نقاط مثبت جشنواره ۳۵ فجر را از یاد نبریم

چطور نشست‌های خبری جشنواره فجر بعد از چند سال جان گرفت؟

سرویس فرهنگی فردا؛ محمد مهدی شیخ صراف: دور از انصاف است اگر بخواهیم در مورد سی و پنجمین جشنواره فیلم فجر فقط به سخن گفتن از فضای روزهای پایانی آن در انتقاد از داوری های سطح پایین و بعضا عجیب و غریب جشنواره اکتفا کنیم یا دوباره بخواهیم بحث بلیط فروشی و آثار راه یافته و راه نیافته را پیش بکشیم. نادیده گرفتن نقاط مثبت برگزاری دوره اخیر و سخن نگفتن از انها همانقدر ناپسند است که چشم بستن بر روی نقاط ضعف و مشکلات دوره اخیر.

 امسال جشنواره فیلم فجر نقاط روشنی داشت که به طور خاص در مرکز همایشهای برج میلاد محسوس بود. جایی که خبرنگاران، اهالی رسانه و هنرمندان در کنار یکدیگر آثار را به تماشا می نشستند و درباره آن گفتگو می کردند. این نکات مثبت را هم برای تشکر از برگزار کنندگان جشنواره فجر به خصوص محمد حیدری (دبیر جشنواره) و مسعود نجفی (مدیر روابط عمومی) و هم برای اینکه در دوره های آتی جشنواره مورد توجه قرار بگیرد باید ذکر کنیم: 

چهار نقطه مثبت جشنواره فیلم فجر

1. میکروفون در دست خبرنگار
امسال در برنامه ریزی زمانی نشست های رسانه ای هر فیلم بلافاصله بعد از نمایش آن برگزار شد تا همه چیز داغ داغ باشد. نظم برگزاری این نشستها بسیار خوب بود. همه فیلمها از آن بهره بردند و هیچ نشستی لغو نشد. با یک تدبیر مناسب جایگاه نشستن میهمان ها نیز نسبت به سالهای گذشته تغییر کرد تا عکاس ها و خبرنگارها کمتر مزاحم همدیگر باشند. اجرای مسلط محمود گبرلو هم به یکدستی این رویداد و رعایت عدالت در روند آنها کمک بسیاری کرد. 

چهار نقطه مثبت جشنواره فیلم فجر

اما در این میان نکته بود که هرچند کار گبرلو را سخت کرد اما بر کیفیت نشست و رقایت رسانه ها برای استفاده از آن افزود. آن هم یک مسئله ساده بود؛ اینکه برای پرسش ها میکروفون در اختیار سوال کننده قرار گیرد. این کار در دوره های اخیر که نشست ها توسط انجمن منتقدان برگزار می شد به طور کامل حذف شده بود و پرسش کنندگان تنها می توانستند در کاغذ سوالات خود را بپرسند و مجری برنامه بنا به سلیقه و صلاحدید خود آنها را هنگام طرح تغییر می داد یا سانسور می کرد. همین مسئله خبرنگاران را به نشست ها بی رغبت کرده بود اما این تغییر رویه امسال موجب شد اولا سولات بیهوده کمتر شود و راندمان نشست ها بالاتر برود و همچنین خبرنگاران در هنگام سوال با عوامل فیلم رو در رو باشند و صراحت بحث ها بیش از پیش شود. 

چهار نقطه مثبت جشنواره فیلم فجر

2. حذف فرش قرمز و جایگاه عکاسی مناسب 
مراسم فرش قرمز که سال گذشته در سرمای فضای بیرون برگزار می شد امسال از برنامه حذف شد و تنها به عکس دسته جمعی عوامل فیلم در جایگاه مناسبی که برگزار کنندگان داخل مرکز همایش های میلاد تدارک دیده بودند محدود شد. اینطور هم عکاسان رسانه های به کار خود رسیدند و هم یکی از تشریفات بی ثمر  و وقت گیر جشنواره از میان برداشته شد. 

چهار نقطه مثبت جشنواره فیلم فجر

3. خداحافظی با جنگ بر سر صندلی  
در تمام سالهای گذشته که برج میلاد میزبان جشنواره فیلم فجر بود یک مشکل اساسی اهالی رسانه و هنرمندان را آزار می داد. آن هم صدور بی رویه کارت ورود و حضور جمعیت بیش از ظرفیت سالن برج میلاد برای بسیاری از فیلمها بود. همین اتفاق مسئله ناخوشایندی را به همراه داشت که افراد به دنبال جا گرفتن برای همدیگر باشند و با وجود صندلی های خالی امکان نشستن روی آنها وجود نداشته باشد یا اینکه بعضا کار به دعوا می کشید. 

چهار نقطه مثبت جشنواره فیلم فجر

امسال با تدبیر مناسب و ایستادگی ستودنی روابط عمومی و دبیرخانه جشنواره فیلم فجر شاهد حضور چهره های متفرقه و بی ربط در این مکان نبودیم. هیچ کودک خردسالی در سالن پرسه نمی زد و کسی دوربین به دست دنبال سلفی گرفتن با بازیگرها نبود. در شلوغ ترین حالت برای فیلمهایی مثل ماجرای نیمروز هم صندلی کافی برای تماشای فیلمها وجود داشت و با پرشدن سالن اصلی، ظرفیت بالکن و سالن های کوچک طبقه پایین مورد استفاده قرار گرفت. این ضابطه برای عوامل هر فیلم و همراهان آنها هم با اختصاص سهمیه 36 نفر به هر فیلم رعایت شد تا دیگر امسال مثل سال گذشته شاهد لشکر کشی هایی مثل اتفاقی که بر سر فیلم لانتوری افتاد نباشیم. 

4. هیچ نمایشی لغو نشد
هرچند انتقاد هایی به چیدمان فیلمها در جدول نمایش برج میلاد وارد شد که برخی از آنها به حق می نمود و جای تامل داشت اما مقید بودن تیم برگزاری جشنواره فجر به نظم نمایش فیلمها بر سر ساعت پیش بینی شده و ورود و خروج میهمان ها در سالن نمایش، از سالهای دیگر بهتر بود. نمایش هیچ فیلمی لغو نشد و هیچ جابجایی در جدول صورت نگرفت. تنها دو مورد تاخیر نیم ساعته در روز اول و آخر به خاطر نقص فنی اتفاق افتاد که می توان آن را در میان اکران موفق 55 فیلم نادیده گرفت.

توالی لودگی

نگاهی به فیلم گشت دو 

گشت 2 با حضور حمید فرخ نژاد ساعد سهیلی و پولاد کیمیایی

سرویس فرهنگی فردا: محمدمهدی شیخ صراف: 

«گشت2» تکرار همان «گشت ارشاد» است. هرچند درابتدا به نظر می‌رسد با ادامه قصه سه شخصیت اصلی مواجه هستیم و قرار است اتفاقات تازه‌ای را شاهد باشیم، اما دوباره با همان فرمول قبلی مواجه می‌شویم؛ جمع شدن آنها در یک ساختمان متروکه برای زندگی جدید و باز هم به طور اتفاقی چند دختر جوان خوش بر و رو و تنهای مظلوم رنجدیده در همسایگی آنها زندگی می کنند که نیاز به کمک دارند. باقی ماجرا هم که معلوم است. رابین هودهای قصه برای حل مشکل مالی آنها عزمشان را جزم می‌کنند.

پرسه زدن آنها در شهر پس از آزاد شدن از زندان زمان زیادی از فیلم را به خود اختصاص می‌دهد. تلاش‌های آنها برای کسب درآمد بی‌نتیجه می‌ماند و بعد به خلافکاری روی می‌آورند. موقعیت‌هایی که پتانسیل خنداندن بالایی دارند اما یکی پس از دیگری به هدر می‌روند. از ایفای نقش سیاهی لشکر تا نیروی ویژه شدن آنها صرفا تغییر فضاهاست که بدون هیچ خلاقیتی طی می‌شوند. سه خلافکار که اهل هرکاری هستند غیر از نامردی. از راه خلاف پول در می آورند و رابین هود بازی هم چاشنی کارشان است.

بنابراین باید گفت سعید سهیلی در همان کمدی‌های بفروش هم به تکرار افتاده و هنوز نتوانسته از گشت ارشاد یک عبور کند. نشانه آن هم نمایش دو قسمت از فیلم قبلی در نسخه جدید است. شوخی معروف پرچم دشمن شورت ماست که طبعا تکرار چندباره‌ش دیگر تازگی مرتبه اول را ندارد و نمی‌خنداند و آن سخنرانی ساعد سهیلی در پارک جمشیدیه. اکثر شوخی‌ها هم به غیر از چند تکه‌پرانی به روز شده‌ی سیاسی مثل شخصیت ب.ز و اختلاس و دزدی میلیاردی و آب دریاچه ارومیه عینا همان شوخی‌های قبلی است.

این یک شکست واقعی برای فیلمنامه‌نویس است که تنها عنصر پیش برنده ماجراهای فیلم‌ش قدرت ذهنی غیرمنطقی یکی از شخصیت‌ها برای فهمیدن اتفاقات گذشته و تا حدی هم آینده است که در اثر ضربه به سر او به وجود آمده! ایده‌ای سردستی‌تر از سریال‌های تلویزیون. به این ترتیب است که حتی پایان داستان در انتقام از آقازاده مفسد بزرگ هم که می‌توانست نقطه اوج باشد، به ساده‌ترین شکل ممکن طی می‌شود.

هرچند چنین فیلم‌هایی با این ساختار می‌تواند در میان خیل آثار کند، افسرده و بی‌رمق سینما فضا را تغییر دهد و وجود آنها لازم است. اما واقعا زیر لب ادا کردن فحش‌های خانوادگی خ دار دیگر برای خنداندن مخاطب بیش از حد دستمالی شده و کهنه است. کاش یک طنزپرداز واقعی در کنار سهیلی برای نوشتن فیلمنامه قرار می گرفت تا جلوی این حجم لودگی را بگیرد و شاهد یک فیلم قوام یافته‌تر بودیم.

شوخی با سینما، حرکت بر لبه تیغ

نگاهی به فیلم «خوب بد جلف»

سرویس فرهنگی فردا: محمدمهدی شیخ‌صراف

اولین فیلم سینمایی پیمان قاسم خانی در مقام کارگردان ادامه یک فرمول موفق است. موفقیت تیمی در خنداندن و جذب مخاطب. قاسم خانی و گروهش در خوب بد جلف تجربه موفق سریال پژمان را ادامه می دهند. هرچند این اولین تجربه برای نسخه سینمایی از یک سریال یا برنامه تلویزیونی مشهور نیست اما در نهایت پختگی انجام شده است. چرا که اولا شوخی های سریال را در فیلم تکرار نکرده و طنز خود را با خلق موقعیت های جدید می‌سازد ولی نقاط قوت سریال مثل ویژگی شخصیت ها را به فیلم منتقل کرده و حتی لحظه های خاص را بر اساس همین ویژگی ها بنا می‌کند مثل پرسپولیسی بودن پژمان.

پژمان جمشیدی همان بازیکن سابق است که سودای بازیگری در سر دارد و سام درخشانی هم همان بازیگر تلویزیون که می خواهد به سینما راه پیدا کند. ثانیا برای درک شخصیت ها و موقعیت آنها نیاز نیست حتما سریال را دیده باشی و فیلم سینمایی چه از نظر داستان و چه ارائه اطلاعات کافی برای درک موقعیت ها یک اثر کاملا مستقل به حساب می‌آید.

مزیت سوم خوب بد جلف شوخی های صریح با فضای سینما و اهل سینماست. آنها کلیشه‌های فیلم‌های ایرانی، بازیگرها، کارگردان‌ها و هرچیزی که دستشان برسد را مایه طنز می‌کنند. چنین کاری در خصوص اهالی سینما که تحمل و پذیرش نقد و نظرهای اینچنین را ندارند و در مورد کوچکترین اظهارنظری کمپین مخالفت و اعتراض صنفی و مصاحبه های آتشین به راه می اندازند، حرکت روی لبه تیغ است. این حرکت آنقدر هوشمندانه هست که مانی حقیقی، مجید مظفری و رضا رویگری را با حضور خودشان در فیلم به طنز می کشند و حتی با آنها خاطره بازی می کنند.

فیلم یک قصه سر راست دارد. مخاطب این قصه را می فهمد و با آن پیش می رود و به صحنه های طنز فیلم که خوش بختانه به دام شوخی های جنسی نیفتاده می خندد. همین برای سینمای افسرده بی روح این روزهای ما کافیست. خوب بد جلف از الان یکی از پرفروش ترین فیلمهای سال 96 است.

دستان پشت پرده کشکی!

نقدی بر فیلم قاتل اهلی در جشنواره فیلم فجر

محمدمهدی شیخ‌صراف

«قاتل اهلی» تازه‌ترین آلبوم تصویری کنسرت پولاد کیمیایی است که لابلای آهنگ‌های آن پرویز پرستویی در نقش جلال سروش دیالوگ‌های قلمبه سلمبه‌ای درباره پول کثیف و آلودگی سیاست و اختلاس و مردانگی و نظام تکرار می‌کند و گریزهایی هم به عاشورا می‌زند. او با تلفیقی از بازی از در نقش حاج حیدر ذبیحی فیلم «بادیگارد» و جواد کولی فیلم «آدم برفی» حاجی دکتر رزمنده کارخانه‌دار پولدار بامرامی است که طرفدار تولید ملی است و دشمنانی در جایی به اسم پیسارو دارد که می خواهند او را زمین بزنند. اما جلال سروش قرار است تا آخر خط برود. در این میان دختر جلال که عاشق خواننده فیلم است و چند نفر دیگر هم مدام با چشمانی قرمز از اشک ریختن یا عصبانیت دیالوگ‌هایی سنگین را مثل مشت به سمت طرف مقابل حواله می‌کنند. در «قاتل اهلی» همه چیز به همین مضحکی است.

فیلم به واسطه پرداخت به موضوع روز جامعه یعنی فساد در هرم قدرت و موضوع آلودگی سیاست به پول‌های حرام می‌توانست بسیار جذاب باشد. قهرمان چنین فیلمی می‌توانست یکی از شخصیت‌های منحصر به فرد سینما در مبارزه با فساد سیستمی در دل یک داستان پر فراز و نشیب ماندگار شود. اما همه چیز در «قاتل اهلی» به طرز غافلگیرانه‌ای بد است. انگار برای آزاردهنده بودن آنها تلاش زیادی صورت گرفته باشد. حتی بازی امیر جدیدی در نقش سیاوش مطلق نیز در این میان هدر رفته است. ولی او با اینکه یک نقش فرعی دارد و برایش غیر از چند سکانس تعقیب و گریز، دیالوگ‌های جاهل‌مابانه و سکانس شگفتی آفرین(!) استخر در نظر گرفته نشده به چشم می‌آید. 

دست آخر هم سیاوش است که یکه و تنها به قلب دشمن می‌زند و هارد اطلاعاتی که معلوم نیست چه اطلاعاتی در آن وجود دارد و چطور و از کجا و توسط چه کسی از ساختمان پیسارو خارج شده را پس می‌گیرد و سروش را که بازداشت هم شده نجات می‌دهد. دستان پشت پرده کشکی هم که هیچ وقت نمی‌فهمیم چه کسانی از چه قماشی هستند نمی‌توانند کاری انجام دهند تا اینکه مسعود کیمیایی به صحنه‌های مورد علاقه خود در پایان فیلم می‌رسد؛ تسویه حساب در صحنه‌های قتل؛ تمام!

تسویه حساب روی پرده سینما

نگاهی به فیلم سینمایی «ماجرای نیمروز»

محمد مهدی شیخ صراف  

 

ماجرای نیمروز یک نمونه متعالی در سینمای ایران است. یک اثر تکان دهنده از تسویه حساب خونین منافقین با مردم در سالهایی دور. فیلم در محتوا همانقدر به مستند نزدیک است که در فرم. مهدویان همانقدر بازنمایی واقعیت رویدادهای سال 60 برایش مهم است که نحوه انتقال آن به مخاطب و هم حسی او با ماجراهای فیلم. ذکر دقیق تاریخ هر رویداد در گوشه پایین تصویر تنها یک نشانه نیست. یک ادعای بزرگ است برای وفاداری به واقعیت. از حضور شهید بهشتی تا انفجار حزب جمهوری و از مسعود کشمیری تا انفجار نخست وزیری تا فرار مسعود رجوی و ضربه 19 بهمن همه در فیلم هست. او حتی به درستی مراقب است که روزه بودن شخصیت ها و گذر ماه رمضان در تابستان 60 را فراموش نکند. 

فیلمساز کاملا می داند چه می خواهد بگوید و ابزار این روایت را نیز به خوبی یافته است. تجربه ای که در سبک فیلمسازی او گام به گام در حال تعالی است. همین ویژگی از هر فیلم او یک ستاره می سازد. ماجرای نیمروز استار یا ستاره به تعبیر متعادف سینما ندارد. خود فیلم است که یک ستاره است. ستاره ای در سینمای انقلاب اسلامی. در همه حرفهایی که در دهه 60 جامانده و ناگفته باقی مانده است. پدیده ای منحصر به فرد در سینما که در تمام این سالها جای خالی آن را حس کرده ایم و حالا به آن جان خوش می داریم.

در ماجرای نیمروز همه چیز به اندازه است. آنقدر که بعد از 110 دقیقه باز هم دلت نمی خواهد تمام شود. رمز موفقیت مهدویان هم همین یکدستی است. یکدستی نه فقط در طراحی صحنه دقیق و چهره پردازی  دلنشین که به خصوص در بازیها به چشم می آید. وقتی شخصیت های اصلی دور یک میز می نشینند تعادل در تمام تصویر بر قرار است هیچ بازی اضافه یا کمبودی در کار نیست. غم و درد مهرداد صدیقیان برای تمام کسانی که آن سالها را دیده اند پدیده ای آشناست وقتی به یاد می آورند چه دوستان و نزدیکانی رادر تشکیلات مجاهدین خلق از دست دادند یا داشتند از دست می دادند. 

هادی حجازی فر در شخصیت کمال درست همان پاسداری است که انگار او مستقیما از سال 60 آورده اند و در فیلم حلول کرده است. کسی که قرار است از جایی به بعد در فیلم از ارتفاعات بازی دراز بیاید و دل مخاطب را با خود همراه کند تا در کوچه پس کوچه های شهر با او به خانه های تیمی منافقین در تهران 1360 برود و حسابش بعد از 30 سال روی پرده سینما با قاتلان مردم تسویه کند.

ساکن طبقه وسط!

نگاهی به فیلم «ماه گرفتگی»

محمد مهدی شیخ صراف

مسعود اطیابی در ماه گرفتگی خواسته در وسط بایستد. شاید به خاطر موضوع فیلمش که مستقیما درباره فتنه 88 است. موضوع همچنان ملتهبی که کمتر کسی جرات ساخت آن را دارد. شاید به خاطر اینکه هر دو طرف آن ماجرا بتوانند فیلمش را به تماشا بنشینند حرف دو طرف را مطرح می کند. حرفهایی که در موقعیت های مختلف از زبان شخصیت ها بیان می شود. یکی به نعل می زند و یکی به میخ. حتی در هنگام نشان دادن درگیری جعفر که نیروی امنیتی است او را با موتور هزار از همان فاصله و زاویه ای نشان می دهد که جمعیت معترض ها را. او در وسط می ایستد. و شاید به همین خاطر نتیجه کار او یک فیلم متوسط است. متوسط از نظر بازیها، کارگردانی و سایر عوامل. و ضعیف در تصویر برداری. 

ماه گرفتگی بر خلاف اکثر فیلمهای جشنواره امسال چندان دچار افت ریتم نمی شود و تنها عنصر پیش برنده آن تعلیق است. تعلیق برای مشخص شدن سرنوشت هادی برادر زاده جعفر که در شلوغی های مقابل مسجد لولاگر مفقود شده است. حتی نگرانی مادرش که حالا در قطار مشهد به تهران به دیدار پسرش می آید آنقدر تماشاگر را درگیر نمی کند. تعلیق مهمتر برای تماشاگر و حتی فیلمنامه این است که هادی کدام طرفی بوده. تکیه فیلم هم بیشتر بر همین محور است. بچه مثبتی که حافظ کل قرآن است و رتبه سه رقمی کنکور و مهندس و جوانمرد و بچه شهید است ولی حالا به نظر میرسد که تغییر کرده و در وبلاگش علیه حکومت پست می گذارد و دوست دخترش به اتاق خواب آپارتمان او هم آمده. حالا او متعلق به کدام طرف این دعواست؟ 

اطیابی اینجا هم آنقدر در وسط می ایستد که نمی تواند به درستی همه گمانه هایی که در مورد جنبش سبزی بودن هادی چیده را در قسمت پایانی باطل کند. او به یک دیالوگ برای هک شدن وبلاگ هادی بسنده می کند و عکسی کنده شده از دیوار که در جیب پیراهن خونی او پیدا می شود عکسی که باید از نشانه ها متوجه شویم توسط مادرش به جای اصلی اش باز می گردد. اگر تنها دستاورد محتوایی فیلم همین بازگشت عکس روی دیوار باشد برای تماشای آن کافیست. 

باید جسارت اطیابی را برای پرداخت به چنین موضوعی ستود اما کاش او و دیگر سازندگان فیلم قدری دقت بیشتری در ساخت فیلم به خرج می دادند. با تمام اوصاف این فیلم ارزش تماشا دارد، به طور خاص برای تقویت حافظه تاریخی. برای اینکه بعضی چیزها از خاطرمان پاک نشود.

درستایش تنابنده و عدالت خواهی!

نگاهی بر فیلم «فراری»

محمد مهدی شیخ صراف

 

تمام بار فیلم بر دوش محسن تنابنده است. و او این بار را تا پایان بر دوش می کشد. او یک روایت دهه نودی از حاج کاظم! بچه جبهه ای که با پیکانش در تهران مسافر کشی می کند و جانباز همرزمش روی تخت در خانه است. شرینی شخصیت او با لهجه قمی و شوخی هایی که اجازه نمی دهد فیلم خسته کننده شود. اما این بار به جای عباس او باید یک دختر روستازاده دهه هشتادی که کل زندگی اش در گوشی اش و رویای اتوموبیل فراری و صاحبش خلاصه شده است. با بازی متفاوتی که کسی انتظارش را از ترلان پروانه نداشت هم از هنرهای داوود نژاد است. اینکه اصل فیلم را از اول تا پایان همین دو بازیگر با شخصیت پردازی هنرمندانه و کامل بر دوش می کشند و همه رفتار آنها در مدار منطقی فیلم به درستی رسوب کرده است.  

تقارن نام خودرو فراری با دختر فراری توجه برانگیز است. دلیل آن در داستان فیلم به خوبی مشخص می شود. از هنرمندی داوود نژاد همین که تمام فیلم با دختر فراری همراه هستیم و آخر هم خودرو فراری را نمی بینیم. چون سرنوشت دختر با ماشین بی ام و آقازاده صاحب فراری گره می خورد. 

داوود نژاد دغدغه عدالت دارد. او به آنچه در جامعه جریان یافته اعتراض دارد اما این اعتراض در دل داستان تنیده است. در آنچه اتفاق می افتد. در سرداری که روی تخت گوشه خانه افتاده و حسرتش کشیدن یک نخ سیگار است و مسئولانی که مثل خودرو فراری نمی بینیمشان اما رد پای آقازاده هایشان در فیلم هست. در ویلای دکتر ارجمندی و خاطره الاچیق، در پیگیری امنیتی پرونده او، در خانه کاخ مانندی که درش را باز نمی کنند، در محافظان موتور سوار آقازاده و... نگاه بهت زده تنابنده. و سکانس پایانی که او به زندگی اش باز می گردد. زندگی آبرومندانه ای که ما تنها شاهد یک صبح تا شب آن بودیم. 

کشک بادمجان با اسطوخدوس!

نقدی بر فیلم سوفی و دیوانه 
سرویس فرهنگی فردا؛ محمدمهدی شیخ‌صراف: فیلم کرم پور ملغمه‌ای است مانند همین غذایی که در فیلم سرو می شود؛ کشک بادمجان با اسطوخدوس! یک اجرای تئاتری بین دو بازیگر. دیالوگ پشت دیالوگ. سر تا ته فیلم باید شاهد گفتگوی بی سر و ته همین دو نفر باشیم. آن هم با دیالوگ‌هایی که کوچکترین جذابیتی ندارند. خیال پردازی های دخترکی که ظاهرا قرار است حضوی معماگونه داشته باشد. تقابل زمختی مردانه و لطفات زنانه. دیوِ خسته‌ی ناامید از همه‌چیز و فرشته نجاتی که مثل مرغ بهشتی سر می‌رسد و سرنوشت او را تغییر می‌دهد. 

سر تا ته فیلم از همان ابتدا کاملا قابل حدس است. مرد قصد خود کشی دارد که دخترک سر می‌رسد و یک روز را با همین واگویه های فانتزی طی می‌کنند تا شب می شود و وقت رفتن ماجرای دل بستگی پیش می‌آید و معلوم می‌شود هرکدام چه چیزی را پنهان کرده‌اند و دروغ‌های خیال‌پردازانه هر دو برای تماشاگر مکشوف می‌شود. 

اما همین چیزهایی که پنهان کرده اند هم سردستی‌ترین شکل ممکن را دارد. دخترک از مرخصی به زندان باز می گردد تا نقش زندانی طراز جمهوری اسلامی را ارتقا دهد(!) و مرد با همسرش درباره سالگرد فوت پسرشان صحبت می‌کند و می‌فهمیم او در همان روز از مقصر حادثه تصادف فوت پسرش رضایت داده است. همه اینها را باید از دیالوگهای این دو نفر در نقاط مختلف شهر متوجه شویم. درست مثل یک نمایشنامه رادیویی.

البته در طول این یک روز قرار است یک تور تهران گردی داشته باشیم که از مترو آغاز می‌شود و بخش زیادی از آن در بازار می گذرد. بعد هم باغ ملی، کاخ گلستان و شمس‌العماره و گذری هم به بورس داروی نایاب ناصر خسرو برای خرده داستانی که خود یکی از نقاط ضعف دیگر فیلم است. بعد نوبت تصاویر کارت پستالی از مکان‌های دیگر است تا درنهایت به پل طبیعت می‌رسیم و همراهی خنده‌دار سازدهنی امیر جعفری با اجرای خیابانی رضا یزدانی و بعد هم خداحافظ شما.

گویا مهدی کرم پور دارد تلاش می‌کند هرچه بیشتر از پل چوبی فرار کند. اما برای فرار خود را به پرتگاهی انداخته که بیرون آمدن از آن سخت‌تر از قصد اولیه اوست. اسم فیلم هم قرار است مثل خود فیلم یک افه‌ی فیلسوفانه باشد برای اینکه چطور می شود که در این زمانه بی‌رحم حالمان خوب باشد. اما چیزی که مسلم است چنین فیلمی جز سازنده‌اش حال کسی را خوب نخواهد کرد. آن هم با مگی و سامی و فرانک و ایگور در تهران قدیم!

 

به سطحی ترین شکل ممکن!

نقدی بر فیلم آباجان 

محمد مهدی شیخ صراف

در «آباجان» همه چیز در یک خانه می گذرد. خانه ای در دهه 60 که البته از دهه شصت چیزی جز برخی نمادهای بصری نمی بینیم. از فضای اجتماعی دهه 60 در فیلم هیچ خبری نیست. درون این خانه پر از کاراکتر است که شخصیت پردازی همه آنها به ناقص ترین شکل ممکن انجام می شود. به همین دلیل است که حضور بازیگرانی که سابقه بسیار خوب بازی های حسی دارند مثل شبنم مقدمی، حمیدرضا آذرنگ و سعید آقاخانی هم نمی تواند فیلم را نجات دهد. 

امید به دیدن یک بازی متفاوت و تاثیر گذار از فاطمه معتمدآریا هم خیلی زود ناامید می شود چون فیلمساز حتی خودش به درستی نمی داند غیر از لهجه ترکی از بازیگر چه می خواهد. حتی او که شخصیت اصلی فیلم است و فیلم به نام اوست هم به ناقصی بقیه کاراکترهای سردرگم فیلم است. در نتیجه شخصیت «آباجان» تلفیقی است از مریلازارعی شیار 143 و تکرار خود معتمد آریا گیلانه منتها با لهجه آذری!

هاتف علیمردانی در مسیر پس رفت است. آباجان بدون هیچ داستان مشخص ساخته شده و قرار است تنش های بین اعضای این خانه آن را پیش ببرد. اما همین تنش ها هم در ضعف دکوپاژ و البته عدم قصه پردازی و لنگ در هوا ماندن خرده قصه های تک تک آنها ناموفق است. 

در مرحله بعد فیلمساز حتی در خلق موفق موقعیت های احساسی انتظار یک مادر رزمنده که تمام تلاش خود را صرف آن کرده ناکام می ماند. آباجان در بی خبری از پسرش امید دارد که او بازگردد و نمی پذیرد فرزندش شهید شده و بلاخره امید او با خبری خوش از اسارت و جانبازی فرزندش به ثمر می رسد. به سطحی ترین شکل ممکن.

یکی از اصلی ترین چالش های فیلم رابطه بین دختر و پسر جوان این خانه است که با یکدیگر فرار می کنند اما چالش نه دلیل فرار آنها یا دلیل ضد انقلاب بودن پسر که محرم یا نامحرم بودن آنها به واسطه شیرخوردن از مادر یکدیگر است! دست آخر هم وقتی پدر دختر متوجه می شود با یکدیگر محرم نبوده اند خیالش راحت می شود!

همه این اتفاقات در طول فیلم در یک خانه حیاط دار رخ میدهد. اما همه چیز با حمله هوایی و بمباران مدرسه ای به پایان می‌رسد که در طول فیلم نه اهمیتی دارد و چیز مشخصی درباره آن نمی بینیم. درباره مدرسه کوچکترین درگیری حسی برای مخاطب رخ نمی دهد. غیر از ناظم مدرسه ای که یکی از اعضای این خانه و عوضی ترین شخصیت فیلم است. تازه وقتی در پایان فیلم نوشته سفید در زمینه سیاه را می خوانیم که فیلم به بچه های همان مدرسه در سال ۶۵ تقدیم شده متوجه می شویم دلیل وجود مدرسه در فیلم چیست!

کراش با لهجه مشهدی!

نگاهی به فیلم دعوتنامه 

محمد مهدی شیخ صراف

اگر فکر می کنید شهر مشهد اندازه یک روستای کوچک است و حرم امام هشتم (ع) هم در حد یک امام زاده در وسط آن روستا (که یک صندوق امانات بیشتر ندارد) که یک دزد و یک نابینا و یک روحانی و چند نفر دیگر در عرض دو سه روز مدام به صورت تصادفی و غیر تصادفی همدیگر را در آن می بینند و پیدا می کنند و شهر یک هتل بیشتر ندارد که همه مسافران از فرودگاه به آنجا می روند با دیدن این فیلم تصور شما تایید خواهد شد!

اگر فکر می کنید می شود در قالب یک فیلم سه ایپزودی تمام مسائل و آسیب های اجتماعی را مورد پرداخت قرار دهید و همزمان به اهدای عضو، فقر، خشونت علیه زنان، دزدی، کیف قاپی، اختلاس، قصاص، طلاق، شهدای امر به معروف، زن صیغه و عقدی، نظام سلامت، حقیقت زیارت و حتی تنهایی انسان معاصر(!) را در یک فیلم بگنجانید با دیدن این فیلم فکر شما تایید خواهد شد!

اگر باور دارید برای ربط دادن آدمهای بی ربط در یک داستان دلیلی غیر از رخدادهای تصادفی لازم است و برای شخصیت پردازی به چیزی بیش از تیپ سازی نیاز دارد با دیدن این فیلم این ذهنیت شما باطل خواهد شد.

اما اگر فکر می کنید مخاطب با دیدن چنین فیلمی با چنین داستانی به خنده نیفتد و شما را مسخره نکند سخت اشتباه می کنید. همانطور که در فیلم «دعوتنامه» مهرداد فرید چنین اتفاقی می افتد. فیلمی که نهایتا به درد تایم مرده تلویزیون در ایام سوگواری می خورد که طبق معمول هیچ برنامه به درد بخوری برای پخش ندارد! تا لااقل مخاطب به واسطه چند اینسرت زیبا از حرم مطهر امام رضا علیه السلام حال خوشی پیدا کند و با بی خیالی تمام سوتی های منطقی و روایی و کارگردانی فیلم را بی خیال شود و حتی مهمترین بحث اهدای عضو را که ناشناس ماندن اهدا کننده و اهدا شونده برای یکدیگر است را نادیده گرفته تا همه شخصیت ها را در بیمارستان کنار هم جمع کند و پایانی خوش را رقم بزند و حتی متوجه نشود که مرد نابینا وقتی متوجه می شود دزد جوانمرد ماجرا ساک او را دزدیده میگوید «زده به کاهدون! فقط قرآن توش بود!»

کراش فیلمی آمریکایی محصول سال 2004 است. این فیلم ۸ داستان مختلف و شخصیت های متعدد است. این داستانهای موازی در مدت زمان کوتاهی (کمتر از دو روز) به هم ربط پیدا می کنند و هنوز این فیلم بهترین نمونه ازین دست به شمار می رود. «دعوتنامه» در بهترین حالت یک نسخه دست چندم سه اپیزودی ضعیف از این فیلم است متتها با لهجه مشهدی! برای اینکه وقتمان تلف نشود بهتر است به جای این برویم همان فیلم 2004 را دوباره نگاه کنیم.

 

جنگ تخیلی در فیلم تخیلی

نگاهی به فیلم دریاچه ماهی

محمد مهدی شیخ صراف

نام دریاچه ماهی یادآور کربلای 5 است. که آن هم بیشتر به محلی به نام کانال ماهی در خاک عراق بازمیگردد. اما در کل فیلم فقط همین نام فیلم است که ما را یاد آن عملیات می اندازد. وقتی در ابتدای فیلم صحبت از لو رفتن عملیات با حضور شهدای غواص در این محور می شود به ما می فهماند که با یک عملیات تخیلی در نقطه ای تخیلی مواجه هستیم چون کربلای 5 نه لو رفته بود نه یگان غواص عمل کننده در آن حاضر بود. این تخیل در ترسیم کاراکتر اصلی فیلم هم ادامه می باید و وقتی به اوج می رسد که به ماجرای تفحص هم می رسیم. کسی که به فکر شهدا نیست اما کاش مسئولین کمیته جستجوی مفقودین این فیلم را ببینند تا ازین پس جلوی چنین تصویرسازی های تخیلی از خود و همکارانشان در عملیات های تفحص را بگیرند.

از عملیات و شهدای مفقودالاثر که فاصله بگیریم می رسیم به یک فیلم سوررئال که رضا روشن قهرمان آن مدام در مسیر مردی مومن و صاحب کرامت و یک روانپریش موجی دور افتاده از جامعه در رفت و آمد است. هرچند بازی نادر فلاح بی نقص و تاثیر گذار است اما متاسفانه دست آخر درپایان فیلم فرضیه دوم به پیروزی می رسد. آن هم وقتی رضا روشن که روزی در بنیاد تعاون پیکر شهدا را سروسامان می داده حالا در میان نماهای متعدد هلی شات در دریاچه ماهی تخیلی وسط آب می رود و دنبال مین والمر نو صحیح و سالمی(!) می گردد که او را به رفقای شهیدش برساند که قبلا خودشان را در یک عملیات لو رفته قربانی کرده اند و معلوم نیست چرا به او گفته اند تمام این سالها ساکت باشد و باز معلوم نیست چرا حالا او را به آنجا فراخوانده اند تا این مرگ احمقانه را برایش رقم بزنند که نه تنها شهادت که حتی شهادت گونه هم نیست؟! 

کار وقتی بدتر می شود که قبل از این فرجام تخیلی قهرمان فهمیده ایم اسماء زن باردار رضا او که برایش جای شهدا در نقشه های پرینت شده ابوالخصیب و شلمچه را علامت گذاری می کند تا برای گروه تفحص بفرستد باز هم تخیلی بیش نبوده است! هرچند این غافلگیری مخاطب در نوع خود جالب و خوش ساخت از آب درآمده اما صرفا تکمیل کننده پازل تخیلات خانم فیلم ساز فیلم اولی است از فرایند های یک جنگ تخیلی که راه به جایی ندارد. کار وقتی سخت می شود که نمی دانیم این وسط همسر هنرمند شهید مفقودالاثر و پسر وکیل و دختر در آستانه طلاق را که به ناگاه متحول می شوند را باید کجای دلمان بگذاریم!

 

پیر شدی ولی مرد نشدی!

نگاهی به فیلم نگار ساخته رامبد جوان

محمد مهدی شیخ صراف

«نگار» متفاوت است، فقط همین! متفاوت بودنش هم مثل خود رامبد جوان است. پر از ادا اطوار و بازی های فرمی از هر نوع ممکن. اگر با پیش فرض خندوانه و اینکه نقش اول فیلم جوان همسر اوست انتظار یک فیلم سرحال و خوشحال را دارید سخت در اشتباهید. این فیلم آن روی سکه سازنده آن است که زمختی های خاص خودش را دارد. فیلم البته پر از هیجان و حادثه است و کمی تا قسمتی اکشن می شود که سعی کرده در ساختاری معمایی در پس یک جنایت از آن استفاده کند اما فقط همین. 

کل قصه فیلم گره گشایی مرگ پدر پولدار برای دختر اوست که همه چیز را از دست رفته می بیند. حق جویی و انتقام خواهی زنانه در میان خیل مردان گرگ صفت! اما در میان فیلمهای بی سر و ته بی قصه این روزهای جشنواره همین داشتن قصه و حرکت فیلم در مسیر آن ارزشمند است. اما هیچ کس نمی فهمد ارتباط ماورایی دختر با پدر مرحوم و دریافت اطلاعات، دیدن صحنه ها و گره گشایی چطور اتفاق می افتد؟ آیا همه اینها خواب است یا یک توانایی ذهنی خاص که به ناگاه بر دختر مکشوف می شود؟ 

نمادهایی مثل اسب و سوارکاری و سایر شیک بازی های پولدارانه هم چندان کارکردی در داستان ندارند جز آنکه در کنار افه های اگزجره مانی حقیقی آدم را تا حدی یاد فیلم پدرخوانده بیندازد. کارگردان اما در جاهایی آنقدر درگیر فرم بوده که حتی نتوانسته راکوردهای معمولی صحنه ها را حفظ کند. نگار از اشکان خطیبی کلت برتا میخرد اما با کلت دیسرت ایگل به مانی حقیقی شلیک می کند و بعد دوباره در همان صحنه همان برتا را در دست او می بینیم! بعد از همه این انتقام ها هم دیگر اهمیتی ندارد چون به اندازه کافی صحنه های زد و خورد دیده ایم به علاوه چند دیالوگ خوب مثل اینکه «پیر شدی ولی مرد نشدی!»   

وقتی خود دوربین هم قاطی می‌کند!

نقدی درباره فیلم اِؤ (خانه) ساخته اصغر یوسفی نژاد

محمد مهدی شیخ صراف

 حتی هنوز نمی دانیم اسمش را چطور باید تلفظ کنیم. کل فیلم «خانه» زبان اصلی ترکی است با زیرنویس فارسی. مدام باید چشمت از زیرنویس بدود روی اجزای تصویر و برگردد روی جمله بعدی آن پایین. اما دلیل سرگیجه و سردرد مخاطب بعد از 5 دقیقه تنها این نیست. دوربینی است که اینقدر توی حلق بازیگرهاست. و لبریز از نماههای فلو. وقعا به این دوربین روی دست مدام در حال تکان خوردن و کج و راست شدن حرکت با این وضعیت آزار دهنده نمی شود با چسب دوقلو هم عنوان «سینما» را چسباند. وقتی هیچ نمایی در فیلم نیست که گوشه ای از زیبایی یا زیبایی شناسی داشته باشد. 

بنایی هم برای نورپردازی وجود نداشته و ندارد. فیلم بی رنگ و رو است و حتی در حرکت از نماهای خارجی به داخلی خود دوربین هم در نورسنجی محیط قاطی می کند! و کارگردان هیچ تلاشی برای اصلاح آن ندارد. بازیگرها مدام کلمه های را به جای ادا کردن به سمت همدیگر پرتاب می کنند و کل فیلم با همین دیالوگ ها پیش می رود. جنازه ای که روی زمین مانده و دعوایی که بر سر او در جریان است برای روی زمین نماندن. به اضافه چند پیرزن خاله زنک با دیالوگهای قابل پیش بینی که کارشان فقط پرکردن فضاست جهت خالی نبودن عریضه. 

اصغر یوسفی نژاد در ایده اصلی فیلم موفق است و موفقیت او به همین نقطه محدود باقی می ماند. یک پایان جنایی و قتلی که هیچ و وقت کشف نمی شود نقطه گریز فیلم است. همین که خود فیلمساز فهمیده چنین داستانی با چنین گره گشایی بیشتر از همین 70 دقیقه ای که هست کشش ندارد جای تقدیر و تشکر دارد. این فیلم هیچ شانسی برای جذب مخاطب ندارد مگر اینکه کسی از قماش طرفداران معدود هنر و تجربه بخواهد بفهمد چگونه می شود با چسباندن لنز دوربین به صورت بازیگر و دویدن دنبال او در فضای بسته فیلمی بسازد که هیئت انتخاب فجر به اتفاق از آن خوششان بیاید!

پیتزای ایتالیا با ادویه هندی

نگاهی به فیلم ایتالیا ایتالیا ساخته کاوه صباغ زاده

محمد مهدی شیخ صراف

فیلم کشدار است. پر است از کدهایی درباره فیلم سازی که البته قرینه هایی هم در واقعیت دارند اما فقط اهل سینما و بیشتر همان صنف دستیاران کارگردان از آن سر در می آورند که البته در فیلم هم سهم زیادی دارند. حضور هرچند کوتاه کسانی مثل دانش اقباشاوی و علی ملاقلی پور جلوی دوربین هم به همین خاطر است. فیلم پر از رفت و برگشت های زمانی است. پر از آهنگ ایتالیایی که تبدیل به کلیپ شده و فیلم را تا مرز موزیکال پیش میبرد و انصافا خوب درآمده. اما این رفت آمد ها در سبک روایت هم چند دستی ایجاد کرده. سرگردان بین رئال و فانتزی؛ پر از تغییر لحن در روایتی که از جایی به بعد هرچه زور می زند پیش نمی رود و تنها مسکن نگهداشتن مخاطبش همان کنایه ها و موقعیت های لحظه ای جذاب است. ماجرای تکراری عشق و عاشقی که بعد از ازدواج و البته یک بحران بزرگ حالا تبدیل به یک زندگی سرد و بی روح شده است. حامد کمیلی به مراتب بازی بهتری نسبت به میانگین خودش دارد و سارا بهرامی هم یک ایفای نقش متفاوت که در سراسر فیلم به چشم می آید و دست بالا را دارد. 

فیلمساز در اولین تجربه سینمایی اش سفره دلش را باز کرده و سعی کرده ناگفته ای باقی نگذارد. از مشکلات یک نویسنده برای کسب مجوز چاپ کتاب تا عدم حمایت مسئولان سینمایی از کارگردان های جوان و فیلم اولی که صباغ زاده یکی از همان هاست. برای همین شاهد تعدد اجزای بی ربط زیادی در شاکله فیلم هستیم. او هرآنچه بلد بوده به کار بسته تا مخاطبش را جذب کند و او را بخنداند. اما در تمام یک ساعت رو پایان فیلم هیچ قصه ای پیش نمی رود و داستان مدام درجا می زند. تا اینکه بلاخره یک ضربه ویران کننده در سکانس پایانی و بازگشت ناگهانی سمت و سوی فیلم به امید و امیدواری رقم می خورد. کارگردان برای رسیدن به این نقطه جذاب و البته طلایی فیلمش را زیاد کش می دهد و مدام چاشنی اضافه می کند. 

اما چرا ایتالیا؟ به راحتی می توان ایتالیا و تمام آنچه به آن مربوط است را برداشت و به جان آن فرانسه، هلند یا حتی مکزیک را گذاشت چون مسئله اصلی فیلم بحران زن و شوهری است. به نظر میرسد ایتالیا و تاکید موکد برآن مثل برچسب ایتالین استایل روی در آشپزخانه در همه جای فیلم تنها روکش شیک و فانتزی است برای یک فیلم هندی درون! یک فیلم هندی با سس ایتالیایی یا شاید هم برعکس یک پیتزای مخلوط که البته پر از ادویه های هندی است. دست پخت کارگردانی که انگار هنوز دستیاری برایش اصالت بیشتری دارد. 

سهیلا! به جای نفس عمیق وزن کم کن

نگاهی به فیلم «شماره 17 سهیلا» ساخته محمود غفاری

محمد مهدی شیخ صراف

شماره 17 شماره پیراهن یک ورزشکار نیست که اسمش سهیلا باشد. اصلا سهیلا ورزش نمی کند. او به غایت چاق است، سنش بالا رفته و در آستانه چهل سالگی هنوز ازدواج نکرده. حالا به دنبال ازدواج اورژانسی است. باقی ماجرا تلاش های بی نتیجه و گاها احمقانه اوست برای حل مشکل بی شوهری و فرار از ترشیدگی که گاه حالت کمیک هم پیدا می کند. بدون هیچ نتیجه ای. او حتی راه حل هم برای مشکلش پیدا نمی کند. رفتن او به یکی از بنگاه های همسریابی هم بستر خوبی برای تمسخر است. طرح مشکل ازدواج و آمار نه میلیون زن و مرد مجرد کشور یک بهانه است برای فیلمساز برای پرداخت بی پروا به مسائل جنسی البته با رعایت پروتکل های ارشاد برای کسب مجوز. و مگر ممکن است در این سینما کسی به سراغ مشکلات جنسی برود و از آن برای خنداندن مخاطب استفاده نکند؟ 

شاید این توجیه را بشنویم که فیلمساز طرح مسئله کرده و دغدغه اجتماعی دارد. اما اصلا مسئله او دلایل بی شوهر ماندن سهیلا نیست، بلکه تلاش عبث او برای یافتن همسر است. نگاه تحقیر آمیز فیلمساز به کسانی که مشکل ازدواج دارند و به دنبال همسر می گردند در سراسر فیلم گسترده است.  با هدروم زیاد و قاب گل و گشاد که افراد را به تنهایی در وسط نیمه پایینی تصویر نشانده و می خواهد خود را معرفی کنند و بگویند چه معیاری برای همسر آینده خود دارند. دقیقا جایی از صحبتهای آنها کات می زند که تماشاگر را بخنداند و گوینده جملات هرچه بیشتر مسخره و ترحم بر انگیز به نظر برسد. در جایی از فیلم در یک کلاس آموزشی به خانم های بی شوهر آموزش می دهند که برای غلبه بر نیاز جنسی در موقعیت های نامناسب اگر نتوانستید مکان را ترک کنید نفس عمیق بکشید! 

بازی زهرا داوود نژاد قابل قبول است اما وقتی مهرداد صدیقیان و بابک حمیدیان را می بینیم ناپخته بودن همه بازیهای فیلم بیشتر به چشممان می آید. فیلمی که سراسر آن یک مستند نمایی بیهوده با دوربین روی دست است در مترو و پیاده رو و خیابان های تهران. به دنبال دختر چاقی که برای اینکه می ترسد در آینده بچه دار نشود دنبال شوهر می گردد و بزرگترین مشکل ظاهری اش چاقی است. نمای پایانی هم نفس عمیق کشیدن سهیلاست، اما هیچ کجای فیلم معلوم نمی شود او در تمام این سالها به چه مشغول بوده که ازدواج نکرده و حالا به جای این همه نفس عمیق چرا وزن کم نمی کند؟ 

چراغ خواب ناتمام!

نقدی بر فیلم چراغ های ناتمام 

محمد مهدی شیخ صراف

دیدن شخصیت یک نویسنده در یک فیلم سینمایی ایرانی تازگی ندارد. با همه اداها و حساسیت ها و مشکلات عاطفی و معیشتی و صنفی. این نویسنده اما متفاوت است. جلال بهبودی چراغ های ناتمام هرچند فامیلش یادآور یکی از بزرگترین نویسنده های ادبیات پایداری ایران است اما هیچ شباهتی به او ندارد. او تن به هرکاری نمی دهد و محتوا و اعتقاد برایش مهم است. می گوید سفارشی هم کار نمی کند. هربار هم بخاطر بی پولی کاری را قبول می کند سرنوشت آن ناتمام ماندن است. بر خلاف بقیه نمونه ها مشکل این نویسنده ممیزی نیست! این یک اتفاق تازه در سینما است که یک نویسنده را ببینیم که ماجرای اصلی اش نوشتن یک کتاب درباره جنگ است. ادبیات پایداری در سینمای ایران از سینمای جنگ غریب تر است. با وجود اینکه پر فروش ترین آثار بازار کتاب در تمام این سالها کتابهای همین ادبیات پایداری بوده است. با دیدن این فیلم متوجه می شویم هرچند این طلسم شکسته شده اما یک فرصت سوزی تمام عیار هم اتفاق افتاده است. 

فیلم شروع خوبی دارد تا به یک ایده کلاسیک و البته ناب می رسد؛ کوله پشتی بازمانده از یک گردان خط شکن که تنها 15 نفر از آن باقی می ماند که آنها هم معلوم نیست چه سرنوشتی یافته اند. حالا این کوله پشتی به مثابه یک گنج به نویسنده خوش ذوق ولی بدحال ما می رسد. اما از تمام ظرفیت های چنین داستانی در باقی فیلم هیچ استفاده ای نمیشود. صرفا فیلم کش پیدا می کند و مونولوگ های مجید صالحی با اینسرت به خورد تماشاگر داده می شود تا کارگردان ادای هنری اش را بیش از پیش کند. داستان رزمنده و همسرش در فلان روستای علیا هم که به سردستی ترین شکل ممکن پیدا می شود هم نه ربطی دارد و دردی دوا می کند و نه... 

جلال به اسناد دست اول جنگ چسب نواری می زند و روی عکس با ماژیک دایره می کشد! رسم الخط  عثمان طه قرآن سی سال پیش هم بماند برای اهلش! اما مشکل فیلم فراتر از سوتی های متعدد طراحی صحنه است. آنجاست که در نهایت همه چیز گنگ و مبهم باقی می ماند. تنها حرف فرضیه، گره گشایی و حتی یافتن شخصیت ها و اسناد محرمانه(!) به میان می آید و مسئله ای تازه و بدیع به نام «هورنشین» ها نیز مطرح می شود اما همه اینها سربسته می ماند. در نهایت فیلم همانطور روی هوا تمام می شود. تنها قرار است بفهمیم که نویسنده در این کار موفق شد. با این وجود سهم مخاطب از درک چگونگی این موفقیت یک ابهام ناتمام است. آقای کارگردان! مخاطب برای پول بلیط نمی دهد که فیلم برایش حکم چراغ خواب داشته باشد. اصلا مگر چراغ تمام و ناتمام دارد؟!