رو در رو با رضا امیرخانی در باب ازدواج و زندگی مشترک / قسمت سوم(پایانی)
كودك، يعني ديدن روزي يك معجزه
گفتگو از: محمد مهدی شیخ صراف
این قسمت ادامه بحث پیرامون مراسم های گوناگون ازدواج بوده و در نهایت به زندگی مشترک و تولد فرزندان ختم می شود. امیرخانی با توجه به دید متفاوتش در مسایل گوناگون موضوعات را به شکل هنرمندانه ای مطرح می کند. لازم به ذکر است چون این سه قسمت مصاحبه در یک جلسه تهیه گردیده برای فهم بهتر موضوعات دو قسمت قبل مصاحبه را مطالعه نمایید.
- فکر می کنید شناخت از همسر را اگر بخواهیم دوران بندی کنیم، چه بخشی از آن در خواستگاری، چه بخشی در دوران عقد و چه بخشی از آن در دوران زندگی مشترک اتفاق می افتد؟ می توانیم از مثال ساختمان و زمین هم استفاده کنیم!
بله به نظرم اینجا بهترین جاست برای استفاده از آن مثال. تصور من این است که شما در مراسم خواستگاری که در ایران مرسوم هست فرصت خوبی دارید برای آشنایی با خانواده ها و در آشنایی با خانواده ها می توانید میوه ی آن درخت را حدس بزنید. یعنی می توانید حدس بزنید که خیلی اتفاق عجیبی است که از درخت گردو میوه پرتقال دربیاید. بنابر این اگر رفتید در مراسم خواستگاری و درخت گردو دیدید در خانواده باید حدس بزنید که شما دارید با یک گردو ازدواج می کنید. به علاوه اینکه اگر بو و طعم پرتقال را احساس کردید، این شبیه همان زلزله ای است که من احساس نکردم. خیلی نمی شود به این احساسات واقعاً ارزش نهاد و خیلی جدی گرفتشان. من تصورم این است که مراسم خواستگاری فرصت خوبی است برای شناخت خانوداده ها. بعد از ازدواج شما تازه با خصوصیات واقعی شان آشنا می شوید. فکر هم نمی کنم پیش از ازدواج این فرصت در شرایط زیستن ماها محقق بشود که ما با واقعیت همسرمان آشنا بشویم.
- در دوران عقد چطور؟
حتی دوران عقد هم دوران مناسبی نیست. اگر چه خیلی بهتر از دوران پیش از عقد است. به دلیل شرایطی که ما در آن زندگی می کنیم پیش از عقد هم به نظرم شناخت به خصوصی بین دو طرف اتفاق نمی افتد. همینطور که من سعی می کنم مقداری ادا در بیاورم و مقداری خودم را در آن شرایطی که فکر می کنم بهتر است نشان بدهم حتما شریک من هم مشغول این کار است. زندگی واقعی از زیر سقف آغاز می شود. حتا در دوران عقد هم خیلی چیز های زیادی پیدا نمی شود. یک سری از هنجار های خیلی رو پیدا می شود که خوب سعی می کنیم آنها را یکسان کنیم و سعی می کنیم به همدیگر نزدیکش کنیم. اما اصل زندگی از تکه ای است که زیر سقف می رویم. برای همین برای آن فاصله دوران عقد تا ازدواج خیلی شان زیادی قائل نیستم و فکر می کنم هر چه کوتاه تر باشد بهتر است. در مثال همان زمین و ساختمان این دورانی است که شما زمین را انداخته اید و هیچ کاری رویش انجام نمی دهید.
- اینجا مضمون حدیثی از حضرت امیر علیه السلام یادم می آید که در کتاب های دینی دبیرستان بود و می گفتند از «سبزه مزبله» بپرهیزید. بعد پرسیدند سبزه مزبله چیست؟ گفتند دختر زیبا رو یا خوبی که در خانواده نا سالم پرورش داده شده باشد. این فکر کنم موید همین بحث است.
بله همان گردو و پرتقال است. از گردو پرتقال در نمی آید. یعنی سبزه هم اگر در مزبله دیدید باید بدانید یک جایی شما دارید اشتباه می کنید. و چشم آدمی زاد در آن زمان امکان دارد سبزه هم در مزبله ببیند. یعنی در فرمایش حضرت امیر این نکته به نظرم مستتر است. که اصولا ممکن است سبزه در مزبله دیده نشود. اما همانطور که می گوید "حب الشیء یعمی و یصم" چشم آدم ممکن است سبزه هم در مزبله ببیند. شاید سبزه دیدنش در مزبله یا ممکن نباشد یا اتفاق نادری باشد.
- اینجا همان خانواده که بعضا به آن انتقاد می شود کمک می کند که این دید اصلاح شود؟
بدون شک. مهم این است که آدم استقلال داشته باشد اما این استقلال به معنای حذف که نیست.
- ما با یک مشکلی مواجه ایم، الان جوان های دانشجو و حتی دبیرستانی حس بزرگ بودن بهشان دست می دهد یا همان حس کاذب بلوغ اجتماعی و خودشان سریع انتخاب می کنند و قرار و مدارها را هم حتی دو نفری ممکن است بگذارند و بگویند ما ازدواج می کنیم و با خانواده هم حلش می کنیم و بعد تازه این تصمیم را به خانواده اطلاع می دهند. فکر می کنید این ناشی از چیست؟ چه اتفاقی افتاده؟ شما که می گویید جوان ها در آن سن بلوغ اجتماعی ندارند پس چرا این اتفاق می افتد؟ چرا فکر می کنند که دارند؟
برای اینکه وقتی شما تا سی سالگی تان بلوغ اجتماعی نداشته باشید مقایسه یک آدم 18 ساله با یک ادم 28 ساله به آدم 18 ساله این قدرت را می دهد که احساس کند او هیچ فرقی با آدم 28 ساله ندارد. یک آدم 28 ساله که تجربه زندگی ندارد با یک آدم 18 ساله که او هم تجربه زندگی ندارد این ها خیلی شبیه اند به هم دیگر. این به آن 18 ساله این غرور کاذب را می دهد که من هیچ فرقی ندارم با او. راستش را بخواهید خیلی هم بی جا نمی گوید. گاهی وقت ها درست هم می گوید. او نگاه می کند اگر من قرار است بروم دانشگاه عقلم زیاد شود که خوب می دانم نمی شود. اگر قرار است من بروم دانشگاه تجربه زیستنم زیاد بشود که نمی شود. پس چه چیزی است اینجا که من را با او باید متفاوت کند؟ اگر او عقلش برسد من هم عقلم می رسد.
- اینکه خودش را از خانواده بالاتر می داند و حتی جلوی خانواده می ایستد و می گوید من خودم تصمیم گرفته ام چه؟
به نظرم نداشتن همین است. یعنی این که در فرهنگ ما این اتفاق نیفتاده که ما باید تجربه زیستی داشته باشیم. او نگاه می کند در سی سالگی هم باز اگر بخواهد به نظر خانواده باشد باز هم باید از ایشان پول تو جیبی بگیرد پس او بین خودش و ده سال بعد خودش هیچ تفاوتی نمی بیند. حال آنکه اگر واقعا زندگی اش را رفت سمت اینکه استقلال مالی کسب کند در این سیر خیلی چیزها را بدست می آورد. من خیلی اش را در همین قصه می بینم آقای شیخ صراف. وقتی استقلال مالی نیست. این نگاه می کند من الان 18 سالم است، 28 سالگی هم باید بیایم از این بابا پول بگیرم دیگر! خوب من الان دارم می گویم من این را می خواهم. 28 سالگی هم که خیلی فرقی نکرده ام. تو که می خواهی بدهی خوب الان بده! ولی اگر این رفت و ما بهش یاد دادیم تو اول باید استقلال مالی پیدا کنی بعد می توانی بیایی راجع به ازدواج صحبت کنی این خودش در طول این مسیر تجربه زیستن پیدا می کند. آن وقت خودش بزرگ می شود و بزرگ تر از قبل. اما در شرایطی قرار می گیرد که ارزش خانواده اش را می فهمد. من فکر می کنم ما کلاً این را حذفش کرده ایم. یعنی الان واقعا آدم ها پول تو جیبی بگیر می مانند تا بمیرند! و همه هم دنبال این اند.
- درباره مشکلات و بروز آنها در زندگی مشترک چطور؟
من باورم نمی شود که در دنیا زندگی بدون مشکلی وجود داشته باشد. زندگی تمام لذتش به مسائل و حل مسائل است. این اصلا لذت زندگی ماست. هر روز یک مسئله داریم. حالا بقیه اش همین حرف ها. اصلاً آرامش زندگی به این است که ما این همه مسئله داشته ایم و حلش کرده ایم. زندگی بی مسئله من اصلا نمی فهمم که چی هست. اگر نداشته باشد هم خودمان درست می کنیم! یک دعوایی می کنیم با زن مان که امشب برویم بیرون! یک چیزی بیفتد که برویم درستش بکنیم! زندگی همین است. به نظرم زندگی یعنی مسئله و حل مسئله.
- همان شیوه حل مسئله خودش مسئله است دیگر!
بله! اما این را شما باید در جای دیگری بدست می آورده اید. همه اش در دل زندگی بدست نمی آید. آدمی که رفیق نداشته در زندگی اش و با رفیقش دعوا نکرده و بحث نکرده و کتک کاری نکرده حتماً در ازدواج بیشتر دچار مشکل می شود. تا یک کسی که آدم رفیق بازی باشد.
آدم های صفر و یکی، آدم هایی که خیلی مطلق نگر هستند حتماً در زندگی بیشتر دچار مشکل می شوند در عین حال آدم های بی اصول هم خیلی زیاد دچار مشکل می شوند. زندگی مال آدم هایی است که مراحلی از انسان کامل شدن را گذرانده باشند. خیلی مهم است که آدم یک سری مراحل را رد کرده باشد و بعد جرات ازدواج پیدا کند.
- شما فرزند دارید؟
بله! عليِ دو سال و نيمهاي داريم!
- تولد فرزند چه تاثیری می گذارد، چه تغییری در زندگی ایجاد می کند؟
خیلی زیاد است. کاملا زندگی عوض می شود. یک دنیای دیگری می شود. بسيار در روز دلم تنگ می شود برای علی. خیلی زیاد. بچه هدیه بهشت است به آدم. این جوری باید نگاه کرد. تولد فرزند یک هدیه آسمانی است. یک هدیه بهشتی. و بچه هر روزی که از زندگی اش می گذرد آرام آرام فاصله می گیرد از آن آسمان و به آن زمینی که ما برایش ساخته ایم نزدیک می شود. آن قسمت های اول تولد بچه که خیلی ها فکر می کنند سخت ترین قسمت هایش است، شیرین ترین قسمت های زندگی بچه است. بچه وقتی به دنیا می آید کاملا شما این حس را دارید که این بچه الان از هم صحبتی با فرشته ها جدا شده و گیر من مثلا بد ریخت خشن ابله افتاده. بعد هی آرام آرام این بچه بزرگتر می شود. در نگاه دیگران وقتی این می گوید بابا و مامان و دَدَ همه خیلی خوشحال می شوند ولی ما نمی فهمیم این بچه دارد هی از آن آسمان دورتر می شود و به زمین ما دارد نزدیک تر می شود. کل کیف مال وقتی است که این بچه هیچی نمی فهمد و همه اش انگار با آن عالم ارتباط دارد. من فکر می کنم که زندگی با یک کودک یعنی تجربه کردن روزی یک معجزه. یعنی هر لحظه ی بچه یک معجزه است. اگر کسی این را نفهمد فکرمی کنم پدر و مادر خوبی نیست. و این را که شما بفهمید آن وقت شما می فهمید دیگر پدر و مادر بودن خیلی کار مهمی نیست. همین نگاه کردن به معجزه است. واقعا همین است. ما بعضی وقت ها خنده مان می گرفت یک کسی هی می آید با ذوق تعریف می کند از بچه اش. حالا من احساس می کنم اینها کاملا حق دارند. بچه عین معجزه است. اینکه بچه دستش را می آورد بالا یک معجزه است. اینکه یاد می گیرد مثلا پشه را از روی صورتش براند یک معجزه است. واقعا معجزه خلقت است. به همین عظمت. خیلی خیلی تجربه بچه تجربه شیرینی است.کاملا دید آدم را نسبت به دنیا عوض می کند. دید آدم را نسبت به خانواده و پدر و مادرش هم عوض می کند. اینکه بعد از آن شما نه تنها نسبت به پدر و مادر خودت، نسبت به هر پدر و مادر احساس خضوع می کنی. و اینکه می بینی خداوند او را با خودش در مقام رب این دوتا را نزدیک به هم آورده و یکسان شمرده می بینم این هم واقعا اینها پروردگار هستند. یک همچین تجربه ای را هر پدر و مادری از سر می گذراند.
- ما وقتی به ازدواج فرزندهایمان می رسیم انگار یک اتفاق دیگری می افتد. خیلی ها آرزو های خودشان را در آن جستجو می کنند. خیلی از نظریه پردازها و مسئولین نسخه ای که برای مردم تجویز می کنند را برای بچه های خودشان قبول ندارند. وقتی از آنها در مورد قانون یا روشی که پیشنهاد می کنند می پرسیم که آیا حاضرید فرزند خودتان اینطور ازدواج کند؟ جواب اگر هم سکوت باشد به معنای منفی است. این را چطور باید تحلیل کرد اینکه به ازدواج فرزندانمان که می رسیم فضا فرق می کند؟
آدم تا وقتی که وارد زندگی نشده همواره منتقد جدی خانواده اش است. بعد از مدتی آدم تقریبا این را می فهمد آنها شاید نه الزاما همه اش با علم ولی قطعا با آن مهری که داشته اند بهترین بهترین نوع تربیت که در توانشان بوده را انجام داده اند. فکر کنم ما هم همین وضعیت را طی خواهیم کرد. خیلی هم جای ایده پردازی و نظریه پردازی نیست. من وقتی خیلی کودک بودم. سه چهار ساله که بودم. پدرم یک مجموعه كشاورزي راه انداخته بود. در مجموعه دو سه تا مهندس کار می کردند. یک روزی ما رفتیم وارد این مجموعه شدیم. تازه زمین را شخم زده بودند. در این زمین بزرگ که قهوه ای خیلی خوش رنگی بود پدر با مهندس ها مشغول صحبت بود. بعد رفتم توی حلقه بزرگترها پای پدرم را گرفتم و تکان دادم و گفت چیه؟ گفتم چقدر امسال کاکائو کاشته اید! اینها کی در می آید؟ بعد پدرم یک نگاهی کرد و گفت اینها همه اش یک هفته بعد در می آید. الان هنوز نرسیده. و این ماند در ذهن من. هفته بعد که من رفتم توی آن باغ، قبلش یک مقداری شکر ریختم توی نایلکس و برداشتم بردم سر زمین. شخم دیگر از بین رفته بود. خاک دیگر آن تازگی اش و آن حالت قهوه ای براق را نداشت. رنگ خاک شده بود. چون آفتاب خورده بود و آن نم از بین رفته بود. با این حال باز من گفتم ببینیم کاکائو اش چه شکلی است. رفتم یک مقداری از این خاک را ریختم توی آن نایکس و با شکر مخلوط کردم چون خیلی کاکائو و شکر دوست داشتم. انگشت زدم شروع کردم به خوردن. بعد دیدم که این انگار خاک است. گفتم نه! بابام گفته کاکائو است. باز خوردم بعد دیدم نه واقها این خاک است! در عالم بچگی تا سالها به این کار پدرم خیلی ایراد می گرفتم. وقتی بزرگتر شدم فهمیدم که این آموزه چقدر من را کمکم کرد تا هیچ وقت چیزی را در زندگی ام دیگر در بست قبول نکنم و هر چیزی را بروم سرغش تا فکر کنم. بعد تر که بزرگتر تر شدم دیدم پیاژه گفته هر آموزشی لذت یک کشف را از کودک می گیرد. و آن جاها بود که من فهمیدم پدر در نا خود آگاهش چه کار مفیدی کرده که نیامده به من بگوید پسرم! خاک را بر می گردانیم تا اکسیژن هوا در خاک برود و جای خاک رویین با خاک زیرین عوض شود! دیدم چقدر خوب که اینها را به من یاد نداد. من این ها را بعد تر مجبور شدم خودم یاد بگیرم. و بعد تر در مسیر آموختن چقدر نسبت به آموزه های معلمانم شک کردم و این چقدر کمک کرد تا من بهتر چیز یاد بگیرم. امروز من می فهمم که همان تربیت اگر چه خیلی قسمت هایش به صورت ناخودآگاه و بر اساس منش و مرام فردی این آدم بوده چقدر چیز مفید و مناسبی بوده. من فکر می کنم ما هم همین جوری با آن چیزهایی که تا حالا آموخته ایم بچه هایمان را تربیت می کنیم. نه با آن چیزهایی که قرار است نظریه پردازی بگوید. همان چیزها قطعاً درست ترین هم هست.
- حرف آخری یا سوالی اگر فکر می کنید من نپرسیده ام را بفرمایید.
نه. من هرچه بلد بودم گفتم!
تحلیل:
از نقاط قوت این مصاحبه می توان به مثال زیبای امیرخوانی در مورد زمین و ساختمان اشاره کرد که واقعا برای همه ی زوج های جوان جای تامل دارد.
والسلام