درستایش تنابنده و عدالت خواهی!
محمد مهدی شیخ صراف
تمام بار فیلم بر دوش محسن تنابنده است. و او این بار را تا پایان بر دوش می کشد. او یک روایت دهه نودی از حاج کاظم! بچه جبهه ای که با پیکانش در تهران مسافر کشی می کند و جانباز همرزمش روی تخت در خانه است. شرینی شخصیت او با لهجه قمی و شوخی هایی که اجازه نمی دهد فیلم خسته کننده شود. اما این بار به جای عباس او باید یک دختر روستازاده دهه هشتادی که کل زندگی اش در گوشی اش و رویای اتوموبیل فراری و صاحبش خلاصه شده است. با بازی متفاوتی که کسی انتظارش را از ترلان پروانه نداشت هم از هنرهای داوود نژاد است. اینکه اصل فیلم را از اول تا پایان همین دو بازیگر با شخصیت پردازی هنرمندانه و کامل بر دوش می کشند و همه رفتار آنها در مدار منطقی فیلم به درستی رسوب کرده است.
تقارن نام خودرو فراری با دختر فراری توجه برانگیز است. دلیل آن در داستان فیلم به خوبی مشخص می شود. از هنرمندی داوود نژاد همین که تمام فیلم با دختر فراری همراه هستیم و آخر هم خودرو فراری را نمی بینیم. چون سرنوشت دختر با ماشین بی ام و آقازاده صاحب فراری گره می خورد.
داوود نژاد دغدغه عدالت دارد. او به آنچه در جامعه جریان یافته اعتراض دارد اما این اعتراض در دل داستان تنیده است. در آنچه اتفاق می افتد. در سرداری که روی تخت گوشه خانه افتاده و حسرتش کشیدن یک نخ سیگار است و مسئولانی که مثل خودرو فراری نمی بینیمشان اما رد پای آقازاده هایشان در فیلم هست. در ویلای دکتر ارجمندی و خاطره الاچیق، در پیگیری امنیتی پرونده او، در خانه کاخ مانندی که درش را باز نمی کنند، در محافظان موتور سوار آقازاده و... نگاه بهت زده تنابنده. و سکانس پایانی که او به زندگی اش باز می گردد. زندگی آبرومندانه ای که ما تنها شاهد یک صبح تا شب آن بودیم.