نگاهی گذرا به کتاب «هنر برای حقیقت»/ دسته‌جمعی کف زدن برایِ هنر!

هواللطیف

نگاهی گذرا به کتاب «هنر برای حقیقت»

دسته‌جمعی کف زدن برایِ هنر!

منتقد: محمدمهدی شیخ‌صراف


این روزها در میان تازه‌های بازار نشر و در میان کتب هنری اثری با عنوان «هنر برای حقیقت» به اهتمام رضا رسولی، منتشر شده است. نویسندگانِ این کتاب خود را به نوعی تبیین‌کنندهٔ راهبردی می‌دانند که دو سال پیش رهبرِ انقلاب در دیدار با عواملِ یک سریالِ تلویزیونی آن را مطرح کرد اما همچنان مغفول مانده است.

با نگاهی به عناوین، محتوا و اسامی‌ای که در فهرست و ابتدای کتاب دیده می‌شود به سادگی می‌توان دریافت محتوای کتاب کاملاً در حیطهٔ هنرِ متعهد و انقلابی است و در این میان تنها به نقلِ مطلب از شخصیت‌های محدود به این عرصه بسنده نشده است.

کتاب با حمایتِ سازمانِ بسیجِ هنرمندان و تحت نظر دکتر حسین قنادیان –رئیسِ این سازمان- منتشر شده است. لوگوی سازمانِ مذکور در پشتِ جلدِ کتاب درج شده و در شناسنامهٔ ابتدایی نیز آمده است که طراحی و تولیدِ آن بر عهدهٔ امور ارتباطات و بین‌المللِ سازمانِ بسیجِ هنرمندان بوده است.

با این اوصاف و قدری تورقِ کتاب می‌بینیم که این اثر مثل بسیاری از نمونه‌های مشابه صرفاً یک حرکتِ شخصی و جرقه‌ای در میان خیلِ کارهای دیگر در جبههٔ فرهنگ و هنرِ انقلاب نیست. همچنین یک کارِ سفارشی و برون‌سپاری‌شده که کابردِ اصلی‌اش صرفِ بودجه و پر کردنِ بیلان‌ها باشد به نظر نمی‌رسد. بلکه حرکتی حساب‌شده است که بر اساسِ نیازسنجی‌های به‌روز و با صرفِ یک ارادهٔ سازمانی انجام گرفته است. اصلِ این حرکت از سوی بسیجِ هنرمندان ارزشمند است اگرچه به فرم و نحوهٔ پردازشِ موضوعِ کتاب نقدهایی وارد است.

ساختارِ کتاب بر این مبناست که نظر اشخاصِ مختلفِ مرتبط به فضای هنر را دربارهٔ تعبیر «هنر برای حقیقت» جویا شده و آن‌ها را جمع‌آوری کرده است. نقلِ نظرها نیز در جای جایِ کتاب طی قالب‌های متنوعی طرح شده است.

به نظر می‌رسد تیمِ نگارندهٔ کتاب بیش از هر چیز به دنبالِ جمع‌آوریِ مجموعه‌ای پر از نام‌ها و نظراتی بوده است که از هر لحاظ متنوع باشد. این تنوع‌محوری هم در شکلِ مطالب در انواعِ قالب‌های میز گرد، مصاحبه، خبر، یادداشت و مقاله و هم در تضاربِ آرا و نظرخواهی از شخصیت‌های مختلف خود را نشان می‌دهد. البته این رویکرد که بیش‌تر مطبوعاتی به نظر می‌رسد تا علمی، در بخش‌هایی به توفیقِ کتاب در پرهیز از یک‌نواختی و خسته نشدنِ مخاطب کمک کرده اما باعثِ عمیق شدنِ محتوای آن نشده است.

اما این «جمع‌آوری» در هیچ جای کتاب تبدیل به «جمع‌بندی» نشده و این بزرگ‌ترین نقصِ «هنر برای حقیقت» است؛ زیرا سطح آن را از اثری که می‌توانست منبعِ درسیِ دانشگاهی باشد، به یک ویژه‌نامهٔ تخصصیِ مطبوعاتی تنزل داده است، چون محتوای درج شده از مهم‌ترین اتفاقی که ممکن بود برای آن بیفتد دور مانده است و این اتفاق همان استخراجِ محورهای مشترک و شاخصه‌های قابلِ اتکا از میانِ نظراتِ بیش از پنجاه هنرمند است.

آرا و نظریاتِ جمع آوری شده در نهایت باید با جمع‌بندی به تدوینِ یک نظریه، راهبرد یا الگوی منسجم می‌رسید که بتواند مورد رجوع و استفاده‌های بعدی قرار بگیرد اما این جمع‌بندی در هیچ جای کتاب دیده نمی‌شود و مهم‌ترین علتِ آن نداشتنِ یک روش‌شناسیِ علمی در تدوینِ کتاب است.

سوابق رضا رسولی نشان می‌دهد که یک داستان‌نویسِ توانا با چندین کتاب و یک مدیرِ میانیِ دولتی با سوابق رسانه‌ای است، اما به نظر می‌رسد هیچ‌کدام از این‌ها و حتی مدرک کارشناسی ارشدِ حقوق نتوانسته است به وی در پیدا کردن یک روش‌شناسیِ علمی برای تدوینِ جدیدترین کتابش کمک کند؛ روش‌شناسی‌ای که با وجودِ تمام زحماتی که صرفِ تدوینِ کتاب شده است، نه تیمِ مطبوعاتیِ پدید‌آورنده‌اش به آن توجه کافی داشته‌اند، نه سرپرست این تیم، وگرنه کتاب از آن چیزی که هست ارزشِ بسیار بیش‌تری پیدا می‌کرد.

در این حال، به نظر می‌رسد «هنر برایِ حقیقت» به تشویقِ دسته‌جمعیِ یک دیدگاه شبیه است، نه اثری تبیین‌کننده و علمی دربارهٔ یک موضوعِ مهم.

پایان خبر

در محاصرهٔ لوازم آرایش

هواللطیف

در محاصرهٔ لوازم آرایش

سال‌ها است نام خیابان ناصر خسرو با یک عبارت دیگر عجین شده؛ داروی نایاب قاچاق! اما اگر در هیاهوی بازار قدیمی تهران روزی از میدان امام خمینی در این خیابان به سمت جنوب روانه شویم همان‌طور که از میان ساختمان‌های قدیمی عبور می‌کنی پایین‌تر از کوچهٔ خراسانی‌ها و مسجد ثامن الائمه، نرسیده به کوچه و بازار معروف مروی، با قدری دقت می‌توانیم به مکانی راه پیدا کنیم که تقریباً تمام کتاب‌خوان‌‌ها بار‌ها با آن برخورد داشته‌اند و حتماً در گوشه‌ای از ذهن‌شان لانه کرده است. این نشانی برای بسیاری از این جماعت بوی اصالت و قدمت فرهنگیِ آمیخته با طعم مطالعه می‌دهد: تهران، ناصر خسرو، کوچهٔ حاج نایب.

دهانهٔ کوچه خیلی باریک است.  بعید می‌دانم حتا پراید هم بتواند از آن وارد شود. به عوض داخل کوچه پر است از موتورسیکلت و گاری‌‌های دستیِ حملِ بار. آن طرف خیابان، قدری پایین‌تر، روبروی همین دهانهٔ باریک، می‌توان عمارتِ معروفِ شمس‌العماره را دید که از پشت مغازه‌های بر خیابان، سرک‌کشیده و نظاره‌گر این شلوغی همیشگی است.

در ورود به کوچه، هیچ اثری از کتاب نیست. و همین، کسی چون من را به وارسی کردن آدرس و تابلوی آبی رنگِ سر کوچه وا می‌دارد. اولین چیزی که جلب توجه می‌کند دو مجتمع تجاری شلوغ و مغازه‌هایی است که کلیدواژهٔ مشترک همه‌شان «لوازم آرایشی، بهداشتی» است. و همین رنگ و لعاب زاید، سال‌ها است که طعم خوش کتاب و بوی کاغذ تحریر تازه بُرش خورده را خراب کرده است. انگار که مغازه‌‌های کتاب و دفاتر نشر را در انتهای این کوچهٔ بن بست به محاصره کشیده باشند.

پا به یک پاساژ قدیمی می‌گذارم. این‌جا همه چیز کهنه است و خاک گرفته. به جز کتاب‌هایی که در لفاف پیچیده‌اند و تازه از چاپ‌خانه آمده‌اند و هنوز بوی نویی می‌دهند. تابلویی توجه‌ام را جلب می‌کند: «کلیهٔ کتب قدیمی…» و همین مرا از راه پله فرسوده به طبقه دوم می‌کشاند. به انتشارات مرتضوی که بعدا می‌فهمم «به عنوان خادم فرهنگ کشور، ناشر برگزیده سال ۷۶ » شده است.

پشتِ تَل کتاب‌ها که با دقت روی هم چیده شده‌اند پیرمرد خوش کلامی را با عینک و محاسن سفید پیدا می‌کنم. حاج آقا چیت‌چیان. او ۶۳ سال است کار کتاب می‌کند: «ما در نجف کتاب‌خانه داشتیم. خواستیم رابطهٔ معنوی‌مان با حضرت حفظ شود برای همین اسم انتشارات را گذاشتیم مرتضوی.»

می‌پرسم بعد از این همه سال این‌جا در دل بازار هنوز رونق دارد؟ و پاسخ می‌شنوم: «بعضی مسائل رواج کتاب را کم کرد. البته اقتصاد هم اثر گذاشته اما بلاخره کتاب است دیگر. این کتاب‌ها ماندگار است. یکی مال هفت‌صد سال پیش است یا آن یکی هزار سال پیش نوشته شده. و ما این‌ها را تجدید چاپ و منتشر می‌کنیم. هرکدام مشتری خودش را دارد.»

با او که هم کلام می‌شوم ما را می‌برد به جایی دور در زمانی دور تر «ما در نجف درس طلبگی می‌خواندیم. ۱۴ سال آن‌جا مشغول بودیم. چون نمی‌خواستیم از وجوهات استفاده کنیم افتادیم به دندهٔ کتاب فروشی. ۵ سال آخرش را مغازه هم داشتیم. وقتی رفقا رفتند به آقای خویی گفتند فلانی کتاب‌فروشی باز کرده، گفتند خوب است، اگر جنبتین آن را مراعات بکند خیلی خوب است. منظورشان دو جنبهٔ درس و کسب بود. بعد عبدالکریم قاسم که روی کار آمد ما به ایران آمدیم.» و این پیرمردِ عاشق کتاب هنوز با ذوق و شوق کتاب‌های خوبش را به من معرفی می‌کند و دربارهٔ هرکدام نکته‌هایی می‌گوید. هرچه باشد او سال‌های سال در همین‌جا با این کتاب‌ها زندگی کرده است.

کتابی را نشانم می‌دهد: «تاریخ چهارده معصوم»  و می‌گوید «نویسنده‌اش از رفقای نجف ماست. حدود ۱۰ سال پیش مرحوم شد. چهار تا از کتاب‌های ایشان را خودمان چاپ کردیم.» و کتاب دیگر: «این یکی نوشته شیخ مفید است. به ده سؤال دربارهٔ امام زمان پاسخ داده»… «این کتاب خیلی شیرین است، درباره وقایع کربلاست» و… با چند کتاب در دست از مغازه خارج می‌شوم.

به کوچه که می‌رسم به تصادف وارد مغازهٔ دیگری می‌شوم که روی تابلوش نوشته: «انتشارات فلسفی» از فروشنده دربارهٔ آن‌جا و قدمتش می‌پرسم. با دقت جوابم می‌دهد: «این‌جا کلاً کتاب‌فروشی بود تا این‌که حدود ۱۲ سال پیش این پاساژ‌ها که ساخته شد و مغازه‌‌های لوازم آرایشی آمدند و حضورشان بی تأثیر نبوده. الان افرادی که آشنا نیستند این‌جا را پیدا نمی‌کنند. مگر این‌که آدرس داشته باشند و بدانند کوچهٔ حاج نایب کجا است. از سال ۳۸ تا حالا ناشر‌ها این‌جا هستند.»

سراغ ناشر‌ها و افراد سابقه‌دار را می‌گیرم: «انتشارات اسماعیلیان خیلی قدیمی است و آقای جمشید اسماعیلیان این‌جا است. آقای صبایی و انتشارات صبا هم همین‌طور. پاساژ دهقان و حاج آقای دهقان هم هست.»

در انتهای کوچه یک مسافرخانه قرار دارد. دیوار به دیوار مسافرخانه «نشر حفظی» است که بیش‌تر به «پوستر حفظی» شناخته می‌شود. آن‌ها بیست سالی است که آن‌جا هستند و مغازه‌شان پر است از ادعیه و رآن چاپ شده روی کارت‌‌های جیبی. روبه‌روی مسافرخانه نامی آشنا روی یک تابلو مرا به داخل مغازه می‌خواند. «انتشارات علمیه اسلامیه» که همان «کتاب فروشی اسلامیه» است. صحبت‌مان با آقای کتاب‌چی گل می‌کند. مؤسس انتشارات، پدر همین مرد خوش‌کلام است.  قدیمی‌ترین ناشر کوچهٔ حاج نایب سابقه‌ای ۱۲۰ ساله دارد.

دربارهٔ سابقهٔ حضور کتاب فروش‌‌ها در آن کوچه می‌پرسم: «اولین ناشری که این‌جا آمد ما بودیم. ما موقعی این‌جا آمدیم که این‌جا همه‌اش منزل مسکونی بود. و اصلا کتاب‌فروش و ناشر نبود. بعد، تقریبا از سال ۵۰ بازهم آمدند و مشغول شدند و در سال ۵۷ با تغییر حکومت توسعه‌اش بیش‌تر شد و در طبقات و داخل این پاساژ‌ها کتاب‌فروش‌ها بودند. حالا هم هستند و صورت کتاب دارد ولی دیگر فعال نیست. آن اوایل انقلاب خیلی خبر‌ها بود. حتا راه نبود که پیاده رفت و آمد بشود. به یک اوجی رسید و یک مرتبه هم سقوط کرد. اوج آن سال ۶۰ بود و بعد به مرور کم شد. دیگر مشتری خیلی کم هست. کتاب محدود و منحصر شده به قرآن و مفاتیح و مناجات با خدا و منتخب مفاتیح. خیلی کتاب‌ها دیگر چاپ نمی‌شود. چون باید سرمایهٔ هنگفتی گذاشت و بعد سالی ۱۰۰ تا از آن مصرف بشود. ولی در گذشته این‌طور نبود و همهٔ کتاب‌ها چاپ می‌شد. حالا با مصرف تعداد ۵۰ تا در سال هم که بود، ناشر به این فکر نمی‌کرد که بخرد یا نخرد، فایده می‌برد یا نه، جنبهٔ معنوی در نظر بود که این کتاب که ارزش‌مند است چاپ شود و در دست‌رس قرار بگیرد. رونق بازار هم به آن کمک می‌کرد. الان مدت‌ها است از آن حالت خارج شده.»

می‌پرسم: کتاب‌های درسی حوزه‌‌های علمیه که شما ناشرش هستید چه‌طور؟ مگر مثل سابق خریدار ندارد؟

«دیگر آن کتاب‌های قبلی که ما عمدتاً چاپ می‌کردیم مصرف نمی‌شود. حالا تلخیص شده و خلاصه‌‌ها کاربرد دارد. از یک کتاب چند هزار صفحه‌ای، سی‌صد چهارصد صفحه، آن هم از یک بخشی یا فصلی استفاده می‌شود و دیگر حالت جامع و کلی ندارد. الان مثل دانشگاه‌‌ها افرادی که درس‌های حوزوی را استفاده می‌کنند فقط به منظور این است که بخوانند و امتحانی بدهند و مدرکی بگیرند و آن دوره و ترم را رد کنند. این‌که واقعا مطلب را بخوانند و نظرات دیگران را بدانند و عمیق مطالعه کنند خیلی کم است.»

سؤال می‌کنم: فکر می‌کنید اتفاقی بیفتد که آن رونق برگردد؟

«بعید به نظر می‌رسد. به یک رنسانس نیاز دارد. آن هم به این که ظرف یک سال و دو سال و این‌که این آقا باشد آن آقا نباشد نیست. البته در گفته‌‌ها و پژوهش‌‌ها و جلسه‌‌ها و کنفرانس‌‌ها و توی رسانه‌‌ها پرداخته می‌شود. اما قوت و زور و قوه‌ای ندارد که اثر بگذارد. همان موقع هم همین‌طور بود. چون مستقیماٌ به توجه و درک مخاطب مرتبط است.»

صحبت به ماجرای نشر کتاب و مسائل آن می‌کشد و می‌پرسم اگر حیطهٔ نشر شما و ناشر‌های این‌جا عوض بشود و کتاب‌های جدید متناسب با امروز تولید و منتشر بکنید چه‌طور؟

«ببینید، آن‌هایی که جلوی دانش‌گاه تهران هستند در یک سبک هستند و ما در یک سبک دیگر. ما در سبک کتب حوزوی و حدیث و رجال و روایات و تفاسیر قرآن و کتب مرجع در فقه و اصول و این‌طور چیز‌ها هستیم. کتب جدید هم که آن‌ها منتشر می‌کنند یک بخش‌ به این مربوط می‌شود که وزارت ارشاد تا چند سال پیش یارانه و کاغذ یارانه‌ای می‌داد و آن تسهیلات و مشوق‌‌ها موجب زیاد شدن نشری‌‌ها شد. بررسی درستی هم انجام نمی‌دادند و وارد به کار نبودند. و اتفاقات عجیب و غریب زیاد می‌افتاد! بعد این حجم تولید در مصرف گیر می‌کرد و روابطی پیدا می‌شد تا این کتاب‌ها را خود ارشاد بخرد. این فروش به ضرب و زور بود و مصرف واقعی نداشت که مطالعه کننده بیاید دنبال آن کتاب.»

از کتاب‌فروشی بیرون می‌آیم. به ناصر خسرو که می‌رسم بر می‌گردم و پشت سرم را نگاه می‌کنم؛ به قدیمی‌ترین بازار عینی کتاب و نشر ایران که هنوز زنده است. اما لوازم آرایشی پشت شیشه و ویترین مغازه‌‌های ابتدای کوچه بدجور دهن کجی می‌کند. از کوچه می‌زنم بیرون. صدای اگزوز موتور سیکلت‌‌ها بر هر صدایی غالب است. می‌ایستم. کتاب‌ها را توی دستم جا‌ به ‌جا می‌کنم که منظرهٔ شمس العماره در قاب نگاهم می‌نشیند. و من فکر می‌کنم به حجم عظیم کتاب‌هایی که شاید دیگر هیچ وقت رنگ تجدید چاپ به خود نبینند.

اعترافات یک جنایتکار اقتصادی

هواللطیف

اعترافات یک جنایتکار اقتصادی

محمد مهدی شیخ صراف

شب لحاف سیاهش را روی تمام شهر انداخته. مراسم معارفهٔ نمایندهٔ جدید صلیب سرخ در ایران رو به اتمام است. بعد از صرف یک شام اشرافی طبق رسم معمول با کمک دختر جوان مترجم به نمایندهٔ جدید تبریک می‌گوییم و از صاحب منصب پیشین، به خاطر زحماتش تشکر می‌کنیم. دوست جوان‌مان، مستر کوت را در سالن کناری مشغول صرف دسر پیدا می‌کنم. با این کارمند لاغر اندام سوئیسی صلیب سرخ که اکنون برای ماموریت جدید عازم افغانستان است خداحافظی می‌کنم و آرزوی موفقیت. قبل از خارج شدن، از شیشه‌های تمام قد بالاترین طبقهٔ هتل لاله، چشم می‌دوزم به نمای بی‌نظیر شهر تهران و نگاهم شناور می‌شود در اقیانوس بی‌پایان چراغ‌هایی که کم کم رو به خاموشی می‌گذارد.

تهران در شب چهره‌اش را عوض می‌کند. انگار دنبال راهی برای بیان حرف‌های ناگفته‌ای می‌گردد که در خود دارد. حرف‌هایی از جنس خاطرات یک پایتخت که در طول سالیان دراز به انبوده آن اضافه شده و می‌شود. نمای مقابلم را به خاطر می‌سپارم و راه می‌افتم به سمت بقیه دوستانم که جلوی آسانسور منتظر هستند.

در میانهٔ راه، آسانسور در یکی از طبقات توقف می‌کند. یک زوج میان سال ایرانی جلوی در هستند. با دیدن کمبود جا منصرف می‌شوند اما بعد از تعارف سوار می‌شوند. همراهم از امنیت بالای آسانسور به رغم قدمت هتل می‌گوید و سر حرف باز می‌شود. دوستم ادامه می‌دهد دلیل این امنیت حضور مداوم میهمان‌های دیپلماتیک در این هتل است و از سوئیت شمارهٔ چند آن می‌گوید که شهرت زیادی دارد.

با رسیدن به همکف، این هم‌کلامی چند دقیقه‌ای در لابی هتل ادامه می‌یابد. مرد، یک تاجر ایرانی ساکن ایتالیاست. او هم دربارهٔ این هتل حرف‌هایی دارد. هتل لاله که قبل از انقلاب «اینترکنتیننتال» نامیده می‌شده است. هم‌نام یکی از مجموعه هتل‌هایی که متعلق به خطوط هوایی پان آمریکن در سراسر دنیا است.

مرد می‌گوید همین امروز صفحاتی از کتاب خاطرات یک امریکایی را می‌خوانده که بیش از سی سال پیش در همین هتل می‌گذرد. از حس جالب حضور در همان مکان و تصور فضایی که او تصویر کرده می‌گوید. او پیش‌نهاد می‌کند که حتماً کتاب را بخوانیم. اسم را با عجله و بدخط روی تکه کاغذی یادداشت می‌کنم: کتاب خاطرات مردی به نام جان پرکینز، به نام «اعترافات یک جنایت‌کار اقتصادی»

پس از مدتی با آمیختن قدری خوش‌شانسی و تصادف، ابتدا آن کاغذ یادداشت و بعد کتاب را در کتاب‌خانهٔ شخصی یکی از رفقا می‌یابم. محل مورد نظر را از عنوان‌های فصل‌بندی کتاب پیدا می‌کنم: فصل ۲۰، سقوط شاه...

"…عصر یکی از روزهای سال ۱۹۷۸ در لابی مجلل هتل اینترکنتیننتال تهران نشسته بودم که ضربه‌ای آرام بر پشتم حس کردم، برگشتم. ایرانی چهار شانه‌ای در لباس رسمی پشت سرم دیدم. «جان پرکینز! مرا به یاد نمی آوری؟» فرهاد، دوست دوران میدل بری که بیش از ده سال او را ندیده بودم. هم‌دیگر را در آغوش گرفتیم و نشستیم. سریعا مشخص شد که کاملا در جریان مسائل و کار من در تهران قرار دارد. و همچنین آشکار بود که قصد ندارد از کار خودش چیزی را بروز دهد. همان‌طور که آبجوی دوم را سفارش می‌دادیم می‌گفت: «بگذار برویم سر اصل مطلب. فردا به رم پرواز دارم. برای تو هم در همان پرواز بلیط تهیه کرده‌ام. این‌جا همه چیز دارد از هم می‌پاشد. باید از این‌جا بروی.» بلیط هواپیما را به من داد. حتا برای لحظه ای شک و تردید نکردم."

پرکینز در چند فصل از آن کتاب به فراخور تخصصش در اقتصاد کلان و کسی که به شغل شریف جنایت‌کار اقتصادی مشغول است، با نگاهی تیزبین تحلیل جالبی از اوضاع اجتماعی و اقتصادی ایران پیش از انقلاب و برنامه‌های امریکا و غربی‌ها برای این کشور ارائه می‌دهد.

مهم‌تر از همه، مواجه شدن مخاطب در این کتاب با پدیده‌هایی واقعی و سازمان‌دهی شده توسط ابر شرکت‌های غربی در غارت منابع کشورها است. برنامه‌ای که ذیل عنوان پروژه‌های کلان اقتصادی و قراردادهای سنگین عمرانی و وام‌های بانک جهانی با مقروض کردن کشورهای در حال توسعه و بزرگ‌نمایی رؤیایی به نام توسعه برای سران و مدیران آن کشور انجام می‌شود.

پرکینز در اکوادور، اندونزی، پاناما، عربستان و ایران و چند کشور دیگر ماموریت‌هایی را به سرانجام می‌رساند که سرنوشت ملت و کشورها را با آن تغییر می‌دهد. و این شرح یک ماجرای تکان دهنده است.

کتاب خاطرات پرکینز کتاب عجیبی است. او در این کتاب که کم از یک رمان پر فراز و نشیب ندارد. او حرف‌های ناگفتهٔ زیادی را برای ما بازگو می‌کند. حرف‌هایی که بخشی از آن دربارهٔ کشور ما و سرنوشت مردم ما و مردمانی هم‌چون ما است. حرف‌هایی که با خواندن آن می‌توان از پشت پنجره به شب‌های وهم آلود شهری چون تهران خیره شد و عمیق‌تر از گذشته به تَلِ انبوهِ این حرف‌های ناگفته فکر کرد. حرفهایی که شاید در یک اتفاق مثل ملاقات یک تاجر ایرانی در آسانسور یک هتل یا خواندن یک یادداشت در یک وبلاگ یا صفحات یادداشت یک مجله بتوان به بخشی از آن رسید.

هندوانه‌فروشی فرهنگی

هواللطیف

هندوانه‌فروشی فرهنگی

محمد مهدی شیخ صراف


می‌گوید همه چیز از چهار پنج سال پیش با یک کتاب فروشی شروع شده؛ از یک حلقه دانشجویی. پدیده‌ای که الان با نام «بچه‌های کتاب شیراز» شناس است و مدت‌هاست که دیگر منحصر به یک کتاب‌فروشی نیست. مجتمع فرهنگی سحاب (سومین حرم اهل بیت علیهم السلام)، مرکز مطالعات و ارتباطات فرهنگی، موسسة بچه‌های کتاب، موسسة آسمان هشتم و خانه داستان فارس، اسامی قسمت‌های مختلف مجموعه‌ای است که سید مهدی موحد و دوستانش در شیراز به راه انداخته‌اند و اداره‌اش می‌کنند.

می‌گوید با دویست و پنجاه هزار تومان نقدینگی و ۲۵ عنوان کتاب آغاز کردند که بعد از ده روز با آمدن برخی سفارش‌ها به شصت-هفتاد عنوان رسید و از نظر تعدادی هم، حدود چهار کارتن بوده. اما نه هر کتابی. و این مهم‌ترین وجه تمایز کار است که در طول تمام این مدت به آن پایبند بوده‌اند.

آن‌ها فقط دنبال جنبش کتاب‌خوانی نبوده‌اند. نمی‌خواسته‌اند مردم فقط کتاب‌خوان شوند. کتابِ خوب خواندن هم برایشان مهم بوده. می‌گوید: «عهد کرده بودیم که هیچ‌گاه نگذاریم حیطة کتاب‌هایمان از محدوده‌ای که با نام آثار جبهة فرهنگی انقلاب تعیین کرده بودیم خارج شود.» و چه نکتة ظریفی است که همین خواندنِ کتابِ خوب، خودش مردم را کتاب‌خوان می‌کند. برای همین تابلوی کارشان را قرار داده اند: «نهضت کتاب‌خوانی و کتابِ خوب خوانی»

می‌گوید اول راه، آن‌هایی که باید، تحویل‌شان نگرفته‌اند و روزی که طرح‌شان را برده بودند پیش جناب مقام مسئولِ وقت در معاونتِ فرهنگیِ شهرداریِ شیراز، او کارشان را با هندوانه فروشی مقایسه کرده و گفته فرقی ندارند! و رهنمود داده که از دنیا عقب نیفتید و کتاب هری پاتر بیاورید! اما حالا این هندوانه فروشی این‌قدر با اقبال روبرو شده که مسئولین استانی از آن‌ها می‌خواهند کتاب معرفی کنند برای اهدای کتاب و استفاده‌های مختلف. برای قشرها و طبقه‌های مختلف سنی و اجتماعی از آن‌ها فهرست تخصصی کتاب طلب می‌شود. البته در این میان، از مشورت‌های مفیدِ مسئولین ادارة تعاون در همان ابتدا یاد می‌کند.

می‌گوید هزینة اولیه برای اجارة مغازه را از یک آشنا قرض کرده‌اند و بعدتر دسته چکی به کارشان آمده که موجودی حسابش در ابتدا پنجاه هزار تومان بیشتر نبوده. اما حالا مرکز فروشِ دو دهانه و ساختمان دو طبقه که تعداد کارمندهای ثابتش ۶ نفرند را دارد اداره می‌کند و در تمام مدت، هیچ وقت از کمک مالی خبری نبوده. یعنی توانسته‌اند مجموعه را با درآمد خودش اداره کنند. آن هم فقط با کار توزیع کتاب. هیچ وقت حتا فکرشان هم سراغ فروش کتاب‌های کمک درسی و لوازم التحریر نرفته.

می‌گوید از نمایشگاه‌های کوچک کتاب در دانشکده و مدرسه و هیئت شروع کرده‌اند، اما در همین هفتة دفاع مقدس گذشته ۴۰ نمایشگاه کتاب را همزمان گردانده‌اند و دست اندرکاران چند بخش اصلی هستند در نمایشگاه بین‌المللی کتاب که قرار است ۲۳ تا ۳۰ آبان امسال در شیراز برگزار شود. با تلاش آن‌ها، اکنون وضعیت طوری شده که جزو لاینفک هر برنامة فرهنگی (حتا ایستگاه‌های صلواتی) در شهر شیراز، نمایشگاه کتاب است.

از ابداع‌ها و کارهای مستمری می‌گوید که هنوز ادامه دارد. از طرح «شنبه+کتاب» که مخصوص معرفی سه کتاب و عرضة آن در جلسات هفتگی کانون رهپویان وصال شیراز با چند هزار نفر شرکت کننده است. می گوید ایدة آن را از صحبت‌های رهبر انقلاب در جمع فرماندهان سپاه گرفته‌اند که فرموده بودند حاضرند بعد از این سخنرانی ها کتابی را معرفی کنند که آخر مجلس هم عرضه بشود.

از طرح «کتاب ماه» می‌گوید که در آن، هر ماه یک کتاب توسط گروه مشاور انتخاب می‌شود و از تمام راه‌های ممکنِ مکتوب و تصویری و محیطی و… به صورت هماهنگ در مدارس و هیئت‌ها و دانشگاه‌ها و مراکز فرهنگی و نماز جمعه و… معرفی می‌شود و در کنار آن، شبکة عرضه، کتاب را برای خرید در دسترس مردم قرار می‌دهد. حتا برای دریافت کتاب شماره تلفن اعلام می‌کنند.

طرح کتاب‌خانة دیواری هم از جملة آن‌هاست. طرحی برای پرکردن وقت‌های مردة مردم در اتاق‌های انتظار و وقت استراحتِ افراد شاغل در محل کار. علاوه بر این، طرح‌های ابداعی دیگری هم داشته‌اند. پای ثابت همیشگی‌شان جلسه‌های نقد و بررسی با حضور نویسندگان آثار بوده. جالب این است که هر حرکت مثبتی که به ذهن‌شان رسیده عملی کرده‌اند و جواب هم گرفته‌اند. بچه‌های کتاب شیراز، اکنون در فسا و مرودشت و نی‌ریز و گراش هم نمایندگی دارند.

می‌گوید کار را دوبار از صفر شروع کرده و هیچ وقت ناامید نشده. همیشه با توکل جلو رفته. می‌گوید خط اصلی را از سخنان رهبر انقلاب دربارة کتاب و کتاب‌خوانی گرفته‌اند و می‌گیرند. مزیت آن‌ها شاید این باشد که قبل از هر چیز، خودشان کتاب‌خوان‌های خوبی هستند.

گویندة تمام این حرف‌ها دربارة بچه‌های کتاب شیراز، سید مهدی موحد است که اکنون مدیر مجتمع فرهنگی سحاب و مرکز مطالعات و ارتباطات فرهنگی است. می‌خواهد از دوستانش هم یادی بشود که تمام این مدت سخت‌کوشانه همراهی‌اش کرده‌اند: مسعود منوچهری -مدیر موسسة بچه‌های کتاب-، نیما زارع -مسؤول موسسه آسمان هشتم (در زمینه دفاع مقدس)- و خانم زهرا اکبری -مسئول خانه داستان فارس (برای تربیت قلم های متعهد)-. که هرکدام ماموریت تقویت یک بعد از ابعاد سه گانة تامین ابزار و قالب، تامین محتوا‌ و بُعدِ انگیزشی را به عهده دارند.

بچه‌های کتاب شیراز تنها یکی از نمونه‌های موفق فعالیت جوان‌های متعهد و دغدغه‌مند در عرصه‌های کتاب‌خوانی این کشور است. شما هم اگر روزی سری به دیار خواجه حافظ و سعدی شیرازی زدید و در باغ ارم و تخت جمشید دل را صفایی دادید، سراغی از آن‌ها بگیرید و سلام ما را به ضمیمه یک خدا قوتِ مردانه به بچه‌های کتاب شیراز برسانید.

پایان خبر