام را حس نمی کنید. بعد خانمم وارد ماشین شد و به عنوان اولین جملاتی که در زندگی مشترکمان شنیدیم و گفتیم گفتش: که شما احساس کردید این لرزش زمین را؟ من گفتم بله در اوایل زندگی به نظرم می آید همه این لرزش ها را احساس می کنند! یک چیز خیلی طبیعی هست که همه احساس می کنیم که واقعا زمان و زمین در حال لرزش است! بلاخره یک اتفاق بزرگی دارد می افتد. ایشان هی می گفت نه، ولی واقعا زمین لرزید. می گفتم: بله! منم این حس را دارم! گذشت تا چندین ساعت بعدش فهمیدم واقعا در آن ساعت یک زلزله خفیفی در تهران آمده بود. خرداد هشتاد سه بود. بعد از زلزله بم که همه حساس هم بودند. این هم جزو خاطرات شیرین ماست در فضای ازدواج.

ادامه را در قسمت سوم و پایانی بخوانید

رو در رو با رضا امیرخانی در باب ازدواج و زندگی مشترک / قسمت اول

قسمت اول / رو در رو با رضا امیرخانی در باب ازدواج و زندگی مشترک:

ازدواج یعنی گذر از مرحله خود خواهی به دگر خواهی

گفتگو از: محمد مهدی شیخ صراف

کمتر کتاب خوانی هست که با نام او آشنا نباشد. رضا امیرخانی ۳۶ ساله را بعضي‌ها با رمان هایش می شناسند. با «من‌او» و «بي‌وتن» ‌اش، بعضي‌ها با رياست‌اش بر انجمن قلم ایران، بعضي‌ها با سرلوحه‌هاي حاصل سردبیری اش در سایت لوح، و البته بعضي‌ها كه سبقه‌اش را مي‌دانند او را به شعرهايش؛ ذوقي كه به‌قول خودش ديگر نيست!

بعد از ظهرهای تابستانی رمضان فرصت خوبی است برای نشستن و گپ زدن زیر کولر. به خصوص با کسی که حرف تازه برای گفتن داشته باشد، دفتر کار امیرخانی برای این کار جای خوبی است؛ با قفسه های چوبی مملو از کتاب دور تا دور آن که حس فرهیختگی را در انسان بر می انگیزد. آنچه می خوانید حاصل گفتگو در چنین فضایی است.

-       از کتاب های خودتان شروع کنیم و شخصیت هایش. شما در «من او» علی فتاح و مهتاب را دارید که آخرش ازدواج نمی کنند. در «بیوتن» ارمیای رمان ارمیا می رود امریکا و آنجا کت و شلوار دامادی می پوشد و با آرمیتا ازدواج می کند. اصلاً زمینه پرداخت شما به مسئله ازدواج در داستان های تان چه بوده؟

 شاید اگر راجع به زمینه ازدواج بخواهیم صحبت کنیم من می توانم بگویم راجع به این موضوع مثل خیلی از موضوعات مهم دیگر من هنوز به صورت جدی در یک رمان به این موضوع نپرداخته ام. و اگر بخواهم دقیق تر توضیح بدهم در رمان بیوتن اتفاقا بیشتر پرداخته ام که یک ازدواج ناموفق را شرح دهم تا در رمان من او. در رمان من او دغدغه من ازدواج نبود. اگر بخواهم زوج هایی را در کتاب هایم بگویم که این زوج ها ازدواج های موفقی دارند. می توانم مثلا به زوج ابوراصف و مریم یا مثلا هانی فخر التجار یا مثلا... یادم نیست، ولش کن! مثلا در مورد ازدواج ابوراصف و مریم می توانم بگویم این یک ازدواج موفق بود و نمونه یک زندگی سالم و موفق بود. خود بنیان خانواده مثلا در خانواده فتاح یک بنیان جدی و محکمی بوده. می توانم بگویم به این موضوع یک نگاهی داشته ام اما موضوع اصلی کارم نبوده.

یعنی اگر به من بگویید کدام زوج موفق را داری در من او به آن زوج اشاره می کنم. اگر بیایم سراغ بیوتن فقط من یک زوج دارم که موفق هستند. سالم زندگی می کنند. و زاویایی دارند که مهم ترین قسمت بقاست. و به یک معنا یکی از مهم ترین اهداف ازدواج که می تواند بقای نسل باشد را دارند. فقط یک زوج دارم آن هم زوج دنیشا و اسپنسر هستند که یک زوج امریکایی اند. و در آنجا حواسم بوده، برای اینکه توی آن فضا  من اگر می خواستم یک زندگی موفق دیگری را نشان بدهم نقض غرض کرده بودم. من می خواستم بگویم اصلا با آن حوزه ی تمدنی ما، آدم برخاسته از حوزه تمدنی ما نمی تواند در آن حوزه تمدنی موفق باشد. بنابر این می خواهم بگویم که بله. شاید این انتقاد وارد باشد که به موضوع ازدواج به صورت پر رنگ در کارهایم نپرداخته ام، این را بیشتر می پذیرم از این که بخواهم قبول کنم که اصلا ازدواج را بد نشان داده ام! در رمان ها دغدغه پرداختن به ازدواج هنوز مسئله ام نبوده. این را می پذیرم کما این که خیلی از دغدغه های مهم دیگر هم وجود دارد که متاسفانه من بهشان نپرداخته ام.

 

-       الان به ترکیب ازدواج موفق اشاره کردید. حالا تعبیرتان از ازدواج موفق چیست؟ اگر می خواستید یک ازدواج موفق را بیاورید چه شاخصه هایی را برایش منظور می کردید. یا حتا همان اسپنسر و دنیشا یا ابوراصف و مریم، این موفق بودن درمورد آنها چگونه است؟

 به نظرم می آید اولا پیش از آنکه بخواهم به ازدواج برسم راجع به خود انسان باید بتوانم نظر بدهم و راجع به انسان هم مثل همه آرمانم رسیدن به انسان کامل است. ازدواج موفق یعنی ازدواجی که زوجین در این مسیر تکامل همدیگر را کمک کنند. یعنی اگر خلاصه یارشاطر همدیگر نیستند بار خاطر همدیگر نباشند. این به نظرم مهمترین تعریفی است که می توان داشت. ازدواجی که به این فضا کمک کند من به آن می گویم ازدواج موفق. لازم نیست که همه این ها در نگاه های دنیایی ما، آدم های شبیه به هم باشند. یا عین هم باشند. مثل مریم و ابوراصف. این ها انگار جفتشان دارند آرمان گرایی می کنند ولی بعد از یک مدتی می بینیم نه، مریم همان روحیات سابق خودش را دارد. اما مسیر رشد ابوراصف را برایش فراهم می کند. این به نظر من مهم ترین کار است. ازدواج موفق به نظر من یعنی ازدواج مرحوم علامه طباطبایی که بعد از اینکه همسرش فوت کرد یک روز آمد گفت من متوجه نشدم در طول این سالیان که من تفسیر المیزان را می نوشتم، همیشه می دیدم چایی ام داغ کنارم هست و سیگارم روشن شده کنار استکانم، من این چایی را می خوردم و این سیگار را می کشیدم و المیزان را می نوشتم، هیچ وقت من نفهمیدم که همسرم دارد این کار را می کند. بعد از فوت همسرم بعد از سالیان سال من تازه متوجه شدم که این سال ها چایی و سیگار من همیشه بود. شاید امروز ما از همسر ایشان در تاریخ تفسیر نویسی تشیع یاد نکنیم. ولی حتما نقش بی بدیلی دارد. و مهم تر از آن در درگاه الهی. و در نظام فکری من این کسی است که توانسته به علامه طباطبایی کمک کند در مسیر علامه طباطبایی شدنش. و علامه هم حتما در مسیر آنی که او باید می شده، به او کمک کرده.

 

-       شما می گویید به سراغ شاخصه های ظاهری نباید رفت، چون ممکن است کاملا متفاوت باشد ولی عنصر موفقیت وجود داشته باشد؟

 بله! هرکدام از این زوج ها قرار است در زندگی شان به یک مرتبه ای از انسان کامل نزدیک بشوند. همین که آن طرف این مسیر را برای آن یکی مهیا کند و بفهمد یکی از وظایفش این است، به نظر من کار خودش را درست انجام داده.

 

-       شما «من او» را قبل از ازدواج نوشتید و «بیوتن» به بعد ازدواج شما هم کشید. می تواند اثر گذاشته باشد وضعیت شخصی شما یا تجربه های شخصی روی نگارش این دو رمان و آنچه در آن هست؟

 اگرچه پشت صحنه این نوشتن ها همیشه جذاب است برای خواننده مثل همه پشت صحنه ها، برای خود من خیلی جذابیتی ندارد از این جهت که خیال نمی کنم تاثیرات مستقیمی گرفته باشم. در یک رمان شما مجبورید که توی فضا های فراوانی زندگی کنید یعنی اگرچه خودتان دارید مجرد زندگی می کنید اما باید سعی کنید در تخیل تان متاهل زندگی کنید. گاهی وقت ها باید در تخیلتان مطلقه زندگی کنید، گاهی وقت ها مجرد. و دنیای ذهنی آدم خیلی دنیای گسترده ای است. بنا بر این توی آن دنیا شما دارید تجاربتان را کسب می کنید. حتما تجارب دنیای حقیقی روی دنیای تخیلی تان موثر است و حتما بر عکسش هم درست است. اما من فکر می کنم که این بده بستان اینقدر بده بستان مثلا واضحی نباشد که بتوانم مثال بیاورم که: آهان! اینجا را من بعد از ازدواج نوشته ام. توی آن دوره ها هم مشغول فکر کردن به این موضوعات بوده ام.

مجبور بوده ایم تخیلی زندگی کنیم. حتما نداشتن تجربه باعث می شود که آدم یک سری چیزهایی را متوجه نشود ولی مستقیم وارد همدیگر نمی شود. مستقیم این دوتا دنیا به هم سرک نمی کشد که بگوییم اینجا نشانه ازدواج است یا اینجا نشانه تاهل.

 

-       ازدواج روی کار شما چه تاثیری داشته؟ آیا موجب شد در نوشتن کم کارتر شوید ؟

بعد از ازدواج سه کتاب از من منتشر شده. خیلی از اینها طرح هایش مال قبل از ازدواج بوده. معمولا ساعت کاری که هر روز صرف می کرده ام خیلی تغییری نکرده به خلاف آنچه فکر می کنیم! عملا ازدواج باعث از بین رفتن ساعات آزاد آدم می شود. فکر کنم در مورد من اتفاقا ازدواج من را منظم تر کرده است. مثلا یکی از دلایلش این است که من هیچ وقت در زندگی به هیچ سفری نه نمی گفتم و خیلی زیاد سفر می رفتم. دستم خیلی باز بود در سفر رفتن و شاید توی سال بیش یک چهارم سال (حدود یک فصل) را هرسال در سفر بودم و این خودش عملا یعنی از دست رفتن زمان زیادی برای نوشتن. وقتی ازدواج کردم سعی می کنم که خیلی از سفرها را با خانواده بروم و خود این سعی باعث می شود در سفر رفتن آن افراط گذشته را نداشته باشم و مقتصد شوم. این اقتصاد در سفر رفتن باعث می شود وقت بیشتری مشغول نوشتن باشم. برای من نظم آورده اتفاقا بعد از ازدواج و شاید وقت بیشتر را هم در بعضی موارد صرف نوشتن کرده باشم.

 

-       خودتان چطور شد که ازدواج کردید چه شد که به این نقطه رسیدید؟ برای بعضی یک اتفاق باعث ازدواج می شود و  بعضی یک پروسه را طی می کنند. چه شد که شما به یک سرپل به اسم ازدواج رسیدید و از آن گذشتید؟

 حتما ازدواج جزو مسائلی است که بیش از اینکه تدبیر ما درش نقش داشته باشد تقدیر در آن موثر است. تقریبا این را به تجربه خودم و سایرین عرض می کنم. اما این باعث این مطلب نیست که ما نتوانیم راجع به ازدواج ریشه ای تر صحبت کنیم و بخواهیم همه چیز را به دست تقدیر بسپریم. اینکه طبیعتا آن تقدیر هم وقتی اتفاق می افتد که شرایطش آماده باشد. من احساس می کنم که همان حرف دقیق حکما را راجع به ازدواج باید زد که ازدواج یعنی گذر از مرحله خود خواهی به دگر خواهی. اینکه شما در جایی برسید به اینکه  آنچه می خواستید در زندگی دارد برایتان فراهم می شود، حالا وقت این است که من مقداری از این تجربیات را به کس دیگری منتقل کنم و کس دیگری هم در این تجربیات شیرین با من سهیم باشد. این کس دیگر، حتما مدتی دوستان نزدیک آدم، در زمان تجرداند. اما بعد تر شما دنبال شریک دائمی تری به عنوان همسر می گردید. من فکر می کنم روند طبیعی و درست ازدواج خوب این است. که آدم از مرحله خود خواهی به دگر خواهی برسد. اما برای رسیدن به این مرحله من فکر می کنم باید حتما به مرحله خود خواهی رسید. قبل از مرحله خود خواهی نمی شود ازدواج کرد. خود خواهی یعنی اینکه شما خود را بشناسید به طور کامل، راجع به خودتان شناخت خیلی خوبی داشته باشید و بعد تازه برسید به اینکه حالا قرار است یک سری چیزهایی از خودم را به دیگران بدهم. این یک مرحله ی مهمی است در زندگی. من فکر می کنم اگر به این مرحله نرسیم ازدواج های نارس اتفاق می افتد که الان در جامعه دارد این ازدواج ها زیاد می شود.

 

-       دلایل این اتفاق چیست؟

 یکی از دلایلش به نظر من این است که بچه ها و جوان های ما خیلی دیر به سن بلوغ اجتماعی می رسند. بلوغ اجتماعی در ایران بسیار دیرهنگام دارد اتفاق می افتد. و این باعث می شود که جوان های ما اگرچه سن های بالایی دارند و سنشان به لحاظ سن تقویمی از سن ازدواج گذشته اما شاید تجارب لازم برای ازدواج و زندگی مشترک را نداشته باشند. بگذارید من چند تا مثال بزنم که فکر می کنم اینها خیلی مفید است.

 در ایالات متحده امریکا از هر سه دانش آموزی که تحصیلات متوسطه را تمام می کنند یک نفرشان تصمیم می گیرد برای مدتی فقط به سفر برود. یعنی اینقدر تصمیم به سفر رفتن در میان فارغ التحصیل دوره متوسطه (یعنی دیپلمه ما) یعنی بچه 18 ساله زیاد است. فقط یک سوم از دانش آموزان مقطع متوسطه یعنی دیپلمه های امریکایی تصمیم می گیرند که به دانشگاه بروند. یک سوم دیگرشان تصمیم می گیرند که به بازار کار بروند. ما تقریبا تصمیم در ایران اینجوری است که صد درصد، یا اگر نگویم صد درصد، نود درصد تصمیم می گیرند بروند دانشگاه. حالا اینکه می روند یا نمی روند یک بحث دیگری است. اما نود درصد مدام در حال رفتن به دانشگاه اند! حالا چند سال پشت کنکور اند یا یا چیزهای دیگر، یا اینقدر نمی روند که می روند در یک شغل دیگری و با کوله باری از ناموفقیت و افسردگی وارد کار دیگری می شوند. ما این چیزها را فراموش کرده ایم.

 

-       یعنی سفر اینقدر مهم است؟

 به نظر می آید آن سفر یعنی تجربه زندگی. اگر دانش آموزی در دوره دیپلم تصمیم گرفت یک سال از زندگی اش را به سفر بگذراند حتما تجاربی پیدا می کند که اقل این تجارب این هست که وقتی رئیس جمهور شد دیگر نیاز به سفر استانی ندارد. یعنی اگر این کار را کرد اقل قصه این است که یک شناختی دارد. معلوم است که ما یک کسری ای داریم که رئیس جمهورمان مجبور است به سفر استانی، و همه مان می گوییم چقدر کار درستی می کند. یک کسری ای در نظامات مملکتی ما هست که ما امروز به این تکه ها رسیده ایم و خیلی هایمان می گوییم این کار مجموعا یک کار درستی است یعنی امروز در فضای جامعه ما لازم است که این سفر انجام بشود. من فکر می کنم که این جور تجارب زندگی را جوان های ما از دست داده اند. و برای همین توی سنین عادی هنوز خیلی وقت ها شما می بینید کسی  وارد فضای زندگی نشده. فضای دانشجویی در ایران فضای زندگی نیست. در تمام دنیا فضای زندگی است. شما برای اینکه بتوانید خودتان را در دانشگاه بورس کنید یا هزینه دانشگاه را بدهید یا هزینه زندگی را بدهید مجبورید توی فضای دانشگاها کار دانشجویی بکنید. کار دانشجویی در همه جای دنیا تعریف دارد. در ایران چیزهایی که تعریف دارد وام دانشجویی است و کمک هزینه دانشجویی است. کار دانشجویی بی معنی است و فقط پول مفت دانشجویی معنی دارد. و تا موقعی که شما دارید این را می گیرید به نظر من نباید وارد فضای زندگی بشوید.

یک دانشجوی پزشکی ما هفت سال وقت می گیرد تا پزشکی عمومی اش را بگیرد. وقتی پزشکی عمومی را گرفت می آید بیرون می بیند اصلاً با پزشکی عمومی هیچ کاری نمی تواند انجام بدهد. دو سال باید برود طرح و سربازی. دو سال طرح و سربازی را انجام می دهد باز می آید بیرون حالا می بیند با پزشکی عمومی کاری نمی تواند انجام بدهد باید برود دنبال تخصص. دو سه سال باید پشت سد بزرگ کنکور تخصص بماند. بعد از آن باید برود تخصص. باز چهار پنج سال تخصص تا موقعی که او می آید بیرون تازه می بیند تخصص هم دیگر فایده ندارد. یعنی شما یک جوان سی و پنج شش ساله تحویل اجتماع می دهید که می بینید تفاوتی با جوان 18 ساله ندارد. تجارب علمی اش زیاد شده اما تجارب زندگی اش زیاد نشده. من فکر می کنم این یک مشکل خیلی بزرگ است. کسی باید وارد ازدواج بشود که تجربه زندگی داشته باشد.

 

-       این تجربه زندگی توی جامعه ای مثل جامعه ی ما برای جوانی با مولفه ها و مشخصات الان ما، چه شکلی می تواند این تجارب زندگی را کسب کند؟ شما خودتان تجربه ای دارید در این زمینه؟

 به نظرم اقلش این است که جوان ما باید بتواند استقلال اقتصادی داشته باشد. تا موقعی هم که استقلال اقتصادی نداشته باشیم اینکه بخواهیم استقلال فکری یا استقلال فرهنگی یا حتی استقلال دینی داشته باشیم، به نظر من شدنی نیست. یعنی تا موقعی که شما سر سفره ای نان خور هستید خیلی نمی توانید از صاحب سفره خود را جدا کنید. و ما متاسفانه این نان خور بودن و پول تو جیبی گرفتن را به عنوان یک فرهنگ داریم در جامعه تزریق می کنیم. یعنی جوان تا سن بیست و هفت هشت سالگی از پدر مادرش پول تو جیبی می گیرد. بعد تر هم وارد یک زندگی ای می شود که از دولت و از نفت پول تو جیبی بگیرد. این هیچ وقت وارد زندگی نمی شود. زندگی یعنی اینکه شما بتوانید از مردم مزد بگیری. واقعیت زندگی این است که شما یک چیزی تولید کنی و چیزی به مردی بدهی و به ازای آن چیز از مردم بتوانی پول بگیری. این باعث تعامل می شود  و باعث یاد گرفتن می شود. ما این را به نظرم می آید حذف کرده ایم.

 

-       شما از بلوغ اجتماعی شروع کردید و حالا بحث اقتصادی و تجربه های شخصی را در آن وارد کردید. این مسئله در مورد خود شما چه جوری بوده؟

 من سال ها درباره اینکه چه شغلی دارم دچار شک و تردید بودم. این به نظرم مفید است گفتنش. من فکر کنم تا حدود سن بیست و چهار پنج سالگی در دوره ما که شاید الان بالاتر رفته باشد فرصت دست و پا زدن توی شغل های مختلف است. فکر میکنم با این که زندگی آرامی داشته ام خیلی پیچیده نبوده اشتغالات فراوانی را تجربه کرده ام. من توی سن هجده نوزده سالگی تصمیم داشتم که عضو یک گروه طراحی هواپیما بشوم. تمام زندگی ام را برای این بسته بودم. به خاطر آن رفتم خلبانی خواندم به خاطر آن رفتم رشته دانشگاهی (مکانیک) انتخاب کردم و چیزهای مختلف دیگر. توی این شغل شروع کردم به کار کردن و اولین حقوق هایم را به عنوان طراح کنترل و پایداری یک هواپیما از یک گروه طراحی می گرفتم. بعد از مدتی آن کار زمین خورد.

بعد از آن در دوره ای معلمی کردم. در دوره ای رفتم توی مدارس استعداد های درخشان و به این نتیجه رسیدم در مدارس ما باید فضای کارگاهی تقویت شود. رفتم کارگاه های مدارس را درست کردم، معاونت پژوهشی دبیرستان علامه حلی تهران. رفتم آنجا و کار کردم.  فراوان از این جور شغل ها داشتم. اینها واقعا شغل بوده برای اینکه تمام وقتم را به صورت حرفه ای سر این کارها می گذاشتم.

 

-       در آمد هم داشتید؟

 بعضی هایش را درآمد نداشتم. بعضی هایش را خیلی عاشقانه تر از این حرف ها وارد کار می شدیم. اما این احساس را داشتم که باید از یکی از این ها درآمد داشته باشم. در کنار این ها گاهی کار نوشتن هم انجام می دادم. به عنوان سرگرمی و تفنن. که نوشتن رمان ارمیا حاصل آن دوره است. تفنن ما بود. مجله ای برای دانش آموزان در می آوردیم به اسم روایت. همه اینها شاید خیلی فضای متفاوتی داشت. اما اینها کمک می کرد که من تجربیات زندگی ام را افزایش بدهم. بعد از مدتی بعد از سن بیست و چند سالگی توی دوتا از این کارها آرام آرام سفت تر شدم. یکی اش کار مهندسی ام بود  و یکی دیگر اش کار نوشتن. برای آن کار مهندسی ام رفتم توی یک کارخانه بزرگ شروع کردم به کار کردن برای اینکه چیز یاد بگیرم که بعد تر بتوانم یک صنعتی را راه اندازی کنم. خودم دنبال ارتقای خودم بودم. و اینجا کسی هم کمک آدم نمی کند. اما داشتم تجربه زندگی ام را بالا می بردم. گذشت تا اینکه صاحب یک رمان موفق شدم. وقتی صاحب یک رمان موفق شدم آرام آرام از این راه درآمد کسب کردم. وقتی از این راه درآمد کسب کردم توانستم که با این شغل زندگی کنم یعنی برای این سوال که کتاب بعدی ات چیست؟ جواب داشتم که بله مشغول نوشتن ام و کتاب بعدی ام این است. روزی من نویسنده شدم که توانستم از راه درآمد نویسندگی زندگی کنم.

 

-       کار آن کارخانه چه شد؟

 آن کار را ادامه دادم و هنوز هم بعضی هایش را الان ادامه می دهم . ولی الان عمده درآمد زندگی ام دیگر از راه نوشتن است. بنا بر این من خودم را نویسنده می دانم چون از راه نوشتن دارم زندگی می کنم. اگر غیر از این بود نه هنوز سرگرم تفنن بودم، نه می توانستم بگویم من یک معلم هستم. چون از راه معلمی زندگی نمی کردم. افتخاری می رفتم در یک مدرسه ای درس می دادم. ولی تجربه معلمی داشتم. و این تجربه را خیلی بهش افتخار میکنم. من تجربه کار برای دانش آموزان برای ساختن یک دستگاه که برود توی جشنواره خوارزمی جایزه بگیرد را داشتم. سه سال از عمرم را صرف این کار کردم اما از این کار در آمدی هیچ وقت نداشتم. نمی توانستم بگویم شغلم این است. وقتی ازدواج کردم که به این نتیجه رسیدم که این طرف و آن طرف می توانم بگویم من نویسنده ام و چون این راه زندگی می کنم. این روزی بود که من فهمیدم در این روز می توانم ازدواج کنم.

البته در این روز تصمیم به ازدواج نگرفتم. تقدیر باعث ازدواج می شود. اما این شرایطی بود که من می توانستم خودم را دست تقدیر بسپرم.  وقتی من معلم مدرسه ای بودم که با ذوق می رفتم به صورت افتخاری و رایگان به دانش آموزانش درس می دادم نمی توانستم بیایم یکی دیگر را وارد این زندگی کنم. هنوز زود بود برای گفتن این حرف.

 

-       در چه سنی ازدواج کردید؟

 من خیلی دیر ازدواج کردم. سی و دو سالگی.

 

ادامه دارد...

 


تحلیل:

زاویه ی دید متفاوت امیرخانی از ازدواج و نگاه آرمانی همراه با واقع نگری او مصاحبه ای جذاب و خواندنی ایجاد کرده است.

شیخ صراف که زحمت انجام مصاحبه را کشیده چون خودش هنوز مجرد است بیشتر روی مطالبی توجه کرده که به قبل از ازدواج مربوط می شود و جواب های خواندنی امیرخانی در این زمینه، متنی پر محتوا برای جوانان مجرد پدید آورده که خواندنش را به همه آنان توصیه می کنم. البته در این مصاحبه برای تمام اقشار جامعه در هر سنی که باشند مطالب به درد بخوری یافت می شود خواندش خارج از لطف نیست.

اما نباید از این نکته غافل شد که تاکید ایشان بر روی بعضی از مباحث مانند استقلال اقتصادی دلیل بر نفی دیگر مباحث نبوده و اهمیت دیگر ابعاد وجودی آدمی را تحت شعاع قرار نمی دهد.

اصطلاح، «چادر ملی» سوء تفاهم‌زا است  

حجت‌الاسلام سید‌محمد نظام‌الدین از روحانیان فعال استان اصفهان در حوزه فرهنگ است که علاوه برکسب مدارج عالی علوم حوزوی(خارج فقه و اصول) 13 سال است که در حوزه انتشار کتاب و امور نشر فعالیت داشته و همزمان مدیرعامل انتشارات مهر قائم(عج) و مؤسسه علم آفرین می‌باشد.
نظام‌الدین تاکنون به جز ویراستاری تخصصی کتب دینی، شرح دعای ندبه علامه فهری اصفهانی را مورد تحقیق و پژوهش قرار داده و مجموعه رویش سبز را با موضوع نگاهی به مسأله حجاب به رشته تحریر درآورده است. با وی در خصوص موضوع حجاب به گفت‌وگو نشسته‌ایم.

* * *

آقای نظام الدین! در حوزه حجاب ما با تبلیغات بسیاری از سوی رسانه‌ها و دستگاه‌ها روبه‌رو هستیم ولی متأسفانه این تبلیغات و درخواست‌ها هیچگاه به یک جریان سازنده عینی در حوزه فرهنگ پوشش اسلامی منجر نمی‌شود. حضرتعالی به عنوان کسی که در این زمینه تحقیقات داشته‌اید این حلقه مفقوده را در کجا می‌دانید.

به نام خدا، به نظرم بیشتر طرح‌های ترویجی دارای یک کارشناسی خوب و در واقع یک راه‌حل پیشنهادی مناسب هستند. به عنوان مثال وزارت بهداشت و درمان وقتی می‌خواهد موضوع سلامت عمومی را تحلیل کند و یکسری چالش اجتماع را در این حوزه حل و مرتفع نماید، اول می‌آید و تحقیق می‌کند که مثلاً 10 بیماری اول عمومی کشور چیست؟بعد می‌آید 10 قدم را برای درمان هریک از این بیماری‌ها تدوین می‌کند و در آخر یک برنامه عملیاتی برای آن در همه ابعاد رسانه، درمان، دارو، نگهداشت و. . . ارائه می‌کند.
در زمینه فرهنگی ما یک حلقه از این حلقه مفقود نشده بلکه بسیاری از حلقه‌ها اصلاً نه هست نه متولی دارد. مسأله حجاب هم یکی از مسائل فرهنگی است که به عنوان یکی از دردهای‌ اجتماع امروز ما باید مورد توجه قرار بگیرد اما در حوزه مدیریت اجرایی و مدیریت میانی توجه لازم به آن صورت نمی‌گیرد. یعنی امروز ما می‌دانیم که رشد روز افزون طلاق و ناهنجاری‌های منجر به آن به موضوع حجاب و ارتباطات نامشروع بر می‌گردد. اما کسی این را به عنوان یک فعالیت گام بندی شده نمی‌بیند که برود و پیگیری کند.

مشکل اساسی مدیریت میانی در این زمینه چیست؟

بدون تعارف عرض کنم تا زمانی که مدیریت میانی ما به ضرورت اثباتی و مضرات بد حجابی باور نداشته باشد نمی‌تواند منویات مدیران عالی نظام در این زمینه را تأمین کند. مدیران میانی به خاطر این که بعضاً باور و اعتقاد لازم را در این زمینه ندارند. نمی‌توانند منشأ اثر مطلوب باشند و به همین خاطر کارهایشان در کنفرانس‌ها و همایش‌های صوری و بی‌اثر خلاصه می‌شود.
گرچه تشکل‌های مردمی در این زمینه فعالیت‌های خوبی دارند اما به هر صورت بودجه و سرمایه مورد نیاز برای کار فرهنگی – نه در اینجا بلکه در بیشتر جاهای دنیا – دست دولت‌ها و حکومت‌ها است.
ما با یک هجوم فزاینده در حوزه فرهنگی روبه‌رو هستیم و رسانه و بودجه متأسفانه دست به اصطلاح «کننده و عامل» این امر قرار ندارد. مشخص است که آن بازیگر که خودش جلوی دوربین حجاب می‌گیرد یا آن عوامل که سفارش یک کار برای حجاب را می‌گیرند و ممکن است نه خودشان و نه خانواده‌شان در پی این مسائل نباشند. اینها نمی‌توانند منشأ جریان حجاب در کشور باشند. ما می‌بینیم که در همین کارهای اندکی هم که صورت می‌پذیرد برخی کارهای اشتباه انجام می‌شود که خود برای جامعه سوء تفاهم زا است.

می‌توانید در این زمینه مثال بزنید؟

نگاه کنید، اگر کسی اندک مطالعه‌ای داشته باشد می‌داند که حجاب یک بحث قدیمی در ایران اسلامی بوده و حتی ایران زرتشتی، قبل از این که عرب چیزی از پوشش زن بداند، زنان را با پوشش کامل و حتی سختگیرانه‌تری از اسلام به خود دیده است. به نظرم در ابیاتی از فردوسی مشخصاً چادر مطرح شده است. حال آن که فردوسی دارد زمان پیشدادیان و تا قبل از اسلام را توصیف می‌کند. حال ما می‌آییم برای این که یک برش خاص از چادر به فروش برود یا رسانه‌ای شود اسم این را می‌گذاریم چادر ملی.
خب این خودش یک مغالطه بزرگ است. گویی چادر امری وارداتی از جای دیگر است و تا حالا ما چادر نداشته‌ایم که داخلی و برای خودمان باشد. یک خانمی آمده یک چادر با زیبایی‌شناسی ایرانی خلق کرده و طراحی‌اش را عملیاتی کرده است. این موضوع در دل خود امر خطرناکی است که جا بیفتد چادر یک حجاب ایرانی و ملی نبوده است.

آقای نظام الدین!مقتضیات زندگی اجتماعی به گونه‌ای شده که چادر چرخی یا سنتی شاید جوابگوی پوشش زن شهرنشین و با فعالیت‌های اجتماعی خاص و جدید او نیست یا ممکن است آب و هوا شرایط دیگری را برای تأمین حجاب طلب بکند. به همین دلیل شاید طراحی چادر ملی و نامگذاری آن به همین دلیل باشد.

من دو نکته تحقیقی عرض کنم. ما اصلاً با این مخالف نیستیم که چادر یا حجاب برابر با مقتضیات زندگی قابل تغییر است. برش و طراحی چادر حتماً برابر سنت‌ها و مقتضیات انعطاف دارد. شما ممکن است بگویید مثلاً چادر برای سوار اتوبوس شدن یا ورزش کردن مناسب نیست. اما می‌بینید که به مختصر تغییراتی در طراحی زن بلوچ یا زن کرد یا زن ایلیاتی با همین چادر اسب سواری می‌کند، شیر می‌دوشد، تیراندازی و شکار می‌رود و کارهای سختی را انجام می‌دهد که شاید با مانتو و روسری‌ها برای بسیاری قابل انجام نباشد. رنگ‌های این چادرها هم برابر وضعیت طبیعت متفاوت است. به علاوه این که حجاب در نواحی اسلامی نزدیک به استوا و گرمای شدید به مراتب در فرهنگ آن سامان از کشور ما سفت وسخت‌تر باقی مانده است.
نکته دوم این که بد‌حجابی عمدتاً نه به‌خاطر شرایط سخت حجاب داشتن بلکه به خاطر نپذیرفتن اصل حجاب و دل بستن به سایر روش‌های زندگی وارداتی است. شما همین خیابان‌های تهران، اصفهان و شهرهای بزرگ را ببیند. کسی که بهانه می‌آورد ممکن است حجاب برای او مشکل حرکتی ایجاد کند و به بسیاری از کارهای روزمره‌اش آسیب وارد کند در تابستان یا بهار و پاییز چکمه‌هایی می‌پوشد که نگه داشتن تعادل خود با آن کار بسیار دشواری است. یا مثلاً شالی به سر می‌کند که باعث تعریق و اذیت او می‌شود. به همین دلیل موضوع حجاب را باید در حوزه فکر بیشتر دنبال کرد تا در حوزه‌های دیگر.

ابعاد ترویج حجاب با این مقدمه که فرمودید، روی چه محورهایی است؟

بعد اول آن نشان دادن آسیب‌های عالی و کوتاه مدت بد حجابی و بی‌حجابی است. این واقعیتی است که به خاطر خودآرایی زنان، رغبت مردان به خانواده کم می‌شود و به‌خاطر همین ارتباطات نامشروع حاصل از بدحجابی سن ازدواج بالا رفته است. از سوی دیگر بد‌حجابی و در داخل مد قرار گرفتن یک برچسب بد و نا‌امن کننده برای خود دختران است.
خانواده‌ها باید آگاه شوند که اثر بی حجابی تنها در ظاهر بچه‌هایشان نیست بلکه دیگران هم طور دیگر شخصیت بچه‌هایشان را ارزیابی می‌کنند و بالاخره خدای نخواسته بچه‌هایشان یک روزی به مطالبه نامشروع ناهنجار جامعه از خود جواب مثبت خواهند داد. ازسوی دیگر موضوع حرام و حلال الهی جنبه اثباتی حجاب است.
جامعه باید بداند که حجاب همان مطالبه‌ای است که خدا از زن و مرد مسلمان خواسته است. از جنس مطالبه نماز، از جنس مطالبه روزه و از جنس مطالبه عبادت‌های دیگر.

از کجا باید شروع کرد؟

خانواده، خانواده و خانواده.
شروع و انجام ناهنجاری‌ها از خانواده شروع می‌شود. عمدتاً می‌بینیم مادران سعی می‌کنند که عقده‌های درونی خودشان در چهره دختران‌شان جبران شود و این می‌شود که دخترشان را به آزادی بی‌حد و حصر یا خرید لباس‌های نامناسب و ترغیب به خودآرایی و خرید لوازم آرایش خراب می‌کنند.
از سر نا‌آگاهی از کودکی بچه‌هایشان را با لباس‌های نیمه عریان بیرون می‌برند و انتظار دارند وقتی بچه 9 سالش شد با یک جشن عبادت متحول شود و بتواند با پوشش کامل نمایان شود.
اینها از امور یک شبه و یک روزه نیست بلکه آگاهی و ممارست مستمر می‌خواهد.


بازتاب ها:

جهان نیوز

ابابیل

جوان آن لاین

فهیم

خدمت

شیعه آنلاین

حجاب نیوز

تابناک

بسیج هنرمندان

گفتگو با دکتر احمد رهدار


هواللطیف

انسان خلیفه الله است نه خلیفه المیمون

نگاهی به کادر سازی و پرورش انسان در نظام تربیتی اسلام و غرب در گفتگو با حجه الاسلام و المسلمین دکتر احمد رهدار


حجت الاسلام دکتر احمد رهدار همه مدارج تحصیلی را در رشته علوم سیاسی در موسسه امام خمینی و پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی طی کرده است، انديشه سياسي اسلام گرایش وی در دکتراي علوم سياسي بوده ومیزان تحصیلات حوزوی وی نیز خارج فقه و اصول است. حجه الاسلام رهدار مدیریت گروه تاریخ موسسه امام خمینی را برعهده دارد و مديریت مؤسسه مطالعات و تحقيقات فتوح قم  نیز در کارنامه وی دیده میشود. رهدار علاوه بر درج مقالات متعدد در نشریه های تخصصی به مناظره های عمقی و سخنرانی هایش در محیط های دانشگاهی و حوزوی شهره است و ارتباط خوبی نیز با جوانان فعال در عرصه فرهنگی و مطالعاتی دارد. 

برای این گفتگو در یک ظهر گرم کویری میهمان وی در دفتر ساده اما مجهز وی در شهر قم بودیم. گفتگویی که قرار بود در دو قسمت انجام شود اما قسمت دوم آن به دلایل مختلف تا چاپ این ویژه نامه مقدور نشد. اما همین یک قسمت نیز علاوه بر شربت آب لیمویی که در حین آن نوش جان کردیم، آنقدر حرف برای گفتن داشت که خواندنی باشد.


- در مقدمه عرض کنم وقتی که به عنوان موضوع اصلی وارد بحث کادرسازی می شویم یک بحث مقدماتی و عام داریم در نظام تربیتی اسلام یا هر نظام تربیتی دیگر که برای رشد و تعالی تمام افراد آن جامعه اش برنامه دارد و فکر کرده. می خواهد اینها را طوری تربیت بکند که در هرجایی که قرار می گیرند در جایگاه خود درست عمل کنند. حالا در نظام اسلام و نظام غربی کنونی این چطور تعریف میشود خودش و تفاوت هایش؟
قدری جلوتر به موضوع کادر سازی می رسیم که ما در حوزه حکومت دینی و جامعه اسلامی که الان داریم یک سری کادرهایی می خواهیم که با یک شرح وظایف خاص تر و یک پله بالاتر از آن بحث عادی و مقدماتی داشته باشیم..


 فکر می کنم بحث انسان را در دنیای غرب و دنیای اسلام از زاویه نگاهی که منشور حقوق بشر به انسان انداخته می خواهم تبیین کنم ما از قضا به تبع یک منشور جهانی حقوق بشر یک منشور جهانی حقوق بشر اسلامی هم داریم که بچه مسلمانان ما کمتر از این منشور اطلاع دارند. منشور جهانی حقوق بشر اسلامی در سال 1990 به پیشنهاد مرحوم علامه جعفری در قاهره و با حضور بیش از 50 حقوقدان برجسته جهان اسلام اعم از شیعه و سنی نوشته شده است. منشور جهانی حقوق بشر غرب اگر اشتباه نکنم یک مقدمه دارد 30 ماده دارد و یک خاتمه. منشور حقوق بشر اسلامی یک مقدمه دارد 24 ماده دارد و یک خاتمه. این دو منشور را می خواهم مقایسه کنم ضمن اینکه این مقایسه نشان می دهد تفاوت نگاه به انسان در تفکر غرب و تفکر اسلامی از کجا تا به کجا است.


- این نمونه جالبی است. چون اولا مکتوب است و ثانیا همه به آن استناد می کنند. 


ادعا این است که منشور جهانی حقوق بشر غرب حداقل برآمده از تاریخ تطور فکر و اندیشه و حتی مناسبات سیاسی فرهنگی و اجتماعی و این محصول تکامل فکر جمعی دنیای غرب است.این محصول تکامل فکر جمعی شده و نتیجه این تطور است. وقتی این منشور را نگاه می کنیم چندتا مشکل دارد.
 من قبل از اینکه این مشکلات را بگم می خواهم بگوییم که اصلا چرا این مشکلات را دارد.این ربطی به خود منشور ندارد می خواهم یک نگاهی بیندازم به خود انسان که تاریخ غرب یعنی غرب جدید(غرب ما بعد رنسانس). ببینید رنسانس غربی در قرن 15، از لحاظ جغرافیایی همان خواستگاه جغرافیای رنسانس اروپا مشخصا فرولانس ایتالیا است.
در همین قرن 15 و در همین  فلورانس ماکیاولی وجود دارد و از قضا دو تا کتاب دارد. دو کتابی که مبنای برنامه ریزی اجتماعی غرب در مورد انسان برای حداقل 300 سال شده که در آغاز رونسانس هم است یکی کتابی است به نام شهریار و یکی کتابی است به نام گفتارها، هر دو این کتابها را آقای ماکیاولی برای این نوشته است که انسان موفق را معرفی کند. از نظر ایشان انسان خوب انسان مفید است و انسان موفق انسان مفید است خیر یعنی مفید. کمال یعنی مفید، در فلسفه سیاست ماکیاولی نفع جانشین خیر شده. انسانی را که ماکیاولی معرفی می کند انسانی است که تقلیل پیدا کرده به جوهر مکر خودش. یعنی چه کسی انسان مفید است؟ آن انسانی که بتواند مکار باشد، کتاب شهریار توصیه هایی است که ماکیاولی داده به حاکم فلورانس که اگر شما می خواهید  یک حاکم موفق و نمونه باشی باید چگونه باشی، بعد از آن گفته است شما قرار است به این مردم خدمت کنی و نفعی برسانی و گاهی برای اینکه نفعی برسانی لازم که دروغ بگویی پس دروغ بگو، گاهی مستلزم یک خیانت است خوب این خیانت را انجام بده لذا وقتی می گویند سیاست ماکیاولی همین است انسانی که ماکیاولی معرفی می کند یک انسان روباه است انسانی مکار،از ماکیاول تا 300 سال پس از آن تا زمان توماس هاپس انگلیسی این تعریف از انسان یعنی تعریف روباهی از انسان شد مبنای برنامه ریزی اجتماعی انسان غربی.
اندیشه های ماکیاولی در دوره خودش به حدی قالب بوده که به روح زمان خودش معروف بوده است.
توماس هاپس انگلیسی 300سال بعد از ماکیاول در قرن 18 آمد کتابی نوشت تحت عنوان لویاتا، حوزه انسان شناسی کتاب لویاتا روح این کتاب است و در این حوزه اصل الاساس این اندیشه که کتاب هاپس حک شده در تاریخ این جمله معروف از ایشان است که "انسانها گرگ یکدیگرند"، انسان اینجا شد گرگ یعنی نه فقظ روباه است که می تواند مکر بزند و کار خودش رو جلو ببرد بلکه این کار را مصداق داده یعنی باید بدری تا جلو بروی .انسان شد گرگ، خود لویاتا هم که میدانید یعنی چی؟ به اختابوس می گویند لویاتا. یعنی تشبیه کرده حاکمیت را، هاپس کتاب لویاتان را برای نجات حاکمیت سیاسی نوشته، یعنی در واقع یک قراردادی می دهد که مردم اگر حاکم نداشته باشند شیر تو شیر می شود. خود این مردم به یک رشدی رسیده اند و به این نتیجه رسیده اند که بیایند قرارداد کنند که حق حاکمیت که حقشان است را واگذار کنند به انسانی که جنس قدرتش جنس لویاتانی و اختاپوسی است. قدرت داشته باشد. هشت پا باشد که بتواند صدای مخالفان را سریع خفه کند انسان شد گرگ یکدیگر.
صد سال بعد از توماس هاپس ،چارز داروین آمد و کتاب تبار انسان را نوشت و گفت انسان بوزینه بوده ابا و اجداد ما میمون بوده اند دمشان افتاده و پوزشون شده لب و شده انسان و این شده.
پایان قرن 19 آقای نیچه کتابی نوشت به نام دجال.او آمد چهار قرن تلقی جامعه اروپایی را از انسان را جمع بندی کرد و گفت انسانی که هم روباه بوده هم گرگ هم بوزینه بهتر است اسمش را بگذاریم ابر حیوان،این کتاب دجال آقای نیچه 158 ترجمه شد یک نظریه دیگری دارد نیچه تحت عنوان نظریه ابر انسان که در کتاب چنین گفت زرتشت مطرح می کند که متاسفانه در کتابهای ما و در دانشگاههای ما عمدتا این نظریه ابر انسان نیچه را مطرح می کنند. او یک جمع بندی کرد که این شده ابر حیوان و بعد با زیرکی و با هوشیاری یک سوال پرسید،گفت: اگر از این ابر حیوان هوس را بگیریم چه اتفاقی می افتد؟ به درستی هم تشخیص داده بود که جوهره این ابر حیوان شده هوس. مثلا اگر ما این طرف می گوییم فصل ممیز انسان نطق است تفکر نیچه می گوید فصل ممیز این انسان هوس شده است. همان تعبیری که در مورد ماکیاولی گفتم در مورد نیچه هم گفته اند با یک مقدار ذکاوت بیشتر می گویند گناه نیچه این بود که زودتر از زمانه اش زمانه را سیاحت می کرد، نیچه معروف شده به فیلسوف نیهیلیسم، اسمش فیلسوف نیهیلیسم است، نیچه پدر معنوی سه جریان جریان بزرگ فکری قرن بیستم است پدر اگزیستانسیالیسم، پست مدرنیسم و پسا ساختار گرایی. یعنی انسان کوچکی نیست که دارد این را مطرح می کند.


- نهایت این تحولات به کجا می انجامد؟


حالا این ابر حیوان و نیچه متوفی آغاز قرن بیستم است متوفی 1900. انسان غربی وقتی شده ابر حیوان پا گذاشته در قرن بیست، این ابر حیوان در فاصله نیم صده دو تا جنگ جهانی راه انداخته، هشتاد میلیون انسان از جامعه بشریت گرفته جنگ جهانی اول 30 میلیون کشته داد و جنگ جهانی دوم 50 میلیون کشته. فاتحان جنگ جهانی دوم آمدند منشور جهانی حقوق بشر را نوشتند. یعنی آدمهایی که تا اینجا تا مرفق دستشان به خون میلیون ها انسان آغشته است منشور جهانی حقوق بشر را نوشتند و در این منشور جهانی حقوق بشر سخن از کرامت بشر،حق حیات بشر،آزادی بشر و برابری بشر و همه اینها در یک بسته گذاشتند و بالای بسته یک اصل اساسی گذاشتند که ما فاتحان و نویسندگان این منشور جهانی حقوق بشر حق وتو داریم.

قصه را خوب ببینید اینها حق وتو دارند حتی این حق وتو در مواد حقوق  بشر نیست در مواد سازمان ملل است یعنی این منشور جهانی در ذیل آمده،این انسان است.
این انسان آمده منشور جهانی حقوق بشر را نوشته،این انسان چه کسی است؟ انسانی که خودش را تعریف کرده به روباه به گرگ به بوزینه به ابر حیوان، انسانی که به نظر می آید خلیفه المیمون است نه خلیفه الله این را آدم منشور جهانی حقوق بشر نوشته است و در منشور جهانی حقوق بشر یک حقوقی را به بشر داده است اولین نکته ای که در این منشور جهانی حقوق بشر عیان است این است این منشور جهانی حقوق بشر سراپا حقوق بشر است هیچ سخنی در مورد تکلیف بشر درقبال این حقوق نگفته است.


- یعنی این حق و تکلیف همه جا لازم و ملزوم است؟


در تاریخ همیشه یک تکلیفی را در مقابل حقی داده اند و بلعکس، تعبیر امام علی (ع) اگر اشتباه نکنم در خطبه یک نهج البلاغه این است که: حق و تکلیف متضایف است. حق و تکلیف را با هم می فرمایند، اگر حق شما است که از هوای آزاد استفاده کنید تکلیف شما است که این هوا را آلوده نکنید. خیلی طبیعی است. شما وقتی در یک کارخانه ای می گویید به این آقا چقدر حقوق می دهید؟ بلافاصله می گویید این آقا چه کاره است در این کارخانه که چقدر بهش حقوق می دهیم بسته به اینکه کارش و وظیفه اش چی است حقوقش تغییر می کند،

باید بفهمی چقدر تکلیف داری تا بفهمی چقدر حقوق داری، چگونه ممکن است در منشوری که برآمد تفکر بشریت است فقط حقوق بشر این منشور جهانی حقوق بشر درحقیقت یلگی و بی تکلیفی انسان را پیش فرض گرفته ، این البته تناسب دارد با آن تلقی  اومانیستی از انسان، در اومانیسم انسان  خودش خدا شده خدا که دیگر برای خودش تکلیف جعل نمی کند، فقط باید حقوق بگوید.
در منشور جهانی حقوق بشر اسلامی در برابر این آمده هم حقوق انسان را و هم تکالیف انسان را تذکر می دهد که این انسان رها نیست، یله نیست، یک تکالیفی دارد که البته این حقوقش هم مناسب این تکالیفش است دوم اینکه همان جایی را که منشور جهانی حقوق بشر حق انسان دیده، تعریف ذیلی که از حق برای انسان کرده تعریفی است که نمی تواند در مجموع به دفاع از انسان بیانجامد وقتی مقایسه بکنید با منشور جهانی حقوق بشر اسلامی می فهمید که حق یعنی چه؟ بسیاری از چیزهایی که در منشور جهانی حقوق بشر غربی به عنوان حق انسان یاد شده در منشور جهانی حقوق بشر اسلامی تحت عنوان حکم از آن یاد شده.


- مگر تفاوت حق و حکم چیست؟


 یک فرقی بین حق و حکم است حق اولا قابل اثبات است حق من است که من مثلا از ماشینم استفاده کنم حالا من یک روز نمی خواهم از ماشینم استفاده کنم پیاده می خواهم بروم. حق من است و من این حق را می توانم اسقاط کنم، حق قابل انتقال است مثلا ماشین مال من است یک روز ماشین را می دهم به شما که استفاده کنید این یعنی قابل انتقال است.

خیلی از ماده هایی که در منشور حقوق بشر ذکر شده است اصلا حق نیست حکم است. کرامت حق بشر نیست حکم بشر است، لذا من نمی توانم بر اساس منشور جهانی حقوق بشر حتی در خانه خودم و در خلوت خودم کرامت خود را زیر پا بگذارم. ما در ادبیات دینی داریم که وقتی ما گناه می کنیم کرامتمان را داریم له می کنیم یعنی عزت نفسمان را داریم می شکنیم. دین به ما اجازه نداده که در خلوتمان هم من این کرامت را از خودم سلب کنم.

دین ما به ما این اجازه را نمی دهد، تو خلیفة الله هستی، خلیفة المیمون که نیستی، نفخت فیه من روحی هستی، به تو اجازه نمی دهم که حتی در خلوت خودت کرامت خودت را له کنی چه برسد به اینکه بخواهی اینکار را بکند این فیلم را بگیری و بعد در سایتی بگذاری که هزاران نفر بیایند ببینند. آزادی حق بشر نیست حکم بشر است. این تعبیر حضرت علی (ع) خطاب به امام حسن (ع) که می فرماید: خداوند تورا آزاد خلق کرده پس بنده غیر از او مباش. یعنی دین ما به ما اجازه نمی دهد که با اختیار خودم آزادی خودم را سلب کنم و خودم را بنده دیگری بکنم این اجازه را نمی دهد.


می خواهم بگویم سطح بحث خیلی فرق می کند وقتی شما می خواهید در حقوق بشر اسلامی حرف بزنید. من تعمد داشتم که از حقوق بشر اسلامی به عنوان یک مورد که در قاهره تنظیم شده که حدودا 56 نفر حقوقدان برجسته جهان اسلام هستند که شاید در این تعداد 5 نفرشان شیعه باشند و بقیه شان سنی هستند این بر اساس مشترکات فرق اسلامی منشور جهانی حقوق بشر اسلامی درست شده است یک بحث نظری نمی کنند یک بحث تاریخی می کنند یک منشور دارم اینجا یک مقدار ماده دارد یک منشور هم دارم اینجا یک مقدار ماده دارد دو تا منشور را با هم مقایسه می کند اصلا قصه این است بماند که من از زاویه انسانی شناسی منشور جهانی حقوق بشر دارم نگاه می کنم زاویه حقوقی و قضایی کاملا پرت است در منشور جهانی حقوق بشر موادی را دارید که با هم دیگر نمی خواند خودش تناقض و پارادوکسیکال است


- اثر مستقیم این تفکر را در کجا میشود دید؟


وقتی می گویند طرف خلیفة المیمون است برنامه تربیتی و رفتاری که برایش در نظر می گیرند کاملا مناسب یک ممیمون است یک مثال کاملا عینی بگویم: سال 1998 در آمریکا مسابقه ای برگزار شد مسابقه تعیین قهرمان سال که دو نامزد در این مسابقه خاص بودند یکی شخص رئیس جمهور وقت آن زمان آقای کلینتون و یک گوریل بود (یک خانم گوریل بود) رئیس یک باغ وحشی یک بوزینه ای را آورده در این مسابقه نامزد کرده کنارش هم یک دفترچه تبلیغاتی گذاشته است که مثلا در 16 می 1997 باغ وحش من آتش گرفت و این خانم گوریل در کمال شجاعت پرید وسط آتش و بچه اش را نجات داد،کسی وقتی جایی نامزد می شود می گوید من چه کسی هستم این هم شناسنامه تبلیغاتی این گوریل بود و در کمال ناباوری از آن مسابقه خانم گوریل رای آورد، نتیجه چه می شود؟ کدخدای دهکده جهانی در مقابل یک بوزینه کم آورد. اصلا فرض کنید در آن مسابقه کلینتون قهرمان می شد اینکه پذیرفته کدخدای دهکده جهانی برود در ارزش ها مسابقه بدهد و خودش را هم ارز یک بوزینه ببیند و اجازه بدهد دیگران در موردش قضاوت کنند که تو بهتر هستی یا این بوزینه؟ خود این تنزل انسان در حد یک بوزینه است.

ببخشید شاید در یک مصاحبه علمی خاطره هیچ وجهی نداشته باشد ولی به تبیین قضیه خیلی کمک می کند، یک خاطره بگویم خدمت شما: من یک دایی دارم هم سن خودم 4 یا 5 ساله بودیم در دهمون در کنار یک پیر مردی در مزرعه اش که داشت گوسفندهایش را می چراند داشتیم بازی می کردیم ، این پیرمرد گوشهایش سنگین بود و ا در عالم بچگی قرار گذاشتیم با هم که ببینیم ضریب شنوایی گوش این پیرمرد چقدر است چه فرکانسی را می شنود؟ قرار شد از صدایمان را از یک فرکانس با سطح پایین شروع کنیم و برویم بالا تا ببینیم کی می شنود، ما در لهجه سیسانی خودمون خطاب محترم را به یک پیرمرد را از واژه (برپور) استفاده می کنیم، به عبارت دیگر برپور مساوی است با جناب پیرمرد محترم.این دایی بنده رفت کنار این پیرمرد ایستاد و اول آرام گفت برپور! و همین طور بلند کرد صدایش را تا به یک جایی که رسید آن پیرمرد گفت: بله.ما تا همین جا را فکر کرده بودیم یعنی می خواستیم ببینیم این پیرمرد چه صدایی را می شنود، هیچ سوالی آماده نکرده بودیم یک مرتبه قرار گرفتیم در موقعیتی که اقتضا دارد ادامه پیدا کند.
گفت :بله. حالا باید یک سوال می پرسیدیم، یک بچه 4 یا 5 ساله در عالم بچگی از این آقایی که 70 سال داشت یک مرتبه پرسید (معذرت می خواهم که بیان می کنم) یک مرتبه از این پیرمرد پرسید تو بزرگتر هستی یا خرت؟ این پیرمرد یک انسان بی سواد بود، پیرمرد بود و می فهمید این کسی که دارد این سوال را می پرسد یک بچه ساده و بی عقل است. با همه آن بی سوادی از یک طرف و این بی عقلی بچه از طرف دیگر، پیرمرد ناراحت شد. حق هم داشت، چرا؟ چون در فرهنگی رشد کرده که بهش گفتن تو خلیفة الله هستی.


- شاید اینها موردی و خاص باشد. آیا مثال های دیگر هم هست؟


شما الان از یک بچه آمریکایی بپرسید شما بزرگتر هستی یا سگت؟می گوید: برو شناسنامه هان رو ببین،هم آن بچه شناسنامه دارد هم سگ اش. می گوید من متولد این سال هستم و سگم متولد این موقع پس من دو ماه بزرگتر هستم و ناراحت هم نمی شود. اصلا جایی برای ناراحت شدن برایش نیست. در این کتاب سیمای تمدن غرب که کتاب قشنگی است در مورد آمار و تحلیل های عمومی در باب غرب نه تحلیل های تخصصی.نویسنده این کتاب یک روحانی است آقای سید مجتبی موسوی لاری این کتاب را نوشته است. این آقا مریض شده و دو ماهی رفته لندن و در آن دو ماه انگیزه پیدا کرده که یک کتاب در مورد غرب بنویسد. من خیلی دور این کتاب را خواندم شاید حدود 15 یا16 سال پیش خواندم. در این کتاب مطلبی را می آورد که جالب است می گوید: یک موسسه تربیت سگ در لس آنجلس آمریکا در یکی از شماره های ارگانی مطبوعاتی اش یک پرسشنامه ای را تنظیم کرده از مشتریان خانمی که قبلا از این موسسه توله سگ خریده اند و مجانی هر ماه این نشریه می رود درب منزلشان، توی یکی از شماره ها 10 تا سوال را پرسیده. .سوالاتی که یادم هست اینها است :

اگر یک روز در خانه فقط یک غذا باشد و سگتان و همسرتان گرسنه باشند آن غذا را به کدام می دهید؟
اگر در یک سانحه سگان و همسرتان هم زمان از دنیا بروند برای کدام یک بیشتر متاثر می شوید؟
و...
و 10 تا سوالی که از این جنس بود. آقای لاری آمده است از شماره بعدی این شماره این نشریه جوابهای آن خانمها را آورده است که جوابها وحشتناک است، بالاترین امتیاز به شوهر 42 درصد بود که ظاهرا سر قضیه سانحه بود که 42 درصد گفته بودند ما برای شوهرمان هم ناراحت می شویم و گفته بودند بیشتر ناراحت می شویم. یعنی حتی در بالاترین مرتبه سهم شوهر بد بخت 42 درصد است حتی نصف هم نیست.همه گفتند: سگ سگ سگ سگ....
چرا ؟اصلا فرض کنید تمام جوابها این باشد که : شوهرمان ،شوهرمان و ... . نفس این سوال را می خواهیم بگوییم، یک اتفاقی در پس این سوال افتاده است،انسان تا سگ نشود هم ارز این سگ نمی شود از او سوال پرسید، انسان تا میمون نشود و تنزل پیدا نکند و به این مرحله نرسد نمی توان این سوال مشترک را ازش پرسید.
در مقایسه باید وجه اشتراکی وجود داشته باشد عاقل اینگونه می گوید که شکر شیرین تر است یا عسل؟ هیچ عاقلی تا به حال در تاریخ نوشته است که عسل شیرین تر است یا زهرمار؟ خب هیچ وقت کسی این سوال را مطرح نمی کند چون هیچ وجه اشتراکی بین عسل و زهرمار نیست، باید وجه اشتراکی بین آقای کلینتون و خانم گوریل باشد تا پرسش از برتری این بر آن مطرح باشد.


- این اتفاقات علاوه بر آن زمینه تاریخی و نگاه از  برنامه های تربیتی چه اثری گرفته؟


وقتی انسان در ذهنیت غرب تنزل پیدا می کند، برنامه هایی که برای او ریخته می شود متناسب با آن جایگاه است، مثلا نفرمایید که در برنامه ی تربیتی همه چیز برنامه ی تربیتی را به هم می زند، برنامه ی تربیتی که انسان برای خلیفه الله می دهد و برنامه ی تربیتی که برای خلیفه المیمون می دهد یکی است، نیست چون منزلت ها عوض می شود، چون منزلت عوض می شود سطح برنامه ها هم عوض می شود، شما خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل،


- روش های شناخت روابط انسان چقدر اثر دارد در این فضا و نظام تربین و آن خروجی انسانی؟


حالا شما بیا این انسان را در روابط کلان اش تحلیل کن و ببین چه می شود، انسان ها چهار نوع رابطه دارند، یکی رابطه میان انسان و خدایش، انسان و ماورا، دوم رابطه انسان با خودش، سوم رابطه میان انسان و دیگران است و چهارمی رابطه میان انسان و محیط و اشیاء و طبیعت است، اصل الاساس این روابط چهارگانه رابطه انسان با خداست ،من دارم درون دین بحث می کنم، ممکن است یک انسان غربی این را نپذیرد، اصل الاساس این روابط، رابطه انسان با خداست؛ که درک این رابطه به هر دلیلی به هم بخورد، روابط دیگر را به گند می کشد چون این اصل لاساس است، در دنیای غرب ما به شکل درون دینی معتقد هستیم که رابطه ی انسان و خدا به هم خورده ، رابطه ی انسان و خودش به هم خورده ، لذا خود انسان دیگر برای خودش کرامت قائل نیست همان مثالی که در مورد زن زدم و ...


- یعنی ما می توانی بگوییم وجه تمایز این سبک زندگی که آنها دارند چون ابعاد تربیت آنها به صورت خاص در سبک زندگیشان متجلی می شود با چیزی که ما در این طرف داریم و مثلا اسم اش را بگذاریم حیات طیبه در این خلیفه الله است که این می خواهد خلیفه الله تربیت کند و خلیفه والمیمون و....

در وجه دینی نه، انسان را از یک ساحتی که ساحت برتر است بریده اند، انسان را تقلیل داده اند.


- پس جایگاه نیازهای زیستی و طبیعی چه؟ جایگاه اینها در سبک زندگی اسلامی و در حیات طیبه و در نظام تربیتی ما کجا و چگونه است؟


همه ی کدهایی که در سبک زندگی آنها هست ممکن است اینجا باشد، این نسبت ها و اولویت ها است که به هم می خورد، من زن می خواهم انسان غربی هم زن می خواهد، من ابزار و ماده و ماشین می خواهم او هم می خواهد، لیکن جدای این اینکه جای این نیاز در نظام نیازهای من عوض می شود کیف آن هم عوض می شود، این جوری مثال می زنم در همان مثال زن، این زن هم نیاز من است هم انسان غربی اما در مجموعه نیازهای من ممکن است نیاز دهم من باشد قدر مجموعه نیازهای انسان غربی نیاز دوم یا اول باشد، کیف و لذت قضیه هم فرق می کند، من زن را می خواهم برای تکمیل نصف دینم و البته اقتضائات هم دارد، ضمن اینکه نصف دین کامل می شود اتفای شهوت و ادامه ی نسل هم می شود و خیلی چیزهای دیگر اما او فقط برای اتفای شهوت اش می خواهد و این کیف و لذت قضیه هم عوض می شود یعنی جدای از این که نسبت عوض می شود جهت هم عوض می شود،


- چگونه این اتفاق رخ میدهد؟ این عوض شدن نسبت و جهت.


من می گویم در فرمول و تابع انسان شناسی غرب من فقط یک متغییر غیب را وارد کنم، ایمان به غیب هم چیز را به هم می زند، این مهم است که خداوند در ابتدای قرآن می گوید:«الذین یومنون به الغیب» خود این غیب باز خودش هم دو چیز است، یک وقت منظور از غیب عوالم غیب است مثل معاد و برزخ و... است یک وقت منظور غیب همین عالم ظاهر است، یعنی مثلا همین انسان یک باطنی دارد، این عالم معاد نیست در همین عالم دنیا همین انسان باطنی دارد، این هر دوی اینهاست، یعنی حتی غیر خدا باوران هم می تواند قائل به غیب باشند، غیب این عالم، مثل ماترالیسم ها نباشند که بگویند وجود مساوی با موجود است.

این موضوع وارد بحث های دیگری می شود شما بحث تربیت انسان را مطرح کردید، اما من در یک مقاله ای که در یکی از فصلنامه ها منتشر کردم، گفتم آقا اگر فقط این فکت غیب را به یک انسان بدهم و بعد دو فرض را تحلیل کنم که اگر این فکت در اختیار این انسان باشد یا نباشد نگاه این آدم به تاریخ چقدر عوض می شود، یعنی انسان موحد اگر بخواهد تاریخ را فهم کند چگونه فهم می کند و انسان غیر معتقد به عالم غیب اگر بخواهد تاریخ را نگاه کند چه فرق هایی می کند، زمین تا آسمان نتایج را عوض می کند، خیلی از چیزها را عوض می کند.
اتفاقی که سر بشر افتاده است این است، یک بشر نحیفی را انسان غربی می بیند بشری که از سویی به عالم غیب ندارد یا التزام به عالم غیب ندارد و از سویی در همین عالم ماده فقط بخش کوچکی از این انسان را دیده است، تعبیر فروید خیلی قشنگ است که برای انسان یک عالم هشیار و یک عالم ناهشیار می آورد و شناسایی می کند، یا خود و ناخود، بعد مثالی که آقای فروید می آورد ظاهرا مثال کوه یخی را می زند که شهید مطهری مثل هندوانه را می زند می گوید: شما هندوانه را در آب بینداز، یک دهم هندوانه بیرون از آب و نه دهم آن زیر آب است. بعد می گوید این انسان را شما بخواهید این انسان را تحلیل کنید، این ظاهر انسان همان قسمت بالای هندوانه است همین انسان یک عالم نا خود و نا هوشیاری دارد که همان نه دهم پنهان است, دنیای غرب حتی توی این قسمت پنهان انسانها هم نرفته یعنی انسان را توی همین عالم هم خوب ندیده است،اونقدر ساده کردن که یک شیر بی یال و دم و کوپال شده است. و نتیجه آن چیزی است که در نتایج این نظام تربیتی مشاهده می کنید.

گفتگو از: محمد مهدی شیخ صراف

یا علی مدد

گفتگو با دکتر شهرام گیل آبادی

هواللطیف

تبدیل علامت سوال به نقطه!


بررسی کادر سازی و ساز و کار تربیت نیرو در گفتگو با دکتر شهرام گیل آبادی

دکتر شهرام گیل آبادی را بیش از هرچیز به ریاست وی در رادیو تهران و رادیو جوان در دروان اوج میشناسند. تا در رسانه ها و قشر جوان مخاطب به "مدیر خاطره ساز" معروف باشد و برکناری پر حاشیه اش از رادیو جوان نیز به یکی از اخبار مهم رسانه ها در زمان خودش بدل شود. وی از آنجا به مركز هنرهای نمایشی رادیو رفت. اما در آغاز سال 88 این مركز را هم ترك كرد و با ورود محسن رضایی به میدان انتخابات به عنوان مشاور و معاون هنری رسانه‌ای به او پیوست و اندک زمانی حضور در عرصه سیاست را هم تجربه کرد.
روی دیگر سکه گیل بادی اما مدرک دکترا در رشته هنر و سابقه تدریس این مدیر جوان در دانشگاه هنر است. اضافه شدن مسئولیت های وی در دانشکده سینما و تئاتر، نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه هنر و آثارش که در حوزه شعر و نمایش و داستان، به کارنامه وی به این روی سکه رنگ دیگری می بخشد. وی در حوزه های مربوط به جوانان فعالیت ها و تجربه های عینی و قابل رجوعی دارد.
گفتگوی ما با وی در یک بعد از ظهر آخر هفته در لابلای درگیری های کاری وی در مصاحبه با دانشجویان کارشناسی ارشد در شرایط ویژه ای در دفتر شخصی وی صورت گرفت. در یک استودیوی خنک همراه بدون نور و آلودگی صوتی و البته با طعم شربت آناناس!



-    تربیت یک نیرو در جامعه و برای یک فرد مسلمان به مفهوم عام چقدر در این بستر با سبک زندگی مرتبط است و چقدر تاثیر گذاری دارد روی یکدیگر؟

در این خصوص همیشه  یک نگاه پوسته ای و ظاهری بوده و هست و آن هم این است که خانواده در تربیت خانواده نقش عمده و اساسی دارد و یکی از محورهای تربیت بچه است و مدرسه یکی دیگر از محورها است و جامعه و فضای اجتماعی محور دیگر. تمام این محورها در موقعیت های اجتماعی مختلف تعریف شده است که انسان میتواند در آنها ارتباط و تعامل بین فردی داشته باشد. و در کنش و واکنش ها آموزه هایی برای یاد گیری برای او به ارمغان خواهد داشت. این نگاه سنتی جامعه شناختی غرب گراست نسبت به انسان. انسانی که باید تحت تاثیر فضا و موقعیتی تبدیل به یک انسان با دورنگاه آرمانی بشود. در این نوع نگاه تربیتی اکتسابی وجود دارد که حرکت خودش را تنوع محور ادامه میدهد. اگر بیاییم این فضا و موقعیت را در حد ایده آل خودش ایجاد بکنیم. نیرویی را به جامعه اهدا می کنیم که حداکثر نیروی مودب و آداب دانی است نسبت به موقعیت های مختلفی که در آن هست. اما نگاه توحیدی چیز دیگری را اهدا میکند به این مجموعه که اگر نگاه توحیدی را اضافه بکنیم انسانی تکلیف گرا را در این اکتساب به جامعه معرفی میکنیم که این انسان تکلیف گرا با آن انسان تنوع محور یک تفاوت ماهوی و جدی خواهد داشت. این انسان تکلیف گرا تحت تاثیر حلقه خانوادگی به سمت فضا های توحیدی حرکت میکند و همیشه ناظری را بر حرکات و اعمال و رفتار خودش میبیند که آن ناظر نقطه پیوند او با تمام محیط و فضایی است که در آن دارد زیست میکند. و آن موقع دیگر ما نهاد های منفصل این شکلی را نداریم و باید به فکر پیوندهای سیستمی در جامعه باشیم. نگاه فلسفی در این موضوع را به ما میگوید که عالم تحت تاثر هندسه ای نظم پذیرفته است. پس ما اگر بخواهیم جامعه خودموان را منتج از هندسه عالم طراحی بکنیم باید جامعه از نظم پذیر از آن هندسه در فضای خودمان تعریف بکنیم با نگره توحیدی.

-    جایگاه و چیدمان و اثر گذاری متقابل اجزا در دو نظام یاد شده با هم چه تفاوتهایی دارد؟

ما در نگاه توحیدی تمام اجزا را داریم اما تمام اجزا محیط محور به حرکت خودشان ادامه نمیدهد. موقعیت محور نسبت به محیط عمل نمیکند. همه چیز را انسان محور نسبت به نگزره خودشان تنظبیم نمیکند. در این نگاه اگر انسان نظمی می پذیرد این نظم اکتسابی است برای زیست بهتر خودش. اکتسابی نیست برای زیست بهتر دیگران. یعنی الزامی وجود ندارد که بخواهد از 7 همسایه کنار خودش اطلاع داشته باشد. انجا الزامی وجود ندارد اگر دارد در خیابان یک قانون شکنی میکند این قانون شکنی در عالم هستی تاثیر وضعی خودش را بگذارد. بلکه به گونه ای است اگر قانون شکنی میکند تحت تاثیر محیط اجتماعی لطمه اش به خود شخص او وارد میشود. پس انسان توحیدی اگر هم اکتسابی در عملکردش وجود دراد در اثر عالم نگری است که در نگاهش است. او عالم را موثر در کل سیتم و خودش را موثر در عالم میبیند. اما انسانی که تحت تاثیر فضای اکتسابی اومانیستی دارد حرکت خودش را ادامه میدهد رفاه خودش را برترین و عمده ترین موقعیت  وفضا برای ادامه زیست خود می بیند. برای همین است که نیرو , جوان و فضا و موقعیت در جهت این است که یک آدم تک ساحتی به وجود بیاید که بتواند در یک موقعیتی کمک بکند به یک رفاه جمعی که در آن موقعیت میتواند خودش هم تعریف بشود.
پس ما از نظر نوع نگره و نظریه از همان جا وقتی جدا میشویم ممکن است واژه هایی را به استخدام بگیریم (مثل خانواده و محیط و مدرسه و..) اما از همان جا چون زاویه دیدمان متفاوت است از همان جا تفاوت جدی و ماهوی داریم در تنظیم دنیاهای خودمان. دنیای ما با دنیای دیگری که آن طرف دنیا که در غرب دارد زندگی میکند کاملا متفاوت است. در آن فضا اگر به رفاه کسی خدشه ای وارد بشود بالاترین لطمه به آن آدم است. در چنین تربیتی اگر رفاه هر مسلمانی در هر گوشه دنیا خدشه ای وارد بشود ضربه ای به عالم اسلام وارد شده. در آن نوع نگره اکتساب در موقعیت های تعریف شده از نظر فضاهای اجتماعی و در قوانین جزء گرا است. و این طور است که شما وقتی وارد فروشگاهی بشوی یک پولی در یک دستگاهی می اندازی و چرخی رها میشود و شما میروید خرید می کنید دوباره چرخ را میگذارید و پولتان را پس میگیرد. و  در این نوع نگاه اکتساب و ارزشیابی جای دیگری دارد اتفاق می افتد. در این نوع نگاه تقوا دارد فضای بازدارندگی ایجاد میکند که ما وارد هر حریمی نشویم. انجا قوانین اجتماعی جزء گرا دارد این کار را انجام میدهد. پس تربیت تحت تاثیر یک گزاره جدی انسان شناسان است که باعث میشود نظریه ها را از هم جدا کند و انسانی که ما بخواهیم تربیت کنیم که بخواهد در محیط اسلامی حیات خودش را ادامه بدهد و بروز  وظهور داشته باشد با انسانی که در محیط غرب بروز و ظهور دارد کاملا متفاوت است. حتا برخی اندیشمندان به نظر من به غلط در تب شان نوشته اند روی زبان خیلی از آدمها هم افتاده که "من در اروپا مسلمانی دیدم، مسلمان ندیدم و آمدم اینجا مسلمان دیدم، مسلمانی ندیدم." چرا ایجا مسلمان می بینیم و مسلمانی نمی بینیم چرا در آنجا نظم اکتسابی عجیب و غریبی می بینیم در اینجا نیست؟. در اینکه ما در خیلی از موقعیتها از خودمان غافل شده ایم شکی نیست. اینکه ما در موقعیتهایی به نظرگاه خودمان که چشمه زلال عالم هستی است توجه نداریم و نگره خودمان را بر آن اساس تنظیم نمیکنیم شکی نیست. در اینکه ما نسبت به موقعیت اجتماعی خودمان و حرکت وضعی بسیاری از اعمال خودمان بی توجهیم شکی نیست. اینکه ما نسبت به آن بی توجهیم که به قول قدیمی ها "از هر دستی بدهی از همان دست میگیری" شکی نیست. و ما نسبت به آن بی تجهیم که خداوند همه جا هست و به خاطر آن فرد نمی تواند جایی را پیدا کند که بتواند در آن مرغی را سر ببرد که دور از نظر خدا باشد شکی نیستو اینکه بعضی می روند مرغ را سر می برند و می آیند پیش استاد می گیوند ما بردیم پشت دیواری سر بردیدم که کسی حواسش به ما نبود . بعضی از ما به این بی توجهیم که خداوند از رگ گردن به ما نزدیک است در این هم شکی نیست. حتا خواص هم. اما باید توجه به این داشته باشیم که نوع نگره ما یک چشمه زلالی است شاید مثل چشمه تسنیم. شاید هارونی را نیاز داریم که کمک حال ما باشد و سرآهنگی بکند و  بتواند ما را از این حوزه نجات بدهد . هارون های درونی که کنار موسا وجود داشته باشند و بتونند آدم ها را از موقعیت های سخت نجات بدهند. این است که ما در موقعیت های سیاسی اجتماعی خودمان بدون توجه به فضا و موقعیت و حتا نقش تنفس ما در فضای وضعی عالم, بنشینیم بدگویی داشته باشیم و فضاهای سخیفی را به وجود بیاوریم. ما نسبت به سرچشمه های اصلی مان کاهلی و بی توجهی میکنیم. اگر در این موقعیت انسان شناسانه واقعا بخواهیم با نگره تربیتی خودمان برخورد کنیم این نگره تحت تاثیر فضای توحیدی شکل میگیرد و اکتساب آن در فضایی که باید تکلیف محور به حرکت خودش ادامه بدهد با اکتسابی که تحت تاثیر نگاه تنوع محور دارد حرکت میکند کاملا متفاوت است.

-    تفاوت سبک زندگی ها در کجاست؟ جایگاه نیازهای جاری در سبک زندگی بومی ما کجاست؟

هر نوع لایف استایلی که بخواهد بر این اساس طراحی بشود میتواند سازگاری داشته باشد با موقعیت ما در غیر این صورت سازگاری ندارد. به همین خاطر است که بسیاری از معاندین و مخالفین با این فکر تلاش دارند با تغییر لایف استایل، در جامعه ما را  تغییر ایجاد بکنند. به چه شکل؟  اسلامی که میتواند رفاه زده و تنوع گرا باشد. اسلامی که میتواند راحت طلب باشد. راحتی و رفاه فرق دارد با راحت طلبی. در راحت طلبی شخص محوری وجود دارد. اما در احتی و رفاه ما همان حضرت رسول (ص) را داریم که برای هر انسان مسلمان مرکب و منزل و حقوق مکفی را در احادیثش می آرود. ما هم  رفاه داریم اما رفاه زدگی نداریم. ما امامی را داریم که وقتی میخواهند پرده های جماران را عوض کنند و قتی می بیند میگوید کی گفته پرده عوض بشود؟ همان قبلی ها را بیاورید. از آن طرف حضرت رسول در اوج دل دادگی به خدا و آزادگی آن سه خصلت را قائل است اما از هرگونه اسرافی جلو گیری میشود. چرا؟ چون انسان تکلیف گرا انسان متعادل است. انسانی است که به زیست خودس برای تکامل در جامعه توحیدی دارد فکر میکند. نه اینکه در جامعه تنوع محور فقط برای رفاه خودش فکر کند. و چون این دو با هم فرق دارند سبک زندگی شان هم از سرچشمه و زاویه دید و هدف گذاری و افق با هم اساسا فرق دارد.

-    می رسیم به باز تر شدن دایره سبک زندگی در ملموسات و دستور العملهایی که باید به آن توجه کرد.

ما در این موقعیت دو نوع نگاه داریم. حکمت فاصله بین فلسفه  اخلاق است. کف یک موضوعی میشود قانون. قوانین جزء گذای غرب این در موقعیت را ملموس و عینی مسشخص میکند که شما از هر ملموس و عینی بخواهید فاصله بگیرید قانون شکن محسوب میشوید یا یه ضررتان تمام میشود. مثا شما از 4 بعد از ظهر به بعد میتوانید کار کنید اما باید 60 درصدش را مالیات بدهید. یا در اسپانیا یک مسجد به خاطر حضور جمعیت نماز گزار که تعدادشان بیش از ظرفیت ثبت شده برای آ ن ساختمان است، تعطیل میشود! حالا در یک موقعیتب مثل ما شما مختارید بر اساس عقل و منطق و سیره و قرآن در مورد خودتان تصمیم بگیرید. مثلا لطمه زدن انسان به خودش گناه است. شما میخواهید بیش از حد کارکنید؟ لطمه وارد میشود؟ باید تصمیم بگیرید. این اختیار از سر فخری است که برای انسان وجود دارد. نسبت به این است که می گوید: ای انسان! عقل به تو دادیم. اشرف مخلوقات شدی. حیوان ناطق هستی. (نطق به معنای عقل) نیاز به قفس نداری. در عین آزادگی باید بندگی کنی. حالا خودت را پیدا کن.

-    دایره ارزش گذاری و نظام جزا و پاداش را باید کجای این دو نوع سبک زندگی قرار داد؟

کف ملاک ها قانون است.  مثلا اگر شما یک کار اخلاقی انجام دهید جا میخواهد رسیدگی بشود. یا اگر یک کار غیر اخلاقی انجام بدهید کجا میخواهد رسیدگی بشود؟ اگر در حدی باشد که قانون شکسته بشود جرم محسوب میشود. اگر در حد آن نباشد کجا حساب میشود؟ هیچ جا. تنها نوع نگره ی توحیدی است که به ما کمک میکند و مارا مختار میکند تصمیم بگیریم نسبت به خیلی چیزها در عین بندگی. و میدانیم که هیچ چیزی بدون محاسبه نمی ماند. در مقابلش میبینیم که یکی از دوستان میگفت در هلند ما بر حسب عادت مالوف ایرانی ها یک چیزی را درست کرده بودیم و بردیم در خانه یکی از همسایه ها. و پلیس اجتماعی آمد در منزل ما که شما چه حقی دارید که این کار را کردید؟ در خیلی جاها چنین چیزهایی وجود دارد. لایف استایل ما یقینا باید با نگره خود ما شکل بگیرد و آن نگره هم یک نگره توحیدی است. نگره ای که هدف و برنامه ریزی برای رسیدن به هدف در آن هست. افق روشن دارد. نظارت و ارزیابی و ارزش یابی هم دارد. ما باید هدف گذاری بکنیم برای رسیدن به یک جامعه مطلوب دینی. و این  فقط کار مردم نیست. کار سیاست گذار ها و حکام جامعه دینی هم هست.
مردم در فضاهای اجتماعی نقش پیوندی را دارند برای رسیدن به یک سیستم. آنها عمل کننده اند. سیستم بدون نظم هم نمیشود. چون ما هرچیزی که میگیریم باید منتج از عالم هستی باشد. عالم هستی بر اساس نظم است. نکته سوم تعیین راهبرد ها برای رسیدن به آن افق روشن است. نکته چهارم افق مشخص است که افق توحیدی است. نکته پنجم نظارت ما بر روی خودمان است. نکته ششم این است که تمام ما روزی ارزیابی می شوند و همان اعتقاد به روز حساب و قیامت است. نکته هفتم این است که بعد از ارزیابی ارزش یابی میشوند و ارزش آن ها مشخص میشود.
تمام این مراحل درنگاه  غربی و نگره اومانیستی هم هست.  اما تمام این مراحل در دنیا تعریف میشود و اتفاق می افتد. و نتیجه آن در چارچوب این عالم دیده میشود. برای همین سبک زندگی ما هم متفاوت است.


-    جمع بندی بحث سبک زندگی را بفرمایید لطفا.

در هر حال این نوع نگره ها هرکدام یک زندگی متفاوت را پیش روی انسان میگذارند.  پس هرکدام یک سبک متفاوتی هم دارند. ما میتوانیم اسلامی داشته باشیم که رفاه زده باشد؟ نه. اسلام با آن مخالف است. پس اگر ملاک اسلام باشد و رفاه زدگی ببینیم می فهمیم که این اسلام ناب نیست. برای همین به راحتی می توان سبک های مختلف را با این نوع نگره ارزیابی کرد در این چارچوب. مثلا درباره لاابالی گری و بی توجهی به حقوق دیگران و هم سایه و اسلام شخصی در اسلام جایی ندارد. ثروت اندوزی بی توجه به جامعه جایی ندارد. ملاک داریم.  هم فقهی و هم اخلاقی و هم توحیدی اساس بندگی و ملاک این هاست  پس اساس اختلاف ما در سبک زندگی سرچشمه فکری ماست. و این ما را به حوزه ای هدایت میکند که اسلام فردی نیست و تاثیر نفس یک انسان در عالم هستی میتواند اتفاقی را پیش بیاورد یا باز دارندگی را در باره حوادث مهم به وجود بیاورد در دنیا. 

-    سبک زندگی و اثراتش را گفتیم حالا تعریف درست از کادر سازی چه تعریفی است؟

ما اگر جامعه ای داشته باشیم که ملاک ها معیار هایش و سبک زندگی اش بر اساس سرچشمه فکری مان شکل گرفته باشد و در بستر و دامن این جامعه آدمهایی به وجود می آید که نگاه و درک سالم از تفکر خودشان دارند. مثلا ما میگوییم رسانه دینی ولی وقتی بستر اجتماعی دینی نداشته باشی چگونه میخواهی رسانه دینی داشته باشی؟ وقتی ارتباطات اجتماعی درست نداشته باشی چطور میتوانی رسانه های دینی داشته باشی. وقتی سبک زندگی دینی نداشته باشی چگونه میتوانی کادر مناسب بسازی برای کشور. ما به این زمینه نیاز داریم که بدون شک بحث عمده ای است برای پشتوانه های کادر سازی.در این خصوص با مثال های متعددی رو برو میشویم مثلا  می بینیم وقتی گروه میرود به فلان شرکت ژاپنی می بیند در سه ردیف پشت سر هم به ترتیب مذاکره کننده ها نشسته اند. وقتی می پرسند که اینها چه کسانی هستند؟ گفتند ما مسئولین فعلی هستیم. اینها معاونین ما هستند که جانشین ما میشوند در آینده نزدیک و آنهای دیگر مدیران ما هستند که جایگزین این معاونین میشوند. این یعنی طراحی یک سیستم برای پرورش آدمهایی که به درد آن شرکت خاص و ماموریت خاص میخورند. یعنی ما اگر سبک زندگی تعریف شده داشته باشیم سیستمی خواهیم داست که در دامن این سیستم آدمهایی پرورش پیدا میکنند که در مسیر درست آن نگره حرکت و پرورش پیدا میکنند.
میگویند گورباچف وقتی 5 ساله بوده حرب کمونیست رفته در یکی از روستاهای اطراف سن پترز بورگ این را پیدا کرده و آورده از همان موقع تحت آموزش قرار داده به خاطر اینکه رهبری حزب را بعدا به او بسپارند. ببینید در یک اندیشه ایدئولوژیک به این فرمی رسیده اند که نفری را برای این موضوع پرورش بدهند. اما آن نفر دارد پرورش میدهد. اسلام نگاهش به جامعه سلام نبوی است آن نفر باید در بستر جامعه دینی اسلامی شکل پیدا کند نه در بستر یک حزب و گروه و دسته و جای ویژه.
من گاهی این مسائلی را که میبینم که مدارسی را جدا میکنند و اسمش را می گذارند مدارس اسلامی مختلف واقعا به این فکر میکنم کسی که پول ندارد و زمینه اجتماعی قوی ندارد و میخواهد بچه اش را بگذارد مدارس دولتی پیام پنهانش این است که هرکس به فکر خودش باشد و ما مدارسی را جدا کرده ایم و دیگر کاری با بقیه آدمها نداریم. 
 
-   این دقیقا بحثی است که از آن با عنوان پرورش گل خانه ای یاد میشود. نظر شما درباره آن چیست؟ اینکه نیروهای محدودی را در یک فضای بسته و ایزوله و تحت نظر پرورش بدهند.

ما سه دسته تربیتی در جامعه باید داشته باشیم. گاهی با نظر و مبنا مواجه ایم. گاهی با فنون و گاهی با تربیت. یعنی سه دسته تربیتی و مهارتی و نظری. اگر برسیم به جایی که بابت نیاز هایی تخصص هایی را احتیاج داشته باشیم در این سه عرصه دست به چنین کار گل خانه ای بزنیم ایرادی ندارد و در همه جاهم دارد اتفاق می افتد. مثلا ما نیازی داشته باشیم به پزشک خاص و بگوییم از دبیرستان باید با آدم های خاص علاقه مند کار کنیم تا برای ده سال آینده او را بتوانیم داشته باشیم. اما گاهی اوقات پیام و معنای پنهان بعضی از حرکات ما این است که جامعه و عام را نمیتوانیم پرورش بدهیم پس برای اینکه بر اساس قانون اساسی برای عموم سواد داشته باشیم مدارس عام دولتی را گذاشته ایم. حالا هرکس که پول دارد و موقعیت دارد میتواند بچه اش را بگذارد مدارس خاص و در آنجا جور دیگری با این بچه برخورد بشود. به نظر من تبعیض است و این تبعیض نه تنها بستر را فراهم نمی کند برای بروز استعداها بلکه فاصله را زیاد میکند به شکل گل خانه ای برخی از اوقات ما نسبی و سببی مدیریت و کادر داشته باشیم. آقایی الان خودش رئیس یک دانشگاه است و برادرش ممکن است وزیر باشد و برادر دیگری مسندی داشته باشد در شهرداری و خواهر زاده اش هم جای دیگر مدیر است.
مثال دیگر پدیده مشاورین جوان است که من بارها به آن اعتراض داشته ام. که یک جوان بیست و پنج شش ساله شده مشاور یک مدیریت عالی. این همه جوان در این مملکت در شهرها روستاهای مختلف سوالشان با درجه های مختلف دکتری و ارشد و مبتکر وخوب میگویند این مشاوران جوان چگونه انتخاب می شوند؟ و این سوال اسای است.اینها چگونه میخواهد نماینده جوان های جاهای مختلف باشند و مشکلات و مسائل آنها را بدانند؟ و جوابی هم داده نشده. من مشاور جوانی میشناسم که پدرش اگر رفات نداشته باشد با آن مسئول هیچ وقت مشاور جوان نمیشود و رشد هم میکند و می آید در مدارج بالا به تبع یک رفاقت و یک آشنایی. چه مکانیزمی داریم برای انتخاب؟

-    پس جایگاه حرکت هایی که تحت عنوان نخبه پروری صورت میگیرد کجاست؟

اینکه بشود یک جمعی را درباره مبانی فهمی شان کار جدی تری انجام داد را می شود این کار را کرد . تجربه شده در جاهای مختلف و ما خودمان در دانشکاه هم تجربه داشته ایم. اما اینکه در سطح کشور و بدون توجه جدی به پتانسیل ها و این نکته که فقط کسانی که باید پرورش پیدا کنند این تعداد و این چند نفر هستند غلط است و این اتکا، اتکای غلطی است و این نوع اتکا است که آدم را به فکر فرو میبرد و تبعیض جدی میتواند ایجاد کند و اتکاهای قشری و بسته از نظر فکری است. درصورتیکه اگر ما در مدارس مان مکانیزمی داشته باشیم که استعدادهای بچه ها شناخته بشود. وضع فرق میکند. الان بچه های ما به شکل علامت سوال وارد مدرسه میشوند و مدارس ابتدایی ما به شکل نقطه آنها را پس میدهد به جامعه! چون اینقدر نکن و بشین و اینور کن و آن ور کن و بگذار و بردار دارد که دیگر به کشف استعداد ها نمیرسد.

-    برای تاثیر گذاری و پرورش و تربیت نیرو چه دوره ای و چه سنی تاثیر گذار تر است؟

اسلام در همان سبک زندگی اش برای بسته شدن نطفه هم برنامه دارد. از قبلش تا مراحل دیگر. بیشترین رشد تربیتی را بچه میتواند تا سن 7 سال داشته باشد. تا سن 5 سال می تواند 5 زبان زنده دنیا را یاد بگیرد. و برای تمام این دوره اسلام برنامه دارد و اگر درست عمل بشود تاثیرش را می گذارد. باید جوری بچه را هدایت کنیم به سمت نماز که خواند که نماز خوان بشود و فهمش نسبت به نمازش افزایش پیدا بکند و ان فهم نگهش دارد نه اینکه اجبار نسبت به نماز.

-    این یعنی نیاز به برنامه در تمام سنین .

توجه روی برنامه ریزی زندگی از جمله امهات پرورش نیرو و کادر سازی است و ما باید برای جامعه چنین برنامه ای داشته باشیم. مگر امکانات معنوی ما در تمام ایران یکی است؟ مادی را کار ندارم. مگر سطح فهمی و درک ما از تمام خانواده ها در ایران یکی است؟ چه کرده ایم که نظام و سیستم به وجود بیاد که به نسبت در شهرهای ما عدالت توزیعی برقرار بشود به تعبیر مقام معظم رهبری؟ که بتواند جامعه را برای رسیدن به مقصدش کمک کند.
اینها سوالاتی که هست. و خیلی از اوقات و در خیلی از موارد قشری گری آفت عملکرد ماست.

-    اولویت مجموعه ها برای پرورش نیرو در عرصه های متفاوت و توان مند سازی آنها در زمینه های گوناگون را چطور ارزیابی می کنید؟

هر مجموعه بدون شک نیاز ها و اهدافی را برای خودش تعریف کرده. و برای رسیدن به اهداف و توجه به نیازهای خودش می نشیند و برنامه ریزی می کند. مهم این است که تکثر این مجموعه ها اینقدر باشد و اینها اینقدر در دسترس باشند که حالا آدم ها هم بر اساس نیازها و علاقه مندی و میل خودشان یک مجموعه را انتخاب کنند. مثلا توی مدارس چقدر ما امکان این را داریم و وضوح مشخص در شکل گیری انجمن ها و مجموعه ها و فضاهای مختلف داریم که استعداد بچه ها برزو پیدا کند. به نظر من ایردای ندارد که مجموعه ها نسبت به اهداف خودشان عمل کنند اما دو چیز را باید هم مد نظر قرار بدهند. اول نظام و سیستم. یعنی در یک نظام مشخص که کشور دارد همه باید عمل کنند. و دوم نظم.  یکی از دوستان که از آلمان آمده بود می گفت من دارم میدوم دنبال مشکل اداری بر سر یک قطعه زمین که دارم. گفت من سه شب است که دارم فکر میکنم ما در زبان آلمانی واژه ای معادل پی گیری نداریم! بعد از سه روز رفته بود در همان داره روز چهارم به یک چیز جالب برخورد کرده بود که آن اداره یک واحدی دارد تحت عنوان پی گیری های عمومی! وقتی نظم در یک نظام و سیستم درست عمل نمی کند ما مجبوریم شصت تا واحد تحت عنوان های مختلف راه بیندازیم که فضا را مواظبت کند. درصورتیکه یک کار یا می شود یا نمی شود. اینکه ما اصرار میکنیم که کاری بشود و هزار یک مورد را وسط می اوریم و آشنایی و اینها که یک کار نشدنی بشود، شده جزو تربیت و سبک زندگی ما و این نشان میدهد ما نظام و سیستم عملکرد نداریم در بسیاری از ادارات. اگر داشته باشیم ان نظام تمام مجموعه ها را میتواند با هم هماهنگ کند که مجموعه ها هرکدام نشانه هایی باشد که در آن سیستم عمل کند و این نشانه ها وقتی کنار هم قرار گرفتند تبدیل به یک جغرافیای بزرگ بشوند که فخر ایران باشد و این نگاه سیمرغی است که هر کدام از این نشانه ها جایی را پر کنند که جای آنهاست.  و در نهایت بدانند جوری دارند عمل می کنند که اهداف نظام ابران را دارند محق میکنند. و در یک جهت حرکت کنند. ما چون سیستم ندارم گاهی زحمات هم دیگر را خنثی میکنیم حتا نگاه قشری ما را می اندازد در مبارزه و رقابت های منفی . اینها همه لطمه میزند و باید برای آن فکری کرد.

گفتگو از: محمد مهدی شیخ صراف
یا علی مدد