طلاهایی که در بنیاد فارابی است!

هواللطیف

طلاهایی که در بنیاد فارابی است!

(گذری کوتاه بر فیلم سینمایی استرداد)

محمد مهدی شیخ صراف

درباره "استرداد" نوشتن کار دشواری است. آن هم بعد از اختتامیه جشنواره فجر، در حالیکه برای فیلم در 14 رشته نامزد دریافت سیمرغ بود و 3 تای آن را هم بر شانه عوامل و سازندگانش نشاند. واقعا دشوار است از فیلمی بنویسیم که دست روی یکی از حساس ترین برهه های تاریخ معاصر گذاشته و سوژه ای غبار گرفته و البته دارای جذابیت ذاتی را از دل تاریخ درآورده و در یکی از پر خرج ترین و طولانی ترین پروژه های تولید، اثری را راهی سینما کرده که توانسته علاوه بر داوران جشنواره فجر توجه نسبی مخاطبین را نیز به خود جلب کند. اما دشواری برای نوشتن در اینباره به این دلیل است که تمام اینها تنها یک روی سکه استرداد است.

استرداد با جمع کردن بهترین عوامل ممکن و حمایت قاطع بنیاد فارابی در نهایت توانسته یک اثر نرمال را راهی پرده سینما کند. اثری که تماشاگر می تواند تنها در قامت یک فیلم آن را تماشا کند و بدون انتظار بیشتری، راضی از پرداخت پول بلیط، از سالن سینما راهی خانه شود. این فیلم نه شاهکاری به حساب می آید و نه حتی می تواند در ذهن های تماشاگرانش تصویری ماندگار را خلق کند. خصوصا اگر کسی با پیش فرض و انتظارات ذاتی درحد یک "بیگ پروداکشن" یا همان "اثر فاخر" از این فیلم به تماشای آن بنشیند، باید ناچارا بگوییم که تنها در برخی ابعاد فنی مانند تصویر برداری استادانه، موسیقی و طراحی و صحنه و لباس می تواند مورد توجه قرار بگیرد. موقعیت هایی هم که برای سیر رخدادها انتخاب شده مانند هوای برفی مسکو، حرکت کشتی در دریا، قطار در مسیر کوهستانی و... همگی خوشایند هستند.

هرچند این فیلم بر خلاف دیگر تولیدات فاخر فارابی جزو آثاری نبود که در فهرست رزرو و با ارفاق هیئت انتخاب به بخش مسابقه جشنواره راه یافت، اما علت به چشم آمدن این اثر در میان دیگر آثار جشنواره را باید بیشتر در ضعف فیلمنامه، ساخت و کیفیت آثار دیگر دنبال کرد تا قوت ذاتی این اثر سینمایی. در میان دیگر تولیدات امسال سینمای ایران، استرداد جزو آن عده انگشت شماری است که یک قصه محوری با گره های خاص خود و البته گره گشایی های داستانی دارد که تا آخر هم مخاطب را همراه خود می کند.  فیلمنامه در شخصیت پردازی ضعف های عمده دارد، ضعف شخصیت نقش اول در پس بازی حمید فرخ نژاد قرار گرفته است، اما پوشاننده ضعف نقش های دیگر صرفا توصیفات و مونولوگهایی بوده که کاراکترهای دیگر را در حد تیپ نگه داشته است. نحوه گره گشایی پایانی فیلم هم در موقعیت خوبی اتفاق می افتد اما در ساده ترین شکل ممکن، یعنی بیان شدن از زبان دو شخصیت اصلی فیلم و عدم بهره گیری از سایر ظرفیت های یک اثر سینمایی شکل گرفته است. همین قرار گرفتن در وضعیت "بازگو کردن همه چیز" و "من قصه ام تمام شد، حالا تو ماجرای خودت را بگو!" ضعف کوچکی نیست.

پراختن به تاریخ معاصر و مسائل مربوط به آن در سینما از نیازهای جامعه امروز ایران است و استرداد از این لحاظ اثری آبرومند است؛ اما ماجرای دریافت غرامت جنگ جهانی ایران از شوروی آن هم پس از سقوط دولت مصدق، هنوز هم که هنوز از مسائل مورد اختلاف تاریخی است. حتی برخی از کارشناسان در این مسئله تشکیک جدی دارند که این محموله از طرف روسها تحویل ایران شده باشد، اما در فیلم به راحتی تکلیف یکسره می شود و روسها تبرئه می شوند و همه گناه به گردن محمد رضا و اشرف پهلوی می افتد و خلاص!

استرداد یگ گام بلند رو به جلو و قابل قبول برای علی غفاری به حساب می آید که طلسم سیمرغ نگرفتن فرخ نژاد را هم شکست! اما این فیلم نه تنها دستاورد جدیدی برای سینمای جمهوری اسلامی ایران نیست بلکه گویی همه شمشهای طلای فیلم سر از بنیاد فارابی در آورده که اینطور دست به ساخت فیلمهای پرهزینه با دستاوردهای حداقلی می زند. شاید گفتنش قدری تلخ باشد، ولی ساخت چنین آثاری به منزله ایستادن بر فراز بنایی است که پیش از این ساخته شده و به مدد بودجه های کلان دولتی هنوز سرپا مانده است، اما نه بر ارتفاع آن افزوده شده و نه با شرایط فعلی افق روشنی پیش رو دارد.

منتشر شده در هفته نامه پنجره، سال چهارم شماره 163 ، 28 بهمن 1391

بازنشر در هفته نامه شما با تیتر "ایستادن بر بنای پیش ساخته"

جماعت مدال به دست و دونده های ناتوان!

هواللطیف

جماعت مدال به دست و دونده های ناتوان!

به بهانه برگزاری دومین دوره جایزه گفتمان انقلاب اسلامی

محمد مهدی شیخ صراف

سیمرغ، ققنوس، کبوتر، پروانه و حتی مرغ و خروس؛ بلورین، زرین، نقره، برنز و حلبی هم که باشد تفاوتی ندارد، جایزه با هرنام و رنگی که باشد باز دست آخر جایزه است. مسابقه هم آخرش مسابقه است و باید شرکت کننده با کیفیت داشته باشد تا هم بتواند فضای رقابت را حاکم کند و به تماشاگرش لذت و هیجان بدهد، و هم دلگرم کننده برگزار کنندگانش باشد. مسابقه دوی سرعتی را تصور کنید که هیچ کدام از شرکت کنندگانش توان ده متر دویدن هم نداشته باشد، اما ته خط جماعت بسیاری مدال به دست منتظر برنده ای هستند تا مدال را بر گردنش بیاویزند. اینجاست که دیگر اصلا رکورد و سرعت و امثال آن مهم نیست و هرکس که بتواند خود را به خط پایان برساند قهرمان است و برنده جوایز. البته همه اینها در سالن خالی از تماشاگر و بدون هیچ تشویقی اتفاق می افتد. این مثال بی رحمانه ای است برای آنچه امروز در سینمایی ایران حکمفرماست؛ از قدیم هم بیراه نگفته اند "در شهر کورها آنکه یک چشم دارد پادشاه می شود!"

برای بررسی مسئله جوایز و جشنواره های سینمایی نمی شود تنها یک سال و یک جشنواره و یک فیلم را دید. لازم است نگاهی به کلان سینمای کشورمان داشته باشیم وگرنه درست نخواهیم فهمید که در کشورمان چه بلایی دارد بر سر سینما،  این مهمترین عرصه هنر و رسانه می آید. همه می دانند مهمترین بعد هر جایزه جنبه تشویقی آن است. اما عامل تشویق آخرین حلقه یک زنجیر طولانی برای تولید آثار هنری ارزشمند است. حال اگر با این نگاه به همه جوایز و جشنواره ها نگاه کنیم شاید بتوانیم به نقطه ای برسیم که گویا مدیران و متولیان و هرآن کسی که دست بر آتش فرهنگ دارد از آن غافل مانده اند.

لازم نیست راه دور برویم. در همین جشنواره سی و یکم فجر امسال حوزه هنری، بنیاد فارابی، موسسه رسانه های تصویری، موسسه شهید آوینی سرجمع بیش از 10 اثر در بخشهای مختلف جشنواره دارند. همه اینها با پول بیت المال مسلمین ساخته شده اند، اما در این میان آنها نه تنها حتی یک اثر دفاع مقدس یا فیلمی با موضوع انقلاب 57 به عنوان بزرگترین پدیده قرن به چشم نمی خورد که معدود آثاری هم نگاه گفتمانی انقلاب اسلامی را دارند، آنقدرضعیف از آب در آمده اند که حرف زدن بیشتر از آنها آبرو ریزی مضاعف است. به نظر می رسد آرام آرام برای سالهای بعد باید به جمع اینها موسسه اوج را هم اضافه کرد که امسال یک فیلم نیمدار دفاع مقدسی در جشنواره داشت که البته تنها اثری جنگی جشنواره هم بود. جا دارد یادی هم از مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی کنیم که آثار تولید شده اش آنقدر ضعیف بودند که حتی به بخش مسابقه جشنواره هم راه نیافت! حواسمان باشد موسسه ناجی هنر و سیما فیلم را هم فراموش نکنیم!

حال وقت آن است نگاهی کنیم به  بخش تجلی اراده ملی جشنواره فجر که 45 نهاد و ارگان از نگاه خود فیلم برترشان انتخاب می کنند و به آن جایزه می دهند. اما وقتی بدانیم برندگان این جوایز کلا از میان 35 فیلم حاضر در جشنواره انتخاب می شوند چشمهایمان خود به خود بازتر می شود! وقتی هم بدانیم همه این نهادها جایزه شان را از محل بودجه بیت المال تقدیم فیلم برگزیده شان می کنند باز سوال برایمان جدی تر می شود که چرا همه اینها اینقدر ناجور چسبیده اند به حلقه آخر ماجرا؟ پاسخ ساده است، این حلقه کم ریسک ترین و جلوه‌گر ترین بخش ماجرای سینما است. بی راه نیست که تعداد جشنواره های فیلم در مملکت روز به روز دارد بیشتر می شود اما سینماهای شهرستان ها یکی پس از دیگری تعطیل می شوند. از سوی دیگر در تعداد کل آثار و سهمی که فیلمهایی با مضمون انقلاب از تولیدات سینمایی کشور دارند هیچ تغییری حاصل نمی شود، مگر معدود استثناهایی که ربطی به هیچ کدام از اینها ندارد و ریشه در تخصص، هنر و اعتقاد سازنده دارد.

ایراد کار در کجاست؟ بیایید قدری روی منحنی ها به ماجرا نگاه کنیم. همیشه برای هر تولیدی دو سمت عرضه و تقاضا وجود دارد. عرضه به تولید و سرمایه بستگی دارد و تقاضا به جیب مشتری. در فضای امروز سینما هر دو طرف دستشان در بودجه نفتی است.

به برکت بودجه های نفتی هنوز هم که هنوز در سینما "سود در تولید است". تولید کننده کل هزینه تولیدش را از همان نهادهایی که اسم بردیم می گیرد، اینها خیالشان راحت است که کاری کرده اند و دستمزی گرفته اند، حلال حلال! و آنها هم خدا را شکر می کنند که یک فیلم خوب ساخته اند و بیلان کارشان را رد می کنند. هیچ کس هم برایش مهم نیست این اثر اکران بشود یا نه؟ دیده بشود یا نه؟ مخاطب استقبال کند یا نه؟ اصلا چقدر بفروشد؟... و دقیقا  از همین‌جاست که آثاری چون "یک خانواده محترم"، "زمهریر"، "زادبوم"، "زمستان است" و... تولید می شود که بعضا می زند روی دست هالیوود و پدرجد صهیونیستها در تضعیف ایران و انقلاب اسلامی! آثاری که بی سر و صدا و به راحتی بایگانی می شود و خلاص! "نه خانی آمده و نه خانی رفته".

در سمت تقاضا اما یک اشتباه بزرگ رخ داده است! تقاضا یعنی دقیقا استقبال مخاطب، فروش فیلم روی پرده و درآمدی که عاید سازنده اش می کند. این فروش فیلم و فضای بازار است که سرنوشت آثار ساخته شده و تکلیف فیلمهای بعدی را هم مشخص می کند. اما باز به برکت همان ردیف بودجه ها، طرف تقاضای کاذبی ایجاد شده است که همین جشنواره ها و جوایز متعدد است. فیلمسازی که دغدغه ای برای فروش فیلمش ندارد حالا اثرش را در جشنواره های متعدد داخلی فیلم شرکت می دهد و اگر قدری اقبال داشته باشد پایش به چند جشنواره خارجی هم باز می شود و پایان ماجرا همین جاست. اگر جایزه ای هم عایدش نشد، خیالی نیست، ان شا الله فیلم بعدی و جشنواره بعدی. به طور میانگین هر سال حدود یکصد فیلم سینمایی در ایران ساخته می شود اما در خوش بینانه ترین حالت کمتر از نیمی از آنها روی پرده سینماها می رود. این بدان معنی است که طرف تقاضای واقعی برای هیچ کس مهم نیست. این یکی از مشکلاتی است که به مراتب برای آثار ارزشمدار قابل طرح است.

ذکر دو نکته در همین جا لازم است. اول آنکه بدیهی است که تولید برخی از آثار نیاز به کمکهای از بالا و حمایت نهادهای فرهنگی دارد. اما به کجراهه رفتن تولیدات این نهادها مشکلی است که همیشه گریبان مدیران را گرفته و طی سالیان هنوز حل نشده باقی مانده است. نکته دوم عدم استقبال در خور توجه درست مخاطبان هدف به آثاری است که جنبه های دینی، معنوی و انقلابی در آنها پر رنگ است. این عدم توجه و نرفتن به سینما و خرج نکردن پول برای دیدن اینگونه آثار البته دلیل اولش انتظار بالای مخاطب است و دلیل دیگرش کیفیت پایین آثار ساخته شده با چنین مضامینی هستند وگرنه تجربه نشان داده است که این قشر مخاطب همیشه از آثار شاخص و خوش ساخت در سینماها استقبال کرده است هرچند این تجربه مصادیق معدودی دارد. اینجا باید از آژانس شیشه ای، ملک سلیمان، مریم مقدس و حتی اخراجی ها نام برد.

اعطای جایزه های رنگارنگ و تبلیغات بر روی آنها نه اینکه بی ارزش باشد اما سهل ترین اتفاقی است که یک نهاد فرهنگی می تواند آن را در سینما رقم بزند. آنچه امروز موجب شده پس از سی سال هنوز سینمای انقلاب اسلامی نتواند قامت کاملی داشته باشد و پایه هایش را در جای درسی بنا کند کمبود جشنواره و جایزه نیست، بلکه فقر آثار با کیفیت و تراز اول است. باید فکری برای طرف تقاضا کرد، بهترین جایزه برای هر هنرمند استقبال مردم است. اما تا وقتی هنوز چشم همه به فیلم سازهای قدیمی این عرصه است و جایی برای پرورش، رشد و بروز جوان های هنرمند حزب اللهی نیست، تا وقتی آقایان مدیر مهم ترین دغدغه شان حفظ پرستیژ و نگهداشتن صندلی است، تا وقتی هنوز همه چیز به همان شکل باقی است، نباید امیدی چندانی به پیشرفت این سینما داشته باشیم. سینمای انقلاب نیازمند یک انقلاب است، آن هم یک انقلاب جوانانه در تولید آثار، بارقه های این انقلاب را می شود در اتفاقاتی چون جشنواره فیلم عمار و جشنواره فیلم فجر امسال دید و به آینده امیدوار شد. "تنهای تنهای تنها"، "سربه مهر" ، "دهلیز" و "فرشتگان قصاب" را به خاطر بسپارید.


منتشر شده در هفته نامه پنجره، سال چهارم شماره 163 ، 28 بهمن 1391

فرار به جلو با لبخندهای تلخ!/ برای شمقدری و گله‌هایش

هواللطیف

فرار به جلو با لبخندهای تلخ!

برای جواد شمقدری و گله‌هایش در اختتامیه فیلم فجر


تریبون مستضعفین- محمدمهدی شیخ صراف

جواد شمقدری که چهار سال پیش با شعار «ریل گذاری سینما»ی ایران در بالاترین مسئولیت سینمایی کشور قرار گرفت، شب اختامیه پشت تریبون سی و یکمین جشنواره فیلم فجر آمد تا شاید به زعم حاضرین، دستاوردهایش را در برج میلاد به رخ اهل سینما و رسانه بکشد؛ اما صحبت‌های او به نحوی بود که بیش از هر چیز یک فرار به جلوی نه چندان حرفه ای را رقم بزند.

صحبت های رئیس سازمان سینمایی در مراسم اختتامیه آخرین جشنواره فجر واقعیت‌های تلخی را در پس حرفهایی با ظاهر خوشایند آشکار کرد. شمقدری با اشاره به اینکه «مردم و مسئولین وظایف خود را انجام می‌دهند اما سینما گران باید بیشتر به همگرایی و همدلی کمک کنند»، گفت: «هنوز سوژه های درخور انقلاب اسلامی که ماجراهای منجر به پیروزی انقلاب را به تصویر بکشد، در سینما نمی بینیم و نسبت به آن گله داریم. امیدواریم در سالهای آینده شاهد ساخت چند فیلم با این موضوع باشیم».

کسی که چهار سال سکان سینمای کشور را در دست داشته به درستی مهم‌ترین کاستی این سینما را در جشن سی و چهارسالگی انقلاب، ساخته نشدن آثاری درباره مبارزات مردم در دوره طاغوت و پیروزی انقلاب اسلامی در سال ۵۷ عنوان می‌کند. اما سوال این است که شمقدری از این موضوع به چه کسی گله می‌کند؟ برای یافتن علت به سراغ چه کسی بای رفت به غیر از متولیان سینما، که اکنون در پایان راه مسئولیت خود به این ضعف بزرگ اعتراف می‌کنند؟

آقای شمقدری گویا فراموش کرده است که بنیاد سینمایی فارابی، در این چند سال تصدی ایشان، بودجه‌های هنگفتی را به اسم آثار فاخر صرف تولید فیلم‌های متعددی کرده است. در میان این آثار نه تنها فیلم‌هایی با موضوع انقلاب اسلامی مردم ایران وجود ندارد، بلکه آثار تولید شده نتوانسته‌اند توجهی را جلب کنند. سرنوشت آثار فاخر بیشتر شکست تجاری بود و نتوانستند در اکران حتی بخش کوچکی از هزینه تولید را بازگردان کنند. تازه‌ترین نمونه هم فیلم «فرزند چهارم» است که به اسم بیداری اسلامی و جهان اسلام ساخته شد نه تنها ربطی به موضوعات یاد شده ندارد که حتی خود جشنواره فجر هم که وظیفه تحویل گرفتن چنین آثاری را دارد، نتوانست برای آن کاری کند. جشنواره فجر البته حق زیادی به گردن فارابی و مدیرانش برای اهدای دست و دلبازانه جوایز به «استرداد» دارد. شاید هم گله شمقدری به مسئولین بنیاد فارابی بوده است که باید به او گفت «خود کرده را تدبیر نیست!»

البته مدیران بنیاد فارابی آنقدر به کار خود وارد هستند که قبل از جشنواره نشست مطبوعاتی بگذارند و همه گناه ساخته نشدن آثاری با این موضوع را به گردن نبود فیلمنامه مناسب بیندازند و خود را خلاصی دهند، اما واقعا کدام یک از افرادی که اندک آشنایی با فضای سینما دارند این استدلال شکننده را قبول می کنند؟ خدا را شکر که در این زمینه نه فقر سوژه داریم و نه مخالفت مسئولین و نه ضعف ادبیات. یعنی بزرگترین تولید کننده فیلم در کشور، از میان این همه رمان و داستان درخشانی که درباره انقلاب نوشته شده و هرسال در جشنواره داستان انقلاب جایزه می گیرد، حتی نتوانسته یک فیلم‌نامه اقتباسی تولید کند؟

صد حیف که مدیران فرهنگی ما دیر بعضی واقعیت ها را متوجه می شوند! وگرنه شاید آقای شمقدری (که کسی در خلوص نیت او برای خدمت به اسلام و انقلاب شکی ندارد)، اگر در این چهار سال، به جای مانور بر ریل‌گذاری عزمش را برای تربیت جدی نیروهای جوان متعهد که دغدغه انقلاب را داشته باشند جزم کرده و به مجموعه‌های مردمی لبریز از استعداد، بهای بیشتری داده بود، در اختتامیه جشنواره به جای گله کردن، زدن لبخندهای تلخ و شنیدن متلک‌های دیگران، شاهد سیمرغ‌هایی بود که به واسطه ساخت آثار انقلابی به جای حامیان فتنه در دست دلسوزان جوان انقلاب آرام می‌گرفت.

+ بازنشر در رجانیوز

«سربه مهر» سربلند/ نقدی بر اولین اثر سینمایی هادی مقدم دوست

هواللطیف

نقدی بر اولین اثر سینمایی هادی مقدم دوست

«سربه مهر» سربلند

محمد مهدی شیخ‌صراف – سینما انقلاب

هادی مقدم‎دوست را خیلی‌ها با فیلم‎نامه‌هایش می‌شناسند؛ با سریال ماندگار «وضعیت سفید»، فیلم سینمایی «بی‌پولی» و سابقه همکاری‌اش با حمید نعمت‎الله. اما ساخت فیلم «سربه‎مهر» و حضور آن در سی‌ویکمین جشنواره فیلم فجر نقطه عطفی است برای این مرد متواضع سینما.

«سربه‎مهر» حتی در انتخاب اسم هم جذابیت‌های خودش را دارد؛ جذابیتی که موجب می‌شود حتی بعد از دیدن فیلم هم با شنیدن نام آن به یاد ارتباط زیبای آن با محتوای داستانی فیلم بیفتیم.

لیلا حاتمی که سیمرغ بلورین بازیگری‌اش را با بازی در فیلم «بی‌پولی» حمید نعمت‏ الله گرفته بود، با بازی در این فیلم نشان داده که هنوز می‌تواند حق هر نقشی را به‏ خوبی ادا کند. او این بار در نقش یک دختر دانشجوی وبلاگ‏نویس و به‏ اصطلاح اینترنت‏ باز ظاهر شده که همدمی به ‏جز وبلاگش ندارد و به‏ دور از خانواده، درگیر مشکلات شخصی زیادی در شهر بزرگ تهران است.

جذابیت فیلم از‌‌ همان تیتراژ آغازین رخ می‌نماید؛ گوشه‌ای از وبلاگستان فارسی، پست‌ها، کامنت‏‌ها، تصاویر و عباراتی آشنا که خاطره مشترک اهل وبلاگ است و دیدن آن بر پرده سینما برای هر وبلاگ‏نویسی خوشایند. می‌توان «سر به‏ مهر» را از این نظر جزو اولین‌ها به‏ حساب آورد که پدیده «وبلاگ» و نقش آن در زندگی روزانه بسیاری از جوانان در آن پررنگ است.

وبلاگ «آرام باش» دقیقا جایی است که «صبا»ی خجالتی که اعتماد به‏ نفس کمی دارد، درونی‌ترین حرف‌ها و حساس‏ترین لحظاتش را برای مخاطبین نادیده‌اش بازگو می‌کند و ضمن اینکه بازنمای وضعیت متغیر نقش اصلی داستان است، در تمام فیلم این جایگاه را حفظ می‌کند.

فیلم‏نامه هادی مقدم‏ دوست‌‌ همان قوت همیشگی کارهای او را دارد. کارگردان برای پرداختن به مفهوم نماز و نوع ارتباط قهرمان داستانش با آن بدون اینکه در تمام طول مدت فیلم حتی یک‏بار خود نماز خواندن را در یک سکانس نمایش بدهد، به‏ خوبی توانسته از نماهای کلیشه‌ای رایج بر محور نمادهای مهر و تسبیح و سجاده و شمع فاصله بگیرد و در مقابل، آوای اذان را با وزن مناسبی در فضای فیلم پررنگ کند. از شعار و دیالوگ‏ های مصنوعی یا پرطمطراق و نصیحت‌های عاقل اندر سفیه هم خبری نیست. هرچه هست یک چالش درونی جوانانه است.

صحنه‌های مواجهه «صبا» با خواهر نابینایش (پریا) و بازی پرمفهوم «در جریان بودن» در دیالوگ‌ها و به‏ خصوص سکانس پایانی از نقاط تاثیرگذار این فیلم است که در طراحی صحنه و انتخاب لوکیشن‌ها هرچند راه دشواری نداشته اما موفق و هدفمند عمل کرده.

اولین فیلم سینمایی هادی مقدم‎دوست یک شاهکار نیست اما اثری قابل قبول و سربلند در سینمای امروز ایران است؛ اثری باورپذیر و کاملا اجتماعی و به‏ روز که بیننده‌ را راضی و امیدوار از سالن سینما راهی خانه می‌کند.

به‏ نظر می‌رسد فیلم در لایه‌های زیرین خود اهمیت وجود نمازخانه در اماکن عمومی (فرودگاه، سینما، سالن همایش و…) و لزوم باز بودن مساجد در ساعاتی غیر از اول وقت را گوشزد می‌کند. فیلم «سربه‎مهر» شاید تشکر کوچکی باشد از تلفن گویای ۱۹۲ که با اعلام اوقات شرعی، نماز‌های بسیاری را از قضا شدن نجات داده!

در روزگاری که نماز دغدغه حتی دست چندم خیلی از مدیران فرهنگی و دستگاه‌های هنری جمهوری اسلامی نیست و پلان‌های نماز در آثار سینما و تلویزیون محض احتیاط و اطمینان سازندگان برای دریافت مجوز، راضی کردن مدیران بالادستی و استفاده در صورت نیاز حضور دارند، وقتی یک فیلم خوش‏ ساخت و به‏ روز درباره ارتباط یک جوان با نماز ساخته می‌شود باید به کارگردان آن تبریک گفت؛ به‏ خصوص که این فیلم اولین ساخته سینمایی او هم باشد.

انتشار در هفته نامه شما

نقدی بر فیلم «تاج محل»/  تولیدات سینمایی «حوزه هنری» به کدام سو می‌رود؟

هواللطیف

نقدی بر فیلم تاج محل

تولیدات سینمایی «حوزه هنری» به کدام سو می‌رود؟

گروه فرهنگی- محمد مهدی شیخ صراف: تولیدات سینمایی «حوزه هنری» به کدام سو می‌رود؟ این اولین سوالی است که مخاطب با دیدن «تاج محل» از خودش خواهد پرسید. به خصوص مخاطبی که با ماموریت‌های ذاتی نهادی انقلابی به نام «حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی» و فرمایشات رهبر معظم انقلاب در این خصوص آشنا باشد. اما «تاج محل» حتی در ساخت هم آنقدر قوی نیست که به مرحله محک زدن با این ماموریت‌ها نیز برسد.

«تاج محل» از نظر فنی و ساخت حرف تازه‌ای برای گفتن ندارد. بلکه صرفا گامی روبه جلو و البته بلند برای یک دستیار کارگردان و برنامه‌ریز به سمت کارگردانی یک اثر سینمایی است. با دیدن اولین اثر سینمایی «دانش اقباشاوی» قبل از هر چیز این نام «سیدرضا میرکریمی» است که به چشم خواهد آمد. کارگردانی که پس از انحلال «خانه سینما» به «حوزه هنری» کوچ کرده و با میدان دادن به فیلمسازهای جوان در حال تربیت کارگردان‌های جدیدی است که هرچند سیر رو به رشدی را طی می‌کنند اما در آثارشان هیچ شاخصی از انقلاب اسلامی ندارند. آثاری که شاید بهتر باشد با صرف هزینه بخش خصوصی مثلا با هزینه شخصی رضا میرکریمی تولید شوند، تا حداقل اگر اولویت‌های فکری و فرهنگی انقلاب را تامین نمی‌کنند، حسرت کسی را برای صرف بودجه‌های کلان فرهنگی هم برنیانگیزند.

«کارکنان یک کشتی‌سازی-به دلیلی که هرگز در فیلم توضیح داده نمی‌شود- با قرعه‌کشی اخراج می‌شوند تا سیر منفی فقر و بیچارگی خود را آغاز کنند. بعد از اخراج یکی از آنها-که مخاطب در طول فیلم باید قبول کند که پسر بسیار خوبی‌ست- بر اثر فقر دست به دزدی از منزل قهرمان فیلم-که یک بازنشسته دیگر همان کارخانه است- می‌زند. در حین این دزدی پیرمرد و زن و فرزندش آسیب می‌بینند و نیروی انتظامی به عنوان تنها نماد حکومت در فیلم، نه‌تنها پس از این دزدی کاری از پیش نمی‌برد، بلکه حتی وقتی خود پیرمرد هم ردی از سارق پیدا می‌کند با برخوردی نامناسب هنگام دستگیری سارق موجب پرت شدن او از ساختمان و به کما رفتن‌ش می‌شود. بعد از به کما رفتن جوان سارق هیچ‌کس مسئولیتی بر عهده نمی‌گیرد تا به خاطر عدم پرداخت هزینه، بیمارستان مجبور به جدا کردن دستگاه از سارق به کما رفته بشود و دو برادر خردسالش بی‌سرپرست و یتیم بمانند! دست آخر هم بعد از بی‌سرپرست ماندن دو کودک این خود پیرمرد و همسرش هستند که باید بعد از نطقی شعاری در وصف اوضاع بد زمانه و حسرت خوردن بر 20 سال پیش(!) تصمیم بگیرند- در میان جای خالی حکومت- با انسان دوستی و ایثار، بار بدبختی مردم فقیرتر از خود را به دوش بکشند و دو کودک را سرپرستی نمایند!»

طبعا ذات جدا شدن از تهران و روایت داستان مردمان دیگر نقاط ایران اقدام پسندیده‌ای در خلق این اثر است که باید بیشتر مورد توجه فیلمسازها قرار بگیرد و شاید روزی برسد که عدالت سینمایی در روایت مردمان ایران تنها به لوکیشن‌های شمال تهران و شمال کشور محدود نشود و جلوه‌های زندگی دیگر مردمان این کشور و حتی محرومیت‌های آنها را نیز به تصویر بکشد. اما با این همه و با آنکه در «تاج محل» به مفاهیم اخلاقی و مسئولیت‌های انسانی پرداخته می شود و نمادهای همیشگی و خوشایند شهر آبادان مانند شط و کشتی و حتی تیم فوتبال صنعت نفت حضور دارند، متاسفانه توام شدن آن با نماهای یک شهر فقیر و نداری و ناچاری مردم و القای یاس و افسردگی در مخاطب به همراه ریتم بسیار کند فیلمنامه، دیدن آن و توصیه کردن دیگران به دیدن‌ش را به امری دشوار تبدیل می‌کند.
 
صرف نظر از پایان اخلاقی فیلم، برخی نمادها و نماها را باید با دقت بیشتری مدنظر قرار داد؛ به خصوص جایی که پیرمرد هنگام اخراج و بازنشستگی دوباره‌اش پس از کندن عکسی از امام خمینی(ره) از دیوار آن را داخل کیفی قرار می‌دهد و در آن را می بندد! و صد البته این قلم را با نماهای حذف شده فیلم کاری نیست. اما با مدیران حوزه هنری سخن‌ها و سوال‌های بسیار دارد؛ مگر موضوع «تاج محل» چقدر جزو سه اولویت اول سینمای انقلاب اسلامی قرار می‌گیرد که باید یکی از سه اثر حمایت شده این نهاد در سال 91 باشد؟

گامهای فیلم سازی! / نقدی بر فیلم گامهای شیدایی (غریبه)

هواللطیف

گامهای فیلم سازی

نقدی بر فیلم گامهای شیدایی (غریبه) ساخته حمید بهمنی


محمدمهدی شیخ‌صراف – سینما انقلاب

«گام‌های شیدایی» تا قبل از جشنواره اسمش «غریبه» بود، اما به­‌راحتی همین مزیت را هم که جزو اندک نقاط قوت آن بود از دست داد! بعد از آن اگر بخواهیم مستقیم به سراغ فیلم برویم تیتراژ آغازین را باید بهترین قسمت این اثر سینمایی بدانیم!

البته این را هم باید گفت که نقطه قوت اصلی این اثر، ایدۀ اولیۀ خوشایند و آرمانی آن است که به­‌طرز غریبانه‌ای در فیلم‌نامه ذبح شده­‌است. فیلم‌نامه‌ای که حتی از برقراری ارتباط منطقی بین رخدادها عاجز است، اما بنای طرح عمیق‌ترین مباحث اعتقادی مربوط به شیعیان در مواجه با فرهنگ غربی را دارد. گام­‌های شیدایی آنقدر لبریز از خطاهای گوناگون کارگردانی، طراحی صحنه و… است که گاهی اوقات حتی مخاطب را از تماشای آن پشیمان می‌کند.

در مورد بزرگ‌ترین ایراد فیلم‌نامه، باید گفت، بنا دارد تمام حرف‌ها و کدهای ممکن را در قالب رخدادهایی که برای بازیگر نقش اول فیلم می‌افتد، بازنمایی کند. از گوانتانامو گریز به کربلا می­‌زند، از مقر نظامیان آمریکایی به استودیوی فاکس نیوز و بی‌بی‌سی سرک می‌کشد و از بیابان‌های عراق یاد اسرائیلی‌ها در افغانستان را زنده می‌کند و در کنار همه این‌ها به دنبال  ترسیم نقش مثلث سیا، اسرائیل و القاعده در عراق است. خیابان‌های بیروت را به جای شهرهای امریکا نشان می‌دهد تا مثلا بحث فروپاشی خانواده در ینگه دنیا از یاد مخاطبش نرود! مشکل بزرگتری که علت مواجه­شدن با چنین ملغمه‌ای از خطاهای ساخت است، عدم آشنایی درست و واقعی سازندگان اثر با واقعیت آن چیزی است که قصد دارد آن‌را روایت کند و آن هم مدل ارتش ایالات متحده آمریکاست. «سوتی‌های گل درشت» تنها عنوانی است که می‌توان به این جنس روایت داد، از دیالوگ‌های نچسب و شعاری تا بازی‌های مصنوعی آن.

این مسئله کاملاً قابل قبول است که ما فقر امکانات و مشکل اساسی در تولید داریم. این اثر هم در شهرک سینمایی دفاع مقدس ساخته شده، اما می‌شود با خرج ذکاوت این را هم پشت سر گذاشت. واقعاً چه لزومی دارد ژنرال آمریکایی از بالگردهای مربوط به ۵۰ سال پیش هوانیروز ایران، با همان رنگ استتار که تنها متعلق به این اقلیم است پیاده شود؟!

چرا وقتی محتوای رم دوربین فیلمبرداری برای اولین بار روی لپ‌تاپ پخش می‌شود شاهد تصاویر تدوین شده هستیم؟! از سکانس خبر کشته‌شدن قهرمان فیلم هم می‌شود به عنوان یک صحنه کمیک یاد کرد.

آمریکایی‌هایی که در این فیلم می‌بینیم ما را به یاد تصویری ساده‌انگارانه از ارتش بعث عراق می‌اندازد که در آثار دفاع مقدسی دهه ۷۰ شاهد آن بودیم. یک ژنرال قسی‌القلب که در ساده‌ترین موقعیت، پرهزینه‌ترین تصمیم را می‌گیرد و هنگام مشاهده یک بسته مشکوک توسط گروه گشتی‌اش بلافاصله دستور می‌دهد، نیروهای خودش را تار و مار کنند. این نیروها یک عده نظامی بی‌دست‌وپا هستند که بعضی وقت‌ها با هم دعوا می‌کنند و با زبان سلیس فارسی یکدیگر را «الاغ»  صدا می‌زنند و فقط از آنها «بله قربان» می‌شنویم، درست مثل همان عبارت معروف «نعم سیدی!». درباره آن عنصر سیا هم که بهتر است اصلاً صحبت نکنیم!

شخصیت‌پردازی فیلم هم کم از دیگر عناصر تشکیل‌دهنده آن ندارد. خانواده عرب عراقی که قرار است نقش اصلی در جذب جولیا را داشته باشد، حتی درحد تیپ هم نیستند. مشکل دیگری که به فیلم ضربه اساسی زده­‌است دوبله آن است که موجب شده فضای بعضی سکانس‌ها از بین برود. سیر تحول جولیا، سرباز زن امریکایی که بازیگر لبنانی بدترین انتخاب ممکن برای ایفای این نقش بوده هم باورپذیری پایینی دارد. نمونه دیگری از این مشت، دیالوگ‌های کلیشه‌ای شریفی‌نیا و لوریت است که از حفظ، عین متن‌های رسمی در کتاب‌ها، برای هم حدیث می‌خوانند!

در پایان تنها می‌توان گفت، بهمنی و سازندگان این فیلم با وجود آنچه در اختیار داشتند، تمام امیدی که در خلق یک اثر با تراز بین‌المللی به آن‌ها بود، نه حتی در خلق یک اثر نرمال که در اولین گامهای فیلم سازی متوقف مانده اند.

کفش قرمز پاشنه بلند / نقدی بر فیلم «رسوایی»

هواللطیف

کفش قرمز پاشنه بلند

 

گروه فرهنگی - محمد مهدی شیخ صراف: حضور چهامین اثر سینمایی مسعود دهنمکی یکی از نقاط پررنگ سی و یکمین جشنواره فیلم فجر است. تا آنجا که بسیاری از کسانی که به تماشای آن نشسته اند شانس اول تعدادی از سیمرغ های جشنواره فجر را به این فیلم داده اند و استقبال بالایی را هم برای اکران عمومی آن پیش بینی کرده اند. اما جدیدترین ساخته این کارگردان انقلابی سینما چه چیز دارد که اینقدر مورد توجه واقع شده؟

ماجرای یوسف و افسانه

"افسانه" دختر جوانی که نامش در محله سر زبانهاست در فرار از دست ماموران پلیس و طلبکاری که در ازای طلب خودش به او نظر هم دارد سر از خانه "حاج یوسف" در می آورد که یک روحانی سالخورده است. داستان بر محور این اتفاق شکل می گیرد و دامنه های آن ادامه فیلم را تا پایان پیش می برد. مواجهه های بعدی این دونفر در خلوت خانه و پس از آن در انظار عمومی اتفاقات دیگری را به همراه دارد که از یک سو زندگی دختر و خانواده او را در معرض خطر قرار می دهد و از سوی دیگر موقعیت و اعتبار روحانی را دستخوش تغییر می کند. انتخاب نام یوسف برای این شخصیت هم شاید تلمیحی باشد بر نام یوسف پیامبر(ع) که در موقعیت گناه قرار می گیرد و آزموده می شود.

 
ادامه‌ای داستانی بر فقر و فحشا
 
رسوایی ده نمکی را پیش از هر چیز می‌توان دنباله‌ای سینمایی برای فقر و فحشا دانست. مستندی جنجالی که موجب شد برای اولین بار نام مسعود ده نمکی به عنوان یک فیلمساز در رسانه‌ها مطرح شود. ده نمکی اما در ادامه ماجراجویی هنری خودش اکنون با گذر حدود ۱۰ سال از فقر و فحشا با روایت زندگی و مشکلات یک دختر بدنام و فقیر در یکی از محله‌های قدیمی تهران و مواجهه او بایک روحانی فاضل، «رسوایی» را به مخاطبین پرتعداد خودش تقدیم کرده تا باز هم با تلفیق دو سوژه جنجالی و ذاتا پرمخاطب شانس خود را برای شکستن رکورد فروش «اخراجی‌ها» امتحان کند.
 
تسلط مقدم بر جنجال
 
آنچه در طول این سال‌ها موجب شده آثار مسعود ده نمکی به شدت به چشم بیاید و مورد توجه گروه‌های مختلف اجتماعی قرا بگیرد تنها انتخاب سوژه‌های جنجالی نیست، بلکه «تسلط» او بر سوژه‌های انتخابی به عنوان یک دغدغه اعتقادی و شخصی است. هوشمندی ده نمکی در انتخاب موضوع‌هایی که به آن‌ها تسلط دارد را پیش از این در سه گانه اخراجی‌ها نیز شاهد بودیم که با پرداخت مستقیم به سه موضوع به «دفاع مقدس» و «اسارت» و «انتخابات» تجربه‌های موفقی را برایش رقم زد.
اکنون این «تسلط» بر سوژه را به خوبی در «رسوایی» می‌توان مشاهده کرد. ده نمکی تجربه، مفاهیم و اطلاعات مربوط به «فقر و فحشا» را طی این ده سال به مرز پختگی داستانی رسانده و اکنون بر روایت آن کاملا مسلط عمل کرده است. از سوی دیگر حضور او پای درس و صحبت استادان خوشنام اخلاق چون مرحوم حاج اسماعیل دولابی و مرحوم آقا مجتبی تهرانی و تعلق داشتن او به جریان بچه مذهبی‌هایی که پا منبری ثابت این قبیل مجالس هستند موجب شده او در امر حساس تصویر چهره تاثیرگذار از یک روحانی در فیلمش آنقدر موفق عمل کند که شخصیت «حاج یوسف» با بازی اکبر عبدی را تا پای دریافت سیمرغ بهترین بازیگر مرد پیش ببرد و او را به عنوان یک کارک‌تر ماندگار در ذهن مخاطب جاوادنه کند.
 
کفش پاشنه بلند قرمز
 
توجه ده نمکی به بعد گرافیکی آثارش شاید ریشه در سبقه روزنامه نگاری او داشته باشد. انتخاب و طراحی لوگو برای فیلم، و توجه به نمادهای خاص برای استفاده در این لوگو به همراه نام فیلم علاوه بر جلب توجه مخاطب، موجب آشنایی بصری و ماندگاری آن در ذهن او می‌شود. لوگوی مذکور این بار در ترکیب کفش قرمز پاشنه بلند زنانه و واژه «رسوایی» به رنگ سفید در زمینه مشکی رنگ جلوه گر شده است و ادامه آن را در طراحی تیتراژ اولیه ساده اما زیبای فیلم با تصاویر معماری سنتی و اسلامی نیز شاهد هستیم.
 
دوربین عکاسی و تصاویر زنده
 
در حالیکه هنوز حرف از نگاتیو و دوربین‌های تصویر برداری ۳۵ میلیمتری گرانقیمت در سینما هست، تصویر برداری دیجیتال با دوربین‌های عکاسی حرفه‌ای که قابلیت‌هایی بالایی در تفکیک نور و رنگ دارند به همراه انعطاف در استفاده از لنزهای متعدد و گوناگون توانسته آثار کیفی بالا و به نسبت کم هزینه تری را از لحاظ تصویر برداری برای آثاری مانند رسوایی ارمغان بیاورد. نقطه قوت دیگر این فیلم را باید در تصویر برداری با کیفیت و انتخاب قاب‌های مناسب دانست که کاملا متناسب با فضای فیلم در لوکیشن‌های شلوغی مانند کوچه، بازار و مسجد توانسته کاملا موفق عمل کند و در صحنه‌هایی هم که دوربین روی دست قرار می‌گیرد کاملا دست کارگردان را در طراحی میزانسن و دکوپاژ باز گذاشته است.
 
انتقاد اصلی و یک سوال بی‌جواب
 
انتقاد اصلی به «رسوایی» که شکل ایراد نیز به خودش پیدا می‌کند نوع پرداخت به شخصیت «افسانه» با بازی الناز شاکر دوست است. جنس دیالوگ‌ها و جلوه‌گری با ناز و افاده‌های یک زن بی‌قید و بند شاید در بعضی موارد آنقدر به چشم بیاید که آزردگی‌هایی را برای برخی مخاطبین مذهبی فیلم ایجاد کند. اما دونکته قابل تامل نیز وجود دارد که اولا نه تنها پوشش و حجاب این کارک‌تر خط قرمزی را نشکسته و با دیگر فیلمهای امروز سینمای ایران تفاوتی ندارد، بلکه حساسیت بیشتری در طراحی آن به کار رفته است و سعی شده با استفاده از رنگ قرمز به هدفش دست پیدا کند. ثانیا این شیوه پرداخت در مقابل تضادی که با معنویت نقش مقابل آن یعنی روحانی فیلم ایجاد کرده در خدمت رساندن پیام اصلی اثر است. در ‌‌نهایت باز هم با این سوال تکراری و بی‌جواب را مواجه هستیم که بلاخره برای نمایش یک کارک‌تر زن با انحرافات اخلاقی در سینمای ما کاری غیر از این هم می‌شود کرد؟
 
پایان بندی و رضایتمندی
 
وضعیت افسانه و زندگی برادرش در خطر است. آبروی حاج یوسف هم که خواسته «به جای گرفتن مچ افسانه، دست او را بگیرد» اسباب سوء استفاده فراهم کرده و سی دی حاج یوسف و افسانه در محله پخش شده است. دیگر کسی جواب سلام نماز حاج یوسف را نمی‌دهد. جمعیت برای بیرون انداختن «زن فاسق» از محله به سمت خانه او می‌روند اما سرنوشت طور دیگری رقم می‌خورد تا در سکانس پایانی مخاطب با اهل محل همداستان شود و با رضایتمندی سالن سینما را ترک کند و ثابت شود دهنمکی در پیوند سینمای دینی به مخاطب گام محکمی را برداشته است.

تابستان طولانی و خسته کننده!/ نقدی بر فیلم "تابستان طولانی"

هواللطیف

نقدی بر فیلم "تابستان طولانی"

تابستان طولانی و خسته کننده

محمد مهدی شیخ صراف

ایده‌های اولیۀ ارزشمند، دست اول، دارای ما‌به‌ازای واقعی و حتی داشتن اولویت موضوعی برای جامعه، الزاماً نشانۀ موفقیت یک فیلم نیست. ایدۀ اولیه اگر با پیکره‌بندیِ داستانیِ مناسب همراه نشود، ناموفق است. این‌گونه آثار حتی اگر برای فرم و ساخت آن‌ها، وسواس و دقت و زحمت فراوان هم صرف شود، در بهترین حالت ممکن، تکه‌های جذاب و امیدوار‌کننده دارد که بدون قرارگرفتن در قامت یک اثر کامل، به موفقیت دست پیدا نمی‌کند: «تابستان طولانی» چنین فیلمی است.

موضوع «تابستان طولانی» که دستمایۀ ساخت این تله‌فیلم قرار گرفته، جذاب و ارزشمند است. بازگشت به سال ۱۳۶۲ و فضایی با ارزش داستانی عالی، ارزش اولیۀ خوبی برای این اثر ایجاد کرده است. نبودن هیچ مردی در یک روستا، به هر دلیلی، به‌خودی‌خود آن‌قدر ظرفیت قصه‌پردازی دارد که بتواند با فرازوفرودهایی، مخاطب را تا پایان همراه خود کند. «تابستان طولانی» هرچند اثری بی‌ادعاست، اما یک خلأ جدی دارد که گاهی قدر آن را به کمتر از تله‌فیلم هم کاهش می‌دهد: ضعف داستان که آن را به اثری خسته‌کننده تبدیل کرده‌ است.

به‌نظر می‌رسد که این فیلم، مجموعه‌پیرنگ خوشایندی است که محور اصلی خاصی آن‌ها را به‌هم وصل نمی‌کند؛ به‌جز یک نوجوان روستایی به نام «حسن» که این رخدادها در اطراف او جریان دارد و در حال گذراندن یک تابستان خوش است. بازی او البته روان و تأثیرگذار است، هرچند در تمام مدت فیلم، فقط یک لباس به رنگ قرمز بر تن دارد! او مدام درگیر دنبال‌کردن و ارتباط با حیوانات مختلفی همچون عقاب، سگ، اسب، ماهی و پلنگ است.

مسئلۀ بزرگ‌شدن حسن یا «بلوغ ناشی از اوضاع خاص»، به‌سبب نبود پدر، در حد مسئله‌ای حل‌نشده در فیلم باقی می‌ماند. در این زمینه، هیچ تغییری در حسن نمی‌بینیم و شخصیت او در پایان فیلم، با همان شیطنت‌های اولیه باقی می‌ماند. او در مهم‌ترین آزمون خود، موقع آوردن کمک برای مادرش، ناموفق می‌ماند. فقط نریشن‌های گاه‌وبی‌گاه از زبان حسن در دورۀ بزرگ‌سالی، در این جهت قرار گرفته است که البته همین هم نشان ضعف فیلم‌نامه است.

گرچه فیلم از لحاظ داستانی ضعیف است، قدرت فنی خوبی دارد. با وجود مشکلات معمول که در لوکیشن‌هایی این‌چنین وجود دارد، تصویربرداری فیلم و جذابیت‌های بصری آن در ترسیم فضای دوست‌داشتنی روستا و نماهای زنده، موفق بوده است. موسیقی فیلم، فضایی با نشاط نوجوانانه را کاملاً القا می‌کند. مهم‌ترین ویژگی و مزیت فیلم، رفتن به سراغ فضا و موقعیتی است که جای پرداخت جدی به آن، در سینمای ایران همچنان خالی است: فضایی روستایی که کیلومترها از خط مقدم دور است؛ اما اهالی آن به‌طور کامل با آن درگیر هستند. این نگاه، درست‌ترین نگاه ممکن به دفاع مقدس و مردم کشوری است که خط مقدمشان برای برپاداشتن پرچم کشور، در محل زندگی‌ آنان شکل گرفته است و همیشه هم مظلوم‌ترین‌ها بوده‌اند.

 

عکس یادگاری با شیطان / مصاحبه با ویلیام رودریگز

هواللطیف

گفتگوی تفصیلی با ویلیام رودریگز، بازمانده 11سپتامبر

ناگفته های آخرین کسی که پیش از فروریختن برج شمالی از آن خارج شد

محمد مهدی شیخ صراف/ منتشر شده در خبرگزاری نسیم

ویلیام رودریگز 11 سپتامبر 

او کسی است که پیش از واقعه 11 سپتامبر به مدت 20 سال نظافتچی برج تجارت جهانی و راه پله های آن بوده است. به غیر از 4 مدیر ارشد برج، ویلیام تنها کسی بود که به اقتضای وظیفه اش شاه کلید ورود به همه طبقات را در اختیار داشت و همین موجب شد بتواند در آن روز عده زیادی از افراد حبس شده در طبقات برج در حال فروریختن را نجات دهد. او هنوز این کلید نجات را به همراه دارد و می گوید قرار است این کلید را به موزه ای که به یاد آن واقعه ساخته خواهد شد، اهدا کند. این مرد که اصلیت پورتوریکویی دارد، در آن روز آخرین کسی بود که بعد از نجات چندین نفر، قبل از فروریختن برج دوم از آن خارج شد و به طرز معجزه آسایی در پناه یک ماشین آتش نشانی از مرگ نجات یافت. او جزو اولین کسانی بود که در همان لحظات بحرانی روی آنتن زنده سی ان ان به بازگویی آنچه برایش رخ داده بود برای چشمان بهت زده میلیونها نفر در سراسر جهان پرداخت، اما این اظهارات از گزارش رسمی دولت در پرونده 11 سپتامبر حذف شد. ویلیام رودریگز به خاطر اینکه در آن روز جان چند صد نفر را نجات داد، به عنوان قهرمان ملی در رسانه های آمریکا و جهان شناخته شده است، اما وقتی به عکس خودش در کنار جرج بوش می رسد از آن به عنوان "عکس یادگاری با شیطان" یاد می کند.

ویلیام رودریگر 11سپتامبر

او هنوز این کلید نجات را به همراه دارد و می گوید قرار است آن را به موزه ای اهدا کند که به یاد ۱۱ سپتامبر ساخته خواهد شد.


ویلیام رودریگز که این روزها برای شرکت درسومین کنفرانس هالیوودیسم در تهران، میهمان خبرگزاری «نسیم» بود و همراه با بازگویی خاطرات خود به سوالات ما پاسخ داد، مهمترین محورهای صحبت او را در ادامه می خوانید:

- بعد از 11 سپتامبر وقتی دیدم کسی به فکر خانواده قربانیان و بازماندگان این واقعه نیست شروع به فعالیت کردم. برای همین جمهوری‌خواهان برای بدست آوردن رای اهالی لاتین که حدود 30 میلیون رای دارند به من پیشنهاد همراهی دادند. من چون با از بین رفتن آن ساختمان بی کار شده بودم قبول کردم و شروع به سوال و تحقیق درباره 11 سپتامبر کردم. در یکی از دیدارهایی که در کاخ سفید داشتیم طی نامه ای درخواست کردم که درباره این واقعه تحقیق کنم. اما آنها خیلی عصبانی شدند. وقتی خانواده قربانیان هم اصرار کردند که این مورد تحقیقی صورت گیرد رئیس جمهور آمریکا گفت ما می دانیم کار مسلمانان است. اما ما و خانواده قربانیان درخواست تحقیقات در این خصوص کردیم و وقتی از طریق رسانه ها به آنها فشار وارد شد مسئله تحقیق را قبول کردند و من نماینده این خانواده ها بودم.

- بلاخره کمیسیون تحقیق و تفحص درباره 11 سپتامبر تشکیل شد و وظیفه‌اش را انجام داد. بر خلاف دیگران که صحبتهایشان از رسانه ها هم پخش شد گفتگوی این کمیته با من پشت درهای بسته صورت گرفت. وقتی هم گزارش تحقیقات منتشر شد 576 صفحه بود، اما در هیچ کجای آن نامی از من و مشاهداتم برده نشده بود و گزارش من را حذف کرده بودند. وقتی پرسیدم چرا این اتفاق افتاده؟ گفتند که صحبتهای تو نتیجه اصلی مطرح شده در این گزارش را زیر سوال می برد. عجیب است که در این گزارش رسمی هیچ اشاره ای به انفجارهایی که پیش از برخورد هواپیما، درون ساختمان و در طبقات زیرین صورت گرفت نشد در صورتیکه من شاهد آن بودم.

- در جریان اتفاقاتی دهمین سالگرد این اتفاق افتاد من را دستگیر کردند و بدون هیچ جرمی در زندان بودم. تنها به خاطر اینکه ممکن بود با صحبتهایم برای برنامه اوباما در آن مقطع مشکل درست شود. وقتی این اتفاق افتاد دولت مباحثی را مطرح کرد که اعتبار حرفهای ما را زیر سوال ببرد. الان 11 سپتامبر بهانه اصلی برای توجیه و انجام خیلی از کارها از سوی دولت امریکا است.

- حاکمیت امریکا پس از این واقعه با پروپاگاندای رسانه ای تلاش کردند از 11 سپتامبر علیه مسلمانان استفاده کند. همین موجب شد من برای تشریح واقعیت ها به نقاط مختلف دنیا سفر کنم. در سفر به مالزی بود که اولین برخوردم با تجمع مسلمانان اتفاق افتاد. قبل از آن وزارت خارجه آمریکا به من گفتند به آنجا نرو چون ممکن است تو را بکشند! اما در دیدار با مردم آنجا بیشتربن محبت ممکن را به من کردند. قرار بود آنجا درباره واقعیت های یازده سپتامبر سخنرانی کنم. در این سفر با ماهاتیر محمد دیدار کردم. با خیلی از علما هم گفتگو کردم؛ می خواستم بدانم چرا این حجم تنفر نسبت به اسلام وجود دارد و صحبت آنها را شنیدم که باعث شد به فکر فرو بروم. این شد که من مسلمان شدم. همین موجب شد عصبانیت حکومت آمریکا از من زیادتر شود.

- وقتی محمود احمدی نژاد رئیس جمهور ایران به نیویورک آمد و خواست که برای ادای احترام به قربانیان حادثه به نقطه صفر (محل دو برج) برود همه آنها به او توهین کردند اما من گفتم که این یک حرکت زیبا است و از آن دفاع کردم. حتی خواستم او را به آنجا ببرم اما به خاطر مسائل سیاسی چنین اجازه‌ای به من ندادند. مسئله ای که موجب شد من به ایران بیایم همین اتفاق بود. من به ایران آمدم تا از طرف قربانیان و خانواده‌های آنها به مردم ایران بگویم که این مخالفت و حرفهایی که در آن موقع زده شده موضع آنها نبود و از طرف دولتمردان آمریکا علیه مسلمانان و ایران است. آنها هنوز به اشتباه فکر می کنند مالک کل دنیا هستند!

- من در حال ساخت یک فیلم مستند درباره یازده سپتامبر هستم و طی آن با شاهدان آن واقعه گفتگو می‌کنم. یکی از همین شاهدان سه روز بعد از مصاحبه اش خودکشی کرد.

- آنها از چنین اتفاقی که برای ما افتاده و جنبه ناگواری هم دارد، استفاده سیاسی می کنند. چند سال پیش اتفاق خیلی خنده داری افتاد که یک گروه خیلی کوچکی از خانواده قربانیان 11 سپتامبر را تحریک و تطمیع کردند که به دادگاه از ایران شکایت کنند و بعد هم در دادگاه ایران را مقصر شناختند. من فکر می کنم ایران هم باید به فکر اقدام متقابل حقوقی باشد.

- در میان فیلمهای سینمایی ساخته شده، تنها کاری که ممکن است قدری به واقعیت نزدیک باشد ساخته اولیور استون است. همه این فیلمهای سینمایی به آنچه خارج از برجها رخ داده می پردازند و هیچ کدام به سراغ داخل برج نرفته اند. چرا که انفجارهای زیادی در طبقات زیرین برج اتفاق افتاد و هرکسی که داخل ساختمان بود آن را احساس کرد. آنها خیلی از شاهدانی که درون ساختمان بودند را نادیده گرفتند و از آنها برای ثبت اظهارات دعوت نکردند، چون آن فرضیه اصلی که به عنوان علت اصلی حادثه مطرح شده است را زیر سوال می‌برد.

عکس برج دوقلوی تجارت جهانی نیریورک

ویلیام این عکس را با دوربین شخصی خودش یکی دو روز قبل ار واقعه  فروریختن برجهای دوقلو از آن گرفته بود که به عنوان یادگاری آن را امضا کرد و به ما هدیه داد.

یاعلی مدد

«رسوایی» و مفهومی به نام «آبرو»

هواللطیف

«رسوایی» و مفهومی به نام «آبرو»

 

محمد مهدی شیخ‌صراف- دغدغۀ اصلی در به ‌تصویرکشیدن «فقر و غنا»، «دارا و ندار»، «وطن‌پرست و وطن‌فروش»، «عزت و ذلت» و دوقطبی‌های نظیر آن، به نوعی مانیفست سینمای مسعود ده‌نمکی را تشکیل می‌دهد. مانیفستی که به گفتۀ خود او، برگرفته از سخنان حضرت امام‌خمینی(ره) در توصیف هنر متعهد است. ده‌نمکی، این‌بار با گذر از سینمای دفاع ‌مقدس (اخراجی‌ها۱و۲) و سینمای سیاسی (اخراجی‌ها۳) در اولین اثر سینمای ‌اجتماعی خود، با به‌میان‌کشیدن مفهوم «آبرو» بر نقطۀ بسیار حساسی در جامعه، دست گذاشته است: مفهومی کلیدی که به‌عقیدۀ بسیاری از جامعه‌شناسان، تفاوت اساسی امروز امت مسلمانان با جوامع غربی است.

رسوایی دهنمکی

قصۀ فیلم «رسوایی» قصۀ مواجهۀ آبرومند و بی‌آبروست و آنچه دراین‌میان گره اصلی داستان است، از‌دست‌رفتن آبروست: آبروی مؤمنی که حرمتش از خانۀ خدا بالاتر است. مواجهۀ پیرمردی روحانی، حاج‌یوسف با هنرنمایی اکبر عبدی، و دختری جوان، افسانه با بازی الناز شاکردوست، که در یک محله زندگی می‌کنند، چالش اصلی داستان است. با پیش رفتن رابطۀ این دو، بی‌قیدی و سوء‌استفادۀ دختر جوان از آن و تلاش حاج‌یوسف برای حل مشکل افسانه به باخبر‌شدن دیگران از این رابطه منجر می‌شود. این اتفاق نه‌تنها محبوبیت روحانی را خدشه‌دار می‌کند که آبروی او را در خطر جدی قرار می‌دهد، تا‌آنجاکه دیگر کسی پشت سر او نماز نمی‌خواند. باوجوداین، حاج‌یوسف با این دیدگاه که «این دختر هم اشتباهاتی دارد؛ اما فاسق نیست» باز هم به فکر اندک‌آبروی افسانه و خانوادۀ اوست. مفهوم کلیدی فیلم در این کشاکش با تعبیر آیۀ «و من یتق الله یجعل له مخرجا» نشان داده می‌شود که انسان متقی به‌ بن‌بست نخواهد رسید.

در فیلم، به اجتماع و واکنش‌های مردم دربرابر ابزارهای رسانه‌ای، مانند دوربین موبایل و سی‌دی فیلم و بلوتوث توجه شده است. همچنین تأثیرگذاری افراد موثق، با محوریت‌دادن درست به بازار و کسبه، مسجد و اهل محل، به‌سادگی تصویر شده است. همین‌ نکات، باعث شده که این فیلم اجتماعی، نزدیک‌به‌واقع باشد. «آبرو» مفهومی است که مستقیماً در اجتماع تعریف می‌شود و بدون توجه به آن، بی‌معناست و البته، از مخاطرات جدی زندگی امروز در کلان‌شهرهاست.

علاوه‌براین، پرداختن به فقر و ابعاد آن، بدون سیاه‌نمایی و تلقین ناامیدی به مخاطب، در فضای امروز سینمای ایران، غنیمت بزرگی است که مسعود ده‌نمکی به آن دست پیدا کرده است. در این میان، نکتۀ مهم آن است که ده‌نمکی همۀ این مفاهیم را با مددگرفتن از تصاویر جذاب و ریتم مناسب و بدون درافتادن به ورطۀ شعار و فضاهای اضافه و کسل‌کننده، دقیقاً در دل رخدادهای داستانی و حتی موقعیت‌های طنزگونه بیان می‌کند و در بازگو‌کردن آن‌ها موفق است. بیننده با این آگاهی که «آبرو ‌دست خداست»، در نقطه‌ای ورای «اهمیت آبرو»، فیلم را به‌پایان می‌برد و راضی از سالن سینما خارج می‌شود.

 

گناهکاران، بدون سکانس پایانی / نقدی بر ساخته فرامرز قریبیان

هواللطیف

نقدی بر تازه ترین ساخته فرامرز قریبیان

گناهکاران، بدون سکانس پایانی

محمد مهدی شخ صراف 

گناهکاران یک فیلم صرفاً پلیسی‌جنایی است، بدون اینکه بخواهد به جامعه و مشکلات اجتماعی توجهی داشته باشد و آن‌ها را واکاوی کند. این مهم‌ترین نکته‌ای است که هم در ساخت فیلم مشهود است و هم در کلام سازندگان به آن اذعان شده است. داستان این فیلم سینمایی می‎‌تواند در هر جامعه، شهر یا کشوری اتفاق بیفتد و تلاش سازندگان برای فاصله گرفتن از آفت‌هایی چون تضعیف دستگاه انتظامی یا القای تصویری سیاه از جامعه در فیلم به‌خوبی به ثمر نشسته است. این نکته را حتی از تیتراژ دوزبانة فیلم (فارسی و انگلیسی) می‌توان دریافت و دانست که قریبیان پدر و پسر، که نویسنده و کارگردان اثر هستند، نگاهی جدی برای یافتن مخاطبی گسترده‌تر از مرزهای ایران برای این اثر دارند.

داستان از خودرو پلاک‌سیاسی در بازگشت از مهمانی سفارت و یک قتل آغاز می‌شود. سکانس بعدی پلیس افسرده‌ای را نشان می‌دهد که نمی‌داند میان آن‌همه آدم الکی‌خوش چه کار می‌کند و حتی برد و باخت تیم محبوبش هم برایش مهم نیست، اما ناگهان درگیر پرونده این قتل می‌شود. نریشن‌های این افسر پلیس جوان (سرگرد روانگر با بازی رامبد جوان) در نزدیک شدن نگاه تماشاگر به نگاه او در پی گرفتن داستان، بسیار خوب و به جا در فیلم قرار گرفته است، اما این روند تنها تا نیمه فیلم وجود دارد و از جایی به بعد، دیگر خبری از جملات کوتاهی که روی تصاویر از زبان او می‌شنویم نیست. گویی کارگردان فیلم، که بازیگر اصلی آن هم هست، آن‌قدر درگیر گره‌گشایی از معمای پرونده قتل شده که این مسئله را به فراموشی سپرده است.

Gonahkaran3

حضور دو شخصیت متناقض مسن و جوان در قالب دو پلیس همکار به‌مدد دیالوگ‌های رفت‌وبرگشتی، جذابیت چندانی به فیلم داده است که آن هم در میانه داستان بسیار کم‌رنگ می‌شود و البته جای خودش را به بگومگوهای افسر کارکشته جنایی (سرگرد تدین با بازی فرامرز قریبیان) با کاراکترهای دیگر فیلم می‌دهد. سرشاخ‌شدن مدام تدین با همکارانش در بازرسی هم از جمله آن‌هاست. انصافاً متلک‌ها و تک‌جمله‌های سرگرد تدین با آن شخصیت زودجوش، آن‌قدر جذاب هست که مخاطب دلش بخواهد آن‌ها را به خاطر بسپارد یا حداقل یک بار دیگر آن‌ها را بشنود، و این یکی از نقاط قوت فیلم «گناهکاران» است.

نشان‌دادن نام فایلی که قاتل در کامپیوتر شخصی‌اش پرونده مقتولان را نگه‌داری می‌کند، نشان می‌دهد انتخاب عنوان «گناهکاران» مابازایِ متنی در فیلم دارد. با وجود این، گاهی کدهایی در فیلم وجود دارد که در هیچ‌جا رمزگشایی نمی‌شوند و در ادامة داستان هم بازگشتی به آن‌ها صورت نمی‌گیرد. این ضعف حتی در تیتراژ فیلم هم وجود دارد که گویی از میز کار ابزار یک جاعل اسناد در حین کار آغاز می‌شود، اما هیچ اثری از جعل در داستان فیلم نیست، یا به‌طور نمونه اینکه سرهنگ فرازمند مجسمه‌های ماکت سربازان صلیبی در خانه دارد و به شخصیت صلاح‌الدین ایوبی علاقه‌مند است. می‌توان شخص همراه مقتول در خودرو پلاک‌سیاسی را هم به این‌ها افزود.

تنظیم و ساخت موسیقی فیلم در سرتاسر فیلم بجا و متناسب و در ایجاد تعلیق، اضطراب و آرامش کاملاً با ضرباهنگ آن هماهنگ است که در هیچ مقطعی کند نمی‌شود. اما در میانة فیلم، درست در قسمتی که دو پلیس از میان مظنونین به گمانه‌زنی در مورد قاتل و نحوة قتل مشغولند، نمایش‌دادن امکان‌های متعدد و مختلفی که در ذهن و از کلام آن‌ها می‌گذرد به ساختار جدی فیلم ضربه زده و حتی آن را خنده‌دار کرده است.

گره‌گشایی داستان در سکانس پایانی و رونشدن دست فیلم برای مخاطب از دیگر وجوه مثبت است، اما با وجود این گره‌گشایی سریع و نمایش تیتراژ پایانی، انگیزه‌های قاتل برای این قتل‌ها مشخص نیست و معلوم نیست دست‌آخر باید این اتفاق را پای مجازات گناه گذاشت یا انتقام یا تسویه‌حساب یا عشق ناکام یا حتی جنون ناشی از افسردگی قاتل؟!

تیپ، پوشش و وضعیت ظاهری کاراکترهای شیک پلیس، که همیشه با کت‌وشلوار، پالتو، دستکش چرمی، ساعت مچی گران‌قیمت و ماشین‌های مدل‌بالا دیده می‌شوند، هر چند به‌طور کامل با واقعیت موجود در امروز ایران متفاوت است، اما کاملاً در چارچوب بناشده فیلم برای این افراد به‌معنای پلیس، و نه نیروی انتظامی، پذیرفتنی است.

همة این‌ها، در کنار سبک تدوین موازی و بازی خوب رامبد جوان و فرامرز قریبیان، برگ برنده‌ای است که در فضای فقیر ژانر پلیسی در سینمای ایران «گناهکاران» را به اثری قابل توجه تبدیل کرده است؛ هر چند پایان‌بندی فیلم به‌خاطر اعمال ممیزی تغییر کرده و موجب شده برخلاف فینال مدنظر سازندگان، سکانس پایانی حذف شود تا در اتفاقی بی‌سابقه در سینمای ایران، شخصیت منفی فیلم به‌عنوان طرف پیروز ماجرا نشان داده شود و قاتل به مجازات اعمالش نرسد.